سینما ( دل نوشت 156 )

صبح ظهر شده ام رو ( البته به ساعت جدیدقهقهه) با زنگ حامد و بدترین خبر ممکن آغاز کردم که انگار دنیا رو روی سرم خراب کرد.

 

بعد از احوالپرسی گفت: میخواستم بهت بگم دارم با مامانم میرم سینما.

نمیدونم چهره من اون لحظه کدوم از اینا بود: منتظر،عصبانی،خنثی،سبز شاید جمع همه شون بود.

 

واضحه که کنترلم رو از دست دادم و با عصبانیت داد میزدم و اون از اون طرف میگفت: مگه چه اشکالی داره و این حرفش من رو عصبی تر میکرد.

 

صدای مامانش هم میومد که در حال زنگ زدن به سینماها و پرسیدن نام فیلم ها و سانس هاشون بود.خنثی

تا قبل از اینکه هم برن توی سینما در حال حرف زدن و البته درست ترش اینه که جر و بحث بودیم.

 

طرفای ساعت 5 بود که زنگ زد و گفت: نزدیک خونتونم، آماده شو بیا بیرون.

منم گفتم: با چه رویی داری میای من رو ببینی؟

گفت: مگه چی کار کردم؟

 

و جر و بحث شروع شد تا وقتی که دیدمش همچنان ادامه داشت. از حق نگذریم بر عکس من خیلی خوب حرف میزد اما همچنان روی عقیده خودش بود که مگر چه اشکالی داره که من چند ساعت رو هم با خانواده م بگذرونم.

 

گفتم: والا از صبح تا شب که خواهر و بابات، توی مغازه ن،مامانت رو هم که میبری بیرون. گفتم تا جایی که من یادمه، بنده عاشق سینما رفتن بودم، حالا شما با مامانتون میرید سینما

خندید و گفت: چی کار کنم تو ذائقه من رو تغییر دادی دیگه، تا قبل از تو من نه اهل کباب بودم، نه شیرینی نه نوشابه حالا خودم همه رو به تو پیشنهاد میدم که بریم بخوریم، سینما هم یکی دیگه از علائق تو بوده که منم بهش علاقه مند شدم، تو کلا من رو تغییر دادینیشخند

 

خواستم بگم ولی هنوز نتونستم تو رو به آوردن حلقه راضی کنم که دیدم اگه این رو بگم فضا شوخی و خنده میشه و من نمیخوام بخندم.نیشخند

 

گفتم: این همون مامان افسرده هست؟؟سوال دلش میخواست بره سینما؟؟؟تعجب

خیلی بهش بر خورده بود، جواب داد: تازه میخواستیم بریم تله کابین که نشد، بعد مامانم گفت: بریم فشم، اما من یه جوری پیچوندم که همین سینما بریم که تایمش دو ساعته که بتونم بعدش با تو باشم.

من: خنثی

 

زیر چشمی نگام کرد و زد زیر خنده که سرمه قیافه ت دیدن داره.خنده

گفتم: واقعا، انگار یه چیزی هم به آقا بدهکار شدیم.قهر

 

و ادامه دادم: در ضمن من میخواستم بهت بگم که دوازدهم بریم توچال که چوپان داره بزرگترین بستنی دنیا رو میسازه.

گفت:چه جالب، اما فکر نکنم بتونیم بریم چون از شنبه سجاد داره میره مرخصی.

جواب دادم: ما صبح میریم دیگه تا 12 اینا برمیگردیم تو هم برو مغازه.

گفت: من که دوست دارم، سعیم رو میکنم، ببینم چی میشه.

 

بعد هم رفتیم نهار کبااااااااااااااااااااااب خوشمزه خوردیم.

 

 

حامد الان بهم زنگ زده و میگه: من دیشب بنزین زدم؟

گفتم: آره، چی شده؟

گفت: کارت بنزین رو یادم رفته بردارم، الانم  رفتم پمپ بنزینیه اما دفترشون بسته بود.

 

خیلی ناراحت بود؛ خدا کنه فردا که بره کارت بنزین اونجا باشه.

 

 

یه مطلبی رو یادم رفت بنویسم:

امروز عصر تلفن خونمون زنگ خورد و از اونجایی که من عادت ندارم شماره های ناشناس رو جواب بدم، خصوصا اگه خط خودم نباشه، چون میگم حتما با مامانم اینا کار دارن، اونا هم که نیستن، جواب ندادم و رفت روی پیغام گیر.

 

صدای زن عموم بود که داشت احوال پرسی میکرد اما در کمال تعجب متوجه شدم که داره اسم یه عمو و زن عموی دیگه م رو میاره و فهمیدم که به جای خونه اونا، اشتباها شماره ما رو گرفته.

خلاصه اینکه طبق عادت معمولش شروع کرد به قربون صدقه رفتن و دعای خیر برای خونواده اون عموم و بچه هاش و در آخر سر هم خداحافظی کرد.

اما به اشتباه تماس رو قطع نکرد و با خانومی که پیشش بود شروع کرد به حرف زدن و بد و بیراه گفتن پشت سر  همون زن عموم که الان مثلا براش پیام گذاشته بود و ازش کلی تعریف کرده بود.خنثی

و من همینجوری گوش میدادم به این پیغام که در حال ضبط شدن بود.نیشخند

 

واقعا دلم میخواد یه روزی این زن عموم رو ببینم و بهش بگم که چه اشتباهی کرده و ازش بپرسم چه اجباری دارید به کسی که اینقدر ازش بدتون میاد زنگ بزنید و مهم تر اینهمه قربون صدقه ش برید و هنوز گوشی رو قطع نکرده شروع کنید به بد و بیراه گفتن به اون.

البته اینم بگم که اون یکی زن عموم هم لنگه همینه،قهقهه

توی روفرشته

پشت سرشیطان

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :