بدم میااااااااد (دل نوشت 111)

دو روزه با حامد یه جورایی تو کنتاکتم ینی درست ترش اینه که من دو روزه گیر سه پیچم بهش.نیشخند

دیروز غروب داشتیم راجع به دکتر ها حرف میزدیم و حامد تعریف میکرد از پدرشوهر خواهرش که از 15 سال پیش که عمل قلب کرده نه قرص میخوره و نه دکتر میره و حالش هم خوبه تعجب

خواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم که مادرشسبز تماس گرفت و گفت: قلبم درد میکنه. حامد هم دیگه نمیدونست با پا بره سمت خونه یا با دست.وقت تمام

دلم میخواست پیشش بودم و کله ش رو از تنش جدا میکردم و البته قبل از این کار میگفتم مگه مادر تو شوهر ندارهعصبانی

ساعت دوازده شب زنگ زد و گفت همین الان از بیمارستان اومدیم، منم چون برام مهم نبود که چرا و به چه علت اینجور شده از احوال مامانشسبز جویا نشدم و به جاش حرفی زدم که همچین هم چیز خاصی هم نبود ها اما به آقا برخورد.نیشخند (دلم نمیخواد بگم چی گفتم.زبان) اونم عصبانی شد و صداش رو کمی بالا برد که این حرکتش من رو کفری تر کرد و گفتم: به من چی مامان شما مریضه و اعصاب خوردیت رو واسه من میاری، برو سر خودش داد بزن. که البته حامد هم فورا صداش رو آورد پایین و گفت: من که داد نمیزنم.نیشخند

و دوباره حول و حوش 3 شب زنگ زد و گفت: دارم میخوابم و من باز هم سرد جواب شب بخیرش رو دادم و حتی عصبانی تر هم شدم، چون مطمئن بودم تا 3 شب داشته شام درست میکرده و به کارهای مادرش سبز میرسیده.

امروز هم زنگ زد و تا جایی که تونست خوب حرف زد اما باز هم در اخلاق من تغییری حاصل نشد.

به خاطر فرو نشاندن حس نوع دوستی م (و نه کنجکاوی منیشخند) پرسیدم که: راستی مامانت دیروز چش شده بود؟

به نقل از دکتر گفت: فشار عصبی.

من که اینجوری شدمخنثی

هرجوری حساب کردم متوجه نشدم کسی که تو خونه تنهاست و کار خونه هم انجام نمیده و تفریحش رو هم میره یهو فشار عصبی از کجا برش نازل شده.

من که همیشه به حامد میگم خدا قسمت همه از این افسردگیا بکنه.قهقهه

در ادامه حرفامون حامد با خنده گفت: تو این شرایط یه ذره تو باید به من انرژی مثبت بدی عزیزم.

من هم خیلی جدی گفتم: چرا این قدر زندگی رو سخت میگیری، عمر دست خداست چرا هی این دکتر و اون دکتر میرین؟ من یه دوستی دارم که پدر شوهر خواهرش الان 15 ساله عمل کرده و دیگه قرص هم نمیخوره و سالمه، بابا بی خیالقهقههقهقهه

با خنده گفت: ینی آدم نمیشه به تو حرف بزنه هاقهقهه

ظهر هم رفت خونه و نهار درست کرد.تعجب و همین طور که با من حرف میزد مادر جانشانسبز مرتب صداشون میکردن که آب بیار، قرصام رو بیار.

منم گفتم: بیچاره بابات، ببین مامانت وقتی زاییده چه ناز و اداهایی واسش داشته، واسه همینه الان فراریه گرچه والا زائو هم میتونه پا بشه و این کاراش رو دیگه خودش بکنه.خنده

عصر گفت میخوام برم یه سری لوازم برای ماشین بگیرم. یکی ، دو ساعت بعد زنگ زدم و گفتم کجایییییی؟ گفت: دوست مامانم تماس گرفت و گفت بیاید چند تا وسیله ای که اینجا دارید رو ببرید و الانم مامانم یه چیزی میخواست بخره منتظرش ایستادم.

من رو کارد میزدید خونم در نمیومد، گفتم: این همون مامانست که ظهر تو باید آب میدادی دستش؟؟ و با تمسخر گفتم: چه زود حالشون خوب شد.

با عصبانیت گفت: وقتی دوستش زنگ زده و میگه همین امروز حتما بیاین چی کار کنه؟

گفتم: تو که دربست در اختیار مادرت هستی، اگه اینقدر حالش بد بود تو میرفتی چه لزومی داشت دیگه خودش بیاد؟

با همون لحن جواب داد: خودم هم همین رو بهش گفتم اما گفت یه مادر و دخترن و شاید معذب بشن تو تنها بری.

گفتم: ببخشید ینی تو چی کارشون میخواستی بکنی در ثانی دختره از اتاق نمیومد بیرون که معذب نشه. تازه الان خرید اومدنش دیگه چیه؟ نه عزیزم تو رو گیر آورده.

گفت: سرمه من هر چی میگم تو همیشه یه جوابی تو آستینت داری.

با اومدن مامانش خداحافظی کردم و کمی بعد اس ام اس داد: عزیزم دارم با مامانم میرم مغازه شب زنگ میزنم.سبز

خوب من از مامانسبز لوسش بدم میاد، چی کار کنم.

هم اکنون نیازمند نظرات یاری بخش شما هستیم.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :