خبر فوت (دل نوشت 89)

چند ماه پیش با رویا (یادش گرامی، دوست خوبی بودنیشخند) رفته بودیم مغازه حامدینا و همین جور که غذایمان را نوش جان میکردیم، به حامد و خواهر محترمه شان و پدر بزرگوارشان که در مغازه حضور بهم رسانیده بودند، نگاه میکردیم و پشت سرشان حرف میزدیم و آی میخندیدیم.

خداییش خیلی لذت داشت جلوی خودشان به خودشان میخندیدیم و آنها هم نه تنها ناراحت نمیشدند تازه در راستای مشتری مداری لبخند گرمی هم نثارمان میکردند.خنده این وسط فقط حامد از روح خبیث ما خبر داشت که خوشبختانه نمیتوانست عکس العملی نشان دهد.نیشخند

تا اینکه پدر محترم ابتدا دخترش را به گوشه ای کشاند و سپس پسر را که همین حامد خودمان باشد به حضور طلبید.

به رویا گفتم: غلط نکنم خبرهایی شده

رویا هم گفت: شاید بابای حامد از تو خوشش آمده و میخواهد برای حامد خواستگاریت کند.خنده

من هم گفتم: ما که شانس نداریم، حالا میاید و از تو برای حامد خواستگاری می کند.خنده

اما مسئله اصلا این چیزها نبود.شب که حامد خان تماس گرفتند خودشان توضیح دادند که پدرشان خبر بدی داده که پسر خاله شان که سی و دو سه سال بیشتر نداشتند به رحمت خدا رفته اند. گرچه الان اصلا رابطه ای با خاله شان ندارند اما گفت در زمان بچه گی چون خودش برادری نداشته بیشتر وقتش را در خانه خاله اش و با دو پسرش میگذرانده و باورش نمیشود و دارد دیوانه میشود.

از آنجایی که قبلا بنده توضیح داده بودم که از مرگ و حرف زدن راجع به مرگ خوشم نمی آید یک خدا رحمتش کند گفتم و حرفهای خودم را زدم.نیشخند

فردای آن روز در حالیکه بغض کرده بود زنگ زد و گفت: نمیدانم این خبر را به مادرم چگونه بدهم.

حامد خان نگران بیماری افسردگی مادرشان (البته از آن نوع افسردگی هایی دارند که امیدوارم همگی به زودی از آن بگیریمخنده) بودند که مبادا بدتر شود.

من هم گفتم: مادرت هم دختر دارد هم شوهر به آنها بگو، چرا همه چیز به گردن تو است؟عصبانی

حرفم در حامد نصفه و نیمه تاثیر گذاشت. به این معنا که تصمیم گرفت از کسی کمک بگیرد، اما نه از خواهر و پدرش بلکه از خانم همسایه شان که با مادر جانشان صمیمی بودند.

دفعه بعد که تماس گرفت داشت گریه میکرد و گفت: مامانم الان فهمید.

من که کنجکاو بودم بدانم مادرش که نگرانش بود چگونه خبردار شد نحوه اطلاع رسانی را پرسیدم.

با همان حالت گریان گفت: به در خانه همسایه شان رفته و جریان را توضیح داده. چند دقیقه بعد خانم همسایه به خانه شان آمده و بعد از سلام و علیک گفته راستی از خواهرتان چه خبر؟ مادر جانشان هم گفته بودند ما که از هم خبری نداریم. سپس زن همسایه میگوید:قبلا گفته بودید پسر بزرگشان مریض است، حالش چطور است؟ و تا مادر حامد خان آمده بودند جوابی بدهند خانم همسایه دستی به شانه مادر حامد میزنند و میگویند: تسلیت میگویم فوت کرده.

حالا فکر کنید حامد نیمه گریان اینها را دارد تعریف میکند که من بی اختیار از شنیدن نحوه خبر دادن زدم زیر خنده.قهقهه

پرسید: سرمه میخندی؟

فقط خدا شاهد است چقدر لبانم را گاز گرفتم که توانستم بگویم: دیوونه شدی؟ تو این شرایط بخندم؟تعجبدروغگو

اما خودش گفت: من که تو را میشناسم، مطمئنم داری میخندی.

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و گفتم: حامد جان تو رو خدا شماره این خانم همسایه تان را بده اگر کسی کارش گیر کرده بود و نمیتوانست خودش حرف بزند از این خانم کمک بگیرد.قهقههقهقهه

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها :