خرید بی نتیجه ( دل نوشت 148 )

از اونجایی که حامد دیروز به مدت 7 ساعت در خدمت مامانش بود، برای تنبیه تا امروز مورد غضب بنده قرار گرفت.شیطان

غروب زنگ زد که باید برم پیش خواهرم با وکیلمون قرار داریم اما قبلش بریم یک کباب بخوریم، آخه خیلی وقت میشه رنگ کباب رو ندیدیم.نیشخند

با وجود متنفر بودن از این همه اجبار و در معذوریت قرار گرفتن اما چون تو رفاقت من وجود نداره، به خاطر حامد رنج آماده شدن رو به دوش کشیدم و تا رسید پریدم از خونه بیرون.خنده

بعد از احوالپرسیو البته شوخی های بی مزه همیشه شقهرهمون بحث تکراری کجا بریم رو داشت میکرد که گفت: سرمه چرا نگام نمیکنییییییییی؟سوال

منم با همون لبخند خودم نایت اسکینروم رو کردم طرفش و هی گفتم: حامد کجایی نمی بینمت و سرم رو هی چرخوندم و گفتم: حامد، حامدقهقهه

اونم گفت: اینجوریه دیگه، باشهمنتظر

کمی بعد درحال حرف زدن بودیم که دیدم حامد جوابم رو نمیده، پرسیدم: چرا جواب نمیدی؟

گفت: عزیزم نمی بینمتشیطان

گفتم: حامد جان من میگم چرا جواب نمیدی، اگه چشات هم مشکل داره نمی بینی اون رو دیگه خودت میدونی اما یه فکری واسه گوشات هم بکن، چون انگار اونا هم مشکل دارن و نمیشنونقهقهه

حامد:خنثی

 

همون طور که در حال تصمیم گیری بودیم که کجا بریم خواهرش بزرگوارشون طی تماسی گفتند که الان کجایی و برو تواضع و یک بسته از آجیل های تزئین شده بگیر که ببریم برای وکیل.منتظر

و همین فرمایش خانوم باعث شد که بیخودی خودمون رو توی ترافیک بندازیم و تا برسیم دیگه وقتی تا قرار با وکیل نمونده باشه و البته خودمم هم با سمیه قرار داشتم و باید زودتر برمیگشتم به خونه.

حامد خیلی اصرار کرد که بریم و یه چیزی بخوریم اما من قبول نکردم تا منتم رو سرش بمونهشیطان

دیگه از هم جدا شدیم و من با تاکسی برگشتم و هم زمان با سمیه رسیدم.

با سمیه کلی مغازه ها رو برای پیدا کردن یک مانتو زیبا، خوش رنگ، خوش جنس، ارزان....خندهگشتیم اما درییییییغ و صد افسووووس نیافتیم.افسوس

تنها خریدم شد یک جفت جوراب.اوه

در جایی برای اینکه به جاهای دیگه هم سر بزنیم، تصمیم گرفتیم مسیری رو با تاکسی بریم که چند دقیقه ای گذشت و مسافرها بیشتر شدند اما ماشینی نیومد تا اینکه یک اتوبوس رسید و همه رو سوار کرد و اینقدر بعد از مدتها اتوبوس سواری به ما چسبید و تا میتونستیم خندیدیم.

سمیه هم که کلا آدم الکی مثبت نگریهخنده به من گفت: سرمه واقعا تعداد آدمهای محدودی هستند که میتونن مثل ما الکی بخندن، این یه موهبت خدادادیه.

من:خنثی

 

 

در ضمن دیدم چند تا از دوستان غیر از اینکه تمایل به دیدن عکس خودم دارن ، عکس حامد( خخخخخخخخخخخخخخ) رو هم دوست دارند ببیند.

عزیزانم رکسانا خدا رو شکر تلفیقی از من و باباشه.

چشم و ابرو و بینی ش به حامد رفته، لب و دهن و جذبه و دلبریش به من.قهقهه

 

 

در ضمن شرمنده که نتونستم عکس خریدم ( جوراب ) رو براتون بزارم.اوه

قهقههقهقهه

 

 

بچه ها یه مشکل مالی واسه حامد پیش اومده براش دعا کنید. مرسی.لبخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :