پر حرفی ( دل نوشت 103 )

ترم جدید کلاس زبانم چند روزیه شروع شده، نمیدونم اون پستی که ترم پیش نوشتم راجع به خانوم مسنی که با ما هم کلاسه رو خوندین یا نه، اما این ترم هم ایشون هستن.نیشخند

برای اونایی که خبر ندارن بگم که ما دو تا از همکلاسیهامون خانومهای مسنی هستن، یکی شون 65 سالشه، که وقتی سنش رو گفت اینجوری شدیمتعجب، یک زن وراجیه که بی ربط به درس، فقط دوست داره از خاطراتش بگه.خمیازه اما اون یکی خانوم بسیییییییییییییییار پیر به نظر میاد و گویا سنش جزء اسرارشه و هیچ وقت فاش نکردهنیشخند اما به نظر ما دیگه قاچاقی زنده ستخنده و فک کنیم حول و حوش 80 سالی داشته باشه و ما همه انگشت به دهنیم چه جوری این درسا رو پاس کرده و اومده تا اینجا، چون یاد گیریش پایینه و هر مطلب رو باید واسش چند بار معلما توضیح بدن و همه رو عصبی میکنهمنتظر

تا امروز که درس درباره زندگی سالم بود و همه نظر میدادن که این مادربزرگنیشخند گفت: من خودم هر روز میرم پیاده روی و  سه روز تو هفته شنا و سه روزم ایروبیک

ینی ده نفر بقیه کلاس و خود معلم همه اینجور بودیم.تعجبتعجبتعجب

و از اونجایی که من یه رگ خبیثت دارم (فقط یه رگه ها ولی خوب انشعاباتش زیادهنیشخند) که بدجور از خندیدن به دیگران لذت میبرهاوه، البته جا داره بگم که خودم اصلا جنبه این رو ندارم که کسی بهم بخنده و تازه کلی هم بهم برمیخورهنیشخند، زدم زیر خنده حالا نخند و کی بخند و انگار همه منتظر یک پیشرو بودند که همه با هم خندیدند.قهقهه

و وقتی معلممون به شوخی پرسید که استخر روباز یا سرپوشیده و جواب شنید رو باز، دوباره همه قیافه ها اینجوری شد.تعجبتعجب

و بعد از چند ثانیه شوک دوباره همه زدیم زیر خندیدمقهقههقهقهه

بعد از اون هم من و دوتا از بچه ها رفتیم شیرینی گاندی و تا شیرینی زبون های بسییییییار لذیذش بگیریمخوشمزه

بعد از خرید تا پامون رو از درش گذاشتیم بیرون، من که در جعبه رو باز کرده بودم، از دستم افتاد و همه زبونها ریختن رو زمینآخ

از صدای خنده ما آقای مسئول زبون شیرینی گاندینیشخند اومد دم در و با خنده گفت: بیاین دوباره بهتون شیرینی بدم.خنده

و من به آقا مسئوله که داشت دوباره برام شیرینی میذاشت گفتم: آقا اونا رو که رو زمین ریختم جمع کردم دوباره چیدم، تو این جعبه ست، تمیزن ها، یه فوت کنید بذارین تو سینی  دوباره بفروشین به مردمقهقههقهقهه

آقاهه هم که میخندید گفت: این چه حرفیه خانوم جلوی مشتریا میزنینقهقهه

بعد هم تشریفم رو آوردم منزل و عصر حامدوک تماس گرفت که من دارم میام دنبالت و بعد از کلی خواهش و تمنا و عذر خواهی برای اینکه چند روزه نتونسته بیاد من رو ببینه زبان قبول کردم منت بزارم رو چشماش (حامد خان خودشون بهمون این حرف رو زدناز خود راضی) و باهاش برم بیرون.نیشخند

بعد هم خواستیم بریم جیگرکی که هم جیگر داشته باشه و هم کبابخوشمزه

کنار جیگرکی مورد نظر یه ساندویچی هم بود که حامد میگفت از خیلی قدیمی های اینجاست.

و من نمیدونم چرا بعد از این پرسش از حامد که خوب اگه بریم اینجا تو چی میخوری؟ خودتون که همه اینا رو دارین و شنیدن جوابش که اینجا ساندویچ مغز و زبونش معروفهسبز گول خوردم و به جای کباب و جیگر ،ساندویچ را انتخاب کردم.گریه

گزینه انتخابی حامد که معلوم بود: ساندویچ ویژه مغز و زبونسبز اما من باز هم گوشت قرمز ینی استیک سفارش دادم که حامد کلی خندید و گفت: سرمه خونخوار فقط گوشت قرمز میخورهقهقهه

و بعد هم آقای پیکی حامدینا زنگ زد و من تازه فهمیدم که در مغازه رو به خاطر من بسته و از اونجایی که کسی بجز خودش و سرآشپزشون،سجاد، کلید رو نداره و سجاد هم مرخصیه بقیه دم در نشستن تا این بیاد، که دلم برای اونا سوخت و گفتم حالا که نزدیک مغازه ایم تو برو منم خودم برمیگردم که کمی هم خرید کنم و به این ترتیب در راه برگشت پولها را هم آتش زدم و برگشتم.نیشخند

 

* در ضمن با عرض پوزش از آقای داداش جوکستانی که بالای وبش نوشته:"بیایید با هم بخندیم نه بهم " بگم من مخالف این جمله ام، اتفاقا بهم خندیدن خیلی تفریح مفرحیه و روح آدم رو هم شاد میکنه، ازم انتقاد نکنید کار درستی نیست و اینجور حرفها چون اصلا آدم با جنبه ای نیستم  و خیلی هم بهم برمیخوره.شیطان

اما بجاش هرچقدر دلتون بخواد، میتونید ازم  تعریف و تمجید کنید.قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :