رانندگی ( دل نوشت 123)

امروز صبح قرار بود به سمیه زبان درس بدم و اولین جلسه کلاس رو استارت بزنیم که صبح اس ام اس داد که ماشین پنچر شده و برنامه رو بزار واسه عصر.نیشخند

 

عصر هم حامد زنگ زد و قرار گذاشت، بعد من با سمیه تماس گرفتم و بهش گفتم: کلاس کنسل شد، برو خوش باشنیشخند

 

و کلی هم درباره فال و فالگیری حرف زدیم و گفت اگه بتونم یه طبقه بهت بدم خودمم به دوستام می سپارم که مشتری برات جور بشه.قلب

 

عصر هم با حامد رفتیم بیرون و کیک شکلاتی خریدیم و دو نفری همه ش رو خوردیم.خوشمزه و چون خییییلی خوش مزه بود نمیتونم بگم جاتون خالی، چون اگه شما هم بودید سهم من کمتر میشد.خنده

 

و همین جوری که در یک فضای روحانی رانندگی میکردم، چون همش حامد میگفت بسم اله، مواظب باش سرمه، یا خدا، توکلم به خودتقهقهه ، صدای آمبولانسی از دور شنیده میشد به ما نزدیک و نزدیک تر میشد و من دیدم که ماشینها به خاطر ورود من همگی به کناری میروند و در آن ترافیک برایم راه باز میکردندنیشخند که حامد گفت: سرمه صدای آمبولانس رو که پشت سرت نمیشنوی، همه رفتن کنار.قهقهه

 

و من که در حین صحبت با شور و اشتیاق درباره کار جدیدم (فالگیری) بودم، خییییییییلی بهم برخورد که حامد شش دنگ حواسش به من نیست و در حین گوش دادن به فرمایشات بنده نه تنها قادر به شنیدن صدای آمبولانس میباشد، حتی میتواند حرف هم بزند.افسوس

 

و همین امر باعث رنجشی در قلب گنجیشکی هم شد.دل شکسته

 

این هم همون چند خطی که آترا جون گفتم بلغور کردم و گفتی آپ کن و البته به خاطر اینکه آزاده جون هم خوابش ببره. ( رجوع شود به نظرات پست قبلنیشخند)

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :