زگهواره تا گور (دل نوشت 8)

ترم جدید کلاس زبانم رو در حالیکه بادی به غبغب انداخته بودم شروع کردم. علت این غرور بجا هم سطح بالای زبان بنده که در level adv به سر میبرم بود.که البته کمتر کسی میتونه به قله های رفیع زبان (تا اینجایی که من هستم) دست پیدا کنهنیشخند.

از پله های آموزشگاه بالا میرفتم که با ترافیک انسانی در راه پله مواجه شدم. با کمی کنکاش و تحقیق میدانی متوجه حضور پیرزنی 70،80 ساله ای در میانه راه شدم که به زحمت راه میرفت و راه عبور و مرور رو مسدود کرده بود. (یاد زمانی افتادم که تو خیابون و اتوبان یه ترافیکی میشه و حامد میگه حتما اون جلو یه زن داره رانندگی میکنه، و از بدشانسی من اکثر اوقات حدسش درست از آب در میادخنده)

خوشبختانه پیرزن در طبقه اول ایستاد و تردد دوباره به وضعیت سبز برگشت. پله ها رو دو تا یکی طی کردم و خودم رو به کلاس مورد نظرم در طبقه دوم رسوندم.

دقایقی بعد در کمال تعجب پیرزن خمیده و به ظاهر کم بینا رو در کلاس ظاهر شد.

در یک اقدام بشر دوستانه به سمتش رفتم و با لحنی خداپسندانه گفتم: مادر جان (بین مادر و مادربزرگ شک داشتم اما مودبانه تره رو انتخاب کردم) اگه دنبال کسی میگردید اسمش رو بگین من کمکتون کنم.

نگاه غضب آلودی انداخت و گفت: نه مرسی ایجا کلاسم قراره برگزار میشه.

فکم افتادتعجبو یادم نمیاد جوابی بهش داده باشم.قهقهه 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :