شیرینی آی شیرینی (دل نوشت 131)

امروز سر کلاس، یه مبحث کتاب این بود که از بین چند تا آیتم نوشته بود: شما ترجیح میدید کدوم یکی از این توانایی ها رو داشته باشید. مثلا من این گزینه رو انتخاب کردم که هر وقت و هر جا دلم خواست نامرئی بشم که ببینم دوستان و آشنایان چه حرفهایی میزنند و کسی پشت سر من حرف میزنه یا اینکه مثلا دوستام کجاها میرن و چی کار میکنن.شیطان

 

که معلم از شعله پرسید: شما چی رو انتخاب میکنید؟ وقتی شعله گفت من پرواز کردن رو انتخاب میکنم همه کلاس زدند زیر خندهخنده

من آروم به کناری هام گفتم: فک کنید در کلاس رو باز میکنید، میبینید شعله داره پرواز میکنه به سمت کلاسقهقهه تازه شعله چون در حال پروازه در مجاورت اکسیژن قرار میگیره و مشتعل میشه و یهو می بینید یه گلوله آتیش داره میاد سمتتونقهقههقهقهه

 

بعد از کلی خنده و ریسه از سر کلاس برگشتیم خونه و عمه جانمان را که چند روزی هست کنگر خورده و لنگر انداخته ملاقات کردیم.نیشخند

در وصف این عمه پست ها باید بگم اما همین اندازه بدانید که زنی به فضولی او تا به حال به عمر مبارکتان ندیده اید.نیشخند از صبح تا شب روی مبل جلوی تی وی لم داده اند و میخورند و سریال تماشا میکنند و خواب قیلوله و شبشان هم به کنارنیشخند و البته در این میان از نحوه غذا درست کردن و تمیز کاری شما ایراداتی گرفته میشود، که امیدوارم یک وقت خسته نشوند.نیشخند

 

عصر بود که حامد زنگ زد و گفت: ظرف لازانیا تموم شده،میخوام برم بیارم، بیا با هم برویم.

گفتم: واااااای خودم خسته ام، حالا هم باید بیام و ببینم تو هی کارتن میاری و خسته تر بشم، ولی چی کار کنم که عاشقتم و عشق تو همین سختی هاست که معنی میشه.قهقهه

 

اومد و داشتیم میرفتیم گفتم: حامد یادش بخیر قبلا ها چقد شیرینی میخوردیم...افسوس

حامدتعجب: مگه دیشب نخوردیم؟

گفتم: چراااا ولی اون دیشب بود، تازه فقط ناپلئونی بود....افسوس

خندید و گفت: باز چه شیرینی دلت میخواد؟خنده

گفتم: وای که تو چقدر باشعوریقهقهه الان دلم شیرینی گردویی میخواد...خوشمزه

 

و از اونجایی که من اعتقاد دارم آرزوهای شکمی زود برآورده میشهنیشخند فورا یه قنادی در جلوی ما ظاهر گشتنیشخند و شیرینی گردویی دااااغ و شیرینی کشمشی خریدیم و مثل همیشه جاتون خالیییی نبود چوووووون خیلی خوشمزه بود.خوشمزه

 

در حین خوردن شیرینی خندیدم، پرسید به چی میخندی؟

گفتم: یادمه اول آشناییمون تو نه کباب، نه شیرینی، نه نوشابه میخوردی، اما حالا چقدر پایه منیقهقهه

گفت: آره به خدا ذائقه م رو هم عوض کردی، من اصلا نوشابه رو که ترک کرده بودم، اهل شیرینی نبودم، کباب هم که امکان نداشت بجز خونگی ش رو بخورم...قهر

و البته من هم گفتم: فقط حیف، حیف که من خودم سیگاری نبودم که تو رو هم میوردم تو خط دود...افسوس

حامد:خنثی

من:قهقهه

 

بعد هم حامد کارتن های ظرف لازانیا رو میورد و تو ماشین میزاشت و با هر بار آوردن اونها انگار بار سنگینی رو دوش من میذاشت...اوه

 

تو راه برگشت هم گلاب به روتون نیشخند دلمان اینطوریسبز بود و من پرسیدیم مگه چی خوردم که اینجوری شدم؟

حامد هم خیلی جدی گفت: بجز 2 کیلو شیرینی گردویی و کشمشی چیز خاص دیگه ای نخوردی.

من: خنثی

حامد: قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :