دیوانه چو دیوانه ببیند .... (دل نوشت 12)

همونطور که قبلا خدمتتون عارض شده بودم، در ایام شباب دستی بر قلم میبردم. به به چه جمله ادبی نوشتم.نیشخند

واقعیت، امروز بدنبال گمشده ای میگشتم که پوشه ای را جسته و با دست نوشته های قدیم که قدمتی ده ساله و یا بیشتر دارند روبرو شدم. خوشحالیم همانند زمانی بود که لباسی قدیمی را به تن میکنم و با دست کردن در جیب متوجه پولی در آن ولو کم مقدار میشوم.

دیدم شاید خالی از لطف نباشد که یکی از آنها را بی هیچ دخل و تصرفی برای شما بنویسم. اشکالات آن را به بزرگی خود ببخشید، در آن دوران دانش آموزی بیش نبودم:

از زمانی که ذهنش در یادآوری خاطرات یاریش میکرد، افراد چه با صدای بلند و چه آروم دیوونه خطابش میکردن. بعضی ها هم که رئوف تر بودن میگفتن طفلکی کم داره! به نظرش کم که نداشت هیچ، از همه اونایی هم که خودشون رو عاقل میدونستن بیشتر هم داشت.به نظرش همه آدمها بهم دروغ میگن، فخر میفروشن و چون این کارها رو نمیکنه بهش میگن: دیوونه.

در تمام مدت زندگیش فقط یه هم صحبت داشت. حتی وقتی آوردنش اینجا دوستش هم اون رو همراهیش کرده بود. همه میدونستن جون اون به جون دوستش بستگی داره. اگه فقط یه روز اون نباشه..........

هیچ وقت نتونسته بود به نبود تنها همزبونش تو دنیا فکر کنه.

در حالیکه دستهاش رو زیر سرش گذاشته و به سقف خیره شده بود برای دوستش حرف می زد:

نمیدونم چرا همه بهم میگن دیوونه، شاید چون بجز تو با کس دیگه ای حرف نمیزنم. تا زمانیکه مامان وبابا زنده بودن هیچ کس نمیتونست بهم بگه دیوونه.

تا اینکه اول بابا و بعدشم مامان مرد. اونا هم همه وسایلم رو جمع کردن و من و تو رو آوردن اینجا.

یادمه مامان چه جوری جون داد. یه چاقو برداشت و زد اینجاش و زمین پر از خون شد و بعد از کمی دیگه حرکت نکرد و مرد.

از اون موقع همیشه این سوال تو ذهنم بوده ینی آدم به این بزرگی با یه چاقوی به این کوچیکی میمیره؟ باید امتحانش کنم.

                                                     * * *

سلام، سلام اینم چاقو. از آشپزخونه یواشکی برداشتم. به کسی نگی آآآآ.

نوک چاقو رو روی قلبش گذاشت و در افکارش غوطه ور بود که نیم نگاهی به هم صحبتی اش انداخت. در کمال تعجب در دستان اون هم چاقویی یافت که اون رو به طرف قلبش نشونه رفته.

اگه دوستش با چاقو خودش رو می کشت و اون زنده می موند چی؟ نه! نباید بذارم یه بلایی سر خودش بیاره.

پس با سرعت به طرف دوستش دوید.

آخرین چیزی رو که از قبل از بیهوشی به یاد میاورد این بود که دوستش چند صد تکه شده بود و صدایی که با عصبانیت گفته بود: چرا اجازه دادین تو اتاقش آیینه به این بزرگی داشته باشه؟

                                                          * * *

هیچ وقت نفهمید دوستش رو خودش کشت یا که اون با چاقو مرد.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :