جوانان امروزی ( دل نوشت 133 )

ظهر به حامد گفتم خیلی حوصله م سر رفته...خمیازه

گفت: اگه شد بهت میگم تو بیای دم مغازه و وقتی اس ام اس ش رو ساعت 4 دیدم که نوشته بود عزیزم بیا، داشتم از خوشحالی بال درمیوردم.قلب

 

رفتم اما حدود یه نیم ساعتی معطل شدم تا بیاد، اما خوبیش این بود که دور و برم پر بود از سوژه و البته یک پلیس راهنمایی رانندگی که اکثر ماشینهای دختری که یه چیزی رو رعایت نمیکردند نگه میداشت بعد از کلی خوش و بش و مدارک دیدن و خندیدن و شنیدن التماس میزاشت برن.نیشخند

 

سر و کله حامد هم بالاخره با غذا پیدا شد و برای من استیک ویژه آورده بود.خوشمزهاز خود راضیواقعا استیک هاشون حرف نداره.

و خوب بازم میدونید که جاتون اصلا خالی نببببببببببببببود.قهقههقهقهه

 

الان من 4 ساله که میرم هر دفعه از حامد میپرسم الان از کجا برم؟ این جا کجاست، خوب بعدش مسیر چیه... حالا فقط یه مسیر داره هاااا ولی اینقدر حال میده اذیتش میکنم.نیشخند

 

خلاصه همین طور که حامد داشت مسیرهای همیشگی رو می گفت، دیدیم یه 206 وسط یه کوچه ایستاده.

همون طور که داشتم میگفتم حامد این چرا وسط ایستاده و حرکت نمیکنه بهش نزدیک شدیم ...

و در کمال تعجب دیدیم که یه دختر و پسرن که دارن همدیگه رو میبوسن.

من:خنثی

حامد:خنثی

خوب عزیز من برو یه گوشه بایستد نه وسط خیابون نگه داری و ...

 

بعد هم اینقدر حامد گفت: سرمه تو رو خدا آروم برو، چرا تو اینقدر تند میرونی... خسته م کرد و پیاده شدم و گفتم بیا خودت برونقهر

 

رفتیم یه سفره خونه که تا حالا نرفته بودیم و کارگرایی قلیونش کت و شلوار و پاپیون داشتنخنثی

ولی اینقد همه بچه، بچه، بچه بودن و حامد هی افسوس میخورد که با این سن و سال اینا اهل دودند خصوصا اینکه اکثرشون هم تا مینشستند سیگارشون رو آتیش میزدند....افسوس

حامد میگفت: فک کنم دم سفره خونه نوشته بوده ورود بالای 18 سال ممنوع ما ندیدیمنیشخند

که البته منم جواب دادم که اگه هم زده بود من که  بازم میتونستم بیام...خنده

 

روی مبلهای کنار ما 4 تا پسر و دو تا دختر بودند که موبایل یکی از دخترها زنگ خورد و گفت: سلام بابا، من بیرونم تا یه نیم ساعت دیگه آماده باشین میام که بریم...

و در این فاصله پسرها هم راحت با هم حرف میزدند.

 

گفتم: حامد دختره چه بابای مدرنی داره، اگه بابای من زنگ میزد باید به تمام پسرهای موجود میگفتم برای چند لحظه سکوت کنن.خنده

 

بعد هم گفتم: حامد همین جا باید بساط فال رو برپا کنم، اینا هم همه پولدارن 15، 20 تومن پولی براشون نیست. (نرخ فالم رو گفتم که بدونیدنیشخند)

حامد هم گفت: اگه شانس ماست همه از خودمون گداتر و بدبخت تر درمیانقهقهه

 

تو راه برگشت هم دم یه مغازه داشتن فیلم برداری میکردند، حامد هم شروع کرد به بوق، بوق و بوق زدن که فیلم برداری بهم خورد و همه با عصبانیت برگشتند و به ما نگاه کردند، حامد هم الکی دستی بلند کرد و از تو ماشین بلند گفت: سلام چطوری؟ و همه به هم نگاه میکردند که ببنند حامد آشنای کیهقهقههقهقهه

 

آهان داشت یادم میرفت بگم، صبح آقای حامد خان بیدار شده بودند با مامانشون (شما بخونید خودش تنهایی) حلوا درست کرده بودند که مامانشون امروز ببره یه نمایشگاه غذای خیریه و بفروشه حلوا ها رو ....

 

مامانه از وسط نمایشگاه زنگ زده که کجایی و چقدر ظهر تو مغازه فروختیمنتظر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :