آمبولانس ( دل نوشت 99 )

امروز حامد سوار تاکسی بوده که یک موتوری میزنه به تاکسی و موتور سوار میخوره زمین و بی هوش میشه. راننده تاکسی هم از حامد و یه خانومه که مسافرش بودن خواهش میکنه بمونن و به پلیس بگن که اون مقصر نبوده. زن مسافره قبول نمیکنه و میگه کار دارم و میرهعینک اما آقای حامد خان نه که خیلی بیکارن، گویا توهم سوپر منی منتظر زده بودن، درخواست راننده رو اجابت می کنه و با آمبولانس* همراه مصدوم و ضارب تشریف میبرن بیمارستاننیشخند. در نهایت چهار ساعت اونجا معطل میشه و شهادت میده و برمیگرده.یول

منم گفتم تو که تا اونجا رفته بودی میگفتی یه چکاپ مغزی هم از خودت بگیرن ببینن سالمی،آخه کی این کار رو میکنهخنده

بعد هم پرسیدم: خوب حالا این آقای راننده محترم چی کار کردن واسه شما که اینهمه از کار رو زندگیت زدی؟متفکر

جواب داد: میخواست پول بده که قبول نکردم و گفتم من واسه پول این کار رو نکردم.

منم گفتم: از کی تا حالا رابین هود شدی ما خبر نداریم؟منتظر بنده خدا نکنه مال دوران اصحاب کهفی از خواب بیدار شوقهقهه

 

 

* یکی دو سال پیش بابام که ناراحتی قلبی داره، قلبش درد گرفت و آمبولانس خبر کردیم.

بابا همراه با مامان و من پشت آمبولانس سوار شدیم و راننده و یه پرستار هم جلو نشستن، همین که راه افتاد یهو یکی با صدای بلند میگه:

آهای آهای خانوم خوشگله، اونی که زیر پات گذاشتی دلهقهقهه

مامانم گفت: یا خدا این کیه دیگه؟خنده

که من گفتم: گویا آقای افشین خان هستنقهقهه

و متوجه شدیم راننده و آقای پرستار دارن برا خودشون آهنگ گوش میدن و این جا هم بلندگو داره.خنده

و تا رسیدن مقصد کلی خندیدیم وبنده دست زدم و البته خداییش حال بابایمان هم بهتر شد.قهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :