کیک طلسم شده ( دل نوشت 159 )

شب قبل اصلا نخوابیدم و پشت سر هم فیلم دیدم تا ساعت 6 صبح.هیپنوتیزم

6.5 زنگ زدم به حامد و با صدای بلند گفتم: سلاااااااااااااااااام، تولدت مباااارک و ادامه دادم که بیدااااااار شووووووووو، من از دیشب تا حالا نخوابیدم هااا

گفت: وااای، خوب اگه اینجوریه میخوای استراحت کنی و نریمنیشخند

گفتم: نه خیر من خوابم نمیاد، تنبلی نکن بیدار شووومنتظر

گفت: باشه، میشه 7 بهم زنگ بزنی، 5 دقیقه ای آماده میشم و میامخمیازه

 

نزدیک 8.5 در خونه بود و من رفتم با گل رز به دیدارش.  بین دو جا مردد بودیم که من چون یکی شون که تا حالا برای صبونه نرفته بودیم رو انتخاب کردیم.

 

هر دومون خواب خواب بود چشمهامون، حامد میگفت انگار مجبورمون کردندنیشخند

 

نزدیک ده بود که من رو رسوند و گفت: ظهر میام که بریم برای کیک.

 

خونه که رسیدم از خواب بیهوش شدم تا ساعت 3 بعد از ظهر که بیدار شدم و بهش گفتم چی میخوری درست کنم؟

گفت: من که سیر سیرم با اون همه صبونه، تو گشنه تِ؟

گفتم: اصلااا

 

نزدیک ساعت پنج بود که تماس گرفت و گفت: همبرگر میخوری؟نیشخند

گفتم: با پنیر و قارچ و ژامبون باشه، آرهخنده

 

عصر اومد با همبرگر و مخلفات جانبی.نیشخند

 

بعد از غذا خوردن گفتم باید به مناسبت تولدت برقصی، اون هم هرچی دلقک بازی ابلهبلد بود انجام داد و موجبات خنده من شد.قهقهه

 

میخواستم آماده بشم که بریم برای کیک، گفتم: حامد کارت بنزینت همراهت هست؟ و وقتی جواب مثبت رو ازش گرفتم، ادامه دادم که اول بریم برای من بنزین بزن بعد باهات میام.

گفت: اگه یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟

گفتم: دیرت شده میخوای بری، آره؟قهر

جواب داد: فردا قول میدم بریم برای کیک، الان واقعا باید برم وگرنه بچه ها پشت در میمونن.

گفتم: آخه روز سیزده بدر کجا بازه؟منتظر

 

در نهایت که نمیشد نره و باید میرفت و البته که رفت.

من هم گفتم مهم نیست خودم میرم و با ماشین که اصلا بنزین نداشت و چراغش روشن بود، رفتم و ....استرس

 

قنادی که میخواستم ازش کیک بخرم رو از قبل انتخاب کرده بودم، کیک هاش همیشه یه جور بامزه ای بودن، از خونه ما هم نسبتا دور بود اما رفتم و در کمال تعجب دیدم که بسته ست، اینقدر ناراحت و عصبانی بودم که زنگ زدم به حامد و گفتم: آقا بفرمایید شما که میگید فردا میخریم ببین از امروز تعطیلنمنتظر

 

گفت: برگرد سمت خونتون و از یکی از اون دو تا شیرینی فروشی نزدیک خونتون بگیر، دیگه جایی نرو ماشین هم که بنزین نداره.

گفتم: نمیخوام، تا حالا از اونا هزار بار شیرینی و کیک گرفتیم، یه جایی که تا حالا ازش کیک نگرفتیم دلم میخواد برم.

 

با اینهمه برگشتم به سمت خونمون که یادم به یه جای دیگه همون حوالی افتاد که کیک هاش رو نخورده بودیم. هر چقدر که فکر کنید گشتم ولی شیرینی فروشی رو پیدا نکردمخنثی

دوباره با عصبانیت زنگ زدم به حامد که من پیداش نمیکنم، گفت: خوب از یکی بپرس

گفتم: دوست ندارم بپرسممنتظر

 

قید اون قنادی رو هم زدم و رفتم یه جای دیگه که میدونستم کیک هاش حرف نداره، اما جای پارک توی خیابون پیدا نکردم و فکر کردم اگه توی پارکینگش برم و یهو بنزین تموم کنه من چی کار کنم برای همین از رفتن به اونجا هم منصرف شدم.کلافه

 

حامد هم مرتب زنگ میزد که برو خونه یا حداقل یه 5 لیتر بنزین بزن اما من باز هم کار خودم رو کردم و نه خونه رفتم و نه بنزین از کارت خودم زدم.نیشخند

 

تصمیمم رو برای یک جای دیگه گرفتم ولی به جای مسیر همیشگی یک راه جدید رو امتحان کردم.خنده و واضحه که گم شدم.نیشخند و دیگه از اینجا گوشیم هم شارژ نداشت و در حال خاموش شدن بود.استرس

 

بالاخره که به یک شیرینی فروشی رسیدم، غلغله بود، خواستم منصرف بشم چون جای پارک اینجا هم نبود و همه دوبله پارک کرده بودند اما یه نفر توی ماشینشون نشسته بود، که یهو یک ماشین رفت و منم با خوشحالی پارک کردم.

 

یه چیز عجیب این بود که هرکی میومد بیرون یه کیک هم دستش بود و من واقعا هنوزم متوجه نشدم چرا اینهمه کیک مردم میخریدند.

رفتم تو و از صف کیک و شیرینی تر مات و متحیر مونده بودم. فقط هم یک مدل کیک داشت که مردم انگار از قحطی اومده بودند یا شاید اونا هم میخواستند با خریدن یک عدد کیک شادی خود را از بدنیا اومدن حامد ابراز کنند.نیشخند

 

نزدیک نوبت من شده بود که متوجه شدم گوشیم رو از توی ماشین نیوردم.خنثی

به خودم گفتم حالا یکی زنگ بزنه و بعد هم خاموش بشه ممکنه نگران بشن پس رفتم و آوردمش و دوباره ایستادم ته صفخنثی

فقط خدا خدا میکردم که کیک ها تموم نشه، البته مرتب از همون یه مدل که کیک شکلاتی مربعی بود، میوردن.

 

و بالاخره کیک به دست و با غرور از کنار آدمهایی که تو صف بودن گذشتم.از خود راضی

 

حالا فقط یه چیز مونده بود که برسم به خونه.نگران و البته این معجزه رخ داد و سرانجام رسیدم.هورا

 

 

در ضمن سیزده بدر همتون مباررررک.نیشخند

 

‌ یه آرزو بکن:  ->///////

.

.

.

حالا یه سبزه گره بزن

 

اس ام اس 13 بدر, اس ام اس سیزده بدر

 

سبزه رو از سفره بگیر / ماهی را با خودت بیار

وقتشه بیرون بزنیم / سیزدهمین روز بهار

اس ام اس سیزده بدر 92

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :