به دنبال یک رستوران خوب ( دل نوشت 155 )

نزدیکیای ظهر با حامد حرف زدم که گفت: اومدم با خواهرم لپ تاپ بخرم.

 

دو سه ساعت بعد زنگ زد که خریدم.

منم در ابتدا یک مبارک باشه گفتم و بعد ازش پرسیدم چطور من بهت گفتم بخر، تو گفتی پول ندارم؟

جواب داد: خواهرم برام خریده.

منم گفتم: اِ اااا پس چطور به من میگی برات چیزی نخرم و اگه کادو بخرم تو ناراحت میشی ولی خواهرت اشکال نداره، اصلا تقصیره منه که میخواستم برای تو چیزی بخرم.

اونم گفت: چرا متوجه نیستی من دوست ندارم تو الکی بیفتی تو خرج، مگه به من تی شرت نداده بودی، همون جای کادوی تولدم هم هست دیگه.

بعد هم با ناراحتی گفت: به زور فقط یه تبریک گفتی، مشخصه از اینکه با خواهرم رفتم ناراحت شدی.قهر

منم گفتم: واقعا برات متاسفم که اینجوری فکر میکنی.دروغگو

 

 

نهار رو هم رفت خونه خواهرش. عصر زنگ زد که یه سر میام بدنبالت بریم بیرون.

 

با آرامش آماده شدم و رفتم دم در، دیدم تو ماشین خوابش برده.خنثی

 

 

بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کجا بریم؟

هر جا رو که اسم آورد گفتم: برام فرق نداره، هر جا خودت دوست داری برو..

توی ماشین شروع کرد به صحبت که سرمه این کارا  چیه که میکنی؟ تازه من باید ناراحت باشم اما تو ناز میکنینیشخند

منم عصبانی گفتم: اونوقت آقا به چه دلیل باید ناراحت باشن؟عصبانی

 

 

به پیشنهاد حامد رفتیم شیرینی خریدیم ،از همون قنادی که چند وقت پیش رفتیم و گفتم انواع ناپلئونی داره، گرچه ما این بار شیرینی خشک ازش خریدیم.

کنارِ قنادی چندین مغازه های عروسک و کارت فروشی هست  از اونجاییکه من عاشق اینجور مغازه ها هستمزبان، امروز رفتیم داخلشون و چندتا شمع خریدیم.

 

 

وقتی تو ماشین نشستیم حامد دوباره شروع کرد به حرف زدن که به خدا دوست ندارم چیزی بخری و ...

منم دیگه یه کوچولو باهاش آشتی شدم زبان و گفتم: حالا لپ تاپت رو بیار ببینم.

 

 

و رفتیم برای شام، ساندویچ استیک خوردیم. توی مسیر برگشت هم تا من رو برسونه خونه و بره مغازه، غرغرام رو کردم. نیشخند

 

همون طور که مطلع هستید هفته دیگه تولد حامده، اگرم نبودید الان مطلع شدید دیگهنیشخند و از اونجایی که قبلا هم گفتم حامد میگه کادو نخر، میخوام برای اولین بار به حرفش ارج بنهمزبان و چیزی نگیرم اما به جاش یه رستوران خوب ببرمش.

یک خواهش ازتون دارم که اگه کسی از شما به رستورانی رفته که نظرش رو جلب کرده لطفا اسمش رو بهم بگه و از قیمت هاش هم اگه اطلاعی دارید ممنون میشم برام بنویسید.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :