حامد شیر میشود ( دل نوشت 142 )

از اونجایی که روز قبل کم خوابیده بودم و تمام روز رو کزت وار کار کرده بودم و دوباره دیشب هم دیر خوابیدم، صبح گویا ساعت محترم به صدا در اومده بود که من بهش فهمونده بودم که زیادی داره زنگ میزنه و صداش رو خفه کرده بودم و دوباره به خواب زیبایم ادامه داده بودم...خواب

اما نتیجه ش این شد که 45 دقیقه قبل شروع کلاس از خواب پاشم  و دیدم که ای واااایوقت تمام

به خودم گفتم: سرمه آرامش خودت رو حفظ کناز خود راضی و بعد از کمی انرژی درمانی و در آغوش کشیدن خودمبغلکه البته هیچ ربطی به عقده ای بودن و کمبود داشتن ندارهاز خود راضیخودم رو آماده رفتن به کلاس کردم و رویارویی با شعله کردم...قهقهه

وقتی رسیدم کلاس شروع شده بود و دیدم که وووااای همه کنار هم چسبیده بودند که مبادا پیش شعله باشن و بسوزننیشخند

دو تا از بچه ها جا باز کردند که صندلی رو بزارم بینشون که مبادا در مجاورت با شعله قرار بگیرم.خنده

خلاصه اینکه کلاس بخیر و میمنت گذشت.زبان

بعد از کلاس هم که قرار بود فاطمه بیاد خونمون و من تمام تایم کلاس در فکر این بودم که به چه بهانه ای میشه از زیر یه دعوتی که قبلا از یه نفر کردی، در رفت.قهقهه

بعد کلاس فاطمه گفت: من میام اما زود باید برگردم.

و من شادمان از اینکه بهانه خود بخود در حال جور شدن است.هورا

گفتم: فاطی میخوای بزار برای یه وقتی که فرصت داشتی عینک

اونم جواب داد: نه میام اما زود برمیگردم...

من:خنثی

اما همون انرژی درمانی صبح بهم کمک کردنیشخند و تونستم با یک زبون مناسب فاطمه رو مجاب کنم که خودش به این نتیجه برسه که الان وقت مناسبی نیست اوه

و چون انرژیم تحلیل رفته بود برای خودم دو دسته گل، یکی نرگس و یکی ژربرا خریدم و به خودم تقدیم کردم.بغل

اگه فاطمه میومد اونوقت تا میرسیدم خونه باید نهار درست میکردم، خودمم خسته بودم و دیگه حوصله بار گذاشتن یه غذای دیگه رو مثل دیروز نداشتم.قهقهه

بعد هم رفتم و شنیسل و پاچینی خریدم که نخوام مانند روز قبل تمام وقتم رو واسه پخت و پز تو آشپزخونه بگذرونم.قهقهه

حالا درسته که من بیکارم اما وقت که همون طلا هه هست که قهقهه

با حامد هم حرف زدم و گفتم: باید جایی برم و کار دارم.

گفت: برو منم میام اونجا دنبالت.

گفتم: غذا نخوردم گشنمه.

گفت: بعدش هم میریم یه چیزی میخوریم.

گفتم: حوصله ندارم برم.

گفت: جاش رو دقیق بگو من برم برات انجامش بدم.

گفتم: خودم حتما باید باشم.

گفت: وااااااااااای دیوونه م کردی، خو بگو من الان باید چی کار کنم.کلافه

اما من:

 

عصر حامد بهم زنگ زد که: مامانم زنگ زده بیا خونه، کارگر گرفتم واسه خونه تکونی.

من هم با عصبانیت گفتم: خوب کارگر زن میگرفت، مگه تو مسئول خونه تکونی هستی، اصلا چرا به شوهرش نمیگهمنتظر

تازه کی این وقته روز میگه کارگر بیاد؟؟؟ همه از صبح میگن که جون داره کارگر، اما مامان شما چون میدونست تو صبح نمیتونی بری، به آقاهه گفته از عصر بیادمنتظر

 

یه یک ساعت بعد از خونه شون زنگ زد عصبانی که با مامانش دعواش شده که به اون چه ارتباطی داره خونه تکونی که ازش توقع داره خونه بمونه و کار کنه...

سرمه در ظاهر:افسوس

سرمه در باطن: نایت اسکین

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :