همه جا به نوبت (دل نوشت 96)

صبح مادر جانمان برای انجام پاره ای از کارهای خانه از منزل خارج شدند که اس ام اس دادند: سرمه از خواب ناز برخیز و بیا ببین که هنوز مانگو باز نشده چه صف طویلی در مغازه بسته شده.

که البته جواب دادم خبر دارم مادر جان، دیروز اس ام اسش رسید که به قول خودش فاز دوم تخفیف هایش از امروز آغاز میشود.

عصر را در حالیکه با غر زدن سر حامد داشتم سپری میکردم سالی زنگ زد و گفت تشریفت را بیاور مانگو که من خسته ام و بیا به جای ما در صف حساب کردن بایست.

و این جوری شد که توفیق اجباری دست داد که به دیدن روی ماه اجناس مانگو نائل آییم.نیشخند

صحنه ای که در بدو ورود دیدم هیچ تفاوتی با میدان نبرد تن به تن نداشت. مردم و البته صحیح ترش جمعیت نسوان در هم می لولیدند.تعجب

در آن فوج جمعیت خواهر را پیدا کردیم و آنقدر از دیدارش خرسند شدیم که حافظه تاریخی ام به یاد نمی آورد اینهمه خوشحالی از دیدار یکی از اعضای خانواده را.قهقهه

سفارش کرد حتی برای لحظه ای کیف مورد نظرش را زمین مگذاریم که خدایی نکرده خاک بر سر شویم و کیف را از قاپمان بربایند.خنده

خلاصه آنکه ما به اصرار خواهر که در حین خداحافظی تاکید کرد برای خودت هم چیزی انتخاب کن مجبور شدیم در آن بلبشو در کمال خونسردی بگردیم و چندین تی شرت و کیف را در حرکاتی انتحاری از چنگ رقبا بیرون بکشیم.نیشخند

در حالیکه خریدهایمان را به مانند نوزاد یک روزه محکم به بغل گرفته بودیم خودمان را در انتهای صفی یافتیم که بسان مار دور مغازه پیچیده بود و بسان لاک پشت حرکت میکرد.نیشخند

حدود دو ساعتی در آن صف طویل ماندیمخمیازه و هر از چند گاهی صدایی از گوشه و کنار صف می آمد که معلوم میکرد عده ای مشق سوم دبستانشان، که درباره پسری بود به نام حمید در درسی به اسم همه جا به نوبت را به باد فراموشی سپرده اند و میخواهند خودشان را بزور به صندوق نزدیک کنند.

نزدیکیهای صندوق دو دختر بسیار زشت ( کاملا عین واقعیت را میگویم بیغرض ) بی هدف خودشان را با وسایل نزدیک صندوق مشغول ساخته بودند. از آنجایی که شصت ما زود خبر دار میشود، دو زاریمان افتاد که اینها هم پایه فارسی سوم دبستانشان ضعیف استنیشخند و میخواهند خودشان را در جلوی ما بیندازند، چه خیال باطلینیشخند

از آنجایی که ما برای خودمان یک پا فالگیر هم هستیم و فالهایمان دست بر قضا درست هم از آب در می آید این خواهران ناتنی سیندرلا خودشان را در جلوی ما جا کردند که البته با برخورد شدید ما روبرو شدند اما آنها هم میگفتند نه ما اینجا بودیم و فلان و بهمان...

آقای حراستی که نزدیک صندوق ها ایستاده بود تا خریداران محترم به سمت صندوق ها حمله ور نشوند قهقههحق را به ما دادند و که همین امر باعث شد حرص یکی از خواهران ناتنی سیندرلا در بیاید و رو به ما کرد و در کمال گستاخی گفت: برو، برو اجناست را حساب کن و بپوش شاید کسی نگاهت کند.

غیر از من چشمهای آقای حراستی عزیز هم از این همه اعتماد بنفس از حدقه در آمده بود تعجبکه ما هم جوابی دادیم که حقشان را خوب کف دستشان گذاشته باشیم که من بعد بلبل زبانی را در وقت و جای مناسبش به کار گیرد:

اما شما پولت را دور نریز و خرج نکن چون حتی اینها رو هم که بپوشی بازهم کسی نگاهتان نمیکند. قهقههقهقهه 

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :