آرزو بر عاشقان عیب نیست ( دل نوشت 132 )

وواااااای یه مدت میشد که روز به این کسلی و آرومی نداشتم، نه کلاسی، نه خریدی، نه جر و بحثی، نه دیداری....افسوس

همینه آدم افسرده میشه، من هی میگفتم چرا مامان حامد اینجوری شده نگو بنده خدا از همین جاها به این حالت رسیده که دیگه نمیتونه تو خونه یه روز بمونه...آخنیشخند

 

فقط یه خورده یکی از دخترهای خواهرم خندوندم.

بهم میگه یادته یه بار به من قارچ دادی خوردم و خوشم اومد؟

میگم: آره عزیزم، تو هم یادته؟

میگه: نه یادم نیست، کی؟

من:خنثی

قهقههقهقهه

 

آهان یه خبر، امروز بابای حامد کباب درست کرده بود، آخه نه اینکه مامان افسردست دستش به کار نمیره خو.خنثی

 

امروز هم همتی کردم و هم زبان خوندم و هم در مورد پروژه کاریم که همون فال باشه، تحقیقاتی به عمل آوردم.از خود راضی

 

دلم میخواد برم یه جزیره دوووووووووووووور، یه جایی که هیشکی نباشه، برای خودم آتیش درست کنم و یهو بشنوم یه صدایی میاد و از بین بوته ها یهو حامد بیاد بیرون.

من بگم: حاااااااامد تو اینجا چی کار میکنی؟؟تعجب

بگه من هر جا تو بری دنبالت میام، اینجا که روی کره زمینه...قلب

بعد یهو در حالیکه گلوله گلوله اشک میریزه بگه: خواهش میکنم من رو به غلامی قبول کن و زانو بزنه و انگشتر رو در بیاره.

منم بگم آخه اینجا؟ اینقدر غریبونه؟؟

یهو از پشت همه درختها و بوته ها همه خانواده حامد و دوستاش بیان بیرون و با هم دیگه یک صدا تشویقم کنن و بگن سرمه خانوم بگو بله، بگو بلههورا

 

بعد مامانم اینا هم از راه برسن چون قبلا حامد بهشون خبر داده بود، همه تو گروههای منظم با شمع بایستند و شمع ها رو آروم به طرفین ببرن و بیارن و منم چون تو رودرواسی قرار میگیرم، مجبببببببور بشم بگم: بببببببببببببله...قهقهه

 

دوستان به نظرتون باید قرصهای چه رنگی را بخورم؟متفکر

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :