مانی (دل نوشت 118)

امروز هم یکی از دست نوشته هام رو میخوام براتون بنویسم و امیدوارم مثل دفعات پیش تعداد لایک هاتون به من انرژی بده که گهگاهی هم از دستانهام بنویسم.

فکر نکنید مجبورید لایک کنید نه، فقط من ازتون انتظار دارم که بدونید بااااااااااییییییییید لایک کنید.خنده

                                         *   *    *

_ سلام پسرم، صبحت بخیر، دیشب خوب خوابیدی؟ الهی قربون اون لبخندت بشم، گل پسرم، تک پسرم، یکی یه دونه خودم، صبونه چی میخوری؟

_ چرا جواب نمیدی مادر، نمیشه که چیزی نخوری، دور از جونت زخم معده میگیریا، حالا هرچی بگم قبول نکن. البته نبینم اون روزی رو که یه خار بره تو انگشتت.

_ سلام آقا محمود، صبحتون بخیر

_ استغفر اله

_ این کارا چیه که میکنی، حالا که به این وضع افتاده.... زن گریه میکند.

میداند تنها سلاحی است که مرد را وادار به سکوت در برابرش میکند.

مرد سیگاری از پاکت بیرون میکشد و گوشه لبش میگذارد. آتش کبریت را با حفاظ قرار دان دستش دور آن شعله ورتر می سازد. سیگارش را آتش میزند.

_ مرد روبروی پسرت سیگار نکش، خوبیت نداره، جوونه گمراه میشه در ضمن برای قلب خودت هم ضرر داره. برم سفره صبونه رو بندازم و سه تایی دور هم بخوریم.

بعد از رفتن زن به طرف آشپزخانه مرد پک محکمی به سیگارش میزند. زیر چشمی نگاهی به پسر می اندازد و فورا نگاه خود را صورت خندان پسر میدزدد.

زن با سینی بزرگی از آشپزخانه برمیگردد. سفره را روی زمین پهن میکند و پنیر و کره و مربا را از درون سینی به روی سفره میگذارد. در برابر هر کس چایی اش را قرار میدهد.

_ همه بیان جلو کسی هم حق نداره بگه نمیخورم، مانی پسرم بخدا اگه نخوری ازت ناراحت میشم.

مرد جلو می آید اما سرش پایین است و به آتش سیگار درون دستش خیره شده است.

زن لقمه نون و پنیر را در برابر مرد میگیرد.

_ چایی ها رو شیرین کردم بگیر این رو باهاش بخور.

مرد لقمه را میگیرد و کمی با آن بازی میکند. دزدکی به دست زنش نگاه میکند که لقمه ای را هم در جلوی پسر گرفته ست. نان و پنیر را به درون سفره پرت میکند.

_ زن دست بردار.

_ چیه؟ حسودیت میشه؟ خوبه اول برای تو لقمه گرفتم.

_ استغفراله حسودی کدومه

زن دوباره از اسلحه اش استفاده میکند و اشک هایش پایین می آید.

_ حالا که این طور شده....

مرد متوجه میشود که سیگارش تمام شده، سیگار دیگری روشن میکند و به درون حیاط میرود.

_ پسرم ناراحت نشو، پدره دیگه، حتما فکر میکنه تو دیگه واسه این لوس کردنای من خیلی بزرگ شدی. مرد شدی برای خودت ها، یه ماه دیگه بیست سالت تموم میشه. اگه من تو رو نداشتم چی کار میکردم اما...

این بار خود زن هم نمیتواند در اتاق بماند. به حیاط میرود.

_ آقا محمود چرا صبح اول صبح خلق همه مون رو تنگ میکنی. درست نیست. هرچی نباشه پسرته.

مرد با عصبانیت از خانه خارج میشود و زن به درون منزل برمیگردد.

_ محلش نذاریم بهتره

زن بدون آنکه کسی لب به چیزی زده باشد سفره صبحانه را جمع میکند و تا ظهر خود را در آشپزخانه مشغول می کند.

_ پسرم ظهر شده، دل نگرونم برای پدرت با عصبانیت رفت بیرون هر چی نباشه سی ساله داریم با هم زندگی میکنیم. وقتی خدا تو رو بعد ده سال بهمون داد گفت اسمش رو مانی میزاریم که برامون همیشه موندنی باشه.

به صورت پسرش نگاه کرد و لبخندش را با لبخندی پاسخ داد.

_ مانی کاش دیشب بهت اصرار نمیکردم بری چمدون رو از بالای کمد برام بیاری، کاش وقتی گفتی بعد از بازی فوتبال انجامش میدم قبول میکردم. کاش وقتی گفتم اون صندلی پایه ش شکسته و نمیتونی روی اون بری نمیگفتی من دیگه بیست سالمه و میتونم کاش...

هق هق زن جلوی حرف زدنش را گرفت.

صدای باز شدن در خانه با یااله یااله گویان آقا محمود همراه است. زن چادرش را به سر میزند و از پشت پنجره شوهرش را به همراه چند نفر میبیند که وارد خانه میشوند.

سلام مادر

_ سلام بفرمایید تو

_ نه مادر جون شما با ما بیایید می خوایم بریم یه جای خوب

_ نه مانی من اینجاست من بدون اون جایی نمیرم.

مردها به سمت مانی میروند، مانی به آنها هم لبخند میزند.

یکی از آنها میگوید: گردنش شکسته، حدود دوازده ساعتی میشه که تموم کرده.

مانی را روی برانکارد میگذارند و پارچه سفیدی رویش می اندازند.

زن جیغ میکشد: مانی من رو کجا میبرید؟

مرد بازویش را محکم میگیرد و کشان کشان به سمت در هدایتش میکند.

در آنجا دو آمبولانس ایستاده اند یکی برای بردن زن و دیگری برای بردن مانی.

                                             *

با اجازه داریم میریم فرودگاه، ان شاله فردا میام بهتون سر میزنم.لبخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :