این هم یک پست ثابت برای  وقتهایی که حوصله ها سر رفته و فقط یک مردم شناسی میتونه سرجاش بیاره.نیشخند

و میتونیم اینجا دور هم مردم شناسی کنیم.قلب 

 درصورتیکه پستهایی ک اپ میشوند خصوصی باشند و تمایل ب گرفتن رمز داشته باشید با گذاشتن کامنت این علاقه را ب مدیر ابلاغ فرمایید و باشد ک با صلاحدید مدیر وبلاگ رمز به شما تعلق گیرد.از خود راضی

شایان ذکر است رمز پستهای قبلی آرشیوی شده و درخواست نفرمایید!مشغول تلفن

 بازدید کنندگان گرامی وبلاگ همه روزه حتی در روزهای تعطیل به صورت شبانه روزی  باز بوده و پذیرای کامنت های حامل تعریف و تمجید شماست.عینک

به نظرات بی محتوایی که در آنها هرگونه انتقادی باشد، ترتیب اثر داده نمیشود باشد ک درس عبرتی برای دیگران گردد.شیطان

 لازم به ذکر میباشد پستهای جدید در زیر این پست وزین قرار خواهند گرفت درست مثل الان.نیشخند

 

                 "مردم شناسی دریچه است رو ب جهان درون آدمها نیشخند "



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

یک شنبه از وقتی چشمام رو از باز کردم خسته بودم:دی ، با این حال بلند شدم و رفتم تو هال و از بابام پرسیدم : چ خبر؟ رفتید؟ پرسیدید؟

مطمئن بودم ک صبح زود رفته اونجا، شب قبلش هی بلند میشد از خواب و راه میرفت، بنده خدا ب خاطر حرفای مامان و عموم خودش هم حالش بد شده بود.

بابام گفت: اره، وقتی رفتم هنوز در اونجا رو باز نکرده بودن و یک ساعت بعد یواش یواش اومدن، رفتم پیششون و سوال کردم و گفتن ما اینجا فقط مسائل حقوقی رو انجام میدیم و این ادعاهایی ک درباره شما کرده ب ما ربطی نداره و باید بره یه دادگاه دیگه، اگه میخواد دوباره باید همین روند و همین خرج و خلاصه همه چی رو از اول توی اون یکی دادگاه انجام بده!

بابام یه کم دلخور بود ک چرا این موضوع رو قبل نمیدونسته ولی هم من و هم بابام احتمال این رو کم میدیم ک این آدم عوضی و لعنتی بخواد دوباره واسه خودش خرج بتراشه و بره یه شکایت دیگه کنه و با وجود اینکه امضاهای 4 خانواده دیگه رو هم دیده ک علیه ش حرف زده بودن و البته صحبتهایی ک بابام تعریف میکنه از سین لعنتی ک هی میگفته من 40 روزه استرس خواب ندارم! و اینکه خود این آدم نمیدونسته این ها رو باید در دوجای مختلف شاکی بشه و شاید حتی هنوز هم ندونه! بهرحال بعید ب نظر میرسه شکایت دوباره اما خوب فقط باید منتظر بمونیم و گذر زمان همه چیز رو مشخص میکنه.

بازم خدایا شکرت و البته تشکر از شما دوستای گلم بابت همه دعاهای خیرتون ک هنوزم بهشون احتیاج داریم.قلب

دوباره رفتم خوابیدم تا حامد زنگ زد توی تختم جابجا شدمخمیازه اما اینقد بدنم درد میکرد ک توان جواب دادن درست و حسابی نداشتم، به حامد هم ک گفتم، اون هم گفت: وای سرمه من م له هستم، انگار کامیون از روم رد شد ( نفهمیدم کامیونش 18 چرخ بوده یا نهمتفکر )

وقتی رسید مغازه ازش پرسیدم: برنامه عصرت چی ـه؟

گفت: اگه بشه میخوابم بخوابم یا دنبال خونه بگردم.

گفتم: باشه چون من م میخوام برم آرایشگاه.

یهو صداش رو کلفت کرد و گفت: ضیفه دیگه حق نداری بری آرایشگاهمنتظر

من م زدم زیر خنده و گفتم: برو باباخنده

خودش هم خندید و گفت: اصن با تو نمیشه حرف جدی زدخنده

بعد از کمی شوخی و خنده خدافظی کردیم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

شنبه صب صدای بابام رو شنیدم اما از اونجایی ک ب قول حامد سرمه بی غم هستم!ابله بجای استرس، در کمال آرامش ب خوابم ادامه دادم.خواب

وقتی بیدار شدم بابام رفته بود و زنگ زدم ب مامانم و پرسیدم: چ خبر؟

مامان گفت: آخرین بار یک ساعت پیش باهاش صحبت کردم، دیگه هنوز تماس نگرفته.

بعد حامد باهام تماس گرفت و گفت: دارم با مامانم میرم خرید، بعدش باید سریع برم مغازه ، چون بابام جلسه برای هیئت دارن و باید بره برسه، تو راه مغازه باهات تماس میگیرم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٧ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

پنج شنبه صب با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم، رویا بود ک چون مرخصی ش بود خونه بود، جواب دادم و وقتی فهمید ک خواب بودم زود خدافظی کرد و گفت هر وقت بیدار شدی خودت تماس بگیر.

اما مدل من اینجوری وقتی از خواب بیدار میشم دیگه بندرت میشه ک بخوابم، برای همین بعد از قطع کردن تماس حوله م رو برداشتم و رفتم حموم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٦ مهر ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

صب سه شنبه از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و داشتم فک میکردم کی برم و چی کار کنم ک حامد تماس گرفت.

داشت میرفت مغازه و درباره وزن کشی باهم صحبت کردیم.نیشخند بعد بهش گفتم ک اول میرم سراغ رویا و بعد هم رهسپار دکتر میشم.

بعد از خدافظی تا کارام رو کردم شد ساعت 1 و از خونه زدم بیرون و بحامد اطلاع دادم و ازش هم پرسیدم ک برنامه ش واسه عصر چی ـه ک گفت میره دنبال خونه.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

شنبه از خواب با یه انرژی خاصی بلند شدم و دوشم رو گرفتم وکارام رو کردم و منتظر زنگ حامد شدم.

تماس ک گرفت بازم پاییز رو بهم تبریک گفتیم.خنثینیشخند

بعد همین جور حرف میزدیم ک صحبت درباره شکرگذاری بابت سلامتی شد ک حامد گفت: البته نمیدونم واسه تو هم سلامتی مهم ـه یا نه !!

مثلا منظورش این بود ک من ب چیزای دیگه اهمیت بیشتر میدم، آی اینقد زورم گرفت و گفتم: باشه بابا تو خوبی، فقط تو واست مهم ـه این چیزا و دیگه قهر کردم.قهر 

والا از نظر ایشون همه چیز ما ایراد داره! زبان



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٢ مهر ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

عید همه تون مبارک، لطفا من رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید، مرسی.قلب

یه زحمت دیگه هم واستون داشتم و اونم اینه ک برای درس عبرت گرفتن حسابی  سین لعنتی و کاف عوضی هم دعا کنید. هرچی ب روز جلسه نزدیک تر میشیم، دلهره م بیشتر میشه و بیشتر نیاز ب انرژی مثبتتون دارم. بازم ممنون.قلب

راستی دوستای عزیزم کدوم هاتون سید و سادات ین؟؟

شماها دیگه دوبل عیدتون مبارک، فقط فک نکنید یادم میره ک باید عیدی می دادید ها :دی

حالا اشکال نداره، بجاش دوبل دعام کنید. :))

--------------------------------------------------------------------

دوستای گلم امروز روز بزرگداشتِ حافظ ـه.قلب

فک کنم فرصت خوبی ـه ک قبل از شب یلدا، یه تفال ب دیوان زیباش بزنید.قلب

حتی اگه دوست داشتید بگید من این کار رو با کمال میل واستون انجام میدم و چند بیت از غزلی ک اومده رو براتون مینویسم.قلب

اگه احتیاج ب معنی داشتید تا جایی هم ک بتونم کمکتون میکنم.قلب

خودم هم تفال زدم و ببینید چ غزل زیبایی اومد، ب جرات میتونم بگم حس و حالم رو کامل عوض کرد.قلب



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٠ مهر ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

برای اینکه وقتی طولانی مدت نمی نویسم سختم میشه توضیح جزییات، یه چیز کلی مینویسم تا هم شما دوستای عزیزی ک اینجا میاین و سر میزنید دست خالی برنگردیدنیشخند و هم خودم زیاد خسته نشم.

شنبه یه خواب خییلیی خوبی دیدم؛ خوابم هم این بود ک با حامد رفتیم حرم امام رضا، آخ اینقد حال داد بهم، آخه نه شب قبلش ب این موضوع فک کرده بودم و نه خوابم مثل بعضی از خوابهایی ک میبینم نه تنها تیره نبود بلکه کاملا واضح واضح بود.قلب

البته ک دوباره بعدش خوابیدم تا حوالی ساعت 11 ک زنگ آیفونمون رو زدن و وقتی پست چی گفت از طرف دادگاه نامه براتون آوردم، کل سرخوشی م پرید.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳٩۳ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()