آغازی بد، پایانی خوب ( دل نوشت 150 )

صبح رو با یه خواب بد شروع کردم و وقتی چشم باز کردم که برای چند لحظه ای برقها رفت، با اینکه صبح بود اما نمیدونم اثرات ابری بودن دلم و یا واقعا ترسو شدن سرمه شجاع بود که من رو تا این اندازه آسیب پذیر کرده بود.

موبایل رو از کنار بالشم برداشتم و به حامد زنگ زدم، جواب نداد.

فکر نمیکنم بیشتر از 5 دقیقه طول کشید که خودش زنگ زد و ازم پرسید: چرا صدات گرفته؟ و من هم بی دلیل زدم زیر گریهخنثی

 

چندین و چند بار سوال کرد و من به جای جواب دادن به سوالش که چی شده بیشتر و بلندتر گریه میکردم و فقط گفتم: اون موقع که زنگ میزنم جواب ندادی میخواستم بهت بگم، دیگه حالا مهم نیست که چی شده.خنثی

 

از صداش مشخص بود که خیلی عصبانی شده و گفت: میدونی چند تا کارتن رو دستم بود، نمیتونستم جواب بدم، تا گذاشتم تو ماشین بهت زنگ زدم.

 

من هم با همون گریه گفتم:پس خدافظخنثی

 

تا قطع کردم اس داد که سرمه چی شده؟ حوصله نداشتم و جوابش رو ندادم چند دقیقه بعد زنگ زد.

 

بعد از جواب دادن به تماسش گفتم: خواب بد دیدم تا چشام رو هم باز کردم برقها رفت و البته همچنان زار میزدم.خنثی

 

خییلی باهام حرف زد و اینقدر گفت و خندید تا تونست من رو هم پا به پاش بخندونه.نیشخند

 

دفعه بعد که زنگ زد گفت اومدم تره بار، بگو میوه چی میخوای بخرم.

 

گفتم: حامد من فقط موز میخوام با چند دونه سیب قرمز واسه سفره هفت سین. یه وقت اضافه چیزی نخری ها میدونی که من میوه زیاد دوست ندارم، هرچی هم بمونه تو یخچال میریزم دورنیشخند

 

راستش رو بخواهید حامد همه ش به من میگه تو چقدر اسراف کاری.آخ

 

من اگه غذایی اضافه بیاد میریزم دور، اگه یه چیزی مثلا خیار شور یه مدت توی یخچال بمونه و استفاده نشه میریزم دور، اگه چیزی مثلا شیرینی رو در حال چیدن توی ظرف باشم و دیگه بقیه ش جا نشه تو ظرف، بقیه ش رو میریزم دور...

 

( لطفا کامنت نذارین که کار درستی نمیکنم، هر کسی یه جوریه دیگه و اخلاقای خوب و بد داره دیگهزبان در ضمن گفته بودم جنبه در مورد انتقاد چه جوریه دیگهشیطان)

 

حامد یه بار قبلا ها بهم گفته بود: اگه یه روزی من و تو با هم باشیم، صبح به صبح که از خونه میرم بیرون، از یخچال عکس میگیرم و میرمقهقهه

 

میوه خور هم اصلا نیستم، چون میوه هم شستن میخواد هم پوست گرفتن، اگه موز رو هم دوست دارم برای اینه که راحت پوستش رو میشه کند و میشه نشسته خوردشقهقهه

 

خلاصه اینکه حامد رو مجاب کردم که الکی میوه برای من نخره و گفتم: فقط برام نون بخر.

 

گفت: باشه پیکمون رو میفرستم برات سنگک بگیرن

گفتم: نه من تافتون دوست دارم، سنگک نگیریانیشخند

 

در نهایت هم گفت اگه کارم ظهر زود تموم بشه یه سر میام که خریدات رو بهت بدم.

 

منم برای نهار که البته عصر خورده میشدنیشخند انواع کوکو ها رو درست کردم.

مایه کوکوی سیب زمینی، کوکوی سبزی، کوکوی بادمجون و کوکوی مرغ رو درست کردم و  توی نون تست و یا فلفل دلمه ریختم و سرخ کردم. به من میگن سرآشپزززززززززززززززاز خود راضی

 

طرفای ساعت پنج بود که حامد زنگ زد و گفت: نزدیک خونه م، یه کم دیگه در رو باز کن.

گفتم: بدون نون نیای ها، راهت نمیدمشیطان

گفت: اتفاقا یادم رفت به پیکی ها بگم الان که داشتم میومدم یهو یادم افتاد، دوباره برگشتم و خودم خریدم.

 

دوباره از توی آیفن حامد رو که داشت میومد دیدم، اما هیچ گزکی دست من نداد و صحیح و سالم رسید به توی خونه مون.افسوس

وقتی دیدمش از عصبانیت میخواستم خفه ش کنم. دستش پر بود از انواع میوه.... موز، سیب قرمز و سفید، پرتقال، کیوی، انگور و توت فرنگی و خیار  از هر کدوم چند کیلو بجز توت فرنگی که بسته ای بود و دو بسته گرفته بود.

 

گفتم: حامد واقعا من اینا رو چی کار کنم، چرا خریدیقهر

 

گفت: اینا چند تا دونه بیشتر نیستن،هر روز یه دونه از هر کدوم رو بخور زود تموم بشن، فقط تو رو خدا بخوریا، یه وقت نریزیشون دور هاخنده

 

حالا بین من و شما سیصد، چهارصد نفری که زحمت میکشید و هرروز به وب من سر میزنید که غریبه ای نیستقهقههنمیدونم حامد به خاطر خودم میگفت میوه ها رو بخور یا چون پول داده بود، دلش واسه پولش میسوختمتفکرخنده

 

کوکو ها رو آوردم و حامد شکل و شمایل روشون رو و البته طعم شون رو پسندید اما من خودم زیاد نخوردم چون کوکو خیلی دوست ندارم.

 

حامد هم گفت: می خوای زنگ بزن برات کباب بیارنخنده

 

بعد از خوردن غذا حامد گفت: قیچی بیار برات نون ها رو ببرم که بزاری توی فریزرنیشخند

 

و گفت: به نونوایی گفتم که آقا نونها زیاد نپزه، بزارید بیشترش خمیر باشه.

نونوایی با تعجب بهم گفت: آقا شما دیوونه اید؟تعجب

ازش پرسیدم چرا؟

گفته: توی این ده، پونزده سالی که کارم اینه شما اولین نفری هستید که دارین این حرف رو میرنید، همه میگن بزار اینقد بپزه که دور ریز نداشته باشه، چرا شما میخواین اسراف کنید؟

گفتم: والا آقا برای ما برعکسه، اگه نونش پخته باشه نمیخوریم، باید خمیر باشه

و در ادامه حامد رو به من گفت: واقعا عجیبی سرمه، طرف کارش این بود، فک کرد من دیوونه ام تا حالا نشنیده بود کسی دور نون رو دوست داشته باشه. آدم رو به چه کارهایی وا میداریاقهر

 

من که از خنده غش کرده بودم، گفتم: چی کار کنم خوب، من نون تافتون رو واسه همین که دور داره و خمیریه دوست دارمقهقهه

 

و بعد گفتم: حااااااااااااااااااااااامد

گفت: بگو، چی کار میخوای برات بکنم که این جوری صدام میکنیقهقهه

گفتم: تو اتو کردن بلدی؟خجالت

خندید و گفت: آرهخنده

گفتم: آخه من از اتو کردن متنفرم در ضمن بلد هم نیستم. یه وقتایی که دیگه یه لباسی خیلی چروکه و حتما باید اتو بشه و کسی هم نباشه که برام اتو کنه، لباس رو میندازم دور.

حامد:خنثی

کمی بعد که تونست خودش رو جمع و جور کنه گفت: بیار لباست رو بده اتو کنم.

 

بغل

منم مانتوم رو دادم بهش واسه اتو کردن.خجالت

 

خواست که بره مغازه بهش گفتم: حوصله م سر رفته، میشه من رو ببری خونه دختر عمه م؟قلب

 

اوکی رو که داد آماده شدم و باهم رفتیم. البته خونه دخترعمه م نزدیک مغازه شه هااا.

توی راه من همه ش یه آهنگ از امید جهان رو ریپِلی میکردم به نام سپیده جُونُمنیشخند و حامد به جای سپیده ش می خوند سرمه جُونُمخنده

و تا رسیدیم من دست میزدم و میخوندم حرکات موزون در میکردم و حامد گاهی اوقات اینجوری بود:تعجب گاهی:قهر گاهی:خنثی و گاهی:نیشخند

و من همه ش اینجوری بودم:قهقهه

 

خونه دختر عمه م هم خوش گذشت و پسر نه ماهش عاشق خنده های من ،همون خنده هایی که حامد میگه وااای میترسم وقتی میخندی سرمهقهر، شده بود و تا من میخندیدم از خنده غش میکرد و دختر عمه م هی میگفت: سرمه دوباره براش بخندقهقهه

 

ساعت یک شب گذشته بود که حامد زنگ زد در خونه شونم بیا پایین.

 

و دوباره تمام مسیر رو سپیده جونُم گوش دادیم و البته سر راه دم یه آبمیوه فروشی ایستادیم و من ذرت مکزیکی خوردم و حامد هم یه چیز عجیب غریبی به نام شیر طالبی انبه خورد.

 

و دوباره سوار ماشین شدیم و دوباره سپیده جونُمقهقهه

 

حامد هم میخندید که وقتی رو یه چیزی قفل میکنی دیگه هیچ جوری نمیشه بازت کردقهقهه

 

دم در گفتم: حامد جان تشریف نمیاری بریم تا صبح بزنیم و برقصیم؟قهقهه

حامد:خنثی

 

خدا رو شکر روزی که با گریه شروع شد، پایان خندانی داشت.ماچ

 

 

یه تشکر ویژه هم از همه دوستای خوبم دارم که وقتی دیر میام تو نت، میبینم بارها برای من پیام خصوصی و عمومی گذاشتن که دل نگران منن.ماچبغل

 

 

الان که دارم پست های جدیدتون رو میخونم می بینم چندین تا از شمااا عززیزززام راجع به من مطالب قشنگ نوشتییدد، فقط میتونم بگممم وااقعاااا مهربوووننیید.ماچبغل

 

فک نمیکردم یه روزی عاشق آدمهایی بشم که ندیدمشون، از صمیم قلبم دوستون دارم.قلبقلب

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :