لطفا اصرار نکنید (دل نوشت 91)

امروز هم در ادامه بحث ازدواج گذشت، بدون هیچ حاصلی.گریه

در خلال صحبتهای ارزشمندم به جناب آقای حامد خان فرمودم (فکر نکنید یه وقتی عرض کردمنیشخند) که اتفاقا ما زندگی بی خرجی خواهیم داشت.

که ایشان عرض کردند (والبته نه فرمودندنیشخند) که: نه بابا، اونوقت چه جوری؟تعجبنیشخند

بنده در ادامه فرمایشاتم سرفه ای کردم و گفتم: شام را که شما زحمت میکشید شبها از مغازه می آورید، خوشبختانه منو به اندازه ای متنوع هست که غذای تکراری دیر به دیر میل کنیم.نیشخند

نهار ها هم که شما تشریفتان را منزل نمی آورید و همان در مغازه چیزی بخورید، من هم چیزی نمیپزم که شام با هم بخوریم،خرجمان چند تا تخم مرغ صبحانه است که صبحها درست میکنی.

با تعجب و البته اندکی حرص گفت: صبحانه را هم من درست کنم؟منتظر

من هم با همان لحن جواب دادم: پ ن پ من درست کنم، دیگه تخم مرغ درست کردن و چهار تا ظرف صبونه شستنم کاری داره.تو که از صبح تا شب سر کار هستی، یعنی نمی خوای یه کمک تو کارای خونه به من بکنی؟ همه چی گردن من باشه؟قهقهه

کاملا مشخص بود که حرصش گرفته.قهقهه

گفت: از اتو کردن هم که میگی متنفری، لباسها یا خشکشویی برده میشن یا شوت میشن بیرون.

آخه واقعا من همین طورم از اتو کردن حالم بهم میخوره، اگه یه لباسی هم چروک باشه که دیگه نمیشه داد به خشکشویی و کسی هم نباشه برام اتو کنه، میندازمش دوراوه(خودم شرمنده شدماوهنیشخند)

و حامد ادامه داد:از کارهای خونه هم که خوشت نمیاد، خوب ببخشید چرا زن بگیرم؟

منم گفتم: عزیزم بهتره شما کلفت بگیرین اگه بخاطر این چیزا میخواین ازدواج کنید.شیطان

اونم گفت: من که اصلا قصد ازدواج نداشتم و ندارم.

منم خیلی جدی گفتم: حالا که فهمیدم تو چه توقعاتی از من داری منم قید ازدواج رو زدم.نیشخند فقط بعدا نیای اصرار کنی و به دست و پام بیفتی که سرمه تو رو خدا نظرت رو عوض کن هاقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها :