اره ماهی ( دل نوشت 138 )

دیشب نزدیکیهای دو صبح حامد زنگ زد و خیلی خوووب صحبت کرد و گفت: نفهمیدم کی خوابم برده و ...، منم دیدم وقت مناسبی نیست برای اینکه بخوام راجع به مامانش حرف بزنم.

امروز هم رفتم کلاس و البته شعله جوون با سوالات خیلی تخصصی ش باعث شد که ...کلافه

حامد هم زنگ زد که بعد کلاس بیرون بریم اما گفتم که نمیتونم چون باید برم از بچه های خواهرم نگهداری کنم.

بعد هم از اونجایی که خیلی خودم رو نگه داشته بودمنیشخند و داشتم منفجر میشدم شروع کردم به گفتن راجع به مامانش البته یه مقداری سرعت گفتارم بالا بود و حامد گهگاهی میگفت: آرومتر صحبت کن بشنوم.نیشخند

 

اما بعد از فرمایشاتماز خود راضی حامد گفت: اگه الان باید کاری کنم بگو اگر نه بعدا راجع بهش حرف میزنیم.ناراحت

 

دوباره که با هم حرف زدیم من هم دوباره جریان جواب دادن تلفن ش رو گفتم و ادامه دادم عجب مادری داری تو، میدونه منم باز میاد جواب میده، آخه ساعت 12 شب معلومه کیه که اون گوشی رو بر میدارهمنتظر

حامد هم که بجای تاسف خوردن همه ش میخندید و بعد از کمی تبدیل کردن من به یک دراز گوشنیشخند گفت: سرمه تو بابت یه تلفن جواب دادن مامانم داری روزگارم رو سیاه میکنی وااای به حال اینکه فرداهاا یه چیزی بشه...خنده

 

بعد هم من گفتم: بهر حال اخطار داده باشم بهت، دفعه بعد مامانت برداشت من بهش میگم با تو کار دارم.دروغگو

حامد گفت: از جمعه تا حالا ندیدمت، دلم برات تنگ شده بود، امروز که نتونستی بیای، فردا صبح بیام دنبالت صبونه بریم بیرون؟

که من هم جواب دادم: نه؛ به خاطر تو زود بیدار شم و از خوابم بزنم که بریم صبونه بخوریم که تو به کارهات برسیزبان

خندید و دیگه حرفی نزد اما اگه شب زنگ بزنه و یه بار دیگه بگه راستش رو بخواین میرم، چون من خودم عاشق صبونه بیرون رفتنم...قلب

 

در مسیر رسیدن به خونمون توی ترافیک بودم که یه دختر بچه که به همراه مادرش کنار خیابون ایستاده بود رو دیدم که در دستاش یک عروسک کوسه ماهی بود و همون باعث شد من رو یاد خاطره ای بندازهخیال باطل

 

چند سال پیش حامد ازم پرسید: چه حیوونی رو دوست داری؟

منم جواب دادم: می خوای برام بخری؟؟؟

گفت: آره

گفتم: والا من از بچگی آرزو داشتم یه اره ماهی داشته باشم.قهقهه

گفت: اره ماهییییییییییییییتعجب، حالا اره ماهی از کجا گیر بیارم.تعجب

گفتم: نمیدونم دیگه، خودت گفتی اون حیوونی رو که من دوست دارم میخوای بگیری..قهر

چند وقت بعدش حامد تماس گرفت که حالا اگه اره ماهی پیدا نکردم چه حیوون دیگه ای دوست داری؟

گفتم: کووسه هم خووبهقهقهه

گفت یه لحظه صبر کن بپرسم و با خنده از فردی پرسید: ببخشید آقا کوسه چی؟ کوسه هم ندارید؟

صدای آن آقا را هم که میخندید شنیدم که گفت: نه آقا، چقد خانوم خشننخندهخنده

پرسیدم: حامد کجایی؟

گفت: توی مغازه عروسک فروشینیشخند

گفتم: ای باااااااااااابااااااااااا میخوای برای من عروسکش رو بخری؟؟؟؟؟منتظر من زنده و واقعی ش رو دوست دارم...قهر

گفت: چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟ اره ماهی واقعی رو از کجا بیاارم؟تعجب تازه من گرفتم تو کجا میخوای نگه داری کنی ازش؟سوال

کاملا جدی گفتم: خوب کار را که کرد، آنکه تمام کرد، خوب آکواریومش رو هم بگیر دیگهقهقهه

خلاصه اینکه یه بار از یکی از اینا که کارشون آکواریوم و ماهی پرسیدیم و گفت من خودم یه دونه اره یه اره ماهی رو داشتم که خیلی گرون فروختمش چون صید اره ماهی غیرقانونیه و جریمه ش خیلی بالاست..

و من تا مدتهاا همه ش جای اره ماهی م رو که اسمش رو هم رکسانانیشخند انتخاب کرده بودم، خالی میکردم...افسوس و البته به حامد غر میزدم که دلم برای رکسانام تنگ شده...آخ و حامد هم میگفت: آره حتما من بدبخت هم روزی یه گوسفند باید میوردم که میدادی به خورد رکساناقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :