بی خود و بی جهت (دل نوشت 10)

عصر با حامد رفتم بیرون و طبق معمول کار طاقت فرسای گرفتن تصمیم برای اینکه کجا بریم رو به دوش کشیدم.چشمک

بی خود و بی جهت سینما را انتخاب کردم و انتخاب فیلم را بر عهده حامدم گذاشتم، او هم بیدرنگ فیلم بی خود و بی جهت رو برگزید. این انتخاب او هم اصلا به این دلیل که من از طرفداران بازیگری رضا عطاران هستم، نبود بلکه بی خود و بی جهت مطابق با سلیقه شخصی خودش بودنیشخند.

چون وقت زیادی تا شروع سانس داشتیم تصمیم گرفتیم از خجالت شکم هایمان در بیاییم و به طبقه بالای سینما و رستوران بوف رفتیم (تنها گزینه ای بود که میتوانستیم انتخاب کنیم)  مطمئنم جای هیچ کدامتان خالی نبود با این غذاهاشونعصبانی

در صندلی کناریم در سالن متاسفانه دختری نشسته بود که به تمام صحنه های فیلم، بی خود و بی جهت میخندید. اما جالبی قضیه این بود که برای چند دقیقه ای پسری که او را همراهی کرده بود از سالن خارج شد (که به گمانم رفتن دست به آبزبان) دختر کاملا آرام و بی حرکت فیلمش را دید. بدون هیچ گونه شوو آفی . 

بعد از 75 دقیقه ای چراغها روشن شد و ما بی خود و بی جهت تمام مسیر برگشت را خندیدم.خنده

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :