ماکارونییی ( دل نوشت 154 )

حرف خاصی نیست برای نوشتن :

 

نزدیک ساعت 4 بود که زنگ زدم به حامد که حوصله م سر رفته...خمیازه

گفت:ظهر باید برم یه سری چیز رو که برای مغازه نداریم، بخرم.

منم از قانون تکرار استفاده کردمنیشخند و پشت سرهم گفتم: منم میام، منم میام حوصله م سر رفته دنبال منم بیاااانیشخند

 

بعد از اینکه گفت میام، میدونستم زیاد وقت ندارم و باید یه غذای سریع درست کنم.

ماکارونی رو انتخاب کردم چون خودمم خیلی هوس کرده بودم و فورا دست به کار شدم.

 

یه بسته کامل ماکارونی برای دو نفرخنثی و فکر میکردم، چقدر غذا باید بریزم دورنیشخند

 

ساعت 5 بود که حامد زنگ زد که نزدیکم، آماد شو و بیا بیرون.

گفتم: من غذا پختم اگه میتونی بیا که باهم بخوریم، اگرم نه که من آماده م الان میام بیرون.

 

اونم عاقلانه فکر کرد که هیشکی هر چقدر هم عجله داشته باشه از یه ماکارونی خوشمزه نمیگذره.از خود راضی

در اینجا لازم دیدم کمی از دستپخت خودم تعریف کنم که عقده ای نشم، البته تنها کاریه که دوست دارم و بلدم.خنده

 

حامد که اومد فقط مونده بود ماکارونی رو بکشم توی دیس و همین کار رو هم کردم و ته دیگ سیب زمینی زعفرونیش رو گذاشتم کمی قابلمه سرد بشه و بعد قالبی در بیارم. الان دل همه تون آب شد، نه؟از خود راضی

حالا اگه کسی هم هست که دستور پخت ماکارونی رو میخواد، رودرواسی نکنه، بگه من بهش میگم چه جوریه.قهقهه

 

حامد کل دیس رو که در سه سری توی بشقابش خالی کرد، بعد رو به من گفت: تو چرا نمیخوریخنثی

دیگه روم نشد بگم عزیزم تو داری مثل چیزنیشخند غذا میخوری، همین یه کفگیر هم به زور گیر من اومده.قهر

 

بعد هم خودش رفت قابلمه رو آورد که به هوای کندن ته دیگ، بقیه ماکارونیا رو هم بخوره.تعجب

میخواستم بهش بگم: میدونم مامان جونتون افسرده ست و نمیتونه غذا بپزه اما عزیزم شوما یه ذره رعایت کننیشخند معلوم نشه از قحطی اومدینیشخند اما زبون به دندون گرفتم و حرفم رو قورت دادم.افسوس

 

بعد که کلا غذا تموم شد گفت: نمیدونم خیلی گرسنه بودم یا واقعا همین قدر خوشمزه بود.متفکر

این قدر حرصم گرفته بود که یکی محکم زدمش.عصبانی

بعد از نوش جان کردن کتک گفت: الان که خوب فکر میکنم میبینم غذا خوشمزه بوود با این که من سیر بودم اینهمه خوردم...خنده

 

 

بعد هم میگه: سرمه زود باش؛ زود باش، بریم دیرم شد.

من:منتظر

گفتم: حامد نه که الان دو ساعت یه لنگه پا دم در ایستادی منتظر من، بزار یه دقیقه از آخرین قاشقی که میل کردین بگذرهمنتظر

 

میز رو همون طور رها کردم و همراهش رفتم.

 

تو راه که میرفتیم روی بیل بورد رو خوندم و با ذوق به حامد گفتم: حااااااااااااامد پیوگان نوشته یه لباس مهمونی بهتون رایگان هدیه میدیم.

حامد متعجب گفت: چطوری؟ سوال

گفتم: نوشته اگه یه لباس عروس ازش بخریم.

حامد:خنثی

گفتم: حاااامد شانس در خونه آدم رو یه بار میزنه ها، ببین لباس پاتختیم داره واست مجانی جور میشه هاقهقهه

حامد:خنثی

 

بعد هم با حامد وسایلی رو که احتیاج داشت از مغازه یه بار مصرفی خرید و پرسید: تو چیزی نمیخوای؟

گفتم: وااای من عاشق مغازه های یه بار مصرفی م، پُرن از وسایل تولد و قنادیابله

حامد هم گفت: دیوونه شدم، عاشق همه جور مغازه یی هستی توکلافه

اما برام هیچی نگرفت.قهر

 

در آخر سر هم نزدیک مغازه پیاده شدم و خودم برگشتم.

 

توی راه یه بار خواهر محترمه شان بهشون زنگ زدن یه بار مادر مکرمه شان که چقدر ظهر فروختی؟ منتظر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :