و باز ناراحتم، شاید هم عصبانی (دل نوشت 125)

امروز یه سری اتفاقات در رابطه با دوستی من و رویا افتاد که دلم میخواد اینجا راجع بهش حرف بزنم هم شاید کمی آروم تر بشم و هم اگر شما لطف کنید و نظر بدید که چه کسی اینجا اشتباه کرده خوشحال میشم.

 

 

اول از خانواده رویا بگم که فرزند طلاقه، مادرش صیغه یک مرده و خواهرش خیلی وقت پیشا با یک مرد فرار میکنه و دختر نوزادش رو میزاره پیش اینا و الان که این دختر 19 سالشه هیچ خبری از این مادر نیست.

 

رویا با حمید سه سال دوستی کرد، سه سالی که حمید گفت برای ازدواج میخوام اما هیچ تلاشی برای اینکار نمیکرد. ولی در عوض رویا هر کاری میتونست کرد.

 

بعد از دو سال خواهر و مادرش اومدن مثلا خواستگاری و تو اون خواستگاری نمایشی گفتن پسر ما پسر خوبی نیست و دست از سرش بردار.

 

اما رویا این کار رو نکرد و توی تمام این مدت همه رو هم از خودش دور میکرد که مبادا کسی حمید رو ببینه.

اولین باری که من دیدمش بسیار جا خوردم، چون رویا از یک خانواده بسسیار مذهبی و اصلیتش هم از یک شهر بسسسسیار سنتی است ولی حمید یک مرد سی و سه ساله ای بود که ابرو بر میداشت، با دماغ عملی و شلوار مدل پسرهای بیست ساله با فاق کوتاه میپوشید و تی شرت تنگ و چسبونی که بزور تا کمرش می آمد. من شما رو نمیدونم اما عقیده من اینه که این چیزا اگر هم قراره استفاده بشه یه زمان خاصی میخواد، مثلا پسر توی دوره بلوغ باشه و اینکه اصلا این تیپ و قیافه به یه پسر درحال زن گرفتن و با این سن و سال نمیخوره.

 

بهر حال هرکسی با دیدن حمید متوجه میشد یه آدم بی عاریه که اتفاقا بی کار و بی پول هم هست، نه تحصیلات داره و نه سربازی رفته و خانوادش هم ازش عاصی شده بودند و برای همین جدا از اونا زندگی میکرد. گرچه حمید یک دلیل واقعا خجالت آور برای رویا آورده بود و اون این بود که بابام فکر میکنه من با مامانم رابطه دارم، بابام آدم بدبینیه و من رو از خونه کرده بیرون.

رویا پول تو جیبیش رو میداد و خرج حمید حسسسابی میکرد و البته میگفت که حمید هم به همین اندازه دست و دلبازه.

 

گرچه من این دروغ بزرگ رویا رو اصلا باور نمیکردم، چون مثلا یک بار ما سه تایی رفته بودیم بیرون و حمید به اصرار رویا که هوس نون خامه ای کرده بود از ماشین (که اون هم ماشین من بود و آقا اومد و من رو در کمال پررویی و بی ادبی پیاده کرد و خودش پشت فرمون نشست. کاری که تا این لحظه حتی یک بار حامد نکرده. و جالبیش این بود که رویا حرفی نزد که مبادا به آقا بربخوره) پیاده شد و رفت یک دونه نون خامه ای خرید و رویا هم با خنده گفت پس برای سرمه نخریدی؟ که آقا هم گفتند:مگه سرمه هم دوست داشت؟؟؟ و البته جا داره بگم رویا نون خامه ای رو بدون تعارف به من تنهایی خورد. یا یه بار دیگه رویا هی میگفت گشنمه، شاید ده بار و در آخر سر حمیدگفت میخوای برم یه دونه ساندویچ بگیرم که ببری خونه بخوری و البته واضحه که اون کار رو هم نکرد.

 

از این چیزها من از حمید زیاد دیده بودم، آدم آسمون جلی که پول تو جیبیش رو هم رویا میداد و اگه کاری هم جور میشد از جانب رویا بود و هر جا هم که کار کرد با دعوا و بدی از اونجا میومد بیرون.

 

خلاصه این آدم بدون خانوادش و با یک کارگر اومد بله برون رویا که تمام خانواده ش رو جمع کرده بود. و البته نزدیک بود که بهم بخوره اما خوب مامان رویا همه چیز رو جور کرد و خانوم نامزد شدن.

 

تاریخ عقد مشخص شد و سه روز قبل عقد حمید زد زیر همه چیز که خانواده (نداشتش) راضی نیستند و این بار خواهرای پسره به همراه رویا و حمید رفتند بیرون و خواهرها در حضور حمید به رویا گفته بودند که این پسر خودش اومده به ما که اونبار اومده بودیم خواستگاری گفته که برید یه جوری قضیه رو بهم بزنید، هرچی میتونید از من بدی بگید من قصد ازدواج ندارم.

 

با تمام این حرفا رویا گفت: اشکالی نداره، عقد میکنیم. خانواده پسر هم گفتند ما می اییم ولی روی ما هیچ حسابی نکن، ما از حمید خیری ندیدیم و کاری هم برایش نمیکنیم.

 

عقد انجام شد و حتی پول حلقه ها رو هم رویا داد. اما هنوز زمان کمی نگذشته بود شاید کمتر از یک ماه که حمید گفت من اشتباه کردم عقد کردم و باید طلاق بگیریم.

 

رویا هر کاری بود میکرد ولی مثل مسکن بود و بعد از چند روز دوباره حمید میگفت فقط طلاق. اما این وسط رویا به حرف هیچ کس گوش نمیداد و اگه کسی میگفت حمید میخواست اون نفر رو خفه کند.

 

پارسال روز اول عید حمید میاد خونه رویا که برن خونه حمید اینا و حمید به رویا میگه چقد لباست زشته رویا. رویا هم میگه برو یه چیزی تو برام بخر نامردم نپوشم. حمید هم بی تفاوت به خانواده رویا از آپارتمان رویاینا میاد بیرون و رویا همون طور با لباس خونه میدوه دنبالش توی کوچه به پای حمید میوفته که تو رو خدا من رو ببخش اما حمید پاش رو از دستای رویا در میاره و بی تفاوت میره.

 

یا اینکه حمید یه بار توی دوران کاملا خوشیشون به رویا میگه که من هیچ وقت تو رو دوست نداشتم و بهت احساسی نداشتم و ندارم.

 

 

خلاصه از این موارد حمید زیاد انجام داده بوده از خانوادش هم نگم که رویا برای تک تک خانواده روزهای تولدشون و روز مادر و پدر گرون ترین کادو ها رو خرید اما اونا واسه روز تولدش حتی یه زنگ خشک و خالی هم نزدند.

 

اما با این حال رویا همچنان در مدح حمید و خانوادش پیش همه میسرایید و اجازه نمیداد کسی به حمید بگوید بالای چشمت ابرووو......

 

امروز که من به رویا گفتم میخوام بیام پیشت و این حرف رو توی این دو سه روز برای بار چندم بود که میزدم و رویا از زیر دیدن من شونه خالی میکرد. (من هم چون چند روز پیش اس ام اس داده بود که سرمه درسته من اشتباه کردم اما باور نمیکردم تو توی این شرایط من رو تنها بزاری، که البته جوابش رو هم دادم و گفت درسته حق با توست) گفتم رویا این چندمین باره که میخوام بیام تو میگی نه، فقط یادت باشه خودت دوست نداری و فردا گله ای از من نکنی.

این جمله شروع یک دعوا بود که تو داری سر من منت میزاری، خوبه نیومدی و منت میزاری میخواستی بیای چی میکردی....

منم بهش گفتم چند وقتیه داری با فلانی میپری که دختر ناجوریه و کلا روی تو تاثیر گذاشته، تو دیگه سنت بالاست و درست نیست که باز هم گول حرف بخوری، یه بار از حمید خوردی.

آخه واقعیت به طور کاملا تصادفی متوجه شدم که رویا با پسری در حال حرف زدنه که این موضوع من رو واقعا شوکه کرد، چون اون هنوز تعهد داره، گرچه رویا زیر این قضیه زد.

ببخشید این پست خیلی طولانی شد اما در ادامه یه حرفایی زد که واقعا مسخره بود و فقط متوجه شدم اگه سمیه همیشه به من میگفت رویا بهت حسودی میکنه حرفش درست بوده. امیدوارم دیگه هیچ رابطه ای با هم نداشته باشیم. نبخشیده بودمش الان دیگه ازش بدم هم اومده.

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :