( دل نوشت 162 )

دیشب حامد ساعت 3 شب از مغازه برگشت، خیلی خسته بود و گفت: تا الان داشتم با کارگرا سر و کله میزدم.

تا قبل از آشنایی با حامد، واقعا سختی های عجیب و غریب اینکار و مشکلات بودن با کارگرها برام قابل تصور نبود، اما الان دیگه میدونم چه نیروی مضاعفی برای اینکار لازمه.

 

بعد از جواب دادن به سوالم درباره اینکه دقیقا چه اتفاقی افتاده بود، گفت: روزی 18 ساعت دارم کار میکنم اما هنوز به هیچی نرسیدم. واقعا ناراحت شدم براش.

 

 

امروز ظهر که در حال حرف زدن بودیم گفت: نهار درست نکن، چند روزه نرفتیم بیرون، میریم بیرون یه چیزی میخوریم.

که من هم جواب دادم: من غذام آماده ست.

و قرار شد اول بیاد نهار بخوریم و بعد بریم بیرون.

 

 

در حال خوردن نهار بودیم که گفتم: حامد اینقدر دلم میخواد باهات قهر کنم، بعد تو بیای هی منتم رو بکشی، هی زنگ بزنی، هی بگی تو رو خدا یک کلمه فقط باهام حرف بزن، من دارم دیوونه میشم، بعد من باهات حرف نزنم تو دیوونه بشی، ببرنت بیمارستان، بعد تو فقط هی بگی، سرمه، سرمه، بعد مامانت اینا دنبالم بگردن و پیدام کنن، هی ازم خواهش کنن تو رو خدا بیا حامد رو ببین، دیگه منم بیام و یهو تو خوب بشی و زانو بزنی و مامانت هم حلقه رو از تو کیفش در بیاره و بده به تو و تو هم ازم خواستگاری کنی و اشک تو چشمای مریضا و پرستارها و دکترها حلقه بزنه و همه منتظر که جواب من رو بشنون بعد دیگه منم به خاطر حال تو بله رو میگم.خیال باطل

حامد هم که میخندید گفت: سرمه، سرمه تو رو خدا با من حرف بزن، خواهش میکنم وگرنه دیوونه میشمقهقهه

منم جواب دادم: برو بابا همه چیز رو به مسخره میگیری.قهر

 

 

بعد از جمع کردن ظرفها و در حین خوردن چای و شیرینی گفتم: حااااااااااااااااااااامدخجالت

گفت: بللللللللللللللللهنیشخند بگو چی میخوای بگی؟

گفتم: چون اصرار میکنی میگمنیشخند بیا با هم ازدواج کنیم.نیشخند

گفت: چییی؟ تو قصد ازدواج داری؟ خدایا شکرت، زودتر میگفتی دختر، من همه ش میگفتم چه جوری ازت خواستگاری کنم چون میترسیدم تو جواب منفی بدیقهقهه

من هم جواب دادم: من این حرفات رو جدی میگیرم هااا، پس دیگه نمیتونی بگی قصد ندارم خودت همین الان داری میگیااقهرنیشخند

 

تو این مدت هم اینقدر از مغازه بهش زنگ زدن که هر دومون به این نتیجه رسیدیم بهتره زودتر بره و بیرون رفتن بمونه برای یه وقت دیگه.

 

اینم صحنه خواستگاری که حمیده جون برام فرستاده، فقط دقیقا نمیدونم کجاست اما با توجه به این عکس حدس میزنم توی فصل تابستون قراره اتفاق بیفته:خیال باطلنیشخند


http://pixeltango.com/wp-content/uploads/2010/11/stickman3.jpg

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :