سیزده بدر ( دل نوشت 160 )

از خواب که بیدار شدم با حامد تماس گرفتم و گفتم برای نهار بیا دنبالم که بریم بیرون، که همین آغاز یک بحث خسته کننده شد که حرفهای همیشگی رو به دنبال داشت که من نمیخوام تو خرج کنی.

 

نمیتونم بگم چقدر ناراحت شده بودم و بعد از یک ساعت شنیدن حرفهای بیهوده، خداحافظی کردیم.

نزدیکیهای ساعت 3 بود که زنگ زد بیا دم در، بعد از یه بحث کوچولو رفتم. مثل اکثر اوقات با روی باز ازم استقبال کرد و دوباره شروع کردم به صحبت و گفتم که دیگه از این کارهات خسته شدم.

 

دلایلش هم اینها بود که تو تنهایی و دلیلی نداره اینهمه هزینه کنی ، و یه تی شرت هم که برام خریدی

جواب دادم: اون تی شرت برای ولنتاین بود نه تولدت.

 

این کشمکش خنده دار و به نظر من مسخره دقیقا تا دم در البرز ادامه داشت، در آخر هم گفتم باشه اگه اینجوری راضی هستی تو حساب کن.

 

توی رستوران هم سعی کردم هم حواسم به کبابم باشه هم به اطرافنیشخند

 

برای حامد گفتم که یکی از فامیلهای شوهر آتنا (دوستم) حسابدار البرز بوده تا چند ماه پیش و بهشون گفته که گارسونهای اینجا اکثرا تراول برای انعام میگیرن.نیشخند

حامد هم حرفم رو تایید کرد و بعد هم خندید، در جواب من که ازش پرسیدم برای چی میخندی گفت: والا من که خودم از ترس تو به گارسونها انعام میدم، میگم واای الانِ که سرمه بگه، حامد انعام یادت نرهخنده

 

و گفت: حالا یه وقت جوگیر نشی بگی تراول بده بهشوننیشخند

 

از غذام کمی مونده بود به حامد گفتم: تو بخور، اوونم جواب داد: نه من که دیگه دارم میترکم، ظرف میگیریم میبریمقهقهه

داشتیم کلی به این حرف میخندیدیم که خانواده کناریمون برای یه مقدار خیلی جزئی از غذاشون مونده بود، ظرف خواستن و همین طور یه کاسه یه بار مصرف برای سالادهاشون.

خنثیخنثی

 

بعد از اونجا هم من اومدم خونه و سبزه رو برداشتم و رفتیم توی آب انداختیمش.

در حین انداختن سبزه بلند گفتم: خدایا حامد رو سر عقل بیار سال دیگه این موقع خونه خودمون باشیم.

حامد:تعجبکلافه

و گفت: سال جدید شد تو هنوز همون افکار قدیمی رو داری؟قهر

گفتم: پس اگه اینجوریِ که تو سال جدید افکار ها هم باید جدید بشه، با این حساب نظر تو هم باید تغییر کرده باشه و الان تو باید زانو بزنی و از من تقاضای ازدواج کنیقهقهه

 

و گفتم: حامد بریم یه جایی که سبزه گره بزنم واسه محکم کاری لازمه که دعام حتما مستجاب بشهنیشخند

گفت: من بیچاره رو بگو که سبزه جواب نمیده و باید به خاطر خوب شدن حال تو درخت گره بزنم.قهقهه

 

پیچ یکی از اتوبانها رو خیلی دوست دارم. خصوصا توی فصل بهار و پاییز که از نظر من درختهای اونجا خیلی قشنگن، به حامد گفتم بریم اونجا.

گفت: آخه سر پیچِ، کسی اونجا نمی ایسته

جواب دادم حالا بریم اینهمه ماشین کنار اتوبان پارک کرده شاید اونجا هم ایستاده باشننیشخند

رفتیم اما دریغ از یه ماشین که اونجا باشهافسوس

گفتم: حامد جای به این قشنگی، چرا هیچ کس نایستاده؟؟

حامد هم یک جواب غیر منطقی داد که مردم به ماشین هاشون فردا نیاز دارن، نمیخوان اینجا پارک کنن که بزنن بهش و داغون بشه نیشخند

 

بعد هم کلی کل کل کردیم در مورد اینکه حامد میگفت فصل بهار بهترین فصلِ و البته واضحه که نظر من پاییزقلب بود.نیشخند

 

بالاخره یک جای خییلی قشنگ رو پیدا کردیم که پر بود از گلهای لالهقلب البته کنار اتوبانخنده

رفتیم به سمت چمن هاش برای مراسم گره زنینیشخند

من دوباره شروع کردم  بلند بلند به گفتن دعامنیشخند

 

حامد هم گفت: خدایا حالش رو خوب کن، میدونم بنده گناهکارتِ اما به خاطر خوبی ها و اعمال نیک من ببخششنیشخند

بعد یه نیم نگاه به من کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد و آهی کشید و نگاهش رو دوخت به آسمون و چشماش رو تنگ کرد و دستش رو به چونه ش برد و زیر لب گفت: جوونه

من:خنثی

حامد:قهقهه

من:منتظر

 

بعد هم اومدم خونه و کیک مورد دارنیشخند رو گذاشتم رو میز و شمع هاش رو روشن کردم و چند تا بادکنکی رو هم که از قبل باد کرده بودم که اطرفش گذاشتم و منتظر شدم بیاد.

 

فضای رمانتیک و شاعرانه ای درست کرده بودم که با دلقک بازیهای حامد بهم خورد.قهر

 

در حال خوردن کیک شکلاتی که واقعا هم خوشمزه م بودخوشمزه، دلتون آااااباز خود راضی، بودیم که از مغازه بهش گفتن که جایی که ازش همیشه نون میگیرن بسته ست و نون گیر نیوردن و گفت که خودم میرم میگیرم.

دیگه مجبور شد که بره و چون هنوز بیشتر کیک مونده بود گفت فردا میام ، همه ش رو نخوریانیشخند

که گفتم سعی میکنم اما قول نمیدم.نیشخند

 

 

این هم یک دعا برای آخر این پست:

خدایا سال دیگه، سیزده بدر، بچه بغل ( چون اولیِ پسر باشه، آخه پسر دهن پر کنِقهقهه)، خونه شوهر (حامد)خیال باطلقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :