تبریک و تسلیت (دل نوشت 9)

چند وقت پیشا پدر مدیر رویا به رحمت خدا رفتن. همون روز نزدیک ظهر بنا به درخواست رویا، اون رو که به نمایندگی از کارکنان به منزل مدیرشون روانه بود، همراهی کردم. 

مدیرشون رو  _که زنی با حدود 50 سال سنه_ تقریبا میشناختم. در خونشون که رسیدیم قیافه غم زده و تا حدی گریان به خود گرفتیم و وارد شدیم.

خانم مدیر تا ما رو دید به سمتمون اومد و رویا رویا کنان اونو در آغوش گرفت. وسط گریه ها رو به رویا گفت: این همون خواهرمه که شکمش رو عمل کرده ها، ببین چه خوب شده هااااا!تعجب

من که کلا آدم خوش خنده ایم و توی مراسم عزاداری این موضوع به اوج خودش میرسه متوجه شدم که جایی اومدیم که خوراک خودمه، پر از سوژه خنده نیشخند

حالا ما مونده بودیم تسلیت پدر فوت شده رو به خواهرش بگیم یا تبریک شکم جدید روخنده. گویا فکر رویا هم مثل من کار کرده بود که اول تسلیت گفت و خواهر ،خانم مدیر گریه ای سرداد و در هنگام تبریک گفتن با خوشحالی رو به ما گفت تو رو خدا بگین حالا خوب شدهنیشخند

خلاصه بعد از کلی تعریف و تمجید ما رو که همچنان سرپا بودیم دعوت به نشستن کردن. هنوز ثانیه ای از نشستنمون روی مبل نگذشته بود که چند ظرف حلوا روی زمین گذاشتن و از ما برای تزیین کردن آنها کمک خواستن.

ما هم به سرعت جایمان را از روی مبل به روی زمین تغییر دادیم. تا آمدیم دست به کار شویم و حلوا ها رو با پودر نارگیل و پسته تزیین کنیم زنگ در را زدن و به ناچار دوباره ایستادیم.

دختر خاله خانم مدیر بود.با اومدن اون همه دست جمعی گریه ای سر دادن. چند دقیقه بعد دخترخاله دوباره به سمت در ورودی برگشت و کیسه ای به چه بزرگی را با خود به سختی درون خانه کشید و رو به حاضرین گفت: تازه از کیش اومدم جنسام رو اوردم واسه فروشتعجب

در عرض چند ثانیه خانمها از صاحبان عزا تا دوستان و بستگان دور اجناس جمع شده بودن. دخترخاله رو به ما کرد و گفت: دخترا شما نمی آیین نگاه کنید. چیزای خوبی دارم واستون. من که از خنده قادر به جواب دادن نبودم و رویا بجای هر دو ما جواب داد که فعلا در حال تزیین کردن حلوا ها هستیم.

بعد از کلی خرید و فروش و چونه زدن سر قیمتها و جمع شدن اجناس همه چیز به حالت عادی خود برگشت.

کار ما هم تمام شده بود که خانم مدیر پرسید شما نهار که نخوردین ما هم درجواب گفتیم نه اما سیریم. اما اون گفت که خودش هوس مرغ سوخاری کرده و برای ما هم میگیرهزبان

مرغ سوخاری رو آوردن و برای ما هم جداگانه در ظرف گذاشتن. در اون موقع اینبار مادر حال تزیین کردن خرما بودیم و قرار شد بعد از اینکه کارمون تموم شد و دستهایمان را شستیم غذایمان را بخوریم.

کار ما با تموم شدن نهار بقیه به اتمام رسید. تصمیم گرفتیم نهارمون رو در یکی از اتاق های خانه بخوریم که راحت تر باشیم.

همین که ظرف غذا رو به اتاق مورد نظر بردیم زنگ در زده شد و ما هم برای سلام کردن دوباره به هال برگشتیم.

دختر خانم مدیر بود که بدون در نظر گرفتن ما به بقیه سلام خشک و خالی کرد و رفت توی همون اتاقی که سوخاری ها انتظار ما رو میکشیدن و در را بست.

چند لحظه بعد او با ظرف سوخاریها از اتاق خارج شد و در آشپزخانه آنها را بلعید.قهقهه

دیگه دلیلی نداشت تو اتاق بریم و همونجا نشستیم که یکی از فامیلهایشان نوزاد به بغل وارد شد. همه از جاشون یک کم غیرعادی بلند شدن و به سمت بچه هجوم بردن.

بچه بیچارهناراحت، اظهار نظرها شروع شد که شبیه خودته، نه شبیه مادر شوهرت.... خلاصه نوزاد به همه اهل خانواده زن و همچنین شوهر شبیه بود.

ناگهان خانم مدیر رو به بچه کرد و گفت: گوگولی، گوگول مگولی. و یهو دسته جمعی با هم گفتن: گوگولی، گوگول مگولیقهقهه

رو به رویا که از خنده داشت روده بر میشد و به زور خودش رو نگه داشته بود اشاره کردم بریم؟ و او هم به سرعت پذیرفت و فرار رو بر قرار ترجیح دادیم. 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :