موکل (دل نوشت 13)

سیزدهمین دل نوشتم مصادف شده با یه دعوا تمام عیار با حامد.قهر. گویا نحسیش منو گرفتهناراحت

گفته بودم که عاشق فال و فالگیریم. بیشتر واسه انرژی مثبتی که بهم میده پیگیر رفتن به این جور جاهام تا اعتقاد قلبی.

امروز عصر هم دوست جونیم سمیه اومد دنبالم واسه رفتن به خونه یکی از همین آدما. نوبتمون ساعت 5 بود که 8 تازه من رفتم و نشستم.منتظر

توی این سه ساعت که در اتاق منتظر برای ویزیت شدن نیشخند بودیم، با مشتریها به صحبت نشستیم. یه جفت خواهر دوقلو که 7 سال بود میومدن اینجاتعجب دو تا خواهر دیگه که 8 سال از تاریخ گرفتن اولین فالشون در اینجا میگذشت تعجبتعجب و یک مادر و دو دخترش که 13 سال بود به اینجا رفت و آمد داشتن. تعجبتعجبتعجب

وقتی شنیدن بار اول مونه میایم اینجا مثل جزامی ها ما رو برانداز کردن و این اندازه متعجب شدن تعجبتعجبتعجبتعجب

یکی از چیزایی که زن فالگیر بهم گفت این بود: حس شیشم قوی داری و خودت هم فال میگیری* و ازم پرسید میدونستی موکل شیطان فرشتهداری؟ تعجب

* واقعیت اینه که من با تاروت برای دوستام زیاد فال میگیرم و بطرز عجیبی درست درمیادن. اینکه حس شیشم قوی دارم هم برام اثبات شدس اما موکل داشتن رو اصلا نمیدونم.

اما تجربه های عجیبی تو زندگیم داشتم که نمیدونم به این موضوع ربط داره با نه مثلا دبیرستانی بودم وقتی اولین بار جسمم رو روی تخت دیدم در حالیکه خودم به سقف چسبیده بودم. تجربه وحشتناکی بود، فکر کردم دارم میمیرم.سبز

بارها و بارها این قضیه تکرار شد، دیگر برایم جالب هم شده بود.چشمک

همون اوایل جریان رو برای خانوادم تعریف کردم که باعث خنده همه شد. من مغرور سعی کردم بر ترسم غلبه کنم و برای اینکه مورد تمسخر واقع نشم دیگه حرفی از موضوع به میون نیارم.

اما الان سالهاست که دیگه روحم پرواز نکرده. نمیدونم چرا متفکر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :