سرمه با چاشنی بی ادبی ( دل نوشت 165 )

دیروز صبح خواهرم اومد چون کلاسهای دانشگاهش شروع شده اما دخترای آتیش پاره ش رو نیورده بود و برای همین شب باید برمیگشت. ینی فعلا روال اومدنش رو اینجوری کرده که 3 شنبه ها که کلاساشون هست، صبح میاد و عصر برمیگرده.

 

عصر ساعت 6.5 بود رسید خونه و دوساعت بعدش پروازش بود، تا از خونه زدیم بیرون و البته جریان بی بنزینی من رو که یادتونهنیشخند بنزین زدیم ( خدا بگم این حامد رو چی کار نکنه که آخر مجبور شدم از کارت بنزین خودم استفاده کنممنتظر) یه نیم ساعتی گذشته بود.

 

توی اتوبان که رفتیم چشمتون روز بد نبینه از ترافیک قفل شده بود، به خودم گفتم کمی جلوتر حتما راه باز میشه، هنوزم خیلی زمان داریم، اما هرچی جلوتر میرفتیم ماشین ها کندتر و کندتر حرکت میکردند.

 

بازی استقلال هم که بود، دیگه نور علی نور شده بود، پر از ماشین و موتور که پرچم آبی داشتند.

چقدر هم حرص خوردم از این طرفداران فوتبال. یکی نیست بگه شما قصد جونتون رو کردین برید از بالای خونتون بپرید پایین و ...... فاتحه، دیگه این ژانگولر بازیا و ویراژ دادنا چیه جلوی بقیه ماشینا در میارید.زبان یه ماشین بدبخت هم بزنه بهتون که هرکدومتون صد تا صاحب پیدا می کنید.عصبانی

 

اینقدر لجم گرفته بود که گفتم: هرچند با عربا بازی دارید ولی همون بهتر که ببازید و البته باختن.ابله

 

اینقدر توی دلم دعا کردم و صلوات فرستادم که گِیت بازرسی رو نبندن، یادم افتاد یه بار توی روزنامه نوشته بود که یه مسافر توی ترافیک گیر کرده بوده و چون میدونسته نمیرسه زنگ میزنه به اطلاعات پرواز و شماره پرواز رو میده و میگه توی هواپیما یه بمب کار گذاشتنقهقهه مسئولای فرودگاه هم به سرعت همه رو پیاده میکنن و بارها رو میگردن اما بمبی پیدا نمیشه بعد تلفن رو ردیابی میکنن و موبایل آقا رو گیر میارن که رسیده بوده فرودگاه و البته دستگیر و زندانی ش کردن.قهقهه خدایی حالش رو دیشب درک کردم اما راهکارش کارآمد نبود که بشه ازش استفاده کرد.ابله

 

15 دقیقه به پرواز مونده بود که رسیدیم، حالا همیشه پروازها تاخیر داره ها از شانسِ ما این یکی  آن تایم قرار بود انجام بشه.نگران

کمی بعد که خواهرم تماس گرفت و گفت: داشتن گیت رو میبستن که رسیدم وآخرین نفر بودم که کارت پرواز دریافت کردم و پشت سر من هم چند نفر رسیدن که دیگه چون بسته بودن اون بنده خداها از پرواز جا موندن.اوه

 

جریان این تماشاگر نماهاخنثی که پیش اومد دیدم چقدر دلم می خواد یه وقتایی فحش بدم ولی خواهرم کنارم بود.نگران

وااااای چقدر سخته آدم جایی نداشته باشه و آدمایی دور اطرافش نباشن که بتونه چهار تا حرف آبدار بزنه، والا به خداشیطان

 

یادم افتاد یه بار داشتم واسه مامانم میگفتم که چقدر من اسکلم و ..

مامانم:تعجبمنتظر ( آیکن تا مرز کتک زدن سرمه)

بعد هم گفت: با من که حرف میزنی از لغات بی ادبی استفاده نکن.قهر

گفتم: مادرِ من اسکل نامِ یه پرنده ست که وقتی از خونه میاد بیرون، دیگه نمیتونه آشیونه ش رو پیدا کنه، بی ادبی کدومه.یول

اما مامانم گوش هاش رو گرفته بود و میگفت: بسِ، ادامه نده این حرفها رو.

من:خنثی

با خواهرهام هم که تا میایم صدام رو بلند کنم، تماس تلفنی بعد از شنیدن این حرف که هر وقت صدات رو اوردی پایین بعد زنگ بزن، قطع میشه.خنثی

به حامد هم که یه وقتایی که میگم برو بااااااااباااا، میگه: وای سرمه چقدر بی ادب شدی.قهر

من:خنثی و چون لجم میگیرهمنتظر با غلظت بیشتری دوباره میگم: بروووووووووووووو باااااااباااااااااز خود راضی

به بابا هم که نگراناسترس

 

خوب چی کار کنم یه وقتایی دلم میخواد فحش ( البته دیدم توی یک وبی نوشته بود فوشابله) بدم.

من نمیخوام سرمه با ادب باشم، مگه زوره.گریه

 

باید اعلام کنم در نهایت تاسف و تالم امروز کلاس زبانم شروع شد.گریه

اماااااااااا شعله ثبت نام نکرده.هورا

خلاصه اینکه دور همی کلاس خوش گذشت و طبق معمول همیشه یکی بود برای سوژه کردن و خندیدن.شیطان

 

بعد کلاس هم حامد زنگ زد که دارم میام دنبالت بریم نهار کبااااب بخوریم.خوشمزه

خدایی کباب خونم اومده بود پایین دیگه.ابرو

 

چون جایی مدِ نظرمون نبود و من فقط دلم میخواست برم یه کبابی، تقریبا نصف تهران رو گشتیم و که یک کبابی بسیار قدیمی رو بعد از پرس و جو از کسبه محله ها پیدا کردیم.خنده

 

حامد ماشین رو کنار یه بنگاه ماشین پارک کرد.

وقتی پیاده شدیم حامد گفت: سرمه کباب بهانه بود، فقط می خواستم بیارمت اینجا که یکی از ماشینا رو با سلیقه خودت انتخاب کنی.قهقهه

منم گفتم: وای حامد، کاش همین قدر باشعور بودی.خیال باطلقهقهه

حامد:خنثیمنتظر

 

برگشتن به حامد گفتم که میای خونه؟

گفت: به شرطی که زود چای و قلیون رو روبراه کنی.شیطان

گفتم: وااای، شرمنده ت شدم، چون من خیلی خسته م، پس دیگه بی خیال.شیطان

گفت: باشه اصلا چه فرقی داره، خودم انجام میدم.قهقهه

من:از خود راضی

 

توی سینک چندتا لیوانِ نشسته بود که از قبل مونده بودن، شروع کردم به شستن اونها که حامد گفت: بگو ببینم این ها از کی مونده و تو نشستی؟شیطان

گفتم: از وقتی که تو به وظایفت عمل نمیکنی و از دل رحمی من سوء استفاده میکنینیشخند

حامد که میخندید هم جواب داد که آخرش من نتونستم از پس این زبونِ تو بربیام.قهقهه

 

 

این هم یه عکس دیگه از مراسم خواستگاریمون که از نمایی دیگه آزاده جون زحمت گرفتن عکسش رو کشیدهعینک و برام فرستاده.

به روی زمینش هم دقت کنید.قلب

فقط من یه کمی گیج شدم، نمیدونم چرا از این زاویه زمستون شده مراسم؟ کسی توضیحی داره براش؟متفکر


http://images.persianblog.ir/702770_oO4PhEZB.jpg

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :