استعداد در زبان (دل نوشت 127)

امروز صبح که نه دم ظهر بزور از خواب بیدار شدم و آماده شدم برای رفتن به کلاس. کلاس خیلی شاد گذشت خصوصا وقتی شعله در آخر سر از معلم تشکر کرد و گفت اگه بشه میریم صحبت میکنیم که ترم بعد هم شما معلممون باشید.خنثی

و به این ترتیب متوجه شدیم که ترم بعد دوباره شعله هم هست.کلافهمنتظرکلافه

 

 

بعد از کلاس حامدوک اومد دنبالم و من پیشنهاد دادم بریم مستردیزی، دیزی بخوریم.

گفت: سرمه مطمئنی؟؟؟تعجب

جواب دادم: آره، ینی شک داری؟ قهر

 

وقتی دم مغازه رسیدیم گفتم: حاااااااااااااااااامد یه چیزی بگم؟نگران

گفت: بگوووووووو...

گفتم: حاااااااامد من پشیمونم، من هوس کباب کردم، من دیزی نمیخوام.گریه

 

خلاصه اینکه رفتیم جای دیگه و من بعد از روزها دوری و فراق بالاخره چهره زیبای معشوق رو دیدم.قلب واضحه که منظورم همون کباب ارجمند و گرامیه... خوشمزه

 

تو رستوران گفتم: حامد دیشب یه خوابی دیدم.

گفت: خیره، بگو..

گفتم: خواب دیدم که من رو بردی خونتون و تمام فامیل دور و نزدیکتون رو جمع کردی و من رو بهشون معرفی میکنی.

گفت: حتما همه هم عاشقت هم شدن؟

گفتم: نه اتفاقا، یک رفتار بدی هم داشتن و من گریه م گرفته بود و تو هی ازم عذرخواهی میکردی.

با خنده گفت: خدا رو شکر که خودت خوابش رو دیدی، آره ما همچین خانواده ای هستیم مثلا اگه دخترخاله همسایه شوهر عمه م تو رو نپسنده قضیه تمومه.نیشخند

جواب دادم: نه عزیزم به قول خودت خواب زن چپه..زبان

دوباره خندید و گفت: ببین چی جواب من رو میده، خوب راست میگی پس خوابت چپه ینی من نمیبرم معرفیت کنم.از خود راضی

جواب دادم: معلومه من صدسال نمیام تا تو به خانوادت من رو معرفی کنی، اونان که میان و منت من رو میکشن که حاضر بشم باهاشون آشنا بشم.قهقهه

با همون خنده گفت: سرمه بی خیال، سرم درد گرفت، هر چی میگم یه جوابی براش داری.قهقهه

 

بعد هم به سمت سفره خونه رفتیم و که پر بود از سوژهاز خود راضی

 

دو تا دختر کم سن و سال با چند میز فاصله از ما نشسته بودن تا پسری که گارسون اونجا بود اومد و ازشون سفارش گرفت.

یکی از دخترها گفت: همون اون دفعه ای خوب بود، با همون طعم برامون قلیون بیار.

پسر که معلوم بود اینها رو تا حالا ندیده ازشون طعم قلیون سری پیششون رو پرسید و بعد از گرفتن سفارش همون دختر دوباره گفت: اون آقاهه که پشت میز مینشست و پریروز تی شرت مشکی پوشیده بود نیست؟

پسر اسم چند تا پسر رو آورد که دختر جواب داد اسمش رو نمیدونم.

گارسونه گفت: چطور مگه، حالا باهاش چی کار داشتین؟

دختر جواب داد: آخه به ما گفته بود هر وقت میخواین بیاین اینجا و پول ندید.خنثیخنثی

خلاصه بماند که دخترها در ادامه چقدر نازهای شتری برای چند پسر اونجا اومدند.نیشخند

 

سوژه بعدی که من همزمان با این دخترها باید به اون هم توجه میکردمنیشخند یک زن نزدیک به چهل سال بود. (تو این فاصله حامد هم در حال روزنامه خوندن بودن و اصلا با من همکاری نمیکرد.قهر)

زن مورد نظر سه بار جاش رو تغییر داد و هر بار همون پسر زشت کارگر رو به بهونه های مختلف برای حرف زدن نگه میداشت.نیشخند پسره هم معلوم بود ازش عاصی شده و از دستش سعی میکرد فرار کنهخنده

 

بعد به حامد گفتم من رو آوردی اینجا همش روزنامه بخونی؟قهر

که البته یک جواب بی منطق داد که تو دست از فضولی تو کار مردم بردار تا بتونیم با هم حرف بزنیم.

من هم بهش گفتم واقعا متاسفم که تو هنوز فرق کنجکاوی و فضولی رو نمیدونیقهر

 

در ادامه گفتم:حامد تصمیمم رو گرفتم میخوام فالگیر شم.زبان

گفت: چرا همین زبان رو دنبال نمیکنی؟ تو که غیر از زبان انگلیسیت زبون خودتم خوب کار میکنه، اعتماد بنفس هم که داری بیش از اندازهخنده همین کار رو دنبال کن مطمئنم خیلی برات خوب میشه.

گفتم: آره میرم که درس بدم میگم فال هم میگیرم بعد کم کم دیگه فقط فال میگیرم.نیشخند

حامد خان هم گفت: هر چی میگم هی میگی فال، آخه عزیز من اگه فردا یه موردی برات پیش بیاد چی؟ فکر اینا رو هم کردی؟

 

والا اگه من این زبون تو رو داشتم باور کن از این همایشها میزاشتم که چگونه دشمنان یا نه اصلا مادرشوهر خود را تار و مار کنید، بخدا همه زنها میومدن حاضر بودن کلی هم پول میدادن و کلی هم چیز از محضرت یاد میگرفتن.قهقههقهقهه

 

منم سری به نشانه تاسف براش تکون دادم که از من بی زبون تر و خجالتی تر تو عمرت دیدی؟ اگه دیدی حداقل بگو منم بدونم.قهر

خوب واضحه که هیچ نمونه ای براش سراغ نداشت.از خود راضی

 

بعد هم به حامد گفتم میخوام فلان کار رو بکنم و حال رویا رو بگیرم.نیشخند

خندید و گفت: خوب برفرض حرف تو درست، آخرش چی؟

جواب قانع کنندم این بود: عوضش حال رویا گرفته میشه.خنده

گفت: آهان اگه اینقدر دستاوردش بزرگه این کار رو حتما بکن.خنده

الان نمیگم نقشه شیطانیم* چیه.از خود راضی

 

 

بعد هم رفتیم کتاب بخریم، و من یه سری کارت تاروت برای کار جدیدم برداشتم.نیشخند بعد هم آقا فروشنده گفت: دختر گلم دو، سه تا کتاب معرفی کنم میخونی؟ و بعد چند تا کتاب از زیر در آورد.

من گفتم: من فال میگیرم.نیشخند

آقاهه رو به حامد گفت: واقعا؟؟ تعجب آقا من اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم اما یه بار یه خانومه اومد برام فال گرفت، یک چیزایی بهم گفت که من مونده بودم که این چطور من رو این قدر عریان میبینه.

قیافه حامد اینجوری شد: تعجب

آقاهه یهو گفت: منظورم روحمو عریان میبینه.قهقهه بعد رو به من گفت: خیلی دوست داشتم الان برام فال میگرفتید، البته میدونم خوب وقت میگیره.قهقهه

 

حامد هم خیلی جدی گفت: ان شالا یه وقت دیگه.قهقهه

منم یواش تو گوش حامد گفتم: مشتری من رو می پرونیقهقهه

دو تا کتاب هم خریدیم و که یکی ش رو حامد برد بخونه و یکی هم من با خودم آوردم، چه زوج فرهنگی و فرهیخته ای هستیم ماااا.نیشخند 

 

نقشه شیطانی*: خوب من و شما نداریم، فقط به شما میگم میخوام چی کار کنم، شما هم یه لطفی کن بجز به آشنایان و بستگان به کس دیگه ای نگونیشخند:

رویا ادعا میکنه الان نزدیک دوساله داره میره پیش دکتر مجد روانشناسی و پیش دکتر مهدوی روانکاوی، اما من باور نمیکنم، برای همین اگه دکتر مجد بهم یه وقت بده میخوام برم پیشش اولا ببینم واقعا مطبش سعادت آباده و جلسه ای 70 تومن میگیره این اطلاعات رو از رویا گرفتم، در ثانی ببینم حرف رویا که گفت من اس ام اس های خودم و خودت رو به دکتر مجد نشون داده بودم گفته این برای تو دوست نمیشهتعجبتعجب درسته و اون با چند تا اس ام اس تونسته این نظرها رو بده یا طبق حدس من اینا همش دروغ های ذهن رویاست.زبان

 

به قول دوستام باید بهش میگفتم: رویا تو با حمید مشکل داشتی که میرفتی دکتر یا با من، در ضمن چه پول اضافه ای هم داری که میری اونجا و با دکتر میشینی اس ام اس میخونیقهقهه

 

اگه کسی هم اطلاعاتی راجع به دکتر مجد داره لطف کنه بیاد و بهم بگه.خجالت

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :