به روح اعتقاد داری؟ (دل نوشت 11)

چند وقتی بود که مردم آزاری خونم کم شده بود و در حال به کما رفتن بودم که گزینه مورد نظرم را یافتم: روح

به کمک رفیق گرمابه و گلستانم رویا بعد از در نظر گرفتن چندین طرح پیشنهادی، طرحی که عملی تر به نظر میرسید انتخاب گشت.

روز موعود فرا رسید و من به عنوان رمالنیشخند به خانه دوستم که از قبل دختران فامیلشان را (که بنده را به چهره نمیشناختند) و به منظور دیدار با من دعوت کرده بود، رسیدم.

لازم به ذکر است من و رویا و خواهرزاده اش حدیثه جان صبح ترتیب تمام کارها را به این شکل داده بودیم: دو نخ نامرئی که سر یکی از دو نخ به پرده و دیگری به لوستر اتاق وصل بود و انتهای هر دو نخ به تخت بالایی یک تخت 2طبقه میرسید جایی که قرار بود حدیثه پنهانی و مخفیانه آنجا قرار بگیرد.

با مهمانها به اتاق از قبل آماده شده و تاریک رفتیم. آنها را پشت به تخت نشاندم تا خیالم از بابت دیده نشدن حدیثه راحت شود.

سعی کردم با جدیت و بدون خنده بپرسم: به روح اعتقاد دارین؟قهقهه

آنها هم محکم جوابم را دادند که البته که داریم. می خواستم یک جواب دندان شکنی بهشان بدهم قهقهه

در حالیکه انگشتانم را در هم قفل کرده بودم گفتم: ای روح عزیز اگر اینجا تشریف دارین به ما علامتی بدهید!!

با تکان خوردن پرده جیغ همه بلند شد.

سوالها یکی یکی از روح پرسیده شد و من در کمال خونسردی نعلبکی را به هر طرف که تمایل داشتم می کشاندم.چشمک

روح بعدی لوستر را تکان داد و دوباره سوال و سوال.

اما روح سوم با بقیه فرق داشت از او خواستم خودش را به ما نشان دهد نه علامتی برای اثبات حضورش.

صورتها مثل گچ سفید شده بود اما کسی هم نمیخواست این صحنه را از دست بدهد، که ناگهان حدیثه که به روی سرش یک ملافه سفید کشیده بود از جا برخاست.خنده

یادم نمیاد تا چند دقیقه همه جیغ میزدند اما میدانم که همه از اتاق فرار کرده بودند.قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :