یک عدد سرمه تنها ( دل نوشت 140 )

صبح حامد زنگ زد و مثلا با تقلید صدای منقهر گفت: سلام ازت ناااارااااحتم.خنده

از اونجایی که من شم بالایی دارم، دوزایم افتاد جریان چیه....

چند روز پیش صبح که حامد زنگ زد گفتم: ازت ناااااراااااحتم...

گفت: چییییی؟تعجب ما که دیشب خوش و خرم باهم حرف زدیم، الانم که هنوز حرفی نزدیم ینی چی شده تو این فاصله شب تا صبح که از هم بیخبر بودیم چه اتفاقی افتاده که شما ناراحت شدید؟؟سوال

گفتم: لجم گرفته واسه مامانت خونه تکونی کردیمنتظر و ....

وقتی امروز صبح حامد این رو گفت من از خنده غش کردم و متوجه شدم حرف اون روزم روم داره به رو میاره اما با خنده گفتم: خوب چراااا؟قهقهه

با همون تقلید مسخره از صدای من قهر گفت: آخه دیشب که رفتی خونه، به مامانت دوبار سلام کردی، اما همیشه به من یه بار سلام میکنیقهقهه

گفتم: اولا که خوب میکنم اگه میگم درثانی هم حق دارم در ضمن اصلا دلم میخوادزباننیشخند

حامد بدون توجه به من ادامه داد: حالا هر چی بگو، مامانم نشنیده واسه همین دوبار سلام کردم مگه تو گوشش میرهنیشخند وااای زنها، زنها، زنهاااقهقهه

 

بعد هم پرسید: خانوم فالگیر نرخ فالتون هنوز همونه؟ میشه واسه ما هم یه فال بگیری؟

که خوب چون آشنا در اومد دیگه روم نشد نرخ جدید رو بگم و با همون قیمت قبل باهاش حساب کردمقهقهه و براش یه فال گرفتم که خداییش خیلی بهش درست گفتم...هورا

بعد گفت: خانوم فالگیر شما که توی همه چیز سر رشته دارید، میشه بگید چه جوری میشه کیمیاگری کرد؟

گفتم: منظورت همونه که خاک رو به طلا تبدیل کنی دیگه؟

گفت: آره همون،و البته به سنگ هم دست بزنم طلا بشه..

خواستم بگم اونوقت دیگه نمیشه به مامانت دست بزنی هاخنده اما صبوری پیشه کردمنیشخند و بجاش گفتم: روشش رو میدونم عزیزم اما دوست دارم تو با کار و تلاش خودت به جایی برسییقهقهه

حامد هم کلی خندید و گفت: از دست تو سرمه...خنده

 

ظهر هم با خواهرم و بچه هاش رفتیم بیرون و من براشون گودبای پارتی نیشخند گرفتم و نهار دعوتشون کردم و بعد هم سالی رفت آخرین خریدهاش رو انجام داد و برگشتیم خونه که بار و بندیلش رو ببنده چون بلیط داشت که دیگه برگردن خونشون و من تنها بشم...افسوس

داشتیم آماده میشدیم یکی از فرشته های خواهرم اومد و بهم گفت : خاله ما بریم تو میترسی؟

گفتم: آره خاله میترسم چی کار کنم؟

جواب داد: وقتی خواستی بخوابی پتو رو بکش روی سرت که نترسیخنثی

بعد هم جفتشون که دو تا فرشته دوقلو هستند اومدند و هرکدوم یکی از عروسک هاشون رو دادند به من که موقع خوابیدن کنارم بخوابونم و نترسم.بغل

بعد هم ازم پرسیدن: دیگه نمیترسی؟ گریه نمیکنی؟

منم خیالشون رو راحت کردم که نه....ماچ

بعد هم رفتیم فرودگاه و از وقتی که رفتند سالن دوم و من از پشت شیشه می دیدمشون شروع کردم به گریه کردن تااااا وقتی که رسیدم خونه.گریه

یادم نمیاد آخرین باری رو که اینهمه گریه کرده بودم و معمولا فقط وقتی با حامد بشدت دعوام میشه در این حد گریه میکنم اما نمیدونم چرا یهو اینجوری شدم و اوجش وقتی بود که اومدم خونه و جای خالی دخترکوچولو ها به شدت احساس میشد...ناراحت

اولین کاری هم که کردم زنگ زدم به حامد و همین جوری گریه میکردم، بنده خدا ترسیده بود و فکر کرد برای من اتفاقی افتاده و هی میگفت: سرمه کجایی؟ چی شده؟نگران

بعد هم که تماس با مامانم اینا، که چند باری زنگ زده بودند و بشدت نگران بودند، گرفتم و خبر دادم که به سلامت برگشته م و البته از اونجایی که شماره عمه هایم را هم دیدم به اجبار به اونها هم زنگ زدم.

یکی از عمه هام چند تا خیابون با ما فاصله داره و ظهر بچه هاش هم خونه شون بودند اما حتی یه تعارف خشک و خالی هم نکردند که کمک نمیخواین یا ما برسونیمتون فرودگاه و ...قهر

بالاخره من و سالی و دو تا بچه با چندددددددددددین تا چمدوووون سنگییییین...

حامد بیشتر به فکر بود تا عمه م و بچه هاش...قهر

من که همیشه اعتقادم اینه که فامیل به درد خاصی نمیخوره، به فامیل کسی توهین نمیکنم ها در مورد خودمون میگم، و هیچ سودی برای آدم ندارند بجز دردسر و حرف و حدیث...منتظر

حتی عمه ه نکرد بگه میخوای بعد فرودگاه اولین شبه بیا اینجا که تنها نباشی، من که عمرا نمیرفتم اما یه تعارف خشک و خالی که بجایی بر نمیخورد، میخورد؟؟منتظر

حیف که من مامانم اینا نه تنها آدمهای تلافی کنی نیستند بلکه فقط کافیه یکی از اینها تو دردسر بیفته اونوقته که اولین نفر برای کمک رسانی حاضر میشن..قهر

آخ که از این کارشون بدم میاد و حرصم میگیره...عصبانی

راستی خوبه که بابام اینجا رو نمیخونه، اگه میدونست که پشت سر خواهرش دارم اینا رو میگم...هیپنوتیزم

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :