خوش گذرونی های امروز (دل نوشت 130)

از دیشب تا امروز ظهر به خاطر کاری که حامد کرده بود خیلی حرص خوردم، اون هم این بود که آخر شب که اومده بود خونه برای مامانش تعداد زیادی سیب خریده بود و شست و خشک کرد و بعد سیبها رو برده بود تحویل یکی از  دوستای مامانش که امروز سفره داشته، داده بود، که البته تو این قسمت چون بیرون رفتنی بوده مادر جانشون هم همراهیشون کرده بودن و بعد هم نون گرفته بودند و برگشته بودند خونه و  نون و پنیر برای همین سفره که مامانشون دعوت بودن و گویا نذر داشتن گرفته بود.

ینی از همون دیشب که اینها رو شنیدم داشتم منفجر میشدم و میخواستم بگم مامان تو از صبح تو خونه ست اونوقت کاراش رو بازم باید تو آخر شب که میای انجام بدی، اما به اندازه یک نصفه روز خودمو کنترل کردم و حرفی نزدم.نیشخند

 

گرچه ظرفیت سرمه زیادهنیشخند اما خوب همونم یه حدی داره و امروز ظهر همه رو پشت سر هم تند تند گفتم....

حامد هم گفت: خوب من که همه کار هم برای تو میکنم، الان چیزی برای خونه میخوای بگو بریم بگیرم...

 

من رفتم دنبالش و اول از همه گفتم حامد فک نکن اومدم باهات بیرون ینی آشتیمنیشخند در ضمن من خسته ام تو بیا رانندگی کننیشخند

 

خندید و گفت: خسته نباشی و نمیگفتی هم از خنده ت کاملا معلوم بود که ناراحتی نیشخندحالا  تو قهر بگو کجا بریم؟ چی میخوای؟

 

گفتم: درسته باهات قهرم اما بهت کمک میکنم که کجا بریمنیشخند یادته یه شیرینی فروشی بود گفتی ناپلئونیاش خوشمزست بریم اونجا اول شیرینی بخوریم بعد بریم خریدنیشخند

 

رفتیم همون قنادی و از انواع شرینی ناپلئونیاش گرفتیم و بعد هم با شیرینی ها رفتیم مغازه کناریش که بیشتر کارش فروش قهوه و شکلات و لیوان و ماگ بود تا کافی شاپ.

 

دو تا قهوه گرفتیم و من با کتاب حافظی که رو میز بود یک فال عشقولانه گرفتم که یک غرل عشقولانه هم اومد.قلب

 

بعد هم دفترچه ای که رو میز گذاشته بود تا مشتریا توش یادگاری بنویسن رو برداشتیم و نوشته هاش رو خوندیم و اول من برای حامدوک نوشتم و بعد هم حامد با خط قشنگی که داره ( که من سعی میکنم هیچ وقت در کنار نوشته هاش چیزی ننویسم خجالت) چند خطی برای من نوشت.قلب

 

بعد هم یه لیوان دیدم و خوشم اومد و از آقاهه پرسیدم چند؟ و گفت: هفت تومن

به حامد گفتم قشنگه؟ هفت تومن خوبه مگه نه؟

که آقاهه شنید و گفت: خانوم گفتم هفتاد تومنخنده

بعد هم یه بسته قهوه لایت ازش خریدیم و اومدیم که بریم سوار بشیم که یه مغازه بود چیزای قشنگی داشت. (البته از نظر من، چون کلا من همه چی دوست دارمنیشخند)

 

یه قفس پرنده تو ویترینش دیدم و گفتم حامد برو بپرس چنده واسه پاسیو خونمون این خیلی قشنگه یه گوشه آویزونش کنیم..

حامد هم پرسید و با خنده برگشت و گفتم: خوشم میاد از هر چی خوشت میاد باید قیمتش عجیب غریب باشه، 380 هزار تومن بود.

 

گفتم: چییی؟ خداییش این یکی رو دیگه خودمم فک نمیکردم، قفس خالی پرنده 380 هزار تومن؟؟تعجب خوب اونوقت باید مرغ تخم طلا بزارم توش کهقهقهه

 

بعد هم از جلوی یه کبابی که خیلی هم شلوغ بود گذشتیم که به حامد گفتم تا حالا تا این اندازه شکنجه روحی نشده بودم که از جلوی یه کبابی رد بشم و میل نداشته باشم و اما دلم بخواد که میل میداشتم.افسوس

که حامد گفت: میخوای برات بگیرم شب رفتی خونه برو بخور

که نمیدونم چرا و باز هم چرا گفتم: نه آخ

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود، اگه خریده بود الان هی لقمه های کباب رو در حین نوشتن این پست میدادم پایین.دل شکسته

 

سوار ماشین که شدیم یه سی دی شاد گذاشتم و هی دست و سوت و کل زدمقهقهه

و حرکات موزون از خودم در میکردم و به حامد هم میگفتم هماهنگ با من باش وقتی میرم چپ بیا چپ، وقتی میرم راست بیا راست و میرم پایین تو هم فرمون ول کن و با من بیا پایین و بیا بالاقهقهه قهقهه

خداییش حامد هم با من پایه بود و ادای من رو هم حسابی در اورد و بهش گفتم حامد ببین وقتی با منی چقدر شادیخنده

گفت: آره خل و دیوونه هم شدم.خنده

گفتم: نه اون دیگه به من ربط نداره، از عشق زیادت به منه که خل و چل شدیقهقهه

 

 

برای رسیدن به مغازه یه کوچه رو خلاف رفت و دیدیم ای دل غافل پلیس دم همون کوچه ایستاده، اما در کمال ناباوری ما رو ندید، واقعا مثل یه معجزه بود.تعجب به حامد گفتم: خدا خیلی دوست داشت وگرنه من میدونستم و تو اگه جریمه میشدیم.نیشخند

 

 بعد هم سوسیس و کالباس و خیارشور و ... خریدیم. من واقعا عاشق این مغازه های پروتئینی هستم. (جای حامد خالی بگه سرمه تو فقط به من بگو عاشق چی نیستیقهقهه)

 

در نهایت هم رفتیم میوه فروشی و برای خونه یه سری خرید کردیم و تو اونجا هم کلی خندیدیم و آقای تو اونجا هم به حامد که به قول معروف گل میوه ها رو بر میداشت رو به من گفت: آقاتون چقد خوش سلیقه ست، خوب میدونه دقیقا چی برداره.

 

که البته میخواستم بگم آقا از انتخاب من معلومه اما دیدم درست نیست این رو به آقاهه بگم و از صبر زیادم در جواب ندادن استفاده کردم.نیشخند

 

 

آخر سر هم که حامد میخواست پیاده بشه شارژ گوشیم تموم شد و خاموش شد حامد هم گفت: یا بیا گوشی من رو ببر یا من باهات میام تا در خونتون بعد خودم برمیگردم که البته من قبول نکردم و راضیش کردم بره و هیچ اتفاقی برای من نمیوفته که خدا رو شکر همین جور هم شد.

 

 

آهان یه چند مورد رو یادم رفت بگم که خوب از اونجایی که سر بردن فرش های خونه حامدینا به مغازه چندتا از شما عزیزان گفتید که چه خوب شد که این رو گفتی سرمه وگرنه ما اگه بعدا میفهمیدیم ناراحت میشدیم که تو چرا خبر ندادینیشخند بگم:

 

حامد یه جا رفت دستشویی و من تو ماشین تا برگرده آهنگ گوش دادم.نیشخند

 

بعد هم اینکه تو این مدت هم خواهرش زنگ زد که کلی شر و ور گفت و مامانش هم زنگ زد و گفت کجاییتعجب و کی برمیگردیتعجب

خواستم بگم تو که همیشه نصفه شب میری خونه حالا تا فهمید بیرونی میگه کی میای، عجب زن آب زیر کاهیهسبز

 

خوب دیگه اینم از جریانات امروز امیدوارم چیزی رو از قلم ننداخته باشم.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :