خورش بادمجون خوشمزه ( دل نوشت 146 )

صبح رو در حالی آغاز کردم که دیگه ظهر شده بود.نیشخند

بعد از صحبت با حامدوک و سمیه زدم تو کار آشپزی

خداییش درسته که از هیچ کار خونه داری خوشم نمیاد اما از اونجایی که آشپز قابلی هستماز خود راضیآشپزی رو دوست دارم و یک خورش بادمجونی درست کردم که جاتون خالی بود برای اینکه فقط ببینید و حسرت بخورید که چرا شما همچین دست پختی ندارید.از خود راضی

عصر داشتم با حامد حرف میزدم که گفت: نهار نخوردم هنوز...

گفتم: من درست کردم اما نخوردم و اضافه کردم حامد اگه یه وقتی دلت خواست بیای بگو هاا

حامد هم که انگار منتظر همین حرف بود گفت: عزیزم چی می خوری بیارم باهم بخوریمنیشخند

من:خنثی گفتم  والا قدیمیا چه مثلهای خوبی داشتن که تعارف هم اومد و نیومد داره، شانس تو این مورد هم ندارمقهر مگیم غذا درست کردم، خودتون تشریف بیارید کافیهنیشخند

 

بعد از قطع کردن تماس اول خودم حاضر شدم و یک بلوز صورتی و شلوار بنفش رو با صندل صورتی و گوشواره و گردنبند بنفش ست کردم و ماااه شدم.قهقهه

بعد هم اوپن رو خیلی شیک چیدم و منتظر اومدنش نشستم.

نزدیکای ساعت 6 بود که زنگ زد که دارم ماشین رو پارک میکنم.

منم تصویر آیفن رو روشن کردم که تا بیاد در رو براش باز کنم. از دور دیدم که داره نزدیک میشه که ناگهان پاش گرفت به لبه پله دم در خونمون و تلو تلو خوران اومد سمت درقهقهه

ینی من که این صحنه رو دیدم در حالیکه از خنده ریسه میرفتم در خونه و آپارتمان رو براش باز کردم..

گفت: علیک سلام، اوووووووووووووووووه حالا انگار چی شده؟ خوبه نخوردم زمینقهر

ولی من همچنان میخندیدم.خنده

بعد هم از سرو یک لیوان آب پرتقال، نهار فوق العاده م رو کشیدم.از خود راضی

بعد از اتمام غذا و شنیدن تعریف و تمجیدهای حامد از دست پختم، حامد رفت توی هال و روبروی تی وی نشست و که من ازش پرسیدم: حامد چایی تازه دم یا قهوه یا موکا و یا کاپوچینو میخوری؟

حامد هم گفت: ضعیفه هرکدوم تلخ تره همون رو بیاراز خود راضی

من:خنثی البته جواب داشتم که بدم اما خونمون مهمون بود و درست نبود، فقط من هم اومدم نشستم و رو بهش گفتم: همه چیز همون جاست، لطفا بعد از شستن ظرفا، برای خودت هر چی درست کردی واسه من کاپوچینو بیاراز خود راضی

قیافه ش دیدنی بود.قهقهه

اما بعد گفت: باشه، کار که عار نیست، اگه ظرفا رو تو ماشین نمیزاری، می شورم.

 اما از اونجایی که من دل نازکم خودم همه کارها رو انجام دادم و بعد آوردن نوشیدنی هامون به حامد گفتم: دلم گرفته، پاشو یه خورده برام برقصقهقهه

حامد:تعجب بعد هم گفت: آره کاملا از خنده هات پیداست چقدرر دلت گرفته عزیزم.قهقهه

و بدون توجه به خواسته من بلند شد که برهقهر

دم در بهش گفتم: خواستی صبح بیای حلیم و نون داغ فراموش نشهقهقهه

گفت: اومدن رو که نمیدونم امااا همه ش تو کار شکمییی، آرزو به دل موندم یه بار بگی فلان کتاب رو میخوای، یا بیا بریم این موزهقهر

و من همچنان میخندیدم.قهقهه

دوستانم همون طور که تو نظرات پست قبل گفتم بار دومه که دارم مینویسم این پست رو چون متاسفانه بار اول گویا سیو نشده بوده، اگه چیزی یادم اومد دوباره اضافه میکنم.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :