چرا هیچ کدوم از آرزوهام برآورده نمیشه (دل نوشت 134 )

امروز صبح بعد از چند روز رفتم با خواهرم خرید، البته خرید اصلی رو هم اون کرد تا من، که اونهم یه پالتو قشنگ بود.

 

ظهر هم رفتم کلاس که مثل همیشه بهم خوش نگذشت. قرار بود ازمون کوییز بگیره اما چون وقت همیشه کم میاره و چند جلسه دیگه هم به پایان ترم نمونده برگه ها رو داد به خودمون و گفتم برید تو خونه حل کنید و برام بیارید.

که یکی از این بچه ها که فکر میکنه خیلی بامزست، شروع کرد به حل کردن و هی وسط درس دادن معلم میگفت: وااای چقد آسونه..

خلاصه اینکه بدون توجه به درس اون رو حل کردو تحویل داد و همین کارش باعث شد بقیه هم فکر کنن که نکنه حل نکنن ینی بلد نیستند. خلاصه اینکه در نهایت 5 نفر تحویل ندادند و 5 نفر شکلات شدند.سبز

 

با عمه جان هم یک سری مشکلات رو پشت سر گذاشتیم اما خدا بخواد، قراره فردا بره، البته اگه مثل امروز یهو خود جوش حالشون بد نشهنیشخند...هورا هورا

 

آخخخ که چقدر دلم یه تغییر خوب میخواد، یهووو زندگیم کن فیکون بشه، البته به سمت مثبت هانیشخند

 

مثلا یکی از آرزوهام یا به قول شماها فانتزیام درست در بیاد.خیال باطل

 

چند وقت پیشا به حامد میگفتم: دلم میخواد یه روز که از خونه میام بیرون ببینم جمعیت کثیرینیشخند در خونمون جمع شدن..

یهو یکی اون وسط داد بزنه و بگه خودشه، اومد. نیشخند

و ناگهان سکوت سنگینی حکمفرما بشه و همه چهرها به سمت من برگرده و یه تونل انسانی باز بشه و من ببینم ته تونل تو ایستادی قلب و در کنارت یه قفس بزرگه که توش یه شیر درنده ست.استرس

 

بعد من بگم: حامد تویی؟ چی کار میکنی؟ جریان این شیر چیه؟نگران

و تو جواب بدی یا همین الان جواب بله رو میدی و با من ازدواج میکنی یا من خودم رو جلوی این شیر میندازم ...گریه

در این حین عاقد از راه برسه.نیشخند

یهو جمعیت بگن: سرمه قبول کن، سرمه قبول کن.هورا

اما من بگم: شرمنده نمیتونم.ابرو آخه مامانم اینا اینجا نیست و نمیتونم بهت بله رو بگم.زبان

و تو میری که در قفس رو باز کنی، همه جیغ میزنن، یه عده که البته تعدادشون کمه و تماشاگر نما هستندقهقهه شعار میدن: سنگ دل پسر مردم رو داری میکشی...

البته تو اینجا خیلی ناراحت میشی که به من گفتن سنگ دل و از حضار میخوای جوانمردانه تشویق کنن.قهقهه

 

یهو یکی از بین جمع داد میزنه که من شماره باباش رو تو اونجا دارم الان بهش زنگ میزنم و اجازه ازدواج رو آقای عاقد تلفنی ازش میگیره.

نپرس اون یه نفر کیه، خودمم نمیدونم، بالاخره معجزه ست دیگه، پیش میاد.قهقهه

 

عاقد هم میگه چون شرایط بغرنجه اینبار تلفنی هم رضایت بدن قبوله...قهقهه

 

شماره بابام رو میگیرن، همه این جا سکوت میکنن و فقط صدای دلهره آوره زنگ تلفنه که پخش میشه، کسی بر نمیداره، نفسها تو سینه حبس شده...

بابام خواب آلوده گوشی رو برمیداره و همون آدمه که بطور معجزه آسایی شماره بابام رو داره براش شرایط رو توضیح میده و بابام میگه هر چی دختر گلم بگهقهقهه

 

خوب دیگه اینجا همه یک صدا میگن: قبول کن، قبول کن...

بعد یکی از تو جمع میگه برای اینکه پشتوانه ای برای عروس خانوم باشه من همین الان سند این خونه رو میزنم به نامشهورا

دیگه هرکس هر چی داره از فرصت استفاده میکنه و عاقد که از قضا دفتر ثبت اسناد رو هم  همراهش آورده همه مدارک رو میگیره و هی فرت و فرت به نامم میزنه...

 

همین جور شاباش جمع میشه، هر کس با توان مالی که داره به نوعی در این گلریزون رسوندن دو جوون به هم کمک میکن.قهقهه

 

بعد عاقد میگه: عروس خانوم برای بار سوم میگویم:

 

تو هم اینجا دستت به دستگیره قفسه که اگه من بگم نه، بپری و خودت رو جلوی شیر درنده و گرسنه بندازی...قهقهه

 

عروس خانوم وکیلم؟؟؟

 

در اینجا دوباره نفسها تو سینه حبس میشه، یه چند نفر از شدت استرس غش میکننقهقهه

 

من هم میگم: با اجازه خانوادم که پشت خطن و شما حامیان عزیز و به خاطر نجات جان یک انسان از مرگ بببببببببببببلللللللللللللللهههههخجالت

 

دیگه صدای کل و دست و هلهله ست که از همه جا شنیده میشه، مردم که به وجد اومدن با شیرینی و شکلات از هم پذیرایی میکنن و همدیگه رو بغل میکنن (البته خانومها و آقای در دو دسته جداگانه قرار گرفتن و همدیگه رو در آغوش میکشند.قهقهه)

 

 

به نظرتون چند روز بستری باید بشم؟متفکر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :