روز خوب ( دل نوشت 139 )

صبح حامد زنگ زده و گفته که بیدار میشی بریم صبونه بخوریم که گویا من گفتم نه و گوشی رو قطع کرده م.قهقهه

ساعت نه بیدار شدم و با توپ پر زنگ زدم که هیچ معلومه کجایی؟عصبانی

گفت: از صبح اومدم برای گرفتن پول بیمه ماشین و داغی های ماشین رو آوردم بدم و چکش رو بگیرم.

گفتم: مثل اینکه قرار بود بریم صبونه بیرون که بهم گفت زنگ زدم و تو گفتی نه و قطع کردی تماس رو.قهقهه

اما من خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم: خوب یه ساعت بعدش زنگ میزدی، ولی تو بجاش رفتی دنبال کاراتقهر

گفت: همچین میگی دنبال کارات، انگار رفتم با دوستام خوش گذرونی... اما ظهر برای نهار میام دنبالت...

 

خلاصه که خیلی اصرار کرد برای نهار، دیگه تو رودرواسی موندم و قبول کردم. منم که خجالتیآخ

ظهر که اومد گفت: مبارک باشه..هورا

گفتم: الان  کدوم یکی جدیده که گفتی مبارک باشه؟مژه

گفت: تو رو خدا میشه راهنماییم کنی تو حافظت خیلی خوبه؛ ولی مطمئنم بالاخره یه چیزی باید نو باشهقهقهه

دیگه بعد با راهنمایی من تونست بگه.نیشخند

 

بعد حامد پرسید چی دوست داری بخوری؟یول

گفتم: والا تصمیم گرفتم امروز دیگه یه غذای جدید رو امتحان کنم، بریم یه جایی که چلو و کباب داشته باشه.قهقهه

خندید و گفت: خوب شد کباب رو انتخاب کردی، یه کبابی رو میشناسم که هرکی رفته خورده، مردهقهقهه

 

بعد هم گفت: خوب حالا کجا بریم؟ که من گفتم دوست دارم یه فضای باز بریم و فشم رو انتخاب کردم.

توی راه از تو کیفم آجیل و شکلات در آوردم که بخوریم که حامد خندید و گفت: تو اگه یه بار جایی گم بشی تا وقتی پیدات بکنن انواع و اقسام خوراکی ها تو کیفت هست که بخوری و هیچ اتفاقی برات نمیوفته فقط میترسم یه بار چلو و کباب هم از تو کیفت در بیاریقهقهه

تا وارد رستوران شدیم من در یک حرکت برق آسا همه رو نگاه کردم که حامد گفت: ویییییژ، ماهواره سرمه شروع به کار کرد، بزار برسیم.خنده

گفتم: واقعا که... من چی کار به کار بقیه دارم، سرم تو لاک خودم، آسته میرم، آسته میام..قهر فقط یه وقتایی گوشم ناخودآگاه یه چیزایی میشنوه یا یه چشم یه چیزایی میبینه، چی کار کنم دست خودمه؟ دروغگو

تنها یه تخت خالی که اولین تخت هم بود وجود داشت که اتفاقا وقتی نشستیم دیدم بهترین جاست چون همه رو کاملا میشد زیر نظر گرفت، حامد روبروی من نشست و در نتیجه فقط من رو میدید، گفتم تغییر استراتژی بده و بیا کنار من بشین که گفت: نه من همین جا که فقط تو و پشت سر تو نوشابه ها رو میبینم برام راحت ترهقهقهه

چی میتونستم بهش بگم بجز اینکه خیلی بی ذوقیقهر

بعد هم منو رو آوردن و انتخاب من که خوشمزه ترین غذای دنیااا، کباب بودخوشمزه و از اونجایی که همیشه من برای حامد انتخاب میکنم (البته واقعا هر دفعه خودش بهم میگه که تو بهم بگو و من ازش میپرسم که بیشتر کدوم رو میل داره گوشت یا مرغ یا ماهی و بعد براساس جوابش یک غذا رو پیشنهاد میدم که اکثرا همون رو سفارش میده) کباب لاری رو برگزیدم که خودم طعمش رو اصلا دوست نداشتم چون خیلی سیرسبز داشت.

حامد همیشه عادت داره که نوشابه ش رو در انتهای غذاش بخوره، من هم از فرصت استفاده کردم و حواسش که نبود اول بیشتر نوشابه اون رو خوردم و بعد مال خودم رو ، وقتی اومد برای خودش نوشابه بریزه دید یه ذره توشهقهقهه

 

بعد هم دیگه همین طور تخت به تخت سوژه ها رو دنبال میکردم و نظر کارشناسانه خودم رو میدادم که حامد پرسید: فالگیریت به کجا رسید؟نیشخند

گفتم: لنگ جا هستم، خونه شما که کسی نیست نمیشه اونجا بساط فالگیری رو پهن کنمنیشخند

خندید و جواب داد: چرا اتاق خودم رو خالی میکنم و خودم هم میشم منشی ت خوبه؟نیشخند

پرسیدم: اتاق مامانت اینا بزرگتره اتاق خودته دیگه؟؟ خوب پس اونجا رو خالی بکن که بشه محل کار منقهقهه

حامد: خنثی

گفتم: مامانت که همه ش تو اتاق تو، باباتم که بنده خدا خونه نیست، خوب چی ازشون کم میشهقهقهه

حامد: خنثی

 

زمانی که چای و قلیون رو آوردند به حامد گفتم: بیا پیشم بشین، خسته شدم اینقدر تنهایی مردم رو آنالیز کردم، بیا این ور خنده

حامد هم گفت: همین طور فیس تو فیس باشیم بهترهخنده اما خوب بالاخره رضایت داد و اومد و من میگفتم و اون میخندید.

یه مرد و زن با بچه اومده بودند که طبق بررسی های من زیاد از مرده خوشم نیومد تا اومدند زن و بچه رو ول کرد و رفت و وقتی غذا رو آوردند دوباره سر و کله ش پیدا شد و بلند، بلند حرف میزد و کلا یه جوری بود. وقتی سفارششون رو آوردند و آقا ظاهر شدند اومد که بره روی تختشون بشینه پاش گیر کرد به کفشهای افراد یه تخت دیگه و با ... خورد زمینقهقهه

یهو من قاه قاه خندیدم.قهقهه خداییش هیچی به اندازه دیدن صحنه خوردن یه نفر رو زمین خنده دار نیست.قهقهه

 

دو تا گارسون هم داشت که دقیقا میومدن و پشت سر من می ایستادند و کل تخت ها رو مسخره میکردند و میخندیدند.قهقهه

حامد گفت: اینها هم مثل خودتن هاخنده

همین طور که داشتیم حرف میزدیم حامد با خنده گفت: وای چقد من و تو با هم تفاوت داریم

منم گفتم: همین تفاوت هاست که زندگی ها رو قشنگ میکنه.قهقهه

گفت: آره بعد ازدواج بفهمیم که با هم توافق نداریم چی؟ حتما طلاق دیگه؟

جواب دادم: خوب دیگه اگه چاره نباشه، آرهنیشخند

گفت: نه، من نمیخوام تو ضربه بخوریخنده

گفتم: باور کن بعد ازدواج هر اتفاقی بیفته و خودتم بکشی محاله طلاق بگیرم خنده

گفت: ای بابا، 2% امید داشتم شاید اگه ازدواج کردیم بتونم یه روزی رهایی پیدا کنم، با این حرف دیگه عمرا ازدواج کنم.نیشخند

 بعد دوباره یهوویی ها، کاملا بی غرضقهقهه حرف خود بخوددروغگو کشیده شد سمت مامانش و من مثل خروس لاری پریدم به حامد که چرا مامانت گوشی رو جواب میده تو هیچی بهش نمیگی؟شیطان

گفت: بخدا من اصلا نمیدونستم تو زنگ زدی...

گفتم: این بار رو نمیدونستی دفعه های پیش رو چی؟

الکی قیافه تو فکر به خودش گرفت که سرمه قبلا ها هم جواب میداد یا تازگیا اینجوری شده؟متفکر

گفتم: والا من به این کاراش کاری ندارم..

گفت: فک کنم میخواد یه چیزی متوجه بشه که میاد و جواب میده..

گفتم: نه بابااااااااااااااا، تو رو خدااااااااااااااقهقهه

بعد گفت: مامانم دیروز رفته طب سنتی

من:منتظر

گفت: منم میخوام برم.

جواب دادم: لازم نکرده، بزار همون افسردگی مامانت خوب شه، نمیخواد تو بریعصبانی

خندید و گفت: سرمه فقط گفتم که ببینم چی میگیخنده اصلا یه لحظه هم نمیتونی خودت رو نگه داری و چیزی نگیخنده

 

تو راه برگشت هم کمی در برف راه رفتیم و از خودمان ردپا بجا گذاشتیم و در ماشین  هم یک سی دی آهنگ شاد بهش دادم و همون رو گوش دادیم و کلی خندیدیم و درجایمان به این طرف و آن طرف حرکت کردیم و گهگاهی هم حامد رو با خودم همراه کردم.چشمک

 

در ضمن تو این فاصله هم یه بار خواهرش زنگ زد و دوبار شر و ور گفت.نیشخند

مامانش هم دووووووبااااااااااااار زنگ زد که بار اول رو جواب نداد از ترس چشم غره ای که بهش رفتمهورا اما دومین بار خودم یه مقدار کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بگه گفتم خوب جوابش رو بده ببین چی کار دارهقهر که دقیقااااااا همون طوری که حدس میزدم فقط از یه سری آسمون و ریسمون بهم بافت که ببینه این کجاست و نهار خورده یا نه...شیطان

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :