خاطره ای از یک بنده خدا (دل نوشت 88)

این جریان رو یه نفر چندین سال پیش برام تعریف کرده و خوب از اونجایی که من تو رازداری سرآمد هستم به کسی بجز شماها و یه چندین صد نفر که قبلا گفتم، نمیگم.نیشخند

خاطره از اون جا شروع میشه که یه روز پدر و مادر دختری میرن شمال مسافرت و این دختر هم از فرصت استفاده میکنه و میگه دوست پسرش بیاد پیشش، نزدیکیهای شب میشه و پسر آماده رفتن چون دیگه وقت اومدن برادر دختر به خونه رسیده بود، که یکی از دوستای دختر زنگ میزنه و میگه حالا که این پسر مونده و اینقدرم خوش گذشته بهتون، خوب شب هم بمونه و داداشت هم که دیر وقت میاد و صبح زود هم میره، بهش بگو دوستم اومده خونمون و شب هم میخوابه، داداشت که مطمئنا نمیاد تو اتاق.

بعد از شنیدن این پیشنهاد شوم، دختر که به نظرش فکر بکری اومده بود، پسر رو شب نگه میداره تا اینکه داداش دختر از راه میرسه اما متاسفانه با نامزدش که تازه عقد کرده بودن میاد.

دختر که اوضاع رو این شکلی میبینه میگه دوستم اومده و خوابمون میاد و میره تو اتاق و در رو قفل میکنه که مبادا عروس جدید وارد اتاق بشه.

صبح میشه و از اونجایی که این دختر یه مقداری پررو تشریف داشتن به پسر میگه اول صبونه بخور بعد برو، داداشم حالا که زنش اومده حتما دیر میره و بعد میره آشپزخونه تا صبونه رو بیاره که یهو صدای جیغ بنفش عروشسون رو میشنوه.

از آشپزخونه میزنه بیرون و میبینه بله، عروشسون که صدای باز کردن در اتاق اینا رو شنیده از فرصت استفاده کرده رفته بوده توی اتاق خواهر شوهرش به بهانه سلام کردن به دوستش، آخه شک کرده بوده که حتما پسره.

خلاصه اینکه با جیغ و داد عروس، برادر دختر از اتاقش میاد بیرون و در درگاه در اتاق می ایسته که میبینه بله، در درگاه اتاق روبروش یه پسر آماده و کفش به دست ایستاده.قهقهه

در این لحظه پسر که هول شده بوده رو به برادر دختر میگه: سلام، صبتون بخیرقهقههقهقهه

و خنده دار تر اینه که برادر دختر هم هول میشه و میگه: سلام، صبح شما هم بخیر قهقههقهقهه

حامد چی چی نشده میگه: خوب شد نگفته دستتون درد نکنهقهقهه

خلاصه اینکه عروس با عصبانیت به داداشه میگه: چی داری میگیقهقهه

و در این لحظه پسر بدو، برادر بدو اما از اونجایی که برادرش لباس خونه تنش بوده دیگه نمیتونه پسر رو بگیره.

در نهایت هم سال بعد که برادر و زن برادرش میخواستن برن مالزی، عروس جریان رو کامل واسه مادر شوهرش تعریف میکنه و میگه یه کم مواظب دخترتون باشید.شیطان

میدونم هم قصدشون ازدواج بود اما نمیدونم که در نهایت با هم ازدواج کردن یا نه.نیشخند

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :