احوالات امروز (دل نوشت 112)

همونطور که حدس می زدم حامد بعد از ظهر زنگ زد که آماده شو دارم میام دنبالت.

بعد از این که همدیگه رو دیدیم گفت: بریم یه چیزی بخوریم که من جواب دادم همین الان نهار خوردم، حامد هم گفت:من نهار نخوردم که با تو بخورم اما خیلی هم گرسنه نیستم، پس هرجا میخوای بگو بریم که در نهایت رفتیم چای بار.

چند روز پیش بهم گفته بود شیشه رفته تو انگشتش و انگشتش بزرگ شده، امروز بهم نشون داد و دیدم سر انگشتش به اندازه یه توپ باد کرده بود و کبود شده بود، که گفت: فردا میرم دکتر.

من هم با دیدن انگشتش گفتم: وای حامد چه بامزه شده، ولی این همون انگشتیه که همه تو دماغشون میکنن الان که این اندازه شده و دیگه تو سوراخ دماغت جا نمیشه با چی بینی ت رو تمیز میکنی؟قهقهه

بعد هم گفت: میخوایم کمی تغییر و تحول تو منو بدیم و چند روزه دارم غذاهای مختلف رو تست میکنم، از اونجایی که به آشپزی من هم ایمان داره ازم نظر پرسید که یه ایده خوب بهش دادم.مژه البته خوب احتمالا اونقدر هم اطمینان نداره که صددرصد از نبوغ من تو منوش استفاده کنه.نیشخند

نزدیک ساعت 6 یه ده دقیقه رفت در مغازه رو باز کرد که کارگرها پشت در نمونن و من تو اون فاصله برای اینکه حامد رو سوپرایز کنم صورتحساب رو گرفتم و پولش رو پرداخت کردم، وقتی برگشت بدون اینکه بهش چیزی بگم شروع کردیم به حرف زدن.

گفت: چند وقت پیش به جای یکی از پیک مون که موتورش خراب شده بود خودم سفارش مشتری رو در خونه شون بردم، وقتی مرده در رو باز کرد که پیتزاها رو تحویل بگیره دیدم یه زن هم لخت پشت سرش ایستاده، منم فورا سرم رو انداختم پایین و همون جوری غذاها رو بهش تحویل دادمقهقهه مرده هم رفت که پول رو بیاره اما زنه همون جا ایستاده بود، وقتی که برگشت و سرم رو بالا گرفتم که پول رو بگیرم دیدم که یه مجسمه خیلی طبیعی از یه زنه لخته.قهقهه

گفت: میخواستم یقه یارو رو بگیرم و بگم، ینی جای دیگه ندارین این رو بذارید که دم در ورودی گذاشتینشقهقهه

من که دیگه از خنده داشتم روده بر شده بودم و گفتم وای حامد قیافت رو میتونم تصور میکنم چه قدر خنده دار شده بودیقهقهه

لحظه آخر هم که خواست حساب کنه گفتم: عزیزم قبلا پرداخت شده.

با تعجب گفت: کی؟ چرا؟ من نبودم؟تعجب

جواب دادم: پ ن پ، وقتی بودی چند دقیقه ای هیپنوتیزمت کردم و صورتحساب رو دادمقهقهه خوب معلومه عزیزم، تو اون فاصله که رفتی دیگه.

با خنده گفت: پس از این به بعد هر جا رفتیم وسطش یه چند دقیقه می پیچم به بازی، تا تو پرداخت کنی بعد دوباره میام.قهقهه

بعد هم رفتیم که من برس مو بگیرم، وقتی اون چیزی رو که میخواستم انتخاب کردم، لحظه آخر به آقا فروشنده گفتم: آقا، آقا یه لحظه نذارش تو نایلون دوباره بدینش بهم.

بعد از گرفتن دوباره برس، چند بار تو دستم بالا و پایین بردمش و دوباره دادم به آقاهه و گفتم: خوبه

آقا فروشنده گفت: ببخشید میتونم ازتون بپرسم چرا این کار رو کردین؟ آزمایش علمیی چیزی بود؟

گفتم: نه آقا آزمایش علمی کدومه، میخواستم یه وقت برس سنگین نباشه باهاش موهام رو شونه میکنم مچ دستم خسته بشه.

فروشنده: خنثی

حامد: خنثی

من: قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :