پایان ترم ( دل نوشت 145 )

ظهر رفتم کلاس و معلم برگه ها رو داد. برگه های سوالی به این شکل هستند که در یک فایل های پرس می باشند و ما باید جواب ها رو در پاسخنامه بنویسیم.

ب بسم اله رو که گفتیم صدای معلم رو شنیدیم که میگفت: شعله چی کار میکنی؟ همه سرهامون رو از تو برگه بلند کردیم که شعله جواب داد: چرا روی برگه های سوال نایلون کشیدید، دارم پاره ش میکنم که بتونم توش جواب بدم دیگه..

یهو کلاس منفجر شد.قهقهه

معلممون با تعجب گفت: باید تو پاسخ نامه جواب بدی، مگه ترم اوله توی این آموزشگاهی؟تعجب

شعله که خودش هم میخندید صادقانه جواب داد: نه، سومین ساله..قهقهه

بعد از اون شروع کردیم به جواب دادن سوالها که خداییش امتحان سختی بود، اما به لطف یزدان و بچه هاقهقهه و البته دعاهای شما عزیزان گرچه تقلب به کارم نیومد اما تونستم برای رایتینگ کتاب رو با زیرکی باز کنم و ازش کمک بگیرم.قهقهه

بعد کلاس هم با بچه ها رفتیم یک دور کوچیکی توی پاساژ نزدیک به آموزشگاه زدیم و من چند تا مانتو دیدم که واسه من یکی که قیمت هاشون فضایی بود و سرخورده از خرید به سمت آرایشگاه رهسپار شدم.خنده

تو آرایشگاه هم زنه بند کرده بود که همین الان بشین من برات تتو کنم ابروهات رو...کلافه

به زور راضی ش کردم که من از تتوی ابرو زیاد خوشم نمیاد و یه زحمتی بکش و همون ابروی های خودم رو مرتب کن و حالا دیگه مااااااااااااه شدم.قهقهه

و البته نوبت هم برای رنگ کردن موهام واسه یه شنبه گرفتم که دیگه حساااابی مااااااااه بشم.قهقهه

توی آرایشگاه که بودم حامد بهم زنگ زد که من نزدیک خونتون هستم بیا بریم بیرون، که من هم جواب دادم فعلا که آرایشگاهم در ضمن خیلی گشنمه..

گفت: ینی از دیروز هیچیییی نخوردییییییی؟تعجب

گفتم: ننننننننننننننننننننهناراحت

گفت: پس بزار من برم برات غذا بخرم بیارم در آرایشگاه..

گفتم: مگه عروسم که برام غذا بیاری اینجاقهقهه یه کوچولو دیگه کارم تموم میشه میام بیرون با هم میریم یه چیزی میخوریم.قلب

 

وقتی دیدمش گفت: به به مبارک باشه

گفتم حامد چی مبارک باشه؟

گفت: موهات رو رنگ کردی دیگه، نه؟سوال

گفتم: حااااااااااااااااااااااااااااامدکلافهموهام که من همین رنگی بوده..منتظر

 

 

من و حامد دوسال با هم برای نوروز غرفه گرفتیم برای عید و البته ایشون یه غرفه هم برای مامانشون میگرفتند که مامان یه وقت افسرده نشن تو خونه بموننمنتظر

حامد گفت: بریم و غرفه های اونجا رو هم ببینیم که چه خبره که اگه اوضاع خوب باشه یه غرفه واسه این چند روز باقی مونده بگیریم.

رفتیم حامد تحقیقات محلی ش رو از غرفه دارها کرد و در این بین هی به من میگفت: اگه چیزی خوشت اومد بگو هاااا

بهش گفتم: اینجا که چیزی خوشم نیومده اما عصر با بچه ها یه مانتو دیدم خوشم اومدهنیشخند

گفت: قیمت رو بگو؟نیشخند

گفتم: ناقابل 460 تومنزبان

جواب داد: فقط میتونم برات آرزوی موفقیت کنم.قهقهه

اما در نهایت یه کم خوراکی برای خونه خریدیم و البته یه ماسک بالماسکهقهقهه

که رنگهای مختلفش رو روی صورت حامد امتحان میکردم و حامد هی میگفت: سرمه بی خیال، مگه من میخوام بزنم، روی صورت خودت ببین.قهقهه

 

بعد هم حامد گفت یه کبابی انتخاب کن که بریم.خوشمزه

و من هم یاد یه کبابی معروف افتادم که تا حالا نرفته بودیم که رفتیم که هم غذای خوبی داشت و هم کلی در کار بقیه مشتریان کنجکاوی کردیم.نیشخند

و سر خوردن نوشابه هم خیییلی خندیدیم چون بالاخره از چهارمین نوشابه، یه کم به حامد رسید، اونم اینجوری که حواس من رو پرت کرد تا بتونه یه قلوپ بخوره.قهقهه

 

توی ترافیک بودیم که حامد گفت: شب عید هم آدم کلافه میشه با ترافیکش.

که من طبق عادت همیشه م لبخند بزرگی زدم و گفتم: ولی من عاشق این ترافیک شب عیدم.

حامد:خنثی

من: قهقهه

بعد حامد دستهاش رو برد بالا و گفت: خدایا گاهی اوقات تو خلقتت شک میکنمقهقهه و رو به من گفت: همه عالم و آدم از ترافیک شب عید فرارین اونوقت تو عاااااااشقشیکلافه

از یه قسمت اتوبان چمران که رد شدیم گفتم: وااااااااااای حامد من عااااشق این کناره اتوبان چمرانم، یکی از آرزوهام اینه که یه بار اینجا بشینم.خیال باطل

حامد هم گفت: آره میدونم، این هزارمین باره که داری میگی، هر وقت از اینجا رد میشیم تو همین رو میگیکلافه

منم گفتم: تقصیره منه که آرزوهام رو به تو در میون میزارم.قهر

 

جلوی در خونه هم که رسیدیم گفتم: تشریف نمیارید داخلنیشخند

گفت: نه دیگه امشب میخوام برم خونه مامایناقهقهه

منم جواب دادم: پس بهتره دیگه برنگردی، لباسات رو هم میفرستم همون خونه ماماینات همون جا بمون، کلید خونه رو هم بده دیگه به منقهقهه

حامد هم سرش رو به نشانه تاسف تکون دادقهر و گفت: خوراکت همین حرفاست.

قهقههقهقهه

 

آهان راستی مامان حامد 3 بااااااااااااااااااااااااار زنگ زد.منتظر

و در ضمن دوستان گرامی خودم حالا که اینقدر دعاهاتون مستجاب میشه، بازم برام دعا کنید که حامد به زودی بیاد و زانو بزنه و حلقه رو بهم بده...خیال باطل

 

یادم رفت اینو بگم:

حامد رو که دیدم گفتم: چقد تی شرتت قشنگه، تازه خریدی؟متفکر

دیدم اینجوری نگام میکنه:ابرو

گفتم: چی شده؟؟سوال

گفت: مثل اینکه این رو خودت برام از ... خریدیاااا.

گفتم: وااااااااااای تو رو خدا، این همونهنیشخند خداییش چقد من خوش سلیقه م هاقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :