این هم یک پست ثابت برای  وقتهایی که حوصله ها سر رفته و فقط یک مردم شناسی میتونه سرجاش بیاره.نیشخند

بیایید اینجا دور هم مردم شناسی کنیم.قلب 

 

اگر هم کسی رمز میخواهد با گذاشتن کامنت و با صلاحدید مدیر وبلاگ رمز به او تعلق خواهد گرفت.خنده

 

بازدید کنندگان گرامی وبلاگ همه روزه حتی در روزهای تعطیل به صورت شبانه روزی  باز بوده و پذیرای کامنت های تعریف و تمجید شماست.از خود راضی

به کامنت های بی محتوایی که در آن انتقاد از من باشد، ترتیب اثر داده نمیشود.شیطان

 

لازم به ذکر میباشد پستهای جدید در زیر قرار خواهند گرفت درست مثل الان.نیشخند



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

یک شنبه صب تا بیدار شدم روزنامه رو روبروم گذاشتم و از این آژانس ب اون آژانس برای کیش زنگ زدم.

بار اولی ک حامد زنگ زد با باباش اومده بود تایر بخره و گفت یه جفت خریدم..

پرسیدم: تو ک میخواستی یه دونه بگیری، چطور یه جفت خریدی؟

گفت: ب حرف شما گوش کردم دیگه!نیشخند

گفتم: برو خودت رنگ کن!ابرو

بار بعد هم ک تماس گرفت،گفت: اومدم دنبال یه سری کارای بانکی م، اما برای یکی ش ک واجب تر بوده کارت ملی میخواسته و گواهینامه م همراهم بود اما دید اونم 3 روزه تاریخش تموم شده و دیگه اون کارم موند..

بعد هم رفت خرید مغازه و من م همچنان گوشی تلفن دستم بود. البته ک این کار همیشه م ـهابله

تا ساعت 4 اینطورا ک حامد تماس گرفت و گفت میام دنبالت..

من م تند تند آذوقه راه رو اماده کردم و یه ساندویچ مرغ با جعفری و قارچ براش گرفتم.مژه

فرزانه باهام تماس گرفت، صداش گرفته بود، گفتم: چی شده؟ هنوز با فرید مشکل داری؟

اعصابش خورد بود و گفت: ارره، تازه یادش افتاده ب من میگه بهت شک دارم!!

گفتم: وااااااااا!! حالا دیگه!! خدایی تو مگه کجا میری؟

گفت: میگه تلفنی باهاش حرف میزنی..

گفتم: والا اگه تو مشکل تلفن حرف زدن با کسی داشتی ک فرید ب حد کافی این نیاز تو رو مرتفع کرده، باز اگه میگفت با یکی میری بیرون بیشتر با عقل جور در میومد ک البته اونم با این زنگ زدنهای فرید یه چیز محال ـه!!!

گفت: نمیفهمه دیگه! نمیفهمه!! همه اینا رو بهش گفتم، نمیدونم چی شنیده یا کی بهش چی گفته! خونه شاگردم ک میرم هی زر زر زنگ میزنه، بابا یارو داره جلسه ای خدا تومن ب من پول میده ، مسخره ست هر جلسه هی گوشی رو جواب بدم، تاازه اگه مثلا برم خونه خواهرم وشوهر خواهرم هم اونجا باشه و قربون صدقه ش نرم و در حد همون عزیزم و جانم بگم هی میگه فرزانه چی شده؟ چرا اینجوری حرف میزنی، چرا قربون صدقه م نمیری.. حالا هرچی بگم بابا زشته جلوی شوهرخواهرم قربون صدقه ت برم، روم نمیشه نمیفهمه ک..

گفتم: حالا چی میگه؟

گفت: میگه سرکار نرو، بشین خونه!

بهش میگم باشه، من میشینیم خونه تو پول بدهی ها رو داری همه ش رو بدی؟ دوباره میگه نه!

خدایی براش خیلی ناراحت شدم، دیگه حامد ک رسید باهاش خدافظی کردم و رفتم سرخیابونمون.

یه تی شرت بهاری پوشیده بود، بهش گفتم: به به میبینم تیپ کیش زدی.ابله

بعد ساندویچ مرغ رو بهش دادم، مگه میخورد، هی میگفت: تو بخور، خودت بخورکلافه

آخر اینقد حرصم رو درآورد ساندویچ رو گرفتم و دوباره گذاشتم تو کیفم و گفتم: تا توباشی وقتی بهت میگم من خوردم دیگه هی تعارف نکنیمشغول تلفننیشخند

اما تا گفت: باشه خوب بده ساندویچ رو بخورم دوباره از تو کیفم در آوردم ـش مژه

یه نم بارون قشنگی گرفته بود و هوا خنک شده بود. پرسید: کجا بریم؟

و دو تامون حس کردیم تو این هوا قلیون میچسبه و لاغیر!زبان

توی یه کوچه بن بست خیلی باریک یه جای پارک بود و میخواستیم پارک کنیم اما جای همون یه ماشین یه موتور با یه آقاهه کنارش پارک کرده بود. حامد از آقاهه خواست ک اگه میتونه جاش رو ب ما بده و موتورش رو یه طرف دیگه ببره، آقاهه هم قبول کرد و گفت من منتظر کسی هستم، باشه بیاید پارک کنید..

دیگه حامد تا آخرین لحظه کلی ازش تشکر کرد ، مثل اینکه اونجا رو یارو خریده بود و حالا داشت ب حامد مجانی میفروخت!ابرو

ب حامد گفتم: آقاهه خیلی مشکوک بودها...متفکر نکنه مجرمی چیزی باشه، مگه ندیدی وقتی باهاش حرف میزدی چطور خودش رو جمع میکرد یه ریگی ب کفشش بودهااعینکنیشخند

اما حامد ب این مارپل بازی من توجه نکرد و دستم رو گرفت و کشون کشون برد ب طرف سفره خونه ـه!قهر

برامون منو طعم های قلیونش رو آورد و طالبی رو انتخاب کردم. حامد هم موقعی ک پسره اومد سفارش بگیره گفت: اقا طالبی هاتون تازه ـن؟نیشخند

پسره اول جا خورد اما فورا با خنده گفت: بله ب شرط چاقوخنده

موقعی هم برامون ک قلیون رو آورد حامد ب پسره گفت یه وقت از دستم ناراحت نباشین ها باهاتون شوخی کردم

اونم گفت: نه اتفاقا خیلی ازتون خوشم اومد..نیشخند

 

 

موقع گرفتن عکس حامد مثل همیشه غر میزد ک سرمه اگه عکس نگیری و بگی رفتیم چای و قلیون چی میشه، بخدا دوستات باور میکنن!!

گفتم: حاامد چرا متوجه نمیشی اصن برای ثابت کردن حرفام نیست، پست با عکس جذاب ترهابله

دور و برمون پر بود از سوژه مردم شناسی اما بحثمون بیشتر کشیده شد ب خونه و تا حامد گفت: لج نکن، حالا ک مامانت اینا راضی شدن تو برنامه رو ردیف کن! امروز ک برای کارای بانکی رفتم میگفتن ک از اردیبهشت خونه ها گرون میشه.

بعد بهم گفت ک یه زنگ ب آژانسی بزن، شاید هنوز اون سوییت ـه باشه. زنگ زدم به آژانسی ک همکار اون آقاهه گوشی رو برداشت و براش گفتم ک کی هستم و اونم ب آقاهه بلند بلند حرفای من رو گفت، اقاهه هم گفت ک من بهتون زنگ زدم!!!!!

گفتم: وا، کجا؟

همکارش گفت: میگه بهرحال فردا عصر بیاین برای قولنامه، الان هم ب اون خط زنگ بزنید..

با خوشحالی ب اون یکی خطشون زنگ زدم تا با آقاهه حرف بزنم اما عین دوباری ک تماس گرفتم جواب نداد و حامد عصبانی شد و گفت نمیخواد دیگه زنگ بزنی، اون ـه ک باید تماس بگیره..

بعد حامد از مغازه شون گفت ک آخر ماه قراردادشون تموم میشه و خیلی استرس دارن براشنگران

توی حرفام بهش گفتم: حاامد یادته رفتیم یه جا کاسه های کوچولوی رنگی رنگی داشت؟

گفت: آرره، همین نزدیکی بود.

گفتم: بعد اینجا بریم بخری؟

گفت: ارره،چرا ک نه!

بعد از یه دستشویی رفتن حامد نیشخند از اونجا اومدیم بیرون، دم درش جا اسپندی و اسپند هست همیشه ، اما آقاهه ک این کار رو میکرد نبود

ب حامد گفتم: خودت برای هر دومون اسپند از تو شیشه ش بردار و بریز روی ذغال هانیشخند

اونم همین کاررو کرد اما وقتی خواستم عکس بگیرم از اسپند دونه دونهنیشخند دیگه نذاشت و گفت:  بیا بریمزبان

طرف ماشین ک رفتیم دیدیم بعد اونهمه مدت هنوز آقا موتوری ـه منتظر ایستادهتعجب

گفتم: دیدی من گفتم این مشکوک میزنهابرو

تازه وقتی ما بهش رسیدیم پشتش رو بهمون کرد!متفکر

نزدیک پمپ بنزین بودیم و توی صف ک یه ماشین ـه مثل گاو!! صف رو رد کرد و همون لحظه یه جایگاه خالی شد و پیچید جلومون رو رفت برای بنزینبامن حرف نزن

حامد داشت بنزین میزد ک جایگاه کناری خالی شد و یه تندر 90 اومد بنزین بزنه ک اینقد بد رفت ک هیچ جایی برای جلو و عقب کردن ماشین نداشت، ب هر سمتی ک میرفت یه ب پمپ بنزین میخورد یا ب جدول، دیگه تمام مردها دورش جمع شده بودن و هرکی یه نظری میداد، اما هیچ کدوم افاقه نمیکردآخ

آخر سر آقای مهندس خودمونابله پیشنهاد دادن پشت ماشین رو همه بگیرن و جابجا کنن و اینطوری شد ک چند نفری سپر ماشین رو گرفتن و جابجاش کردناوه و آقاهه کلی از حامد ب خاطر پیشنهادش تشکر کرد.نیشخند

وقتی از پمپ بنزین اومدیم بیرون، فک کردم حامد یادش رفته برای کاسه ها، خودم هم چیزی نگفتم اما وقتی دیدم داره میره سمتش کلی ذوووق کردم.هورا

دم مغازهه ایستاد ، وقتی رفتیم توش دیدیم مدلای مختلف دیگه ای آورده ک کار انتخاب رو سخت تر میکرد، در نهایت از بین 7، 8 مدل بین دو تاشون دو ب شک بودم ، نمیدونم باور میکنید شاید ده دقیقه ب حامد میگفتم بین این دو تا یکی رو انتخاب کن، میگفت هرکدوم خودت دوست داری، جفتشون قشنگـنکلافه

آخر سر هم اینا رو گفتم برامون بیاره.مژه

 

 

وقتی چک کردیم ک سالم باشن، پرسید: کادو کنم؟

گفتم: نه آقااا!!!

حامد خندید و گفت: اقا الان این تو راه جعبه ش رو دور میندازه و از کاسه ها استفاده میکنهخنده

آقاهه هم خندید و گفت: درستش هم همین ـهاز خود راضی

کاسه های بزرگ اینا رو هم داشت اما باز اونا رو هم 6 تایی میداد، راستش گفتم برم خونه و ب مامانم بگم، اگه اوکی داد اونا رو هم بگیرم.

دیگه حامد سر راهش پیاده م کرد و رفت مغازه، من م مغازه ها رو دید زدم و دنبال کاسه تک بزرگ گشتم ک اصلا چیز قشنگی توشون ندیدم.

بعد هم از سرراهم حلیم خریدم.خوشمزه

 

 

بعد هم ک سوار تاکسی شدم و نزدیک خونه مون پیاده شدم و بقیه ش رو پیاده رفتم.

اولین کاری ک کردم حلیم رو گذاشتم روی اپن و هر سه تامون بهش حمله ور شدیم. وقتی اندازه یه قاشق موند مامانم تازه یادش افتاد ک چقدر خوردیم.ابله

از کاسه ها هم خوشش اومد و بهش از اون کاسه بزرگ ها گفتم ک گفت اگه میتونی بگیر!

با رویا هم حرف زدم، گفت: مهشید چهارشنبه امین رو میبینه، این طور ک میگه خیلی مشتاق ازدواج ـه.

ب رویا گفتم من ک باور نمیکنم این حرفش رو!

تو همون فاصله فرزانه زنگ زد و گفت: سرمه از بنگاه بهم زنگ زده، گفت شماره تو رو پیدا نکرده، همین الان بهش زنگ بزن..

فورا زنگ زدم بنگاه، ک گفت: برای فردا ساعت 5 بیان واسه قراردادنگران

ب مامان و بابام جریان رو گفتم، کاملا معلوم بود ک تو عمل انجام شده قرار گرفتن و اصلا راضی نیستن، فقط مامانم گفت: پس باید فردا صب من رو ببری تا هم اون طرفا رو ببینم و هم اون سوییت رو!

من م فورا قبول کردم.

علی شوهر خواهرم یه دوست داره ب نام محمد ک خواهرم همیشه ب من پیشنهاد میداد ک بیا و با محمد ازدواج کن و بهترین پسری ک من تا حالا دیدم اما من ب خاطر بودن حامد اصلا نه محمد و نه هیچ کس دیگه رو نمیپذیرفتم و نمیپذیرم!

تا پارسال ک محمد عقد کرد و تو سور و سات عروسی بودن ک براش ایمیل اومد ک شما لاتاری قبول شدیدخنثی

البته اگه من زنش میشدم حتما ورشکست میشد و باید چک هاش رو هم پاس میکردم.چشم

خلاصه ک قرار بود آخر شب برن فرودگاه و پرواز کنن ب سمت لوس آنجلسخیال باطلنیشخند

خواهرم هم ب مامانم گفته بود ک 100 دلار بگیره و ب اونا هم بگه ک قبل رفتنشون بیان دم خونه مون و از طرف خواهرم این رو ب عنوان سرراهی بهشون بده.

دیگه اونا ساعت 1 شب اومدن و زنش کلی خوشحال و خندان بود و یه کم حرف زدن و رفتن.

حامد زنگ زد، براش گفتم ک با بنگاهی حرف زدم. کلی خوشحال شد و داشت بهم امیدواری میداد ک یهو گفت: سرمه یه کم دیگه باهات تماس میگیرم..

گفتم: چی شده؟؟

گفت: یه ماشین ـه هست، از اول داره کل کل میکنه بذار ببینم چی میگه!

گفتم: حامد ول کن، بی خیال، همه جور ادمی پیدا میشه، این وقت شب ، تو هم تنها..

اما ب حرفم گوش نداد و فقط اطمینان داد ک کاری نمیکنم!

از لحظه ای ک قطع کرد حالت تهوع بهم دست داد و هی ب خودم گفتم چرا قطع کردی، چرا نپرسیدی ماشینش چی ـه، کاش پلاکش رو پرسیده بودی....

دیگه هی زنگ میزدم ب حامد و جواب نمیداد، قلب م درد گرفته بود.استرس

بعد 5 دقیقه استرس زا، بالاخره جواب داد و برام گفت ک فقط کل کل کردیم باهم! وقتی رسید خونه خدافظی کردیم.

هم خوابم میومد و هم فردا صبحش باید زود بیدار میشدم برای همین تی وی رو خاموش کردم و خوابیدم تا 2.5 شب اینا ک حامد زنگ زد و یه کوچولو باهم حرف زدیم و دوتایی خوابیدیم.

صب دوشنبه قبل ساعت 9 صب بیدار شدم. عجیب بود ک مامانم اینا بیدار نشده بودن! چراغها رو روشن کردم و چایی رو ک گذاشتم اونا هم بلند شدن.

تا صبونه خوردیم و زدیم از خونه بیرون بیشتر از یک ساعت گذشته بود. مامانم تمام مدت مسیر میگفت: سرمه آروم برو، سرمه چقد بد میری، سرمه من همه ش دارم ب جای تو ترمز میگیرمخنده

البته خدایی راست هم میگه، کلا خرکی رانندگی میکنم.زبان

یه جا توی چراغ قرمز ایستاده بودیم، ب مامانم گفتم: مامان امسال آپارتمان سال دیگه ویلا تو شمال میگیرمخیال باطل

یهو مامانم گفت: چی میگی؟؟ از کجا؟ چرا اینجوری فک میکنی؟ مگه ما کی هستیم!!تعجب

گفتم: مامان مگه الان من سوییت رو گرفتم و دارم میرم شمال ک اینجوری جبهه گرفتیهیپنوتیزم والا هرکی دیگه بود میگفت ایشالا..

گفت:نه، نمیگم چون من منطقی فک میکنم، وقتی هم منطقی فک کنی میبینی همچین چیزی امکان ندارهخنثی

گفتم: شما فک میکردی با همین پول اندک بگردیم دنبال خونه؟؟ نمیدونم میگیریم یا نه اما مطمئن م یک ماه پیش بهت این حرف رو میزدم تو مسخره میکردی اما حالا دنبالش هستیم،پس آدم چمیدونه شاید سال دیگه یه اتفاقی افتاد ک جور شد..

گفت: نه!! عقلانی ک فک کنی میبینی نمیشه!

دیگه حوصله نداشتم چک و چونه بزنم!

نزدیک همون سوییت ک رسیدیم زنگ زدم ب بنگاه و گفتم ک ما داریم میریم ببینیم و اونم اوکی رو داد...

حالا از شانس ما داشتن همون کوچه باریک رو فاضلاب میزدن و همه جا رو کنده بودنآخ

همه اونجا جوری پارک میکنن ک وسط ماشین جوی اب میوفته ، من هم باید همین کار رو میکردم و واقعیت میترسیدم و هی میگفتم الان میوفتیم توی جوآخ

تا یکی از همساده!! هامابله اومدو بهم دست فرمون داد، وقتی پارک کردم گفتم: اقا چطوری در بیام از اینجا؟نگران

گفت: اگه زود برمیگردی خودم هستم و بهت میگم!

ک خوب کار ما هم زیاد طول نمیکشید..

دیگه رفتیم در خونه و زنگ رو زدیم و خانوم ـه ایفون رو جواب داد و با اینکه ساعت نزدیک 12 بود اما صداش کاملا خوابالود بود!!

چند دقیقه ای طول کشید تا در رو برامون باز کردن. از پله ها رفتیم بالا ، طبقه اول یه جورایی محسوب میشه، چون در ک باز میشه ، یه آپارتمان ـه و همکف محسوب میشه و این واحد ب نظر من طبقه اول میشه ...

خوب خیلی کوچیک بود و مامانم از خانوم ـه پرسید ک واسه چی میخواین برید؟ ک اونم گفت با بچه ( یه پسر یه سال اینا داشت ) واقعا سختمه و دیگه برامون کوچیکه..

دیگه مامانم کلی سوال و جواب کرد ازش و اینکه خونه ب نام کی هست و کی ب نام کردن و چندمین نفر بودن ک اینجا رو خریدن و ....آخ

آخر سر مامانم گفت ک اگه میشه سند خونه رو برام بیارید ببینم ، همون موقع شوهر زنه ک انگار تو راه پله وایساده بود، اومد و دیگه مامانم همونجوری ک سند رو میدید یه سری سوال و جواب کرد، آخر سر هم ب خانومه گفت هم شماره تلفن ت رو برام بنویس و هم آدرس محضر اینجا و هم شماره ثبت سند رو!

شوهره پرسید ک میتونم بپرسم برای چی میخواین؟

مامانم هم گفت: یکی از دوستام رفته یه خونه خریده، بعدا فهمیده ک اونا مستاجر بودن و خونه رو فروختن ب این..

آقاهه هم گفت: خوب خدایی حق دارید، برید تحقیقتون رو بکنید ..

تا اومدیم بیرون حامد زنگ زد و براش توضیح دادم ک چی شده، گفت: نظر مامانت چی ـه؟

گفتم: والا همین الان اومدیم پایین هنوز ازش نپرسیدم..

گفت: باشه پس برو ببین چ خبره بعد باهم حرف میزنیم..

خودش هم رفته بود دنبال همون کار دیروزی ش و کارت ملی ش رو برده بود و اینبار سیستم قطع بود! خلاصه ک اعصابش خورد بود!

آقای همسایه ( یا همون همسادهنیشخند ) هنوز داشت دم در خونه ش رو میشستنیشخند و اینبار بهم گفت ک چطوری بیام بیرون..

مامانم گفت: سرمه آقاهه خیلی خوش اخلاقه ، بذار برم بهش بگم چنده قیمت ها و چطوره..

چون کوچه باریک بود، من رفتم جلوتر  تا بپیچم توی یه کوچه دیگه ک اگه ماشینی اومد بتونه رد بشه ، مامانم هم رفت پیش آقاهه ک ازش سوال و جواب کنهنیشخند

من م زنگ زدم ب حامد و یه کم حرف زدیم ، گفت: اعصابم خورد شده، اون از دیروز ک یه کارت نیورد م و کارم انجام نشد، این از امروز ک اومدم و نشستم و الان یه ساعت سیستمشون قطع ـه! احتمالا بی خیالش میشم و میرم دنبال کارای تمدید گواهینامه م..

مامانم با خنده اومد و گفت: سرمه آقاهه میگه بدون پارکینگ نخریدهاخنثی میگه چون این کوچه ها باریک هستن ، یه آپارتمانی ک پارکینگ داشته باشه خیلی مهم ـه، بیا خودت هم برو باهاش حرف بزن و ببین چی میگه..

از ماشین پیاده شدم و مامانم گفت میمونم همین جا، اگه ماشین اومد از تو کوچه جابجا کنم..

رفتم پیش اقاهه، بهم گفت: شما میخوای بخری؟ ب نظر من با پارکینگ بخر، چون میخوای بیای اینجا زندگی کنی سخته بدون پارکینگابرو

گفتم: اقا من نمیخوام بیام اینجا..

گفت: خوب بالاخره یه روزی ک میای! فک نکنم من و شما!!!! اینقد پولدار باشیم ک بتونیم جای دیگه زندگی کنیمخنثی

خلاصه ک از راهنمایی ش تشکر کردم، اما وقتی پیش مامان برگشتم حوصله نداشتم بهش بگم اون چیزی ک تو ب من گفتی ، با اون چیزی ک من شنیدم زمین تا آسمون فرق داشت!

سوار ماشین ک شدیم مامانم گفت: بریم سمت آژانسی ـه، میخوام آژانسـش رو ببینم..

توی راه بازم حامد زنگ زد و گفت ک دیگه دارم میرم سراغ کار گواهینامه م، ازم پرسید ک چی شد و من م با حرص گفتم: هیچی، پول نداریم اما تا دلت بخواد ادعا داریم، مامانم آپارتمان با پارکینگ میخواد!!

حامد کلی آرومم کرد و گفت: اشکال نداره، همه چی درست میشه..

رسیدیم ب آژانس و خدافظی کردم و پیاده شدیم.آقاهه داشت یه قرارداد می نوشت..

مامانم شروع ب سوال و جواب کرد و بعد هم گفت: یه آپارتمان با پارکینگ میخوایم.خنثی

اونم گفت ک قیمت ها میره بالا!

مامانم گفت: اشکال ندارهخنثی

اما آقاهه گفت: الان دارم قرارداد مینویسم، ساعت 5 ک قرار داریم، شما 4 بیاین ک قبلش هم جای دیگه رو ببینید..

اومدیم بیرون ومامان گفت: اصن ازش خوشم نیومدچشم

بعد بهم گفت: حالا بریم آژانس های دیگه!

یه آژانس دیگه ک شب اول با فرزانه رفته بودیم و فرزانه از اونجا خونه ش رو خریده بود، بهم یکی دو شب پیش زنگ زده بود و گفته بود یه مورد داره...

رفتیم پیش اون یکی و مامانم هم اومد توی آژانس و دوباره از آپارتمان با پارکینگ گفت، اونم گفت: ب ندرت کسی روی این متراژ پارکینگ هم داره، الان یه مورد دارم میخواین بریم باهم ببینیم نزدیک 50 متره..

پسر آژانسی باهامون اومد و رفتیم و خونه رو بهمون نشون داد، قطعا خییییلی بهتر از اون سوییتی بود ک من میخواستم بگیرم، هم جاش و هم نقشه ش و هم اندازه ش اما نزدیک ب 3 برابر پول الانمون رو باید میداشتیم!!!!!!!!

یکی دو آژانسی دیگه هم خود مامانم پیاده شد و دید چیز مناسبی با بودجه ما و البته سلیقه مامان!! وجود نداره..

توی راه مامان بیشتر در جهت پشیمون کردن گام برداشت و گفت: رفتیم خونه ب خانومه زنگ بزن و بگو فعلا پولمون دست یکی دیگه ست تا خودم برم بگردم و ببینم چی میتونم پیدا کنم.کلافه

بعد رفتیم تره بار و چون از یک گذشته بود، همه بجز یکی از غرفه ها بسته بودن، دیگه مامان رفت توی همون تا میوه بخره زنگ زدم ب حامد ک گفت: این بار اومدم برای گواهینامه و اینا رفتن واسه ناهار!

بهش گفتم: نمیدونی چقد هوس هندونه کردم، کاش ب مامانم میگفتم بخرهخیال باطل

مامانم اومد با خریدایی ک توش یه هندونه تپل مپل هم بود.هورا

دیگه اومدیم خونه و بابام داشت با عمه م حرف میزد و بعدش هم اصلا سوالی نپرسید ک چ خبر و چی شد!!افسوس

تا فاصله ای ک نهار اماده بشه من م زنگ زدم ب این آژانس و اون آژانس واسه کیش.

نهار رو تند تند مامانم اماده کرد و خوردیم بعد حامد هم زنگ زد و گفت: ماشین رو برداشتم و دارم میرم دنبال پرهام...

دیگه تا برسه ب مهدکودک باهم حرف زدیم ، بعد نهار اماده شد و غذامون رو خوردیم.

بعد مامانم اتفاقات صب رو برای بابام گفت اما بابام خیلی عکس العمل خاصی نشون نداد.

حامد یه بار از خونه خواهرش زنگ زد و گفت خواهرم بیاد میام سمتت، اما بهش گفتم نه، بمون همونجا و استراحت کن..

یک ساعت بعدش توی راه مغازه تماس گرفت و گفت: الکی نشستم ب تی وی دیدن و یه ربع بیشتر نخوابیدم..

وقتی حامد قطع کرد خواب بر من مستولی گشتنیشخند طوری ک 5 ، 6 بار رویا ب تلفن و گوشی م زنگ زد و جواب ندادم و ب ادامه خوابم رسیدم.نیشخند

عصر رویا زنگ زد و گفت: سرمه مهران ب مهشید گفته پول گوشی رو بده!! اینم گفته بیا گوشی ت رو ببر، من لازمش ندارم.

بعد گفت: از اعظم خانوم عصبانی م..

گفتم: چرا؟

گفت: با کاوه دوست کیوان دوست شدهخنثی

گفتم: ای بابا، چرا همکارای تو گیر دادن ب دوستای کیوانسبز

خلاصه ک اصن داشت میترکید از عصبانیت و میگفت: من با یه گوهی دوست شدم، اینا دست از سر دوستاش برنمیدارنخنده

فرزانه هم تماس گرفت و پرسیدم: فرید چ خبر؟

گفت: دیشب همه ش دعوا داشتیم، اما امروز صب بهتر بود و گفت نمیدونم چرا اینجوری شدم.. فعلا باهم خوبیم..

نزدیکای 10 شب بود و داشتم شام درست میکردم ک فرزانه دوباره زنگ زد و گفت: سرمه الان زنگ بزن ب بنگاهیه، شماره ت رو میخواست، راستش بهش گفتم الان ب خودش میگم زنگ بزنه..

دیگه فورا باهاش تماس گرفتم و گفت: فردا ساعت 5 عصر اینجا باشین!

بعد زنگ زدم ب فرزانه و گفتم ک چی گفته، درباره فرید هم پرسیدم ک اوضاع خوب شده و از ظهر کلی عذر خواهی میکنه و میگه نمیدونم چرا اینجوری شدم و ببخشید و...

با ترس و لرز رفتم پیش مامانم و گفتم ک جریان چی ـه!نگران

مامانم دوباره شروع ب حرف زدن ک بیشتر ازش نا امیدی میومد. ازش پرسیدم: بابا میاد؟

گفت: نمیدونم!

تو فاصله ای ک مامانم بره ب بابام بگه زنگ زدم ب حامد، کلی خوشحالی کرد و گفت: اگه میخوای من فردا باهات میام برای قرار داد.

صدای بابام رو ک شنیدم با حامد خدافظی کردم ک بشنوم چی میگن! بابام ساز مخالف شدید بود و میگفت: من با اصل کار مشکل دارم!!!چشم

نمیدونم دقیقا چ حرفایی زده شد اما هرچی بود منفی و منفی و منفی بود.افسوس بعد مامانم اومد تو اتاق و گفت: سرمه من کاری ب حرفای بابات ندارم ولی اون آقاهه هم گفت ک خونه بی پارکینگ نگیرید.کلافه

مثل همیشه ک موقع استرس حالت تهوع میگیرم، اوضاع و احوال حالم بد شد.

با خواهرم حرف زدم، آران بشدت مریض شده بود و چند روز بود تب داشت، میگفت از روزی ک مهمون داشتم و رفتن این بچه این جوری شده ، فک کنم چشم خورده اینقدر ک همه بغلش میکردن و می بوسیدنش و اون آروم نشسته بود و فقط ب مهمونها میخندید.ماچ

گفتم: بذار براش تخم مرغ بشکونم بینم کار کی بودهابرو

اسم تک تک مهمون ها رو نوشتم و آخر سر اسم خود خواهرم و بعد هم شوهرش رو و گوشی رو دادم ب مامانم و خودم ب مراسم تخم مرغ شکنی مشغول شدم.ابله

اسم همه رو گفتم و هیچی نشد تا اسم خود خواهرم رو گفتم مثل چی ترکیدخنثی

باهاش حرف زدم و گفتم: خودت بچه رو چشم کردی! اما خدا رو شکر چشم ت رو ترکوندم دیگه بچه از امشب خوب میشهنیشخند

آخرشب حامد تماس گرفت و کلی انرژی مثبت سر خونه خریدن بهم داد.قلب

صب سه شنبه وقتی از تخت بلند شدم گیج میزدم چون فک کنم تمام شب رو بیدار بودم!!خمیازه

قیافه مامان و بابام گریه دار و ناراحت مثل این بود ک منتظر شنیدن خبر بدی هستن!آخ

بابام شروع کرد ب صحبت و اینکه ب نظر من اینکار بهتر نشه و من ک مخالفم و اصن چرا اونجا و چرا نمیره جای بهتر بگیره و ..تعجب

من م حرصم گرفت، گفتم: شما پول بدید مگه من خرم برم اونجا!! کی بدش میاد یه محله بیاد بالاتر؟؟!!

البته ک پولی هم در بین نبود و فقط میگفتن اگه بگردی با اون چندرغاز حتما یه جای خووب آپارتمان پیدا میکنی!

مامانم هم اومد تو اتاقم وگفت: برای چی عجله میکنیکلافه تازه اگر چیز خوبی بود تا حالا فروش میرفت!! برای چی یه هفته ست نفروختته شخنثی

بعد هم آماده شد و با بابام رفت یه مقداری از پول رو چک رمز دار بگیره برای عصر..

خدا میدونه چقد حرص خوردم و ناراحت بودم، از حرفایی ک شنیده بودم و از این همه انرژی منفی، دیگه خودم هم داشتم پشیمون میشدم و همه ش ب این فک میکردم اگه یه روزی بخوام این جا رو بفروشم و کسی پیدا نشه چی!!

حامد هم چند باری زنگ زد ، اونم تو کارای بانکی ش گیر کرده بود و ادامه کارای روز قبلش رو داشت انجام میداد. کلی هم با انرژی مثبت باهام حرف زد و بهم میگفت ک بهترین کار رو داری انجام میدی.

مامانم اینا اومدن و یه کم اوضاع بهتر شده بود. با هم نهار خوردیم و بعد نشستیم ب حرف زدن، این بار با لحن بهتر اما همون حرفا!!آخ

یه جا بابام گفت: همیشه میگن سنگ بزرگ علامت نزدن است!!!!!!

گفتم: واا، من یا شما دارید این کار رو میکنید؟؟ من ک ب اون چیزی ک  داریم قانعم، میگم همین جا رو بگیریم، شما بدون پول هی میگید فلان جا و بهمان جا!

از جوابم مامانم خنده ش گرفت و گفت: راست میگه دیگه!

موقعی ک داشتیم آماده میشدیم تماس گرفتم با حامد ، اونم دوباره کارش اوکی نشده بود و این بار نفر آخری ک باید برای کارتش میبود رفته بودخنثی و تمدید گواهینامه ش هم مدارکش رو ک کامل کرده بود و برده بود گفته بودن برای امروزی ها رو فرستادیم رو فردا بیار ک بفرستیم.آخ

دیگه قرار شد بره خونه استراحت کنه و ما هم آماده بشیم و راه بیفتیم...

توی راه بد نبود، فقط یه بار بابام گفت: من دارم میام ک بگم با این معامله موافق نیستم.خنثی

مامانم یه کم باهاش بحث کرد و گفت این حرف ها رو نزن!

تقریبا دو سوم راه رو اومده بودیم ک یهو بابام گفت: واای چک رمز داره رو نیوردم.تعجب

من و مامان باورمون نمیشد و همه ش منتظر بودیم یه شوخی بیمزه باشه اما نبود.آخ خلاصه ک اعصابم ن بدتر بهم خورد و دوباره کشمکش و اعصاب خوردیناراحت

رسیدیم ب آژانس و پارک کردیم و بابام ک خودش جا گذاشته بود ، خودش هم قهر بود و وقتی رفتیم توی آژانس و فهمید نه طرف قرارداد من اومده و نه آقا آژانسی ک ما باهاش قرار داشتیم، رفت بیرون دم ماشین ایستاد!

مامانم هم ک از دیدن اونهمه مغازه با قیمت های خیییییییلی پایین تعجب کرده بود گفت: میرم یه دور میزنم، آقاهه اومد باهام تماس بگیرنیشخند

یه بیست دقیقه نشستیم تا آقای دژی ک طرف قرارداد من بود اومد اما اون کارشناس آژانسی و نیومد و رییس آژانس دوباری باهاش دعواش شد و گفت تو قرار گذاشتی بیا دیگه!

دیگه مامان و بابام هم اومدن و نشستیم ب حرف زدن. آقای دژی گفت ک من تا اول ماه 5 میخوام توی خونه بشینم. قرار شد مبلغ رهن رو از خودش کم کنیم و تا اون موقع بشه مستاجر من!

جریان جا گذاشتن چک رو گفتیم و قرار شد فرداش بریم بنگاه، طبق عرف قرارداد باید یک سوم مبلغ رو ب صاحبخونه تحویل بدیم اما آقای دژی میگفت من از آقای عزی خونه رو خریدم، و اون آقاهه هم از یه خانوم مسن ک اونم تا بخواد تحویل بگیره و خونه رو رنگ بکنه میشه اول ماه پنج، اما مشکل اینه ک این آقای عزی باید مبلغ بیشتری از اون چیزی ک میخواین شما ب من بدید بده ب صاحبخونه ش..

خلاصه ک میگفت 5 میلیون دیگه هم بذارید روی همون پیش پرداخت، بابام اولش قبول کرد اما من و مامانم گفتیم نه! فقط 2 تومن میتونیم و شما خودت 3 تومن رو جور کن! تاازه یه کم دیگه ک وام درست شد خوب اون رو بهش بده!

دیگه آقای دژی زنگ زد ب آقای عزی و اونم اومد توی همون بنگاه، واای یک مرد کاملا دیوانه ک حرف حساب حالیش نمیشد!! اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، حرف حرف خودش بود، هرچی بهش میگفتن خوب تو خونه بزرگتر خریدی، ب اینها چ ک یک سوم پیش پرداخت تو رو بدن!! اصن حرف حالیش نمیشد..

آخر سر قرارمون شد واسه ساعت 6 روز چهارشنبه و با همون 2 میلیون اضافه تر قبول شد. فقط مامانم ب آقای دژی خیلیی تاکید کرد ک راس 6 اینجا باش ک اونم گفت من ک امروز سر وقت اومدم!! اما مامانم گفت ک نه شما 20 دقیقه دیر اومدید.ابرو

صاحب بنگاه از ما 100 تومن بیعانه و از آقای دژی هم سند خونه رو گرفت.

بعد از اونجا اومدیم بیرون و بابام موقعی ک در قهر بسر میبردنیشخند و بیرون ایستاده بود، با یکی از مغازه دارها ک پسر جوونی بود حرف زده بود و فهمیده بود ک همشهری هستیم!!! دیگه پسره اگه بدونید هی اصرار میکرد بیاین بریم خونه مون، بابام اگه بفهمه یه همشهریش تا این محل اومده و خونه نیوردمش ازم ناراحت میشهتعجبقهقهه

بعد مامانم رفت یه عینک فروشی همونجا ک پیچ عینکش رو براش سفت کنه! پسره بهش گفت: خانوم این عینک خیلی قدیمیه، چرا یه جدید نمیگیری؟

مامانم گفت: والا چند تا داشتم هر بار یه شهری رفتم جا گذاشتم، یکی شون هم دسته ش شکسته .. ( مامانم اسم شهر خواهرم و اصفهان و .. رو گفت )

پسره گفت: وااای خانوم شما چقد همه جا رو گشتینخنده خارج از کشور هم رفتین؟

مامانم هم خندید و اسم جاهایی رو ک رفته بود گفت، پسره گفت: چیی؟ شما آمریکا هم رفتید، تو رو خدا دعا کنید من امسال لاتاری قبول شدم و برم.خنده

وقتی فهمید یه خواهرم هم خارج ـه هی گفت: پ چرا شما ایرانید، برید اونجا زندگی کنید

مامانم گفت: این دخترم رو راضی کن بیاد، ما هم میریمنیشخند

گفت: واای مگه میشه کسی پیدا شه دوست نداشته باشه بره، خانوم اگه یکی پیدا شه من رو ببره تا آخر عمر چاکرشمخنده

بعد هم ب مامانم گفت: من کاری نکردم و فقط یه پیچ سفت کردم اما لطفا 200 تا تک تومنی ب عنوان دشت بهم بدید چون از صب تا حالا پولی نگرفتم ، شما هم ک همه جا رفتید ایشالا دستتون برام خیر باشه..

اما مامانم 5000 تومن بهش داد و هرکاری کرد پسره ک پس بده قبول نکرد و گفت: حالا ک میگی دشت نکردی این رو نگه دار...

خلاصه ک با خنده از اون جا اومدیم بیرون ، مامانم اینا اینقد از مردم اون محل خوششون اومده بود ک نظرشون کلا تغییر کرده بود و از آقای دژی هم همین طور و ب نظر همه چیز اوکی میرسید..

حامد هم چند باری زنگ زد و اس داد و بهش جریان رو گفتم. رسیدم هم خونه باهاش حرف زدم کلی هم نقشه ها ریختم..افسوس

عصر همون دوست مامانم ک اگه یادتون باشه اسم دخترش شیدا بود و گفتم با یه پسری دوست شد ک داشت میرفت کانادا و پسره کاراش درست شد و رفت و برگشت و این رو عقد کرد و چند وقت پیش هم دنبال یه آژانس میگشت ک پاسپورتش رو ببره ترکیه و ویزاش رو براش بگیره ک اگه یادتون باشه گفتم مامانم اینا بهش معرفی کردن..

خلاصه ک اون خانوم ـه زنگ زد و ب مامانم گفت ک میام تا برام یه فرمی رو پر کنی، میخوام معرفم باشی، مامانم هم کلی بفرما گفت و اینکه تشریف بیارید منتظرتونیم..

اگه بگم یادمون رفت اینا میان باور میکنید؟آخخنده

با رویا حرف میزدم ک مامانش گفت: یه تومن تا شنبه میخوام.

رویا گفت ک سعی میکنم از مدیرمون حقوق این ماهم رو زودتر بگیرم ک من گفتم: رویا 500 تومن بهت میدم. ( البته از قبل میدونستم ک پول لازمه و میخواد قرض مامانش رو بده، اما قرار بود سر ماه من بهش این پول رو بدم. )

دیگه کلی خوشحال شد و قرار شد فردا صب ب حسابش بریزم ک بده ب مامانش. بعد حرف وام مسکن شد ک رویا گفت چند تا از پدر و مادرای بچه ها تو بانک مسکن کار میکنن ، بذار ازشون بپرسم میتونن برات کاری کنن یا نه..

یه کم بعدش دوباره تماس گرفت و گفت: شماره یکی شون رو داشتم باهاش تماس بگیر ، الان من باهاش هماهنگ کردم.

ب خانوم ـه زنگ زدم. ( حالا قبلش ب رویا میگم فامیلیش چی ـه؟ میگه نمیدونم ما همه هی میگیم مامانِ.. ( اسم بچه ـش)نیشخند )

خیلی کار خاصی نکرد و حرف خاصی نزد، فقط من بهش گفتم میخوام مطمئن بشم روی 30 متر سوییت بدون پارکینگ و انباری 35 تا وام رو کامل میدن، بهم امیدواری داد و گفت ب تمام خونه های تهران وام کامل تعلق میگیره اما بازم اطمینان رو توی حرفاش ندیدم.

بعد آقای دژی زنگ زد و گفت: یه سوال داشتم شما فردا پول نقد میارینخنثی

گفتم: قطعا کسی اون مقدار پول رو نقد نمیاره!! چک رمز دار میاریم ک مثل پول نقد ـه..

ساعت 9 اینجورا زنگمون رو زدن و تازه فهمیدیم واااای چ خبره، نه چایی دم کرده بودیم و نه میوه آمادهقهقهه

تا بشینن فورا ظرف آجیل و میوه رو پر کردم و شکلات هم ک روی میز بود و چایی رو هم تند تند گذاشتیم و تا آماده بشه از بستنی هایی ک خودشون آورده بودن مامانم آورد..

دیگه نشستیم ب حرف زدن و یه برگه هم داد ک مامانم براش پر کرد، از شما چ پنهون یه کم مامانم دودل بود، چون نمیدونست این برای چی هست، ینی گفت واسه اینکه میخوام دسته چک بگیرم اما اسمی از خودش روی برگه نبود، بهرحال ب خاطر دوستی 40 ساله ای ک باهم دارن حرفی نزد و پر کرد.

اینها یه فست فود تازگی باز کردن تقریبا میدونستیم محله ش رو اما دقیق ش رو نه، تا کارتش رو ازشون گرفتیم و فهمیدیم یه کم با خونه ای ک من میخوام بگیرم و بنگاه فاصله داره.یول

تا نزدیکای ساعت 1 خونه مون بودن و البته خدایی کلی پذیرایی کردیم هاانیشخند و چون اصرار کردن ک چرا نمیاین شما اون طرف، چون قرار بود فردا همون طرفها هستیم، گفتم: پس ما فردا شب میایم اونجا..

تا جمع و جور کردم حامد هم تماس گرفت، صداش برعکس این چند روزه گرفته بود، سعی کردم خوش و خرم حرف بزنم اما زیاد حوصله نداشت تا بالاخره گفت: چند تا از دوستام اومدن در مغازه، حرف زدیم و اینا فهمیدن ک من یه سفر خارج نرفتم باورشون نمیشد، میگفتن چطور..

این رو ک گفت فهمیدم این دلخوری از کجا آب میخوره من م حرص م گرفت و وقتی رسید خونه زود خدافظی کردم.زبان

صب چهارشنبه مامانم از خواب بیدارم کرد و گفت: سرمه پاشو برو از حسابت پول بگیر و بریز ب حساب بابا ک بره بقیه ش رو چک رمزدار بگیره..

بابام صب رفته بود و برگه واریزی ب حساب خودش رو گرفته بودو دفترچه من رو پر کرده بود و حتی 600 تا تک تومنی ک باید ب عنوان کارمزد هم میدادم رو توش گذاشته بود ( ینی تا این اندازه بابام دوست داره همه کارها رو خودش انجام بده ) و فقط دو تا امضا مونده بود ک اگر اونم بجای من نزده بود تنها دلیلش این بود ک شاید من این رو گم کنم و یکی با یه کارت ملی بره پول رو از حسابم در بیاره!!

از خونه ک زدم بیرون هوا خیلی خوب بود و خواب از سرم کامل پرید. ب حامد زنگ زدم ک گفت: همین الان از خونه اومدم بیرون، ببینم بالاخره امروز کار بانک و گواهینامه م تموم میشه یا نه! سه روز درگیرشم..

بانک هیچ کس نبود و تا کاغذ نوبت رو گرفتم شماره م رو خوند.از خود راضی با لطفی ک بابا در حقم کرده بود فک نکنم بیشتر از دو دقیقه کارم طول کشید و بعد از عابر بانک همونجا برای رویا پول رو واریز کردم و بهش اس دادم و دوباره سوار تاکسی شدم و اومدم سمت خونه.

مامان و بابام اماده شده بودن ک برن آپارتمانهایی روبروییمون ک تازه اماده شده رو ببینن و قیمت دستشون بیاد.

نیم ساعت بعدش اومدن و مامان گفت: سرمه افتضاح بود نقشه ش، دلم میخواد نقشه کش این ساختمون رو پیدا کنم و ببینم کجا درس خوندهخنده

پرسیدم: مگه چطوری بود؟نیشخند

گفت: یه سالن فک کن ک معلوم نبود هال ـه، پذیرایی چی ـه، و در دو تا اتاق و دستشویی و حموم توی همون میخورد، مثل خونه های قدیمی ک همه درها ب یه سالن باز میشد..

گفتم: چقد گذاشته؟

گفت: متری 12 تومن، 100 متری و 130 متری داره تازه 130 متری ک بدتر از 100 متری هم هست.

گوشی م زنگ خورد و آقای عربی ک روز قبل با ما قرار داشت و نیومده بود، پشت خط بود، بهم گفت: آقای دژی اومده اینجاست و میگه 3 تومن دیگه رو روی پولتون بذارید!!

گفتم: آقای عربی اولا شما دیروز عصر با ما قرار داشتید و نیومدید، قرار بود واسه ما چونه هم بزنید ک اونم هیچی الان زنگ زدید و میگید پول رو بیشتر کنید!! من یه هزاری هم روی پولم ندارم بذارم و نمیذارم..

حامد سر ظهر کارش تموم شد و رفت ماشین رو از خونه شون برداشت و بعدم خرید کرد واسه مغازه و رفت سمت مغازه.

عمه مهری م تماس گرفت و شروع کرد ب نالیدن از فرشته، البته مامانم طبق اینجور وقتها هیچیی نمیگفت بجز آهان، بله.. چون میدونه اگه یه کلمه بگه مهری تمام حرفای خودش رو میزنه زیرش و همین یه کلمه حرف مامان من رو ب گوش فرشته میرسونه و دیگه نمیگه خودش چی ها گفته ک این رو از مامان من شنیده!!

مثل اینکه هفته پیش فرشته تمام دوستاش رو دعوت کرده بوده خونه شون و نهار از بیرون داده بوده اما نه ب مامان من گفته بود و نه ب عمه م، و مهری ناراحت بود و از مامانم میپرسید ک تو خبر داشتی ک واقعا مامان من هم خبر نداشت و بعد ب من گفت ک اتفاقا اون روز با فرشته تماس گرفتم و شب خودش زنگ زد و گفت از صب بیرون بودم. ( دروغگوووبامن حرف نزن )

نهار خوردیم و بعد مامانم رفت قنادی دم خونه مون، تا بعد از بنگاه ک میخوایم بریم فست فود دوست مامانم دست خالی نریم.

تا لحظه آخر هی ب بابام میگفتیم پولها رو اوردی؟ابله

قبل رفتن ب مامان گفتم: ماامااان اگه شما ها پایه بودید....

یهو مامانم با لحن مدعی گفت: دیگه باید واست چی کار کنیم؟

گفتم: یه لحظه گوش کن! میگم اگه شما پایه بودید برج 5 ک این میخواست بلند شه من با یه مبلغ بالاتری خونه رو میذاشتم واسه فروش...

مامانم گفت: تو رو خدا بس دیگه! کارای مردها رو نمیخواد بکنیابرو برای اجاره هم اختیار رو میدی دست بابات، امروز هم توی بنگاه حرف نمیزنی، شرطهای بابات باید نوشته بشن، باید بگه ک اگه ماه 5 بلند نشد ب ازای هر روز چقد جریمه بدن و چیزای دیگه رو ، نترس از بهم خوردن، یه سری چیزا باید باشه، الان هم بهتره نوشته بشه تا بعد یه مشکلی پیش بیاد..

راه افتادیم.. ترافیک بیداد میکرد و دیوونه شده بودیم، هرچی هم ب مرکز شهر نزدیک تر میشدیم دوده بیشتر میشد، بابای من م ک بشدت قلبش ب دوده حساس ـه، دیگه آخرای راه گفت قلب و دستم درد میکنه، مامانم هم غر زد ک نباید قبول میکردیم ساعت 6 میایم، از این ب بعد صبح ها قرار میذاریم، یک ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم.هیپنوتیزم

توی راه رویا بهم زنگ زد و گفت: سرمه از ظهر دارم زنگ میزنم ب بابای رومینا جواب نمیداد، الان خودش زنگ زده و بهش گفتم ک تو وام میخوای، شماره ش اینه بهش زنگ بزن..

با بابای رومینانیشخند تماس گرفتم و خییلی خوب حرف زد و کلی کار راه بنداز و گفت من خودم رییس بانکم ، مدارک رو بنویسید و برام بیارید، ارزیاب رو میفرستم و وام رو براتون اوکی میکنم.هورا

خییلی تشکر کردم و بعد هم زنگ زدم ب رویا و از اون هم کلی تشکر کردم.قلب

راس ساعت 6 رسیدیم ب بنگاه و آقای عربی نشسته بود، جو سنگین بود و یه ربع ک گذشت مامانم ب آقای عربی گفت ک تماس بگیرید و ببینید آقای دژی کجاست، قرار بود سر وقت بیان!منتظر

آقای عربی هم تماس گرفت و وقتی گوشی رو گذاشت گفت: گفته تا یه ربع دیگه میام...

مامانم با لحن بدی گفت: باشه ما فقط یه ربع می ایستیم، اگه نیومد میریم..

بابام هم یه چیزی توی همین مایه ها گفت..

آقای دوستی ک رییس اونجا بود و روز قبل باهاش حرف زده بودیم با لحن خوب اما از سر لج گفت: شما مختارید ولی شاید کار براش پیش اومده، ما خییلی مورد داشتیم ک روز محضر نیومده و بعد فهمیدیم مشکل براشون پیش اومده بوده و...

مامانم هم گفت: حرف شما درست اما ما روی حرف آدمها حساب میکنیم، وقتی ما توی اوج ترافیک خودمون رو کشتیم ک سر وقت برسیم دیگه اینکه یه قدم راهه ک نباید اینجوری کنه...

نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و بازم دژی گفت الان میام!!!!!

همین جور منتظر نشسته بودیم و مامانم میگفت بریم نمیاد! و آقای دوستی میگفت نمیتونه نیاد، مدارکش اینجاست... ک بابام رو ب آقای عربی گفت: آقای عربی شما فامیلیتون عربی هست اما ته لهجه استان.. رو دارید، کجایی هستید؟؟

ک اقاهه گفت : فامیلیم عربی هست اما مال همون استان.. هستیم.

خلاصه ک با بابام همشهری ک چ عرض کنم ، یه جورایی پدربزرگ هاشون فامیل هم دراومدننیشخند

برای حامد ک داشتم تعریف میکردم گفت با این حساب خوب شد داداش در نیومدنقهقهه

دیگه جو خییلی خوب شده بود و آقای عربی گفت الان دیگه فرق میکنه و ...

خلاصه ک ما تا ساعت 7.5 نشستیم و نیومد و تو این فاصله بارها و بارها تماس گرفتن و هی گفت الان میام.زبان

توی اون مدتی ک منتظر بودیم من یه سوال از آقای عربی کردم..

راستش رو بخواین برام عجیب بود ک هر دفعه با فرزانه حرف میزدم میگفت باید برم اوراق بخرم و وام بگیرم و بدم ب صاحب خونه!!

پیش خودم هرجور حساب میکردم متوجه نمیشدم ک چطور فرزانه ای ک قبل عید خونه ش رو خریده اینقد بیخیال ـه ب پرداخت باقی پول و اون صاحب خونه هم ک اون روز من دیدم اون اندازه گیر بود، هیچ زنگ نمیزنه و این رو تحت فشار نمیذاره! تازه تا جایی ک من میدونستم هر قرارداد برای پرداخت کل پول یه زمان معین داره و نمیشه تا هر زمان خریدار حوصله ش گرفت ک بره دنبال کاراش واسه پولش صاحب خونه صب کنه.. برای همین فقط یه گزینه تو ذهنم بود اونم این بود ک ب من الکی گفته و این خونه رو نقد خریده!!!

برای همین از آقای عربی پرسیدم: خوبه خانوم... دیگه پول وام نداد، ها؟

گفت: نه ! اون ک کارش تموم شد، پولش نقد بود، وام نگرفت!!!

اینقد عصبانی شدم و فک کردم مثلا چی میشد راستش رو میگفت؟! مگه من بخیلم!!زبان

دیگه ما بلند شدیم و چون مامانم اینا روشون نمیشد رفتم ب آقای دوستی گفتم ک لطفا 100 تومن بیعانه مون رو بدید..

گفت: یه دور بزنید، اگه تا ده دقیقه دیگه نیومد چشم..

دیگه قرار شد ما همون اطراف باشیم، چون آقای عربی هم هی گفت ب خاطر من ده دقیقه دیگه هم صب کنید...

از آژانس اومدیم بیرون و رفتیم تو مغازه های اطراف ک آقای عربی زنگ زد و گفت: آقای دژی با خانومشون اومدن!!

ما هم برای اینکه فورا نریم تصمیم گرفتیم ک خریدمون رو بکنیم و مامانم جارو خاک انداز و تی و  لباس زیر و جوراب و شال و حتی مانتو خرید.خنده

یه جا آقاهه داد میزد جوراب نانو! 1000 تومن!خنده

برگشتیم سمت آژانس و خانوم و آقای دژی با اقای عزیخنثی اومده بودن.

اول من رفتم داخل و خانوم دژی سلام و علیک کرد و اقاهه هم بلند شد و عذر خواهی کرد و من م سرد جوابش رو دادم و بعد از من هم مامانم اینا هم اومدن و همین جور برخورد کردن..

گفتیم : خوب حالا تکلیف چی ـه؟

اول سر قیمت ک بیشتر بدید گفتم ک ما گفتیم نه! همون ک همون!

دژی گفت: آخه آقای عزی میخواد این پولی رو ک من از شما میگیرم بده ب اونی ک ازش خونه خریده و این پولی ک شما ب من میدید کم ـه!

آقای دوستی گفت: ببین این اصن ربطی نه ب شما داره نه ب اینا ( ینی ما ) این مشکل آقای عزی ـه، تازه داره یه خونه میگیره ک ده متر از خونه ای ک شما داری میفروشی بزرگتره، نمیشه ک پولی ک اینا میخوان بدن معادل خونه 40متری باشه ک..

اما مگه حرف حالیش میشد، آقای دژی میگفت اگه آقای عزی راضی نباشه من معامله نمیکنمتعجب

هرچی همه حتی زنش بهش میگفت چ ربطی ب اون داره، بیا ما معامله مون رو بکنیم و بعد اگه شد با اون اگه نه ک اصن میریم یه جای دیگه خونه میگیریم، دژی مثل مسخ شده ها میگفت نه، هرچی اون بگه!خنثی

آخر مامانم پاشد و از آژانس رفت بیرون و گفت: شما چند ساعت امروز و از دیروز هم همین طور ما رو علاف کردی هنوز تصمیم ب فروش نداری، ما از خیر این خونه گذاشتیم..

راستش رو بخواین من م بلند شدم و رفتم پیش آقای دوستی و گفتم : لطفا بیعانه مون رو بدید..

گفت: تا فردا صب کنید اگه نشد الان شماره حسابتون رو الان بدید من میریزم ب حسابتون..

گفتم: نه آقای دوستی، بابای من ک دیگه نمیاد خودم هم دیگه نمیخوام، لطف کنید الان پولمون رو بدید..

دست کرد تو جیبش رو چون پولی نبود ب پسرش کارتش رو داد و گفت برو عابربانک 100 تومن بکش و برام بیار..

از اون طرف آقای دژی هنوز گیر آقای عزی بود و میگفت هرچی اون بگه و آقای عزی هم گفت: من نمیتونم ببینم اون الان قرارداد ببنده و من فردا صب، من از همون روز اول قرار گذاشتیم ک اگه بخوایم خونه هامون رو بفروشیم باید تو یه روز باشه، اگه امشب این اقا خونه ش رو فروخت و فردا دلار کشید بالا و قیمت ها گرون شد چیخنثی

هرچی همه بهش گفتن هرچقد هم مملکت معلوم نباشه ک فرداش چی میشه دیگه اینجوری هم نیست ک شب بخوابی و صب پاشی یه عالمه رفته باشه روی خونه ، قبول نکرد ک نکرد.بامن حرف نزن و آخر سر آقای عزی حرفش رو ک این بود: فردا میگم!!! گفت و از آژانس زد بیرونخنثی

دیگه بابام رو هم ک بنده خدا ب خاطر من داشت با دژی حرف میزدم گفتیم ک بیاد و باهمه خدافظی کردیم و اونا موندن و گرفتن اسناد ک مامانم میگفت اون دوستی ک من دیدم فک نکنم ب این راحتی سند و مدرکش رو پس بده...از خود راضی

مامانم ب دوستش زنگ زد و گفت ک داریم میایم، ک البته راه رو گم کردیم و پسرش با موتور اومد جایی ک ما بودیم و دنبالش حرکت کردیم.

البته قبلش هم ماماینا کلی میوه خریدن...

رسیدیم دم مغازه شون و شیرینی رو بهشون دادم و دوست مامان و شوهرش و پسرش اونجا بودن..

برامون چایی دم کردن و با شیرینی ک برده بودیم خوردیم ، بعد هم سه تا رویال برگر ویژه برامون زدن ک خیلی خوشمزه بود و زیاد.خوشمزه

مامان و بابام ک نصفش رو هم نخوردن، من بیشتر خوردم اما بازم نتونستم ساندویچم رو کامل بخورم.

توی همون فاصله مغازه دار کناریشون اومد تا پول سمبوسه هایی رو ک برده بود بده، ب دوست مامانم گفت: چقد شما و این خانوم شبیه هم هستید، من فک کردم خواهرتون هستن از شوهرتون پرسیدم ک گفت نه! دوست خانوم م هستن..

دیگه مامان و دوستش گفتن ک از خواهر هم بهم نزدیک ترن، بعد اقاهه گفت: پس بذارید برم دو تا شربت بیارم..

تا بره تو مغازه ش و بیاد، دوست مامان برامون گفت: این آقاهه یه هییت دار بزرگ اینجاست و میگن اگه از نذری هاش بخوری امکان نداره برآورده نشه، برای حضرت فاطمه هم یک عالمه دیگ شربت زعفرون درست میکنه و میریزه توی شیشه و بین مردم پخش میکنه، تا مدتها بعد زنها همین جور در مغازه ش صف میکشن و حتی گریه و زاری میکنن ک یه قطره از شربت اگه مونده ب ما بده!

آقاهه دوباره برگشت و دوتا از اینا بهمون داد و گفت: مطمئن م این دوتا ب نام شما پر شده بوده، من اعتقاد دارم حتی برنجی ک میخوریم روی دونه دونه ش از وقتی کاشته میشه نوشته میشه ک ب نام کی هست، اینها رو هم خود حضرت فاطمه واسه شما فرستاده و حالا امکان داره شما یکی از اینها رو بدید ب فرد دیگه ای ک حتما بازم شما یه واسطه بودید ک باید ب اون میرسیده ( ک البته تا من گرفتم پیش خودم فک کردم حتما یکی ش رو میدم ب حامد ! )

حس خیلی خوبی بود.لبخند

 

 

بعد ساعت 10 از مغازه اومدیم بیرون و دوست مامانم هم باهامون اومد. توی راه یه خیابون رو نشون داد و گفت: اینجا برای شیدا خونه خریده بوده..

باور کنید یا نه دامادش وقتی با دخترش دوست بودن!! یه خوه ب نام شیدا براش خرید!خنثی

بعد از اینکه رسوندیمش دم در خونه شون و اومدیم سمت خونه مون..

توی راه هم هی مامان و بابا بهم روحیه میدادن و میگفتن این پول برای تو هستش، حتما قسمتت یه چیز بهتر بوده، شاید برج پنج بلند نمیشد و هزار تا چیز دیگه ک اگه سر نگرفته حتما ب نفع من بوده و مامان کلی درباره خوبی خدا گفت ک بد بنده هاش رو نمیخواد و شاید میدونسته ما آدمای دلرحمی هستیم و اگه این آقای دژی میومد و میگفت پشیمون شدم بهش خونه ش رو پس میدادیم و....آخ

حامد هم از عصر لحظه ب لحظه زنگ میزد و خبر میگرفتنیشخند و وقتی فهمید جور نشده همین حرفها رو بهم زد.چشم

آخر شب هم تماس گرفت و گفت: فردا برنامه رو جور میکنم باهم بریم دنبال خونه بگردیم..

گفتم: من ک خودم میرم چون حالا ک برای وام هم همچین ادمی پیدا کردم باید تا تنور داغ ـه بچسبونمش..

دیگه تاکلی بعد از اینکه خونه رسیده بود هم حرف زد و بعد رفت اخرای فوتبال رئال و بارسا رو دید و بعد بازی هم زنگ زد ک البته بجز کلمه الو سلام چیز دیگه ای نگفت و خوابش برد.

بعد هم من رفتم سر یخچال و شربت زعفرون نذری رو دیدم و درش رو باز کردم و یه کم ازش خوردم و البته نیت کردم.فرشته

---------------

راستی ب پست قبل هم چند خط اضافه کردم و جریان رو نوشتم ک چی شده!

--------------

بچه ها من سرعت نتم افتضاحه و هر صفحه رو یه ساعت طول میکشه تا باز کنهکلافه

----------

دوستای مهسان عزیزم ک اینجا رو میخونید، این آدرس جدیدشـه..مژه

کنج دنج من



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

جمعه صب ک از خواب بیدار شدم نزدیک ظهر شده بود. مامانم اومد تو اتاق و گفت: حالم زیاد خوب نیست، با بابات میریم پارک و یه چند ساعتی اونجا هستیم.

چون اولین حرفای بعد از قهرمون بود، زیاد جوابی ندادم و فقط گفتم: باشه.

بعد زنگ زدم ب حامد، گفت: دارم از خونه میرم بیرون، یه 5 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم.

میدونستم مثل همیشه بیشتر از اون چیزی ک میگه طول میکشه زنگ زدنـش برای همین دوشـم رو گرفتم. وقتی اومدم بیرون خود حامد زنگ زد و گفت: می بینم دیگه میری جاده چالوسنیشخند بعد ادای من رو دراورد  و گفت: اومدی، اومدی وگرنه خودم تنهایی میرم.

بهش گفتم: میای اینجا؟

اولش فک کرد سرکاری ـه، اما بعد ک دید جدیـم گفت: مگه نیستن؟

خواستم بگم پ ن پ نشستن اینجا هی میگن چرا حامد نمیاد.

دیگه قرار شد ک بیاد اما قبلش بره یکی از تایرهای ماشین رو ک باید عوض کنه و هر چند روز یه بار بادش کم میشه، باد بزنه.

تا برسه رویا بهم زنگ زد و گفت: سرمه حالت تهوع گرفتم!!

گفتم: ب سلامتی ، مبارکا باشه حالا چرا؟

گفت: کیوان قراره بیاد خونه مون، از صب تا حالا همسایه بالایی مون ( ک خانوادگی خییلی فضولـن ) دارن حیاط و ماشین و کوچه رو میشورن و باهم حرف میزنن ، دارم دیوونه میشم..

دیگه هی میرفت پشت پنجره و هی میومد و آخر هم کیوان زنگ زد و دیگه خدافظی کردیم..

بعد سمیه باهام تماس گرفت، گفتم: سلااااااااااااام بر کیش

گفت: ایشالا همیشه شاد باشی...

لحن صداش غمگین بود، پرسیدم: چی شده؟؟؟

ک برام از بحث سر صبحی خواهر و شوهر خواهرش گفت و یه سری حرفها زده شده و ک یه جورایی پای سمیه هم وسط اومده بود..

خلاصه ک تا اومدن حامد باهم حرف زدیم...

حامد اومد و با آغوش بااااز ازش پذیرایی شد.بهش گفتم: حامد یه وقتایی مثل الان فک میکنم خییلی دوست دارم.

گفت: مرسی عزیزم، من م دوست دارم.

گفتم: همین؟؟؟ تو باید میگفتی من م خیییلی دوست دارم.

گفت: اهاا، بایدیـه، خو من نمیدونستم.

براش شربت آب آلبالو و کاک بردم. و تقریبا نیم ساعتی بود و رفت.

دوباره زنگ زدم ب سمیه و گفت: من فعلا عکس العملی نمیکنم چون کاری هم من نکردم.

مامانم اینا اومدن و باهم دیگه نهار خوردیم. بعدش زنگ زدم ب حامد و گفتم: اگه عصر بخوای بیای چیزی با خودت نیار، من نهار میارم برات.

گفت: فعلا داریم کولر رو سرویس میکنیم، ببینم چی میشه.

فرزانه باهام تماس گرفت، صداش گرفته بود، گفتم: چی شده؟؟

گفت: با فرید بحثم شده، هر دقیقه زنگ میزنه، هی باید در دسترس باشم، تا جواب نمیدم میگه کجا بودی..

تمام مدت یکی پشت خطش بود!

گفتم: این الان فرید هی میاد پشت خط؟

گفت: آره، گوشی م رو خاموش کردم، بهش هم گفتم دارم میرم بیرون، تازه بعد عقد یادت افتاده ب من شک کنی!!

دیگه یه کم درمورد کار مامان و بابای من حرف زدیم و اینقد فرید اومد پشت خط ک دیگه رفت جواب بده!کلافه

بعد زنگ زدم ب آسا و گفتم اگه میخواد باهامون بیاد کیش ، ک دلایلی رو برای نیومدنـش گفت

حامد طرفای 4.5 زنگ زد و فک میکرد من نهار نخوردم و گفت: سرمه من دارم میام سمتت اما راستش از پشت بوم ک اومدم، سجاد کالزون درست کرده بود، نمیشد نخورم.

گفتم: چطوری بدون من دلت اومد بخوری؟

گفت: بخدا نمیشد ...

خنده م گرفت ، گفتم: شوخی باهات کردم ، نوش جونت..

وقتی رسید رفتم دم در و تا حامد من رو دید گفت: واای سرمه کجایی؟ خبری ازت نیست

بعد کمی شوخی و خنده پرسید: کجا بریم؟

قرار شد بریم سمت غرب ، آخه یه اس برای حامد اومده بود ک ب دلیل افتتاحیه، یه مغازه آدیداس آف زده.

خواستیم از همت بریم دیدیم قفل ـه از ترافیک، تصمیم گرفتیم از حکیم بریم دیدیم اوضاع بدتره!!! اصن نفهمیدم چرا اون ساعت اونجوری ماشین ها ب هم گره خورده بودن.

چون حامد هم باید زود برمیگشت ، پشیمون شدیم از رفتن ب اونجا. دیگه پیچیدیم و رفتیم از یه سمت دیگه و از جلوی هایلند گذشتیم و حامد گفت: بریم اینجا؟

دیگه رفتیم توی هایلند و یه دور زدیم و بدون اینکه چیزی بخوام الکی نزدیک 100 تومن خرج شد.

میخواستم ن و ا ر ب ه د ا ش ت ی بردارم، دختره اومد و گفت: اگه مشاوره میخواین بهتون بدم.

سس ناندوز هم داشت اما اینجا هم اکسترا هات نداشت. دیدم ادویه های ماسالا هم داره، من م تندوری ش رو برداشتم.

 

 

موقع حساب کردن، ننه حامد بهش زنگ زد و رفت باهاش حرف زد. وقتی داشتم خریدام رو میذاشتم توی نایلون اومد، بهش گفتم: ب مامانت تک انداختی بهم زنگ بزنه ک موقع حساب کردن بری

سوار ماشین شدیم و قرار شد بریم کافی شاپ. ماشین رو ک پارک کردیم، حامد یه چیزی گفت، خندیدم، بعد گفت : سرمه این اصن خنده دار نبود، یه حرف داشتم باهات میزدم..

این رو ک گفته دیگه قهقهه زدم، اونم اولش هنگ بود اما پا ب پای من زد زیر خنده و دیگه وسط خیابون عین دیوونه ها میخندیدیم.

کافی شاپی ک رفتیم یه جای دنج و باحال بود. من یه میز رو انتخاب کردم ک بلند بود و صندلی های بلندی داشت.

کسی ک سفارش میگرفت و اومد و بعد سلام و علیک پرسید: دوست دارید خودتون انتخاب کنید یا من کمکتون کنم؟

و از اونجایی ک ما همیشه از خود افراد اونجا میپرسیم ، این بار با کمال میل قبول کردیم راهنمایی مون کنه.

بعد از کلی سوال و جواب ، ک خودش گفت مثل اون شخصیت توی کلاه قرمزی هستم ک هی سوال میپرسید، حامد دمنوش انتخابی!! و من موکاچینو سفارش دادم.

بعد از ما رفت سراغ میز دیگه ک داشتن پا میشدن و ازشون سوال کرد ک از سفارش راضی بودن .. همون لحظه من ب این فک کردم ک این بنده خدا چقد تلاش میکنه ، هم یه سری موقع سفارش گرفتن، هم آخر سر موقع رفتن!! و اینکه نگه داشتن مشتری چقد سخته و قطعا حامد هم با همین مشکلات روبروست..

یهو حامد بهم گفت: سرمه ب چی فک میکنی ک اشک اومد تو چشمات!تعجب

خلاصه مگه ول میکرد، ناراحت شده بود اما نمیخواست بروز بده وهی میگفت چرا اینقد ناراحت شدی!! چرا چشم ت قرمز شد!!! یاد چی افتادیی!!!

وقتی هم گفتم قسمت اولش فکرم رو گفتم ک پسره چقد زحمت میکشه دوباره ناراحت شد و گفت: ینی دلت واسه پسره سوخت!

خلاصه ک این داستان سوال پرسیدنش دقیقا تا وقتی ک من رو دم خونه مون پیاده کرد و تو راه مغازه بود ادامه داشت، آخر بهش گفتم: ب جون ارش من فکرم بیشتر ب خاطر تو بود، نه واسه اون یارو گریه م گرفت، نه برام مهم بود.کلافه

از اونجایی ک دمنوش حامد انتخابی بود، آقاهه با اینا اومد و گفت: در هر شیشه ای رو ک میخواین باز کنید، ببینید کدوم حس بهتری بهتون میده، همون رو بگید تا من براتون آماده کنم.

 

 

ما هم از بین اونها دم نوش جاماییکایی رو ک حس بهتری بهمون داد  انتخاب کردیم.نیشخند

شکلات گلکسی رو هم ک از هایلند گرفته بودم باز کردم و همون موقع هم کیک فرانسوی شکلاتی مون رو هم اوردم

 

 

سفارشمون رو هم ک اورد یه عکس گرفتم و یک ، دو ، سه حمله ور شدیم.ابله

 

 

یهو تو حرفها حامد با خنده گفت: سرمه با من ازدواج میکنی!!!!!

من م گفتم: نه!!

خلاصه ک چند باری اون همین جوری ب شوخی و مسخره این حرف رو زد و من م جوابم نه بود.بامن حرف نزن

بعد حامد گفت: آخیی، خیالم راحت شد دیگه، پس یادت باشه من خواستگاری کردم ، جوابم هم نه بود، دیگه نگی بعد 5 سال تو باید ب من این رو میگفتی.نیشخند

همین جور ک از سفارش های همدیگه تس میکردیم یهو برگشتم، گفتم: حاامد تو واقعا جدی اون حرف رو زدی؟

گفت: ولش کن سرمه، من یه چیزی گفتم، آدم بهتره بگذشته فک نکنه!

سمیه هم زنگ زد، حالش بهتر شده بود، بهش گفتم: فرزانه و فرید باهم بحثشون شده!!

گفت: ااا خوب پس انرژی های دیشب کار کرده.

گفتم: بنده خدا پسره همه ش پشت خط ـش بود و این جواب نمیداد!!

گفت: من میگم یه مشکلی داره.

چون با حامد بودم زود خدافظی کردیم.

دم نوشش فوق العاده بود. من ک بیشتر اون رو خوردم تا موکا چینو خودم رو.نیشخند آخر سر هم بهمون یه برگه داد ک پر کنیم و بگیم چقد راضی بودیم، انتهای برگه ـه ازمون اسم و شماره تلفن خواسته بود، از ترسم چون حامد روی یارو حساس شده بود، اون قسمت رو پر نکردم.

موقع برگشت تا سوار ماشین بشیم هی ب حامد میگفتم: حاامد واقعا اون حرف رو جدی زدی؟خیال باطل

اونم با خوشحالی میگفت: ارره، ولی دیگه جوابم رو گرفتم و نه بوده! خنثی

توی ماشین هم امید جهان گذاشت ، با خنده گفت: سرمه گفتی میگن یه شیرزن پیدا نمیشه ب این امید جهان یه شکست عشقی بده ک اینقد شاد نخونه!

گفتم: خوب؟

گفت: باید سمیه رو بگیم بره تو کارش، شکست عشقی رو بهش بده.

بعد هم صداش رو زیاااد کرد و یه دستمال بنفش توی ماشین رو برداشت و میچرخوند و میگفت جواب نه رو شنیدم!منتظر

 

 

توی راه رفتیم نمایندگی لاگوست. حامد گیر داده بود میخوام بینم این سوسمار نشان هایی ک من خریدم، چ تفاوتی توی جنس با اصلش داره!

رفتیم توی مغازه و یه کم دست ب همون تی شرت هایی ک فقط عکس یه سوسمار دارن زد و برام اختلاف هاشون رو گفت، بعد اتیکتش رو نگاه کرد و گفت: سرررمه، دونه ای 500 هزار تومنن!

گفت: پ ن پ، فک کردی مثل تی شرتهای ک تو دونه ای 5 تومن ـن!!!!!

تازه یه مدل دیگه هم داشت ک سوسمارهاش تعدادش بیشتر بودن و دایره تشکیل داده بودن، اونا 900 تومن بودن!هیپنوتیزم

من م خیلی شیک بلند ب حامد گفتم: عزیزم کدوم رو پسندیدی؟

دیگه من پیاده شدم و حامد رفت سمت مغازه، وقتی اومدم خونه مامانم اینا نبودن. همون موقع رویا زنگ زد و گفت: سرمه ظهر یه لحظه اینا رفتن تو پارکینگ ، کیوان با دو اومد خونه مون، باورت میشه هنوز دو قدم از در خونه پاش رو اون ور تر نذاشته بود ک آقا گ اومد دم خونه مون! داشتم سکته میکردم!!

گفتم: خوووب؟ چی شد؟

گفت: تمام چراغها رو خاموش کردم و یه جوری رفتم دم در ک ینی خواب بودم! هیچی هم نگفت، یه سوال و جواب الکی کرد و رفت!!!نگران

دیگه بعدش هم با کیوان رفتیم سمت مغازه و ساعت 7 اینا اومدم، الان م دارم ماکارونی درست میکنم برای شام، میشه بهم بگی چ جوری بپزم ک خوب بشه؟

رویا از آشپزی متنفره، میگه هر روز ب من بگن خونه رو بشور و بساب اما یه نیمرو نگن درست کن! حتی وقتی زن حمید بود، و حمید میخواست برای نهار بیاد، از این غذا خونگی ها ، غذا میگرفت و میریخت توی قابلمه و به حمید میگفت خودم درست کردم.قهقهه

خلاصه ک هرچی فوت و فن بلد بودم بهش گفتم، بعد گفت میشه ماست و خیار هم بهم بگی چی کار کنم خوشمزه بشه، ک اونم باز یه چیزایی گفتم و انجام داد و خوشش اومد.

بعد از رفتن کیوان هم تماس گرفت و بازم ابراز رضایت کرد.

داشتم با سمیه حرف میزدم ک مامانم اومد تو اتاق و گفت: سررمه اون ماشین تو اونجا پارک شده؟؟؟

گفتم: اونجا دقیقا کجاست؟؟ابرو

گفت: عقب پارک ـه!! ( حالا یه خونه اون ور تر گذاشته بودمش!! )

گفتم: آره، خودش ـه!

گفت: تنهاست!!!! هیچ ماشینی پیشش پارک نیست چرا نگفتی اوردیـش!!!!!

گفتم: تنها؟؟ مگه آدمه!!خنثی

بعد کلید رو بهش دادم ک ببره و ب بابام بده و تا ماشین رو بیاره در خونه!!

وقتی ادامه صحبتم رو با سمیه کردم، از خنده غش کرده بودم و بهش گفتم: یادم باشه دیگه ماشین رو وقتی جایی تنهاست پارک نکنم ، تازه سیزده بدر ها هم میتونیم پیشش جا بندازم ک تنها نباشه.

اخر شب مامانم سرش تو آیپد بود و بابام هوش و حواسش ب اخبار.سبز رفتم نشستم کنارشون و گفتم: برنامه تون چی ـه؟؟؟ ماشین رو قبل عید نفروختی الان اومده پایین!

بدون اینکه سرشون رو جابجا کنن، جواب میدادن!

مامانم گفت: واا ، چطوری؟؟ تو ک گفتی قیمتش بیشتره!

حرصم گرفت از این مدل جواب دادنشون و گفتم: همه ش تو نتی و بابا هم اخبار، واقعا ب کجا رسیدید!!

بابام گفت: من ک تو این سن و سال از خودم راضیم!

گفتم: بله ولی در قبال ما هم مسئولین!

مامانم گفت: تا یه سنی!!!!!!!!! اخه تا چند سالگی ینی!!! ما دیگه سنی ازمون گذشته ( من نمیدونم پنجاه و خورده ای خیلی سن بالایی ـه!!!! ) نمیتونیم ازمون انتظار داشته باشی همه کار بکنیم.

گفتم: باشه، خودتون کاری انجام ندیدن، اما سد راه هم نشید!!

الان یادم نیست ک چی شد و حرف ب تعمیر ماشین کشید و من گفتم: اون رو هم ک من همه کاراش رو کردم، اگه ب شما بود هنوز دم در داشت خاک میخورد!!

یهو بابام گفت: نه!!!! من ک گفته بودم از بعد از عید میخوام ببرم کاراش رو بکنم!! تازه یه هفته از عید گذشته ک تو این یه هفته تو سه روزش رو هم بردی ماشین رو گذاشتی دووور ، ما نفهمیدیم تعجب

گفتم: پس چطور من بردم و درستش کردم؟؟

گفت: تو بردی جای گرون ، من میخواستم با مبلغ کمتر روبراهش کنمتعجب

واقعیت دلم برای حامد سوخت ک چطور از کارش زده بود و سعی کرده بود بهترین کار رو با کمترین قیمت واسه من انجام بده، از روی مبل بلند شدم و گفتم: شما حتی سرتون رو هم بلند نمیکنید، من اشتباه کردم اومدم باهاتون حرف میزنم..

آخر شب هم حامد تماس گرفت، ب قول خودش از الو گفتنم فهمید یه چیزی شده، بهش گفتم ک بحثم شده، یهو لحن صدام عوض شد و زدم زیر خنده و گفتم: حامد عصر توی کافی شاپ یه حرفی زدی، جدی گفتی دیگه؟

تا رسید خونه با هم حرف زدیم و بعد هم ک خدافظی..

صب شنبه از خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد ک حموم بود و بعد خودش تماس گرفت و گفت: میخوام برم دنبال کارای ماشین، هم یه تایر نو بگیرم و هم صفحه کلاچش رو عوض کنم و یه سری کارای اینجوری داره..

گفتم: من م باهات میام.

گفت: سرمه گولا من تو رو میبرم تعمیرگاه؟؟؟ پیش یه مشت کارگر؟

دیگه قرار شد هر وقت خواست دنبال کارش باهام تماس بگیره و من م برم سراغ آژانس هواپیمایی کنار خونه مون.

داشتم آماده میشدم مامانم گفت ک بابات گفته پول پراید رو بهت میده، تا چند روز دیگه بهتر بفروشتش، هر وقت میدونی برنامه بذار بریم ببینیم.

گفتم: من دیگه از خیرش گذشتم، اگه دوست دارید خودتون برید دنبالش! مگه من عروسکم یه روز نه باشید، یه روز اره!! دیگه از تو مودش اومدم بیرون!

مامانم گفت: واا ینی چی؟؟ این چ طرزشه؟ چرا لج میکنی؟

گفتم: فقط من پول سفرم رو ازتون میگیرم، الان مدتهاست یه مسافرت نرفتم، با این رویه شماهم باید زود ازتون بگیرم ک دوباره نگید نه و بعد من بهم بزنم وبعد بگید حالا برو و اونوقت دیگه برام ارزشی نداشته باشه..

مامان و بابام حرفی نزدن و جوابی بهم ندادن.

بعد آماده شدم و رفتم آژانس هواپیمایی نزدیک خونه مون و برای دختری ک مسئول کیش بود جریان رو گفتم و اونم گفت ک هتل واقعا 50-50 هستش، و بهتره نرید و دیگه زنگ زد ک برام قیمت پرواز و آپارتمان رو در بیاره.

باید از جایی میپرسید، توهمون فاصله یکی از دخترایی ک اونجا کار میکرد ک ب شدت ب خودش رسیده بود و با آرایش کامل اومده بود و موهاش هم براشینگ شده بود،و احتمالا مدیر داخلی اونجا بود، رو ب یکی دیگه کرد و گفت بیا پیش آقای... کارت داره ، دوتایی رفتن اون ور تر و پیش اون آقاهه، من م خودم رو مشغول نشون دادم اما شش دنگ حواسم رو جمع کردم

ینی آقاهه قهوه ای کرد اون یکی دختره رو و هر از گاهی ب اون دختر آرایشی با محبت نگاه میکرد ولحن صحبتش کاملا تغییر میکرد وقتی با اون حرف میزد.ابرو

بعد هم ک اون دختر بیچاره رفت نشست، اون یکی اومد بالای سر همه و یک دستوری بهشون میداد ، بقیه هم با تنفر بهش نگاه میکردن، بعد دوباره دختر آرایش دار برگشت پیش آقای... ب خنده....

شماره م رو دادم و قرار شد خبرم کنه! بعد تصمیم گرفتم برم آرایشگاه ک طرح ناخن هام رو تغییر بدم، گفته بودم ک خیلی ساده بود، از همون موقع پشیمون شده بودمزبان

دیگه رفتم آرایشگاه و دوباره کلی باهمه چاق سلامتی کردم، همه هم مثل همیشه گفتن سرمه فال، فال!!

من م گفتم ک کارتهام رو نیوردم..

حامد زنگ زد و گفت: بابام ماشینش خراب شده و گذاشته تعمیرگاه، خواهرم هم مغازه بوده، بهم زنگ زد و گفت برو دنبال پرهام و از مهدکودک بگیرش و ببرش خونه. حالا دارم میرم دنبال اون..

بعد حرف کیش شد و بهش گفتم، اونم دوباره خندید و گفت: کاش تو هتل میرفتیم، من میخوام چند روز کار نکنم، حالا هی تو هر روز میخوای حتما بگی پاشو صبحانه درست کن، چرا تخت رو صاف نکردی... من میخوام یه آب معدنی ببرم و برم کنار دریا و فقط دراز بکشم و از دریا استفاده کنم...

گفتم: باشه تو برو استراحت کن، فقط عابر بانکت رو بده ب من

زد زیر خنده و گفت: لعنت بر کسی ک عابر بانک رو اختراع کردخنده

بعد مهسا از یکی از مشتری هاش میگفت ک گفته 75 میلیون پول یه لباس شب داده و فلان کافی شاپ رفته و قهوه ش شده 500 هزار تومن، اما اخر سر با اون سر 5 تومن چونه میزده.

حامد از خونه خواهرش هم زنگ زد، تا گفت الو، پرهام هی میگفت: کیه؟؟ کیه؟

دیگه من از طریق حامد هی باهاش یه کم حرف زدم ، چون حامد از ترسش ک بره ب همه بگه گوشی رو بهش نمیدادزبان

کارم ک تموم و اومدم خونه ، بازم مامانم اینا نبوده بودن ، البته قبلا گفته بودن ک میرن دندونپزشکی.

این م عکس ناخن هام، اما خوب نیوفتاده، ب نظرم خودشون بهترنزبان

 

 

رویا بهم زنگ زد و گفت: مهشید اینا امشب میان از کیش. بهم زنگ زد و گفت ب نظرت برای فرزاد باید سوغات بیارم؟ من م بهش گفتم والا من بودم قطعا میوردم، اونم گفت نه، برای چی باید واسش چیزی بیارم، مگه اون برای من چی کار کرده!!!!! در صورتی ک برای گوشی مامانش ک از دوست فرزاد گرفتن تخفیف عالی گرفتن و حتی سر سینمای خانواده هم ک از فرزاد گرفت، عاللی ازشون خرید.

گفتم: دیگه یه بلوز چی ـه ک نمیاره!!!!!!

رویا گفت: بهت گفتم با مهران بهم زد؟

گفتم: نه!!

گفت: آره، بهش گفته ک مهران، فرزاد دوست پسر سابقم برگشته و من باهاش دوست شدم.

گفتم: خوب تاریخ مصرفش تموم شده بوده!!

گفت: اره، تازه با یه امین نامی دوست شده، اونم سفت و سخت بهش گفته ک میام خواستگاری ت! میگفت باید با فرزاد هم بهم بزنم اگه اینجور باشه.ابرو

گفتم: خوب سینما خانواده و گوشی آیفون واسه مامانش از اون هم گرفته و دیگه دلیلی نداره ادامه بده دوستی ش رو

بعد رویا گفت: آهان راستی دوست مهران زنگ زد و خودش رو معرفی کرد و گفت شما یه گوشی برداشتید میخواستم بدونم کی پولش رو میدید!! اینم زنگ زد ب مهران ک اون جواب نداد، بعد یه اس زد ک بیا دم مهد و گوشی ک دادی رو ببر ک دوستت نخواد واسه چندرغاز!! هی ب من زنگ بزنه!! اونم اس داد ک نه اون برای خودته! الان بهش میگم ک خودم حساب میکنم!

گفتم: من شک ندارم مهران پیش دوستش بوده!

گفت: واای من م همین حس رو داشتم.

بعد از اون با سمیه حرف زدم، گفت: ب مصطفی کنم، خیییلی خوشحال شده، اولش هی گفته شوخی میکنی و بعد بهش گفتم ب خدا سرمه برنامه ش رو ریخته! راستی فاطمه هم میاد..

بعد از اون یهو خوابم گرفت اونقد خواب ک بارها و بارها تلفن م زنگ میخورد و میدیدم اما جواب نمیدادم!! گرچه ک وقتی بیدار شدم دیدم تلفن م روشن ـه و وقتی ب آسا ک تماس گرفته بود، زنگ زدم بهم گفت گوشی رو برداشتی و حرف نزدی ک گویا دیگه قطع ش نکرده بودم و همه ش اشغالی میزده.

با آسا حرف میزدم ک رویا اومد پشت خط م، مامانش از همدان اومده بود، اما انگار دستش هنوز خوب نشده بود و اینطور ک رویا میگفت با اینکه بخیه ها رو کشیدن اما دستش جوش نخورده و فردا دوباره باید بره تا ببینن چی کار میشه کرد!

فرزانه هم آخر شب تماس گرفت و گفت: سرمه امروز رفتم خونه یکی ، تازه فهمیدم چ اشتباهی کردم بهش جلسه ای 60 تومن گفتم. حیاط خونه شون مثل باغ بود، یه رودخونه داشت ک روش پل خورده بود و توی رودخونه ماهی بود، درخت ها رو شبیه کالسکه و چیزای مختلف درست کرده بودن. از توی خونه شون نگم، ینی اصن آدم فک نمیکرد همچین خونه ای طرف ما باشه ، وسایل شیک ، خونه نورگیر و بزرگ، چ آجیلی، چ شکلاتیی خلاصه هرچی بگم کمه! بعد ازم پرسید شما چطور پول میگیرید، گفتم ده جلسه، ده جلسه جلو میگرم، نه چونه زد و نه چیزی 600 تومن تراول 50 تومنی شمرد و گذاشت تو پاکت و بهم داد. بعد دیپلمه ست، یه پسر 13 ساله  داره، میگفت اصن از زبان متنفرم اما شوهرم بهم گفته همه ش تو وقتت رو گذاشتی برای بچه ، یه کم ب خودت برس!!! واای سرمه واقعا بعضی ـآ چ زندگی هایی دارنچشم

البته بگم ک اینقد فرید اومد پشت خطش و قطع کرد ک دیگه نتونستیم بیشتر از این حرف بزنیم و خدافظی کردیم.

شب هم حامد زنگ زد، راستش جریان اومدن فاطمه رو گفتم، چیزی نگفت اما فهمیدم ک سختش ـه، برای همین تصمیم گرفتم ب سمیه بگم جریان رو، ببینم چی کار میخواد بکنه.

بعد حامد گفت: امروز میخواستم برم کارگاه اما اینقد دیر بیدار شدم ک نرفتم.

گفتم: کجاااااااااااااااا؟ باور کنی بری دیگه باهات کاری ندارم!!!

گفت: چرا؟ آخه کار من چ ربطی داره ب رابطه ما!! میرم باهاش حرف میزنم، گفته بیاد یه پولی بهش میدیم، پروژه هم بشه پول رو بیشتر میکنیم..

گفتم: اهااااان!! ببین خودش از حالا گفته ک پروژه پول بدن، این ینی اینکه هیچ وقت پولی نیست نهاایت ماه اولکلافه

گفت: دوستم گفته تو اردیبهشت و خرداد استخدام داریم ، اگه یه برگه داشته باشی ک یه سالی جای دیگه کار کردی، راحت تر استخدام میشی...

گفتم: من این حرفها حالیم نمیشه!! یه کلمه میگم نه! ب نظر من نباید بری، میگن آزموده را آزمودن خطاست!!!

بعد گفتم: حااااااااامد گرسنمه!

گفت: عزیزم الان برمیگردم مغازه و برات غذا درست میکنم.

گفتم: هرکی نره و نیاره.منتظر

گفت: میخوام اما اماکن ایراد میگیره این وقت شب مغازه باز باشه سرمه گولا.

رسید خونه و خدافظی کردیم و بعد زنگ زد و گفت لباسام رو عوض کردم و یه چیز خوردم..

پرسیدم: چی خوردی؟

گفت: کوکو سبزی ( خواستم بگم دوباااره نگران )

بعد هم خدافظی کرد و گفت یه غذا خوردی بهم زنگ بزن. ک من دیگه باهاش تماس نگرفتم.

________________

اگه هنوز باور ندارید مردم شناسی یه علم ـه،  این هم سند و مدرکش ک آزاده جون زحمت عکس گرفتنش رو کشیده.نیشخندماچ

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

سلام بچه ها

ببخشید من ک زیاد حالم خوب نیست و اصن اینجا نمیام و ب شماها هم سر نمیزنم!

خوب حالا ک همه چیز بهم خورده بهتون بگم ک میخواستم کار بزرگی ک میخواستم انجام بدم چی بود، این بود ک یه سوییت بخرم.

چند روز تمام با فرزانه رفتیم دنبال یه مورد مناسب تا چهارشنبه ک سمیه هم باهامون اومد و سه تایی از این بنگاه ب اون بنگاه و از این خونه ب اون خونه میگشتیم و کلی هم میخندیدیم و خصوصا ک سمیه یه مانتو پوشیده بود کوتاهِ کوتاه، کلا مناسب اون منطقه و البته بنگاهنیشخند

شاد بودیم و موردهای مختلفی هم پیش اومد ک پر از مردم شناسی و سوژه بودن ک بارزترینشون مستاجر خونه ای بود ک هی زنگ میزد ب بنگاه و میگفت پس چرا اینا نرسیدن و وقتی رسیدیم فهمیدم طرف یه مرد مجرده و یه زن رو آورده ک...

خود کوچه ها هم تنگ و باریک بود و توی یه کوچه وسط اون یه تیرچراغ برق هم بود.خنثی هرکاری کردم نتونستم رد بشم ازش و البته ک در ماشین هم بهش گرفت و ....آخ

بالاخره یکی شون رو پسندیدیم اکازیون واقعی واقعی بود، همونی ک هم از همه مدلش بهتر بود و هم قیمت عالی، کاملا جور با شرایط من!

تماس گرفتم با مامانم و گفتم ک جایی رو پیدا کردم، ب مسخره خندید، صدای تمسخر بابام هم میومد، معلوم بود باورشون نمیشه من میخوام این کار رو بکنم!

دیگه از اون ب بعد هی مامانم اس میداد، وام چقدی باید بگیری!! میتونی قسطش رو بدی!! چند درصد ـه وام!! و یه سوال مسخره تر ک وام مسکن رو از چ بانکی باید گرفتخنثی

خلاصه ک تا تونست توی دل من رو خالی کرد، اما دو تا دوست گل کنارم بودن و از من خوشحالتر ک مورد پیدا شده.

طبق قرار قبلی با مامانم اینا قرار بود وام ده میلیونی ک مامان گرفته بود و قسطش رو من میدادم، با پولی ک از فروش ماشین ( ک این هم ب نام مامانم ه ) ب دستم میاد من خونه بگیرم و چیز بیشتری ازشون نخواسته بودم، بقیه ش رو هم قرار شد با رهن کامل و وام مسکن جور کنم.

خلاصه ک هر سه تایی مون خوشحال، رفتیم پرپروک و شام سفارش دادیم.

 

 

بعد با هم رفتیم در خونه سمیه نا و ماشینش رو برداشت و باهم رفتیم بنزین زدیم از کارت سوخت من.

بعد رفتن از پمپ بنزین طبق قرارمون ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ فرزانه ینا تا برادرش فردا صبحش ببره و ب چند نفر نشون بده اگه قیمت خوبی پیدا شد بفروشتش!

با آژانس برگشتم خونه، هفت تومن تو کیفم بود و  تراول و آژانسی بقیه پول نداشت، برای همین 7 تومن رو دادم و رفتم تو خونه تا 5 تومن دیگه بیارم. با ذوق زنگ در خونه رو زدم ب مامانم گفتم 5 تومن داری بهم بده ...

یهو مامانم مثل چی پرید بهم ک ماشین کجاست؟ ( با بدترین حالت )

گفتم: گذاشتم ک بفروشنش!

اگه بدونید چ جیغ هایی ک نمیزد و میگفت : ماشین من بوده!! بیخود کردی بدون اجازه من جایی گذاشتی ـشتعجب

حالا فک کنید آژانسی هم دم در منتظره اینم مسخره بازی در اورده، بالاخره 5 تومن رو داد و رفتم پول رو دادم و برگشتم تو ک طبق معمول خونه ما وقتی من دیر برمیگردم چراغها خاموش ـه ب نشانه اعتراضزبان ( اینقد خاموش کنن ببینم ب کجا میرسن! )

بابام ک قهر رفت توی اتاقشون رو در رو بست!!!!! بعد من و مامانم شروع ب دعوا کردیم، هرچی میگفت من یکی دیگه جواب میدادم، کلا حرفش این بود چرا با من مشورت نکردی!! انگار ماشین رو فروخته بودم..

یا مثلا یه دروغای شاخداری میگفت ک من خودم سپردم ب کسی ک برام بفروشتش!!!

یه جا هم گفت ک تو میخوای ب ما بگی خیلی مستقلی و بدون هماهنگی هرکاری بخوای انجام میدی!

در نهایت هم گفت من نه ماشین رو میفروشم و نه وام رو میدم بهت!!

فقط بگم با همون مانتو و روسری اومدم توی اتاق و زاااااااااااااار میزدم، هق هق میکردم و زنگ ب سمیه و با همون حالت تمام ماجرا رو براش تعریف کردم، شوکه بود!

فقط گفت: دقیقا مثل جریان من شد، ک رفتم ماشین بخرم و از قبل بهشون گفته بودم، قولنامه رو ک نوشتم و اومدم از بابام چک بگیرم و حتی پول چک رو هم خودم بدم و بابام چک رو نداد و گفت چرا بامن مشورت نکردی، من چک نمیدم!!

شب حامد زنگ زد و من هرچی دری وری میتونستم بهش گفتم، نمیگم اونم مقصر نبود اما خودم هی تو آتیش دعوا هیزم میریختم و تا ساعت 4 صب هر کاری کرد من بد و بد و بدتر شدم.

صب پنج شنبه هم بیدار شدم. و بعدش حامد زنگ زد و بازم من کاری کردم ک دعوا بشه، البته دوباره زنگ زده و من دوباره همون رفتار مزخرفم رو باهاش ادامه دادم.

فرزانه زنگ زد و گفت ب علی زنگ بزن، باهاش تماس گرفتم وعلی گفت ک گیربکسش یه کم مشکل داره و کلا 7.5 بیشتر قیمتش نیست و برای تو رو 7 میخرن!!

خوب جا خوردم چون من روی حداقل 8 حساب کرده بودم اما خوشحال شدم و گفتم: اا پس شما دست نگه دارید یکی از دوستای من گفته بیارش شاید 8 بخوام ( الکی ک برم ماشین رو ب یه بهانه ای بگیرم و بیارم)

سمیه ساعت 1.5 اومد دنبالم و من رو برد در خونه فرزانه ینا، توی راه دوباره گریه کردم و کلی حرف زدم ، بهش گفتم ک ماشین رو ک قبل عید تا 8.5 براش مشتری اومده بود و نداده بود، حالا 7 هم نمیبرن!!

فرزانه تازه شاگرد خصوصی ش رفته بود و وقتی قیافه م رو با اون چشمای پف کرده دید، با تعجب گفت: چی شده؟

جوابی ندادم و گفتم بعدا برات توضیح میدم. برادرش برام همه اون حرفها رو زد و من م تشکر کردم و کلید و بیمه نامه رو گرفتم و اومدم دم در ک سوار ماشین بشم، دیدم ماشین رو بدون قفل فرمون دم در گذاشته ، خنده م گرفت و پیش خودم فک کردم اگه این صحنه رو بابام میدید قطعا سر من و برادر فرزانه رو میبرید!!!

توی راه با رویا حرف زدم، رفته بود ناخنش رو درست کنه، براش جریانات رو با اشک و آه تعریف کردم و گفتم میخوام ماشین رو بهشون بدم، کلی حرف زد ک یه وقت خر نشی و این کار رو بکنی، برا چی میخوای بهشون ماشین رو بدی!!

توی خونه ک رسیدم زنگ زدم ب سمیه و از اون هم نظر خواستم، اونم گفت اصلاا این کار رو نکن و ماشین رو برای خودت بذار!

با حامد تماس گرفتم، بهم گفته بود ک عصر میاد و من رو میبینه، بهش گفتم: ببین من میخوام برم جاده چالوس، میتونی باهام بیای بیا! اگر نه بمون همون مغازه من خودم میرم!

با هر بدبختی ک بود ( چون نه خواهرش بود و نه باباش ک بیان ب جاش ) اوضاع رو جور کرد و زنگ زد و گفت تا آخر امشب با تو هستم، هرجا بخوای میام.

توی راه ک بود از خونه مون زدم بیرون، و تماس گرفتم با خواهرم و هرچی دری وری میتونستم گفتم ک ماماینا این کار رو کردن ، فک میکنید خواهرم چی گفت: اینکه من خیلی بی ادب هستم!!

یاد شبی ک خونه سمیه نا بودم و بابای سمیه بهش گیر داده بود افتادم، وقتی اومد خونه عصبانی بود و داشت جریان رو برای ما میگفت و هرچی دلش میخواست هم میگفت خواهرش هی آرومش میکرد و حتی باهاش همراهی هم میکرد!

حامد اومد، خوب و خوش برخورد اما من ناراحت و غمگین..

از اونجایی ک چند وقتی افتادم رو دور خوردن، خیلی گرسنه م بود برای همین قرار شد اول بریم جایی تا چیزی بخوریم.

روز قبل رفته بودم عکسی رو ک ب اتلیه دادم ک عکس من و حامد با اسکات بود و قرار بود من رو حذف کنه ، گرفته بودم، طبق خواسته م برام روی تخته شاسی زده بود. ب حامد عکس ش رو دادم خیییلی خوشحال شد. و هی نگاهش میکرد و میگفت چطور ب ذهنت همچین چیزی رسید!

خلاصه ک رفتیم توی یه فست فود و اولش نوشته بود ک توسط یه مدیری ک از آلمان اومده اینجا اداره میشه و میخواد یه فضای همونجوری رو براتون رقم بزنه..

دیگه حامد گیر داده بود ب دیزاین اونجا و حتی نمکدون هاش ک معمولی بودن و هی میگفت چقد این بنری ک زده و این نمکدونها رو میبینم یاد آلمان میوفتم.نیشخند

من پیتزای فیله مرغ و حامد اسپاگتی بوقلمون انتخاب کرد.

این م پیش غذامون ک سیب زمینی با قارچ و پنیر بود.

 

 

این هم غذاهامون:

 

 

 

همین طور ک باهم حرف میزدیم ب حامد گفتم: من میخوام برم مسافرت باهام میای یا تنها برم؟

گفت: ینی کجا؟

گفتم: فکرم کیش ـه!

گفت: ببینیم چی میشه..

تو همون فاصله هم دو تا دختر با دو تا پسر اومدن ک از یکی از دخترها نگم بهتره! یه ادا و اطوارایی در میورد !! از حرفاشون فهمیدم یکی از دخترها میخواد با یکی از پسرها مغازه بزنه و اون یکی دختر و پسر دیگه واسطه آشنایی این دو تا هستن!

یهو دلم گرفت، فک کردم از من کوچیکتره ولی میتونه برای یه مغازه زدن با یه پسر غریبه فکر کنه!

دلم گرفت، غذامون تقریبا تموم شده بود، ب حامد گفتم ک بلند شو بریم..

وقتی سوار ماشین شدیم ب حامد پیشنهاد یه کافه رو دادم گفت: باشه اما مگه نگفتی بریم جاده چالوس؟

و اینجوری شد ک قرار شد بریم جاده چالوس.هورا

توی مسیر زنگ زدم ب سمیه، حالش گرفته بود چون مصطفی با دوستاش رفته بود ویلای شهریار، بهش گفتم میای بیرون؟

گفت: نه، تازه از پیش مصطفی اومدم، باهم هم دعوامون شده، حالا کجا میخواین برید؟

گفتم: جاده چالوس!

یهو شروع ب جیغ کشیدن کرد و گفت: اگه تا 10 برمیگردید میامنیشخند

بعد زنگ زدم ب رویا و جریان رو براش گفتم اونم اصرار و اصرار ک ب مامانم ب خاطر دستش سه هفته مرخصی استعلاجی دادن و مامانم هم رفته همدان، تو رو خدا پاشید بیاین همه تو اینجا، همه چیز هم اماده داریم، شام هم زنگ میزنم از بیرون میارننیشخند

حامد هم میخندید و میگفت: بهش بگو میریم چالوس، برگشتن چون خونه شما سرراهه میایم دیگه شب رو اونجا میخوابیم و استراحت میکنیمخنده

قبول نکرد ک بیاد ک فک میکنم ب خاطر کیوان بود. سمیه رو سوار کردیم و رفتیم ب سوی جاده چالوسهورا

ب سمیه گفتم: میخوایم اوایل اردیبهشت بریم کیشنیشخند

حامد چشماش چهارتا شده بود و گفت: سرمه کی قرارمون قطعی شد؟

سمیه هم شروع ب شلوغ کاری کرد و گفت: ب قران اگه بذارم تنهابری، شده خلبان رو میدزدم ک بدون من نتونی جایی بریقهقهه

سمیه از اول دوستی مون همه ش میگفت من بچه تو و حامدم! نیشخند

بعد گفت: عجب ننه ای هستی تو، بابام اهل خانواده ست، عمرا بدون دخترش جایی برهخنده

حامد هم فقط میخندید و گاهی میگفت: ببخشید من نمیتونم حرفی بزنم، آخر شب حالم رو میگیرهقهقهه این با مامانش اینا دعواش میشه میاد پدر من رو در میارهخنده

بعد رویا زنگ زد و گفت: پس چرا نیومدیدن..

بهش گفتم: ما داریم میریم چالوس، دیگه شنبه صب برمیگردیم، تااازه کیش هم داریم میریم..از خود راضی

یهو سمیه ب حامد گفت: حامد تو هم مثل مامانش اینا بکن، تا لحظه آخر اوکی باش، دقیقه نود بزن زیرشقهقهه

رویا هم ک شنید حرف سمیه رو گفت: خوب مگه غیر از این از حامد انتظار دارید، حامد و مسافرت با تو!خنده

حامد هم میخندید و میگفت: همه دوستات من رو میشناسن دیگهنیشخند

گفتم: آره، ولی انگار دوستام من رو نمیشناسن ک اگه بخوام کاری بکنم میکنمخنده

بعد توی مسیر سمیه از دوستای اجتماعی ش برای حامد حرف زد و اینکه این دوستا خیلی ب درد آدم میخورن و آدم خوبه از این دوستا تو هر صنفی داشته باشهقهقهه

ینی تا وقتی ک رسیدیم از دست سمیه و حرفاش خندیدیم خصوصا از نیمه های راه ک یهو حرف فرزانه شد و سمیه شروع کرد ب تعریف برای حامد ک نمیدونی چقدر فرید زنگ میزد و چقد تیپ و قیافه فرزانه رو عوض کرده بود و از پولهایی ک براش میفرستاد و از قاب گوشی آیفونش گفت ک گرونترین نوع قاب بوده!

بعد هر جمله ای ک راجع ب فرید میگفت بعدش میگفت حتما این پسر یه عیب و ایرادی داره ک ب فرزانه اینقد باج میدهقهقهه

گرچه ک آخر گفتیم خوشبخت بشن و سمیه گفت من ک حسود نیستمقهقهه و اینکه حتما شانسش عالی بوده ک این ب تورش خورده!

وقتی رسیدیم ب جاده، حامد گفت: سرمه یه جا رو انتخاب کن ک بریم..

و من م انتخاب کردم، و رفتیم پایین تا نزدیک رودخونه پارک کنیم ک حدود 20 تا دختر و پسر م س ت داشتن باهم میرقصیدن و یکی شون سیستم ماشینش رو روشن کرده بود و وولوم آهنگ رو تا آخر زیاد کرده بود!

سمیه هم گفت: بچه ها فک نکنم زحمت برگشت رو ب شما بدم، من با یکی از این بچه ها برمیگردم.قهقهه

ب پیشنهاد من قلیون لیمو-نعنا قرار شد برامون بیاره، با یه چیپس و ماست..

موقع نشستن روی تخت سمیه ب حامد گفتم: حامد وسط من و سرمه بشین، من احساس تنهایی نکنمخنده

حامد هم خجالتی ـه ، بهش گفتم خوب وسط بشین نمیخواد ک بتو بچسبه، دیگه نشست اما چسبیده مننیشخند

برامون سفارشمون رو آوردن و سمیه هم دستش رو آورد توی عکس و گفت: ب بچه های وبلاگ بگو این دست سمیه ست ک دوستش داریدخنده

 

 

قسمت تاریک توی عکس، رودخونه بود ک صداش بهمون ارامش خاصی میداد البته اگه من و سمیه از حرف زدن می ایستادیم.خنده

توی راه برگشت هم فقط آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و اینقد هوووهووو کردیم و از تونل ک رد میشدیم من جیغ میزدم ک کیش داریم میایم و باز چشمای حامد چهارتا میشدقهقهه

تا در خونه سمیه نا این بزن و بکوب ادامه داشتنیشخند تا سمیه پیاده کردیم وداشتیم دور میزدیم ک برگردیم یهو دیدیدم دوباره داره میدوه ب سمت ما، گفتم: بله؟؟؟

گفت: هوووووووو کیش داریم میایمخنثیقهقهه

تا حامد من رو برسونه خونه بیشترش رمانتیک وار گذشت.خیال باطل فقط یه جا با خنده گفت: بار آخرت باشه برای من شاخ و شونه میکشی اومدی، اومدی وگرنه خودم میرم، من نتونم بیام تو هم نمیری...

گفتم: بااشهزبان

ظهر ماشین رو بعد از خونه مون پارک کرده بودم، چون تنها جای پارک همون جا بود، دیگه دم ماشین پیاده شدم و چون حوصله دور شمسی، قمری نداشتم خیابونمون رو خلاف اومدم ک تو همون فاصله خیابونمون اتوبان شد.آخ

بازم در خونه مون جا پارک پیدا نشد و مجبور شدم عقب تر پار کنم.. وقتی قفل فرمون رو زدم و بعد هم دو تا قفل اضافی رو ک با زنجیر ب دور فرمون میپیچیم بنا بر فرمایشات پدر! دست کردم جایی ک کلید قفل ها رو میذاشتم ، هرچی گشتم ندیدم.

حامد همون موقع زنگ زد، فک میکردم رفته اما گفت منتظرم تا تو بری توی خونه!

بهش جریان نبودن کلید ها رو گفتم و گفتم این مساوی با قتل من ـه!! چون هم دیشب ماشین رو جای مجهول گذاشتم وهم کلید ها گم شده!!! و اینکه تو خونه ما کسی حق نداره کلید گم کنه!!

داشت دوباره اشکم در میومد ک ب عقلم رسید با فرزانه تماس بگیرم تا از برادرش سوال کنه! خدا رو شکر کلید ها رو گذاشته بود جای دیگه.اوه

مامان و بابام ک محل نذاشتن بهم ، البته ایضا بنده!

آخر شب با خواهرم حرف زدم و گفت مامان دلش از حرفایی ک بهش زدی شکسته و میگه تو دعوا رو شروع کردیتعجب

من م گفتم: آره حرفای خوبی نزدم اما ناراحت هم نیستم بابت حرفام!!

بعد خواهرم همه ش نصیحت کرد و از رفتار من ایراد گرفت و اینکه تا کی میخوام اینکارها رو بکنم و منم گفتم میخوام از این ب بعد هرکاری دلم میخواد بکنم ک اونم گفت نه ک تا حالا نمیکردی!!

آخرش بهم گفت ک ماماینا ک حرفی ندارن برای خونه! اصن تو بهش گفتی بیا بریم بازدید!

دیگه حوصله دوباره گفتن نداشتم ک مامان پام رو تو خونه گذاشتم همه چی رو برام زهر کرد! مهم این بود ک خواهرم یه حرفایی رو شنیده بود و دلش برای مامان سوخته بود و شاید مامان هم بد حرف زده بود اما قطعا من مقصر بودم!

ب فرزانه ک بهم اس داد و نوشته بود یه مشتری 7.5 براش پیدا کرده، زنگ زدم و راست و حسینی براش جریان رو گفتم، شوکه شده بود و گفت: اتفاقا امروز برای سندم رفتم، دوباره هم پیش بنگاهی رفتم گفت ک دیشب نشده و فردا باهاش چک و چونه های آخر رو میزنم ک بخوامتون پای معامله.افسوس

آخرشب حامد زنگ زد و بهش از قیمت های اتاق توی کیش گفتم و هرچی نگاه کرده بودم اتاقهای دو اتاق خوابه ( چون سمیه هم گفت حتما با مصطفی میاد ) لوکس و سوپر لوکس بودخنده

بعد حامد گفت: سرمه شاید توی خرداد با همون دوستم برم گوانجو!

با یه آهی گفتم: چی کار کنم دیگه باشه باهات میامچشمنیشخند

گفت: چییی؟تعجب میگم برای کار!!

گفتم: باشه صبحا تو با دوستت برو دنبال کارت ، من م استراحت میکنم، حالا عصر هم ک بیکاری میریم بیرونقهقهه

گفت: با تو بخوام برم همه ش باید این رستوران اون رستوران باشیم، ما میخوایم از اینجا با خودمون تن ماهی ببریمنیشخند

گفتم: باشه من ظهرا رستورانم رو میرم، شبها با توهم تن ماهی رو میخورمقهقهه

دیگه کلی خندیدیم و حامد گفت: کلا پرواز کنسل شد، چ کاریه، همین جا دور هم هستیم دیگهخنده

___________________

دوستای گلم، از اونجایی ک نتونستم ب هیچ کدومتون سر بزنم، شما هم اگه سر نزنید و یا بخونید و کامنت هم نذارید ناراحت نمیشم.ماچ

_______________

راستی اگه کسی شماره اجاره اپارتمان توی کیش رو رفته ک ما بتونیم بریم، برام بذاره ممنون میشم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٢ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

یک شنبه نزدیک ظهر حامد زنگ زد و گفت: سرمه دارم با بابام میرم دادگاه، بعد ک اومدیم بیرون بهت زنگ میزنم.

من ک از شب قبلش اعصابم خورد بود، شروع کردم ب داد و بیداد و گفتم: هر روز باید در خدمت یکی شون باشی!! اصن چرا زودتر زنگ نزدی!!

حامد هم چون باباش اونجا بود زیاد نمیتونست جواب بده و دست و پا شکسته دلجویی میکرد و دیگه خدافظی کردیم.

فرزانه باهام تماس گرفت و گفت: سرمه عصری برای خونه م مشتری میاد، میای باهم برای قراردادش بریم؟

گفت: آره حتما..

بعد برام تعریف کرد ک چطور خانواده فرید ب دست و پا افتادن و هی زنگ میزنن ک فرزانه رو راضی کنن ک بره پیش بابای فرید!! البته ک معلوم بود اینا همه ش نقشه خود بابای فرید هستش اما نمیخواد خودش پا پیش بذاره.

فرزانه هم خیلی قشنگ و شیک همه رو انداخته بود گردن فرید، ک من میخوام بیام و من از کسی ناراحت نیستم اما فرید نمیذاره و فرید خیلی بهش برخورده.نیشخند

بعد از خدافظی با فرزانه، با مامانم راجع ب کاری ک میخوام انجام بدم صحبت کردم ( ایشالا اگه اوکی بشه حتما میام و میگم چی بوده مژه ) و چون برای این کار پولم کم بود تماس گرفتم ب  مامانم گفتم ک زنگ بزنم ب خاله و بگم بهم قرض بده؟؟

گفت: میل خودت ـه! اما مطمئن م ک نمیده!

از شما چ پنهون با اینکه خساست بیش از حد خاله م رو میدونستم اما یه کورسوی امیدی برام بود و همون باعث شد بهش زنگ بزنم..

بعد سلام و احوالپرسی باهاش گفتم: خاله شرمنده میخواستم اگه بشه ازت یه مقدار پول قرض بگیرم..

قطعا اولین سوالش این بود ک برای چی!!

گفتم: میخوام ماشینم رو نو تر کنم ( واقعیت دلیلش رو راست نگفتم، چون هنوز مطمئن نبودم ب اینکه میخواد پول رو بده یا نه، گفتم نه ک نده و من م برنامه م رو بگم! برای چی باید بدونه اگه پولی در کار نباشه!! )

گفت: من میخوام ببرمت مسافرتتعجب هم پول بدم بهت و هم مهمونت کنم!!!!!!!!!!تعجب

گفتم: مگه من گفتم میخوام بیام؟؟

گفت: نه خودم بهت پیشنهاد دادم، چون سفر تنهایی بهم حال نمیده!

گفتم: خوب پس چی میگین!!

خلاصه ک هی زر زر کرد و آخر سر گفت: متاسفم نمیتونم بهت پول بدم، خودم میخوام کولر بخرم و خونه م رو رنگ کنمتعجببامن حرف نزن

حالا خاله من وضعش خیییلی خوبه، و فک کنید نه ازدواج کرده ک بگم شوهر و بچه داره و نه با کسی رفت و آمد داره، ینی حتی یک نفر رو هم راه نمیده خونه ش، یادتونه ک یکماه اومد خونه ما خورد وخوابید و یه پفک هم نخرید، بعد ک برگشت شهرشون، چند وقت بعد لوله های خونه ش مشکل پیدا کرد و اینقد زنگ زد ب مامانم ک بیا و مامانم پول هواپیما داد و رفت ب خاطر کار اون اما خاله م گفت ک نیای خونه من!! خونه من سردـه ( تو زمستون بود ) برو همون خونه دخترت!!!!!!

دیگه با این حرف خاله م کنترلم رو از دست دادم و گفتم: من اگه آرش، هستی، ملودی یه چیزی بخوان ک تازه از جونم باید بهشون بدم بدون کوچکترین درنگی اون رو تقدیمشون میکنم واای ب حال اینکه یه پولی رو داشته باشم و ازم بخوان و من ندم!

گفت: اونا ک کوچیکن! چی از تو میخوان آخه!خنثی

گفتم: بالاخره بزرگ ک میشن!بامن حرف نزن

گفت: من خودم برای پولهام برنامه دارم، میخوام برم بگردمتعجب براشون برنامه ریزی کردم، خوب از خواهرات پول بگیر بامن حرف نزن چیزی تو خونه تون نداری بفروشی، فرشی ، چیزیتعجب

ینی همین الان هم ک دارم مینویسم باز خونم ب جوش اومده!زبان

دیگه دیدم همین جور داره چرت و پرت میگه با عصبانیت خدافظی کردم. مامانم ک نشسته بودو میشنید گفت: من ک بهت گفته بودم!

گفتم: تقصیر تو ـه! اینقد ک بهمه رو میدی، واسه همه کار میکنی و برات هم فرق نداره اونا در قبالش کاری برای ما بکنن یا نه!عصبانی

بعد از اون حامد زنگ زد، خیلی خوب و قشنگ صحبت کرد، اما من ک از قبل ازش دلخور بودم، این جریانات هم پیش اومده بود، دیگه هرچی دق دلی داشتم سرش خالی کردم.

خیلی سعی کرد خوب حرف بزنه و هی میگفت: بیام ببینم ت!

گفتم: نه! میخواام برم بیرون.

گفت: تو بیرون ت رو برو، هرجا باشی میام، اصن میای باهم بریم یکی از شلوارها رو عوض کنیم؟

شب قبل بهم گفته بود ک میخوام یکی از کتون ها رو بدم و بجاش یکی دیگه جین بگیرم و من از لجم گفته بودم، نه نباید این کار رو کنی.زبان

این رو ک گفت بدتر داغ کردم و گفتم: اینهمه دیشب اس ام اس دادی و کاشکی کاشکی کرده بودی ک نمیرفتی خرید و وقتی رفتیم برج میلاد هرچی من گفته بودم بخر خریده بودی و ... همه ش دروغ بود؟! مگه من نگفته بودم حق نداری عوضش کنی؟ برای چی دوباره میخواستی بری این کار رو بکنی؟!!!

جا خورد و گفت: نه باور کن میخواستم یکی از جین ها رو برم و یه مدل دیگه بردارم، اون کتون رو دیگه تو گفتی نگه دار، عوض نمیکنم.

گفتم: مگه چشمات باهات نبود ک هی میخوای بری شلوارها رو عوض کنی، هرچی هست خوبه!منتظر

چون ساعت 6 با فرزانه قرار داشتم و ساعت نزدیکای 3 شده بود ک بعد هزار بار ک هی گفتم بیا و نه نیا! آخر قرار شد ک بیاد. یه ده دقیقه بعدش من از خونه زدم بیرون، زنگ زدم و گفتم: من ک اومدم بیرون..

گفت: برای چی؟؟ من ک گفتم هر وقت رسیدی میام!

بهش گفتم من میام هفت تیر، البته جوری وانمود کردم ک چیزی میخوام بخرم ولی واقعا برای این بود ک زودتر بهش برسم چون هنوز همون طرفها بود.

رسیدم هفت تیر و هرچی زنگ زدم گوشی ش خاموش بود، یه پنج دقیقه ای اینجوری بود تا روشن شد و فورا جواب داد و من داد میزدم و اونم همینجور، هر دو با عصبانیت حرف میزدیم، گفت: ماشین پنچر شده، ماشین دربست کردم ، تایر رو بردم پنچری ش رو گرفته و دوباره آوردم زدم، گوشی هم از جیبم افتاد و خاموش شد، الان کارم تموم شد و روشن ـش کردم..

خلاصه ک هنوز همون جمالزاده بود و اول گفت ماشین میگیرم و میام سمت تو ( چون توی طرح بود و نمیتونست با ماشین خودش بیاد اما من قبول نکردم و گفتم خودم میام ک آخر گفت: پس من میرم سمت میدون توحید ک از طرح خارج بشم و تو هم بیا اون سمت.

سوار یه تاکسی ک راننده ش زن بود شدم و صدای آهنگش گوش آدم رو کر میکرد و همه ش هم ب همه فحش میدادابرونیشخند

بالاخره ب حامد رسیدم.خیلی خوب صحبت کرد و کلی بابت اتفاقات عذر خواهی کرد. اما من هیچی نمیگفتم.

پرسید: بریم غذا بخوریم؟

گفتم: راست میگی تنها تفریح ما رستوران رفتن ـهزبان هرکاری میخوای انجام بده!

روبروی نشاط پارک کرد و گفت: کدوم یکی از اینا رو بریم؟

گفتم: برای من فرقی نداره، من امروز عمرا نظر بدم، هرکدوم رو میخوای انتخاب کن!

گفت: بریم روبرو سفره خونه احمد بِی؟

رفتیم دم سفره خونه، در سفره خونه بسته بود، اما کسایی ک توی غذا استانبولی احمد بی کنارش کار میکردن دم در بودن، حامد پرسید: بسته ست؟

گفت: نه! اماکن اومده در رو بستیم، الان کلی مشتری پایین نشسته اما نمیتونیم فعلا در رو باز کنیم تا یه ساعت دیگه اینا...

حامد گفت: خوب یه لحظه در رو برای ما باز کنید، ما بریم تو و دوباره ببندید..

آقاهه گفت: نمیتونیم وگرنه مطمئن باش این کار رو میکردیم و با ابروش ب روبرو اشاره کرد وگفت: آخه همون جا ایستاده و  داره می پاد!!

بعد حامد گفت: بریم رستوران نشاط ک کباب بخوریم؟

و باز هم من بی نظر بودم و البته رفتیم و اونجا هم گفتن ک تایم کاریـشون تا 4 بوده و الان دیگه تعطیل کردن و دیگه تصمیم بر آن شد بریم اون یکی نشاط تا کباب ترکی بخوریم.

حامد کباب ترکی گوشت و من مخلوط خواستم و البته بازم ب پیشنهاد من یه نوشابه خانواده گرفتیم.ابله

 

 

تقریبا سیب زمینی و نوشابه رو کامل خوردمنیشخند اما از غذام نه، نتونستم، حامد هم فقط ساندویچ خودش رو خورد و گفت ک میل نداره و نمیتونه غذای من رو هم بخوره.

خیلی صحبت کردیم گرچه ابراز ناراحتی میکرد اما در نهایت ب نظرش کار خاصی نکرده بود و وظیفه ش بوده ک مامانش رو ببره بیرون و سینما!!

طرفای ساعت 6 بود ک دیگه بلند شدیم و از همون شیرین عسل کنارش یه جعبه شکلات حامد گرفت ک ببرم برای فرزانه.

بعد هم من رو رسوند در خونه فرزانه ینا و وقتی مطمئن شد ک هستن رفت.

با فرزانه روبوسی کردم و دوباره حضوری هم عقد و هم عید رو بهش تبریک گفتم. و البته رنگ موهاش رو ک من نپسندیدم ب نظرم اصلا خوب نشده بود و بهش نمیومد اما هرچند باری ک نظرم رو پرسید گفتم ک خیلی هم خوب شده! اونم کلی تعریف کرد از رنگ موهام اما فک کنم باید برم وبلاگش رو پیدا کنم و ببینم اون چی نوشته
پشت سرم درباره رنگ موهام.ابله

پسرخاله ش هم بود ک باهامون بیاد بنگاه. با این پسرخاله ش مدتها قهر بودن و تازگی آشتی کرده بودن. تمام مدتی ک فرزانه آماده شد ک بریم پسرخاله ش کله مون رو خورد اینقد ک گفت با کسی ک فرید رو برد حرف بزن و ببین الان هزینه چقد شده!

هرچقد فرزانه بهش میگفت ک فرید مشکل سربازی نداشت و حداقل پاسپورت رو داشت اون قبول نمیکرد و میگفت بگو من رو ببره ترکیه و بعد هم از اونجا یه راست ببره هامبورگ!! من شهر دیگه ای نمیخوام برمابرو

فرزانه هم براش توضیح داد ک فرید توی یونان و فرانسه و هلند و آلمان حدود دو، سه ماهی موند تا تونست ب لندن برسه! خلاصه ک گوشش بدهکار نبود و تازه میگفت: یه کاری کنه ک من چون پاس ندارم زمینی برم اما سپیده ( زنش ) هوایی بیاد هامبورگ ک خسته نشه!خنثی

فرزانه آماده شد و باهم رفتیم سر خیابونشون ک تاکسی بگیرم، پسرخاله ش خدافظی کرد و گفت: پس میام سمتتون، تو بنگاه میبینمتون!

سوار تاکسی ک شدیم فرزانه گفت: رفته دنبال زنش دم آرایشگاه! خوب اون میومد، اینم ک ماشین نداره ک بگیم رفته سوارش کنه!

خلاصه ک ما رفتیم جمهوری و بعد هم سر سرسبیل پیاده شدیم. واقعیت من اصلااا اون طرفها رو بلد نیستم و اشنایی از اینکه باید چقد پیاده میرفتیم نداشتم و از اونجایی ک رو دار هم هستم بازم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم.آخ

ینی تمام خیابون سرسبیل رو از جایی ک پیاده شدیم تا آخرش پیاده رفتیم، بدبختی یه طرفه هم بود و نمیشد تاکسی گرفت، دیگه آخراش گریه م گرفته بود.گریه

بالاخره رسیدیم ب بنگاه ک یه دختر و پسر و یه آقای مسن و یه خانوم چهل و خورده ای نشسته بودن منتظر ما.عینک

دختر و پسره گفتن ک اردیبهشت ماه عروسی شون ـه! و اون آقا مسن ـه هم بابای عروس ـه! اما اون یکی خانوم ، همون خانومی بود ک فرزانه ازش خونه رو خریده بود و باید پول رهن رو از اینها میگرفت و میداد ب اون.

توهمون فاصله هم پسرخاله فرزانه اومد و با پنج دقیقه فاصله هم زنش! ک مثل برج زهرمار بود و کاملا مشخص بود ک شدید دعواشون شده.

آقا بنگاهی اومد بنویسه ک فرزانه گفت: بالاخره مبلغ نهایی چند شد؟

و اقاهه گفت ک فرزانه گفت: نه من چند میلیون بالاتر میخوام بدم، عجله ای هم ندارم واسه اجاره شهیپنوتیزم

وای این رو گفت، اون زن ـه ک ازش فرزانه خونه رو خریده بود و باید این پول رهن رو میداد بهش یه جورایی شروع ب داد و بیداد کرد.

البته خدایی زن عصبی و یه جورایی چیز خل بود..نیشخند

ب فرزانه گفت: ب من چه! شاید درست نباشه این حرف رو بزنم اما من رفتم این پولی رو ک شما باید بمن میدادی ن ز و ل کردم ، الان ماهی 600 تومن دارم میدم! ب من چه ک شما میخوای دو میلیون بالاتر بدی، پول من رو بده...

خلاصه ک یک ریز حرف میزد ک واقعا یه جورایی حق هم داشت! فرزانه گفت: شما اصن اجازه نمیدید من صحبت کنم، من روی این چند میلیون هم حساب کرده بود م، پس آخر سر اگه یه مدتی من دیرتر بهتون این چند میلیون رو بدم اشکالی نداره؟

زن ـه هم گفت: نه، بالاخره با هم کنار میام و یه کاریش میکنیم.

دیگه تا قولنامه رو بنویسه همگی باهم رفتیم و خونه ش رو دیدیم. بالاخره توی اون متراژ خوب بود و مبارکش هم باشه.

توی راه آقای مستاجر از پسرخاله فرزانه درباره کارش پرسید و اونم گفت: بازرس فروشگاههای زنجیره ای هستم و تو کار ماشین خارجی تو عباس آباد!!!!!!یول

وقتی برگشتیم هم باقی کارها انجام شد. سپیده ک توی راه خونه پیش شوهرش و فرزانه راه میرفت و حرف میزد ( من چند قدمی جلوتر بودم و نمیشنیدم چی میگه ) بعد از اینکه رسیدیم خدافظی کرد و رفت.

آخر سر هم آقا بنگاهی 165 تومن از فرزانه پول گرفت ک فرزانه بعدش گفت فک کنم سرم کلاه گذاشته، چرا من همه پول بنگاه رو دادم، باید از مستاجر هم میگرفت، اگه بدونم اینجوری بوده، حتما میرم ازش ب صنف شکایت میکنم.یول

البته گفت 175 ک فرزانه اونقدر داد.

بعدش با همون پای چلاقم قرار شد بریم بنگاهی ک این خونه رو واسه فرزانه پیدا کرده بود تا یه چیزی رو ازش بپرسه.نگران

پسرخاله ش هم تا سر یه چهارراه باهمون اومد و توی همون راه هم شروع ب تعریف و تمجید از خودش کرد ک من الان راحت 150، 160 میلیون تو دستم ـه و میتونم خرید کنم اما چون میخوام برم خارج این پول رو خونه باهاش نمیگیرم.ابرو

وقتی ازش جدا شدیم ب فرزانه گفت: پسرخاله ت خوب خالی می بنده هااخنده

گفت: آره، چطور مگه؟نیشخند

گفتم: بازرس فروشگاههای زنجیره ای؟!! ما هم قیافه مون هندی و باور میکنیم، تو عباس آبادهم ک نمایندگی های انچنانی زیر دستش هخنده

گفت: عزیزم ویزیتور مغازه هاست، دیگه ب خودش میگه بازرس ولی اون عباس آباد رو دیگه خودمم نمیدونم از کجاش درآوردخنده

گفتم: یا همون ک پامون رو گذاشتیم بیرون و از 150 میلیون پول داشتنش گفت، من ک دیگه یکی حرف میزنه کامل میفهمم چقدش دروغ ه،نیشخند

گفت: اره ب من حسودیش شده بود، هم خودش و هم زنش، اخلاق زنش رو مگه ندیدی چقد تو هم و اخمو بود. والا اینا 20 تا بزور تونستن جمع کنن ک همین دور و اطراف یه آپارتمان گرفتن، تو توی راه نشنیدی چ حرفایی بمن زد؟

گفتم:نه!جلوتر بودم نمیشنیدم.

گفت: سپیده اینجوری گفت ک وای چقد کوچیک بود، چطور یه تازه عروس حاضره بیاد خونه اینقدری زندگی کنه، حالا سرمه خونه خودش 5 متر از این بزرگتره! بعدش هم گفت ک خونه قدیمی ـه، زود عوضش کن!

پرسیدم: جریان خارج رفتنشون چی ـهنیشخند

گفت: آخ دیدی؟ من چی بگم! هرچی بگم فک میکنه بخیلم، برای همین براش میپرسم، وقتی ب فرید گفتم گفت بهش بگو اصن نیاد، خصوصا آلمان ک ب شدت رکود کاری ـه! آخه یکی نیست بهش بگه تو پول داری؟ سواد داری؟ زبان بلدی؟ ب چ انگیزه ای میخوای همین 20 میلیون رهن رو هم بگیری و آتیش بزنی...

گفتم: حالا چرا این فکر افتاده تو ذهنشون؟

گفت: برای اینکه سپیده یه دایی داره، ک دایی ش یه دوست داره ک افغانی هم هست و میگن تو هامبورگ یه شرکت داره، بعد اینا میگن دوست افغانی گفته شما بیاین اینجا من بهتون خونه میدم، کار میدم با حقوق بالا!! یکی نیست بگه این افغانی اگه این شرایط رو داره چرا کس و کاره خودش رو نمیبره!! اما من هرچی بگم ک اونا نمیفهمن، تو ک میدونی فرید ک رفت با جیب پر رفت، تازه دو ماهی ک آلمان بود، خونه عموش اقامت داشت و ینی دیگه پول جاو خورد و خوراک هم نمیداد، تاازه رفت لندن و از همون روز اول تو مغازه برادرش کار داشت، با همه این احوالات میگه نیاین! خیلی سخته ..

رسیدیم ب بنگاه بعدی و فرزانه حرفاش رو باهاشون زد و اومدیم بیرون و دوباره برای جمهوری تاکسی گرفتیم.

حامد هم فک کنم هر نیم ساعت تماس میگرفت و احوال میپرسید. خلاصه ک زده بود روی دست فرید.از خود راضیقهقهه

با اینکه فرزانه خیلی اصرار کرد اما نمیخواستم خونه شون برم دیروقت شده بود. برای همین رفتیم آژانس نزدیک خونه شون ک ماشین بگیرم ک گفت: تا نیم ساعت دیگه نداریم ...

و دیگه قرار شد برم خونه اونا تا ماشین بیاد.

مامانش تازه رسیده بود و نون بربری خریده بود. پنیر اورد و چای هم ریخت و یه کوچولو خوردم و بعد کمی حرف زدیم تا ماشین اومد و رسیدم خونه.

البته ک رسیدم خونه خیلی با رفتارهای خوبی مواجه نشدم و دوباره اخلاق گندم برگشت.

آخرشب حامد زنگ زد ، البته رسیده بودم خونه کلی باهاش حرف زده بودم اما دوباره باهم صحبت کردیم. من ک بی حوصله شده بودم خیلی حرف نمیزدم.

وقتی هم ک میخواست بخوابه دوباره زنگ زد و کمی صحبت کرد تا خوابش برد.

صب دوشنبه خیلی زود از خواب بیدار شدم. طرفای 12 زنگ زدم ب حامد ک خواب و بیدار و بود گفت: دیشب خیلی بد خوابیدم، از صب هم همه ش بیدار میشم وسرم درد گرفته..

قرار شد کاراش رو بکنه و باهام تماس بگیره. فرزانه تماس گرفت و گفت ک اینبار مادربزرگ فرید زنگ زد و تبریک گفته و دعوتش کرده خونه شون..

مامانم داشت با اون خاله م ک خارج ـه حرف میزد و از رفتار و برخورد این خاله م میگفت اما آخرش گفت ک احتمالا یه کم دیگه برم شهرشون چون میخواد خونه ش رو رنگ کنه و تنهایی نمیتونهتعجب

وقتی تماسش تموم شد باهاش بحثم شد، گفتم: برای چی اینقد بهش سرویس میدی!!!!!کلافه

مامانم یه سری حرفای الکی زد و از معنویات گفت.خنثی و فک میکنید چی گفت؟!

گفت: سرمه تو چرا اینجوری هستی و همه چیز رو با پول میسنجیتعجب

گفتم: باشه حرف شما درست، ما یه جایی ک این خاله تو شرایط روحی بهمون کمک کرده رو بگومنتظر

حامد 1 اینا تماس گرفت و گفت یه دوش بگیرم و میام سمتت ک ماشین رو ببریم صافکاری..

گفتم: نمیخوام! خودم فردا میرم پیش سمیه و ب صافکار اون میدم..

حامد گفت: این صافکار هم قیمتش خوبه و هم کارش!

گفتم: من ساعت 4.5 مشتری دارم. نمیرسم..

گفت: پس ماشین رو بده من، خودم میبرمش رو کاراش رو میکنم.

گفتم: ببخشید ب بابام بگم ماشین با کی رفته بیرون؟ابرو

دیگه حامد قول داد ک زود بیاد و بریم کار رو انجام بدیم و برگرده.

تا حامد بیاد یه ظرف عدس پلو زعفرونی با گوشت و کشمش و پیاز داغ براش کشیدم  از خود راضی سالاد و ماست هم جدا واسش بردم.

ب جای ماشین من اومد پارک کرد و دوتایی سوار شدیم و رفتیم. توی راه هم ب زور عدس پلو دهن من میذاشت و میگفت میخوای چند تا فال بگیری احتیاج ب تقویت داری ، من م هی غر میزدم عدس پلو دوست ندارم.نیشخند

اینقد رفتیم ک فک کنم رسیدیم ب آبعلیهیپنوتیزم و بالاخره صافکاری آقا غلام رو پیدا کردیم البته با در بسته مواجه شدیمآخ حامد بهش زنگ زد ک گفت رفتم نهار بخورم اما تا یه ربع دیگه میام..

توی اون فاصله اینقد رو مخ حامد پاتیناژ رفتم ک یه مدت کارهات رو بسپار دست من. اونم گفت: خوب بگو میخوام بیچاره ت کنم.خنده

بعد گفت: سرمه مهندس زنگ زده و گفته بیا سرکار، واسه حقوق هم ب توافق میرسیم..

لازمه بگم از عصبانیت داشتم منفجر میشدم و بخودش هم گفتم: قلبم درد گرفت حامد! تو چرا اینقد ساده ای!!!!!!عصبانی فقط خدایی بگو من بهت قبل عید چی گفتم؟؟ بگو جون سرمه بگو!!

گفت: آره راست میگی، تو ب من همین رو گفتی ک این ادم بعد عید زنگ میزنه و میگه بیا و حقوق هم بهت میدم..

گفتم: دیدی!! تو گفتی نه!! الان هم بهت میگم تو میری، یه ماه بعد هم یه چندرغاز میذاره تو دستت ک اولین و آخرین پولی ک تو میگیری!! اونم فهمیده تو حرف نمیزنی و وجدان کاری داری، کی ـو پیدا کنه بهتر از تو!!کلافه

خلاصه ک حامد قبول کرد ، البته فعلا!!! ، دور کارگاه رو خط بکشه!

روز قبل جوراب پام کرده بودم و توی ماشین حامد در اورده بودم و همون جا هم جا گذاشته بودم، حامد از تو جیبش جورابام رو درآورد و گفت: مردم کیف پول تو ماشینشون جا می مونه، ما جورابقهقهه

بعد گفتم: چرا نشستی ـش؟ چی ازت کم میشد؟افسوس

خنده ش گرفته بود و گفت: خدایی همین امروز دیدم اما باور کن اگه دیشب دیده بودم برات میشستم.نیشخند

بالاخره آقا غلام اومدننیشخند حامد یکی دوبار درباره قیمت پرسید ک اونم گفت یه چیز خوب برات حساب میکنم اما من عین جن بو داده پریدم پایینابله و یقه یارو رو گرفتم ک چقد میشه، باید بهمون قیمت بدیدنیشخند

خلاصه ک یه قیمت خوب گفت و دیگه ماشین رو گذاشتیم و تا یه جایی توی اتوبان ک میشد ماشین گرفت پیاده اومدیم.

حامد هم توی راه گفت: سرمه وقتی با من هستی و من حرف قیمت رو زدم، تو دیگه چی میای میگی هی چقد میشه..

گفتم: برو بابا، اصن ب تو اعتماد نیست، من از همون اول باید تکلیفم رو روشن کنم.

گفت: خودت ک میدونی من هیچ وقت پول اضافی نمیدم اتفاقا تو اینجوری هستی!

با حامد اومدیم سمت خونه مون و سوار ماشینش ک ب جای ماشین من پارک کرده بود شد و من م هی میگفتم: یه چیزی ب جای ماشین بذار ک کسی نتونه بیاد پارک کنهابله

دیگه من ب کارم رسیدم و حامد هم رفت پنیر و ظرف یه بار مصرف برای مغازه بخره. بعد از خریدش زنگ زد و گفت با غلام تماس گرفتم و گفته ک کارش تا 8 تموم ـه، بهش گفتم فردا صب زود!ابرو میایم و ازت میگیریم.

آخرشب با خواهرم حرف زدم و درباره کاری ک میخواستم بکنم گفتم، گرچه گفت خوبه اما کلی هم انرژی منفی فرستاد ک اگه نشد چی و آخرش گفت: نمیخوای بری سر یه کاری!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: وااا!!! من ک دارم فال میگیرم!! چرا نمیتونید این موضوع رو قبول کنید!!

گفت: عقل مردم ب چشمشون ـه! فالگیری هم شد کار!!!! برو یه کار دیگه هم بکن، نهایت شب ها رو بذار برای فال!

دیگه نگفتم همین فال گرفتن ها چقدر خسته م میکنه! یه وقتایی بعد از فال اینقدر انرژی گذاشتم ک از سرما میلرزم و حتما باید یه چرت بزنم تا کمی حالم مساعد بشه!

دیدم حرف زدن باهاش فایده ای نداره، برای همین وقتی تماس قطع شد دیگه دوباره شماره ش رو نگرفتم!!

شب هم حامد زنگ زد و یه کم سر ب سرم گذاشت و بعد هم قرار شد ساعت 8 حامد بیدار بشه و باهم بریم دوباره آبعلینیشخند

بهش گفتم: حاامد تو بیدار نمیشی، من خودم برم؟

مثل اینکه چ حرفی بهش زده باشم اولش پرید بهم ک تو کار خودت رو میکنی و اصن برو هرکاری میخوای بکن و ...خنثی اما بعد خودش فهمید الکی زیادی تند رفته، گفت: من اینهمه صبح ها زود بیدار میشدم، حالا فردا هم روش!چی میشه مگه!ابرو

دیگه قرار شد باهم بریم ماشین رو بگیرم و ب پیشنهاد من قبل رفتن نزدیک خونه حامدینا یه صبونه بزنیمنیشخند

یه یک ساعت بعدش هم زنگ زد و چند کلمه ای حرف زد و بهش گفتم ک داری خروپف میکنی ، برو بخواب ک صب زود بیدار بشی!

اما خودم طبق دوشب قبل فک نکنم بیشتر از دو ساعت خوابیدم، اینقد استرس کارم رو داشتم ( و البته دارم ) ک باوجود خستگی وحشتناک خوابم هم نمیبرد.آخ

آلارم گوشی م ک ب صدا در میومد با بدترین سردرد و حالت تهوع ب خاطر بیخوابی از جام بلند شدم. تا کارام رو کردم و از خونه زدم بیرون 8.5 اینا بود. توی راه ب حامد زنگ زدم جواب نداد و دلم نیومد یه بار دیگه بگیرم ـش اما خودش تماس گرفت و گفت ک حتما فورا بلند میشه از خواب.چشم

تا من برسم سرکوچه شون نزدیک 9 شده بود، بهش زنگ زدم ک گفت: لباس پوشیدم دارم میام بیرون!!

برام آرزو شده حامد یه بار سروقتی ک میگه بیاد.افسوس دوباره باهاش تماس گرفتم و گفتم: با ماشین بیا اینجا! جای پارک برات گرفتم..

خلاصه ک تا 9.5 من رو یه لنگه پا نگه داشت.زبان بعد سلام و علیک و غر زدن من ک یه بار نشد سر وقت بیای و من رو حرص ندی ، رفتیم ب سمت خوردن صبونههورا

من نیمرو و حامد املت سفارش داد، حلیم هم خواستیم ک گفت تموم کردم. واقعااا بهمون چسبید و مزززه داد.خوشمزه

 

 

 

توی همون فاصله مادر حامد زنگ زدزبان نپرسیدم چی میگفت اما حامد میگفت من تا یه ساعت دیگه برمیگردم!! برو پایین و بگو یه کارگر بیاد بالا و جابجا کنه!

بعد از اینکه صبونه مون تموم و اومدیم بیرون دوباره زنگ زد!!! حامد هم دوباره تاکید کرد ک یه ساعت دیگه خونه ست!

توی ماشین نشستیم و کمی راه افتاده بودیم ک حامد گفت: سرمه بذار یه لحظه ب مامانم زنگ بزنم و بگم چیزی رو جابجا نکنه!! آخه لوله کش اومده و میخواد دیوار اتاق رو بشکافه، وسایل اتاق رو مامانم جابجا نکنهخنثی

زنگ زد و همین حرفها رو ب مامانش زد ک مادره هم گفت: یه ساعت دیگه دیره و اینا دارن کاراشون رو میکنن و مجبورم جابجا کنم چیزا روخنثی

وقتی قطع کرد ب حامد گفتم: یه پیشنهاد برات دارم، برو خونه و کارهات رو انجام بده، من م میرم پیش فرزانه و کارم رو انجام میدم.

خیلی اصرار کرد ک نه! میریم وبرمیگردیم اما ته دلش میخواست ک کاری ک برگرده ب کمک مادرش.زبان و آخر هم همین شد!

دیگه من پیاده شدم و سوار تاکسی شدم و رفتم سمت فرزانه و ب خودش هم تماس گرفتم ک اومد سر خیابونشون و باهم رفتیم درمونگاه چون سرما خورده بود تا براش دوا بنویسن.

طبق معمول فرید زنگ زد و ب فرید گفت ک 20 تومن از پولی ک صب براش فرستاده رو داده ویزیت و ...

بعد هم رفتیم دنبال کارمون تا ساعت 1.5 ک از هم جدا شدیم، خیییلی اصرار کرد ک نهار برم خونه شون و مدیونم کرد ک بیرون بخورم اما خودش ساعت 2 شاگرد داشت و من م کار داشتم، برای همین بهش گفتم قول دادم اگه کارم اوکی نشد حتما میام پیشش.

کمی زودتر از من پیاده شد ، سمیه هم بعدش تماس گرفت و گفت ک برای نهار برم خونه شون. بهش گفتم اگه خواستم بیام چیزی میخرم و میام ک بازم قسم و آیه داد ک ناراحت میشم و بهم برمیخوره، فوقش نهارمون رو دوست نداری و تخم مرغ میخوری دیگهنیشخند

گفتم: دیوونه من روم نمیشه سر نهار بیام خونه تون،  وگرنه حرف غذا ک نیست..

اونم گفت : خجالت بکش، مگه من و تو باهم این حرفها رو داریم..

گفتم: پس بذار ببینم حامد برنامه ش چی ـه، اگه همه چیز اوکی بود میام.

تا قطع کردم حامد تماس گرفت و گفت: سرمه دارم میرم ماشین رو بگیرم، ساعت 2.5 هم باید مغازه باشم چون خواهرم میخواد بره پرهام رو از مهدکودک بگیره.

گفتم: پس صبرکن، من میام سمت تو ک باهم بریم و برگشتن هرکی بره سمت کار خودش.

دوباره سوار تاکسی شدم و فقط ب سمیه خبر دادم ک نمیام. وقتی رسیدم حامد سرکوچه شون بود. یه کم درباره نتیجه کارم باهاش صحبت کردم و بعد بهش گفتم از میرزای شیرازی بره تا از قهوه طلا ، یه بسته قهوه بگیرم.

با اینکه طرح نداشت اما با توکل و دل شیر زدیم ب خط مقدم طرح ترافیک.ابله دم قهوه طلا پیاده شدم و یه بسته قهوه و دو تا قهوه ترک هم بهش گفتم آماده کنه ک میبرم و بعد هم رفتم از شیرینی فروشی طلا ک ناپلونی هاش معروف ـه دو تا ناپلونی و دو تا موس شکلات خریدم و اومدم تو ماشین.

اما نمیدونم چرررا یادم رفت عکس بگیرم.گریه

توی ماشین با قاشق یه بار مصرف ک از قنادی گرفته بودم موس شکلات رو میذاشتم تو دهن حامد، بنده خدا باورش نمیشد و هی میگفت: سرمه جریان چی ـه اینقد مهربون شدیخنده

خلاصه ک دوباره رررررررررررفتیم تا ته تهراننیشخند ماشین خدا رو شکر خوب شده بود و حامد ک از قبل هماهنگ کرده بود ک اینبار من حرفی درباره قیمت نزنم و بذاره کارش رو بکنهنیشخند رفت صحبت کرد و با یه قیمت عالی تموم کرد.

بعد هرکسی سوار ماشین خودش شد و حامد جلوتر رفت و بعد بهم زنگ زد و گفت: تصویر رو داشتم اما صدا رو نداشتم.نیشخند

برنامه عصرم اینجور بود ک برم خونه دوست سمیه برای فال. حامد هم بند کرده بود ک چرا خونه یکی ک نمیشناسی میری و آدرسش رو برای من م اس بزن و اتفاق یه باره و ...

وقتی داشت این حرفها رو میزد زدم زیر خنده، بازم حرصش گرفته بود و میگفت: سرمه خدایی الان من چی میگم ک میخندی!!خنثی

دیگه تا نزدیکای خونه سمیه نا باهام حرف زد و بعد هم رفت ک کارای مغازه رو انجام بده.

خونه دوست سمیه رو بلد نبود برای همین قرار شد ک باهم بریم، توی خونه شون با فاطمه و سمیه حرف زدیم و من از رفتارها و انرژی منفی هایی ک سرراهم هست برای کار گفتم، اما طبق معمول سمیه کلی بهم انرژی داد و گفت ک حتما انجامش بده.

یکی از کسایی ک قرار بود فال بگیره هم ب سمیه گفته بود ک من م باهات میام، برای همین مجبور شدیم سه تایی بریم، خدایی آدرسش هم یه جورایی سخت بود و کلی گشتیم تا پیدا کنیم.

راستش ب دوستای سمیه اصلااا نگفتیم ک من دوستش هستم چون مطمئنا باور نمیکردن ک من چیزی از زندگی اونا نمیدونم و اگه حرفی هم هست خودم دارم میگم. و ب قول سمیه میگفت حتی فک کنن ک مثلا من و تو تبانی کردیم ک پول از اینا بگیریم و باهم قسمت کنیم!!!

دیگه فال رو براشون گرفتم و خواستم برگردم ک اون دختره اصرار کرد ک بمونن و سمیه هم مجبور شد ک بگه شما برید ما خودمون میریم سمت خونه مون.

وقتی اومدم بیرون حوصله خونه مون رو نداشتم و برای همین دیدم پس دادن پول سمیه بهترین بهانه ست برای رفتن ب خونه شون.ابله

رفتم پیش فاطمه و بچه هاش و شروع ب مردم شناسی کردیم تا مصطفی سمیه رو رسوند خونه .

سمیه با عصبانیت وارد خونه شد، دم در با باباش دعواش شده بود، میگفت جلوی کارگرها سرم داد زده ک کجا بودی تا حالا ( حالا 9 هم نشده بود! ) سمیه هم میگفت ک من م جوابش رو دادم!

گفتیم برامون فلافل اوردن و داشتیم میخوردیم ک مامانم زنگ زد ( البته صدباری از صب تماس گرفته بود و لحظه ب لحظه امار کارم رو میگرفتآخ ) و گفت ک چرا نیومدی!

برای همین بساط مردم شناسی رو ب همراه سمیه تند تند شروع کردیم، دوست پسر یکی از همین دوستای سمیه خیلی بیشعور بود، همه کار براش میکرد اما پسره ب بدترین حالت ممکن جواب میداد و گاهی اوقات میشد ک مثلا دو هفته عشقی جواب تلفن این بدبخت رو نمیداد و یا بدون گفتن چند روز میرفت مسافرت و تازه دختره ( البته یه زن مطلقه بود ) همه جور خرجش هم میکرد!

بعد سمیه گفت: میگم سرمه من اگه یه دونه از کارایی ک این پسره میکرد رو مصطفی بکنه قشنگ جرش میدم!

گفتم: خدا رو شکر همه دوستا هم تو کار جر دادنیم، فرزانه هم همه ش میگه فرید فلان کار رو کرد، مثلا میگه خونه برادرش رفت!! منم جرش دادمقهقهه

بعد شام فورا بساط رو جمع کردیم و یه کم هم دم در دوباره مسخره بازی در اوردیم و بعد هم خدافظی کردیم..

تا نشستم ب حامد ک سر شام باهام تماس گرفته بود و صحبت نکرده بودم، تماس گرفتم. تا در خونه مون باهام حرف زد و من م براش کلی جریان تعریف کردم ، وقتی رسیدم خدافظی کرد.

مامانم در رو ک باز کرد و قیافه نزارم رو دید خودش دلش برام سوخت، بهش گفتم امروز از شرق ب غرب، از جنوب ب شمال تهران رو رفتم. فال هم گرفتم دیگه نا ندارم و دارم می میرم.

خدایی بگم ک فورا یه چای تازه برام دم کرد ( چون من فقط چای تازه دم میخورم ) دیگه یه کم براش تعریف کردم از کارای امروز و برعکس شب قبل دیگه حرفی نزد ک بخوره تو برجکم و خستگی ب تنم بمونه. اما بابام همچنان در سکوت ب سر برد و من میفهمم ک این آرامش قبل از طوفان ـه.ابله

ب مامانم گفتم: ب نظرت میتونم از فرشته پول بگیرم؟؟

گفت: نمیدونم والا اما یادته ب بهزاد ( پسر یه عمه دیگه م ) 4 تومن پول قرض داد و با اینکه میدونست دستش خالی ـه، دو ماه بعد بهش زنگ زد و گفت برام بفرست!!

حالا فک کنید عمه من اصلااااااا و ابدااااا نیاز ب اون پول نداشته!!بامن حرف نزن

بعد خود مامانم گفت: فرناز هم خیلی داره اما من پارسال بهش گفتم 6 تومن بهم بده میخوام ماشین رو عوض کنم و پول کم دارم، گفت خودم میخوام ماشین بخرم و البته ک نخرید!!!

خدایی فک و فامیل ما داریم !زبانبامن حرف نزن

آخر شب هم حامد تماس گرفت و برنامه فردا صبحم رو پرسید و گفت: میخواستم فردا باهات بیام اما کارگرا ک قرار بود تا شب کار کنن و دیگه تموم بشه، ساعت 2 اینا رفتن...

خواستم بگم ینی بگو همون بعد تو! احتمالا مامانت فرستادتشون و گفته فردا بیاین ک پسرم باشه!ابرو

____________________

اول از همه یه تشکر دوستایی ک وقتی ب کامنتها جواب نمیدم میان اینجا ب من ابراز نگرانی میکنن و عذر خواهی ب خاطر اینکه دلواپسشون میکنم.ماچ

________________

دوم اینکه یه شرمندگی دیگه برای اینکه من نتونستم ب هیچ وبلاگی سر بزنم، واقعا این روزها رو یا خونه نیستم و یا شرایطی ندارم ک بیام پای نت، باور کنید الان هم اصن نمیدونم چی نوشتم! فقط حس کردم باید برای اون عده عزیزی ک میان ب وبم یه آپی هرچند مختصرزبان بکنم.

_______________

همون طور ک متوجه شدید دارم یه کاری میکنم ک برای خودم بزرگه اما کل خانواده در حالیکه ابراز رضایت میکنن با حرفاشون هم ته دلم رو خالی میکنن، خواهش میکنم دعا کنید ک ب خوبی اوکی بشه ، حتما اونوقت میام میگم چ کاری بودهماچ

______________

این عکس رو هم نادیا جون ازمون گرفته، مرررسیمژهنیشخند

میتونید از رنگ موهام متوجه بشید عکس جدید هم هستنیشخند

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

پنج شنبه بازم نزدیک ظهر بیدار شدم، مامانم بهم اس داد ک گز میخوای؟

من م نوشتم: بلله، مررسی

بعد نوشت: دارم میرم خونه فرناز!

من م جواب دادم: کاش نهار نمیرفتی!

ک البته خودش هم نوشت نه نمیخوام نهار باشم.

روز قبلش فرناز بهم زنگ زده بود و ازم پرسید چرا تو با مامانت نیومدی اصفهان!

خنده م گرفت، خواستم بگم خونه مردم دعوت میکنی!! یا حالا مامانم ک اومده چ گلی ب سرش زدی ک من م میومدم!!

البته بهش هم گفتم ک درست نبود، جای خودشون تنگ بود! البته فرناز هم یه تعارف کرد ک میومدی اینجا، من م رک گفتم نمیشه مامانم بره اونجا، من بیام خونه شما ک!!!

ب حامد ه زنگ زدم ک یه الو گفت و رفت با کارگر  و آشپز حرف زدن. من م گوشی رو قطع کردم. و رفتم حموم.

گوشی رو آورده بودم با خودم و توی حموم بودم ک زنگ زد، بار اول محل نذاشتم، اما دیدم ول کن نیست اوومدم و جوابش رو دادم.

پرسیدم: کجایی؟

گفت: صب اومدم مغازه!

گفتم: پس چرااا زنگ نزدی.

گفت: ساعت 10 اومدم، خواب نبودی اون موقع؟

گفتم: چرررا اینقد هم امروز خوابم میومد، خوب شد زنگ نزدی

بعد گفتم: حامد من الان حموم ـم ، اومدم بیرون بهت زنگ میزنم و خدافظی کردیم.

وقتی دوش گرفتم ب سمیه زنگ زدم ک طبق اکثر مواقع جواب نداد.

از چند روز پیش گفته بود ک پنج شنبه با دوستش برای فال خونه مون میاد. بعد ک جواب نداد اس دادم ک من نمیدونم برنامه ت چی ـه!

جواب داد: سرمه بدجور مریض شدم، ادرستون رو دقیق برام بنویس ک من ب خودش بدم بیاد..

نوشتم چت شده؟ ک جواب داد مسموم شدم!

من م براش نوشتم: اشکال نداره، یه عمر پسرای بیچاره رو مسموم کردی، یه بار هم خودت من م عاشق حلوام! به به داره جور میشه..

اونم نوشت بیچاره اول تو رو میکشم و حلوای تو رو میخورمخنده

بعد براش نوشتم ک بدون تو نمیچسبه، بذار حالت ک خوب شد باهم بیاین!

زنگ زدم ب حامد و جریان رو واسـش گفتم و یه کم حرف زدیم و چون کار داشت گفت یه کم دیگه باهات تماس میگیرم..

کمی بعدش ک زنگ زد من تا گوشی رو برداشتم خندیدم!

حامد گفت: سرمه من هنوز هیچی نگفتم تو چرا داری میخندی؟

گفتم: نمیدونم اصن شماره ت رو دیدم یهو خنده م گرفت.

حامد کاملا اینجوری شده بود.خنثی

کمی بعد ک تونست حالت عادی ش رو بدست بیاره حرف زدیم ، بعد بهش گفتم: حااامد چقد هوس کباب کردم.

گفت: سرمه 12 اُم خوردی!

گفتم: اون ک کوبیده توش نداشت

گفت: اون روزی ک رفتیم کارواش چی! همین چند روز پیش بود خوب..

گفتم: اونم ک دو نفری با هم یه پرس خوردیم.

این رو ک گفتم اینقد خندید ، گفت من ک از پس تو برنمیام، هرچی میگم یه جواب داری بدی، چ کاری ـه ک خودم رو اذیت میکنمخنده

بعد زنگ زدم ب رویا ، برعکس همیشه گفت خوبه و خوش میگذره!

گفتم: حتما کیوان هنوز نیومده و واسه همینه ک تو ناراحت نیستی اونجایی!

گفت: آره دقیقا، اگه کیوان بود هی میگفتم کاش نمیرفتم، الان اگه خونه بودم باهاش حرف میزدم، میرفتم بیرون..

ساعت 4 بود ک حامد زنگ زد و گفت: سرمه حالم خوب نیست، سرم خیلی درد میکنه..

فهمیدم میخواد بگه نمیتونم بیام بیرون! گفتم: خوب استراحت کن..

گفت: اخه تو بیرون نرفتی..

گفتم: اشکال نداره، خودم تنهایی میرم بیرون

گفت: چ غلطا! نیشخند

پرسیدم: کجا میخوای بخوابی؟

گفت: مغازه خیلی سرد ـه، حالا یا تو ماشین، شایدم برم خونه خواهرم!

میدونستتم ک همون گزینه آخر منظورش ـه!

قرار شد هر وقت خواست بره بهم زنگ بزنه، ک حدود یک ساعت بعدش تماس گرفت وگفت دارم میرم خونه خواهرم..

با مامان صحبت کردم و گفت: اصلا حتی یه بلیط هم نبوده! ب هرجا ک فک کنیم زنگ زدیم، تازه یه آشنا تونست واسم برای فردا 7 صب یه بلیط بذار کنار.

بعد هم بابام رفت خونه فرشته. من م برای خودم جووولوون دادم، میپرسید چطوری؟؟! با شوت کردن انواع خوراکی ها توی یخچال ب سلطل آشغال

حامد طرفای 6.5 زنگ زد و داشت میرفت مغازه، گفت چون بارون ـه ب کارگرا گفتم ک میام درخونه دنبالتون.

فرزانه هم زنگ زد و دوساعتی حرف زد. البته ک همه میدونید بینش 200 باری قطع کرد تا جواب فرید رو بده!

توی همون یکی از 200 باری ک فرید زنگ زد! تماس گرفتم با حامد و گفتم سرم خیلی درد میکنه!

گفت: از صب تا حالا هیچی نخوردی مال اون ـه.. یا یه چیزی درست کن، اگرم حوصله نداری تماس بگیر برات غذا بیارن..

تا خدافظی کردیم ، دو دقیقه بعدش زنگ زد و گفت: چی شد؟ زنگ زدی؟

گفتم: تو همین فاصله؟!ابرو

گفت: پس بگو چی میخوری من برات بفرستم؟ همبرگر دو نون ـه خوبه؟

گفتم: فلافل ـش کن

گفت: واقعا اگه فلافل هوس کردی، بگم برات بگیرن و بفرستم!

گفتم: نه بابا شوخی کردم..

گفت: پس زنگ بزن غذا بیارن، من دوباره ک باهات تماس میگیرم باید درحال غذا خوردن باشی..

ک البته تا ساعت 2 شب زنگ نزد.

فرزانه ک مجددا تماس گرفت، گفت: جمعه تولد یکی از دوستاش ب نام میگل دعوته. و دوست صمیمی میگل خواهر کامران دوست پسر الناز ـه..

خوب اینقد اسم آوردم حق دارید گیج شده باشید..

دوست مشترک من و فرزانه، الناز ـه ک خیلی وقت ـه دو تامون ازش خبر نداریم، چون کم کم عوض شد کارهای ناشایستی میکرد!! الناز با کامران فک کنم 15 سالی هست ک باهم هستن و تو این مدت قهر و آشتی زیادی داشتن... حدود 8 سال پیش یه بار الناز میره نزدیک خونه کامران اینا و بهش زنگ میزنه و میگه بیا بیرون، اونم میگه خوابم میاد و گوشی رو قطع میکنه و دیگه جواب نمیده، الناز هم پا میشه میره در خونه کامران زنگ میزنه و همون دم در شروع ب فحش دادن میکنه و با پا میزنه توی در خونه کامران اینامادر و خواهر کامران میان دم در و اونا فحش بده و الناز فحش بده، و کار ب ضد و خورد میکشه با مادر و خواهر کامران میکشه بعد برادر و همسایه کامران میاد دم در وهمه با هم یه طرف و الناز یه طرف و البته الناز هم اصن کم نیورده بود

خلاصه ک آقای کامران خان تازه از خواب بیدار میشن و میبینن دم در خونه شون چ خبره

بعد کامران از خونه شون قهر کرد و یه مدت رفت بندرعباس!!!!! و نه ب الناز کار داشت و نه ب خانواده ش، اما چیزی ک جالب بود این بود ک با اینکه با الناز قهر بود و الناز اون کارها رو کرده بود اما پول ماهیانه ش رو از همون بندرعباس ب حساب الناز میریخت.

کمی بعد الناز و کامران باهم آشتی کردن اما خانواده کامران تا سالهاا الناز رو نبخشیدن تا پارسال ک فرزانه از طریق میگل فهمید خواهر کامران، دوست صمیمی میگل ـه و میگل براش تعریف کرد ک اینا دارن میرن خواستگاری الناز و کاملا ناراضی ـن.. بعد ک آمارش رو گرفت فهمید ک ب نامزدی هم نرسیده...

خلاصه ب فرزانه گفتم: پس اگه فردا رفتی برو ببین چ خبره، چی شدن!

گفت: آرره، خدا کنه بیاد، میرم آشنایی میدم و یه کم زیر و رو میکشم ببینم چ خبرهنیشخند

بعد از دوست دیگه ش مرجان گفت ک متاهل و هی دوست پسر عوض میکنه! و درباره س ک س دوست پسر جدیدش یه چیزایی گفته بود.

بعد نشستم و فیلم دهلیز رو دیدم. محمدرضا شیرخانلو ک توش بازی میکرد ، قیافه و طرز حرف زدنش دقیقا مثل بچگی های آرش ـه! برای همین هرجا این بچه ناراحت بود من زرتی میزدم زیر گریه.

اواخر فیلم بابام از خوونه فرشته اومد. بعد ک من رو هی دم یخچال دید گفت: من م چیزی نخوردم، زنگ بزن ساندویچی چیزی بیارن..

با اینکه خییلی گشنه بودم اما میل ب چیزی نداشتم، واسه همین زنگ نزدم. و ب جاش غذا درست کردم ک خودم کم خوردم و بقیه ش رو گذاشتم برای بابام ک داشت تی وی میدید و گفت بعدا میخوره. ک البته بعد از اینکه غذا رو خورده بود، هیچی رو جمع نکرده بود، حتی ماست و ماء الشعیر رو هم نذاشته بود توی یخچال.

 

 

 

آخر شب هم حامد زنگ زد و وقتی فهمید چیز خاصی نخوردم حرصـش گرفته بود.

وقتی هم ک رسید داشتیم حرف میزدیم، اما اینقد مامانش رفت و اومد و گفت بیا شام بخور ک گفت: سرمه برم یه چیزی بخورم، نهار هم نخوردم..

گفتم: واااااااااا، مگه ظهر خونه خواهرت نبودی؟ نهار بهت نداد؟

گفت: سیر بودم، آخه صبونه خیلی دیر خورده بودم، دیگه میل ب نهار نداشتم!!!

بالاخره ک خدافظی کردیم تا بره پیتزا بخوره، آخه توی راه بهم گفت ک بابام رو زود فرستادم خونه و پیتزا هم زدم و بهش دادم ک بره بخوره!

مستحضر هستید دیگه کلا شاااااام و نهااار تو خونه شون پررررررررررررر، خصوصا ک روز قبل خورش بادمجون درست شده بود، دیگه زود زود تا یه ماه از غذا خبری نیست!

ساعت 3 صب اینا دوباره زنگ زد و یه کم حرف زدیم تا خوابش برد.

جمعه چشمم رو باز کردم دیدم ساعت نزدیک یک ظهره.باورم نمیشد، رفتم دوش گرفتم و بعد زنگ زدم ب حامد ک اونم تازه از حموم اومده بود.

گفت: بابام رفته مغازه، فقط کلید انبار رو جا گذاشته، برم کلید رو بهش بدم و بعد میام دنبال تو بریم بیرون.

از مامانش هم گفت ک فشار بالاست و داره استراحت میکنه!

خواستم بگم مگه مامانت کار دیگه ای بجز استراحت میکنه ک یادم افتاد خرید هم برای خودش میره.

مامانم ساعت 1 اینا بود ک اومد. نون خشک اصفهان و گز و شیرینی اورده بود.

زنگ زدم ب رویا ک میدونستم شب قبل از ورامین اومدن، بعد کمی حرف زدن گفت: راستی ملیکا از مکه اومده و امروز ولیمه میده. اما یه چیزی هست، اونم اینه ک قبل رفتن ب همه گفت هییچیی برام نیارید ک من م هیچی بهتون ندم.

گفتم: چقد حرفش زشت بوده!!! دیگه همه میدونن کسی ک از مکه میاد چیز گرونقیمتی نمیاره اما یه چیزی ب عنوان سوغات مکه ب همه میده! از اون طرف هم ب نظر من خیلی زشته ک یکی دست خالی بره! نمیگم برو یه چیزی بخر، بببین تو خونه چی دارید همون رو ببر، چون اونم ک نمیخواد کادوی خاصی بهتون بده..

گفت: نه! من دوست ندارم یه کادوی الکی ببرم!!!! یه شکلات دیدم 30 تومن، اون رو میخرم از اون طرف هم شاید همه تو مهد روی هم پول بذاریم و یه ظرفی ک خودش خوشش اومده بود رو بگیریم..

گفتم: وااااااااا، پس اگه میخواین پول بذارید شکلات خریدنت دیگه چی ـه! یا اگه میخوای شکلات بخری یه مبلغ پایین تر بگیر، نمیدونم من این کارای تو برام قابل فهم نیست!

بعد پرسیدم: راستی از کیوان چ خبر؟ اومد؟

گفت: آره، دیشب رسیده!

گفتم: پس نرفتید بیرون؟؟

گفت: نه شب میریم، تا 9.5 ، 10 ک من سالن هستم و شامم رو ک خوردم دیگه ب کیوان میگم بیاد دنبالم!!

خواستم بگم خسته نباشه واقعا!!! دیگه اونوقت شب میاد ک یه دور تو رو بچرخونه مثلا ک چی بشه!! اونم بعد یه هفته ک آقا رفته مسافرت!بامن حرف نزن

حامد طرفای ساعت 2.5 زنگ زد، فک کردم دم خونه ست.

گفت: بابام ک صب رفته بود،نرسیده بود خرید کنه، دیگه من خریدها رو کردم اما الان یه ساعته دارم دنبال کاهو پیچ میکردم، گیرم نیومده. الان نزدیک مغازه، یه جا دیدم، رفته از تو انبارش برام بیاره، زود میام..

گفتم: همچین میگی زود میام، انگار ساعت 11 ـهابرو

بعد از خدافظی رفتم براش یه بسته گز و دو تا برش از کیک تولدش و یه شیشه دیگه ترشی مامانم بردم، چون گفته بود ک اون شیشه ترشی رو تو یه روز خورده!!!!

 

 

 

حامد از ساعت 3 گذشته بود ک گفت دم خونه و من هم با یک تیپ کاملا سرمه ای رفتم دم در..

بعد سلام و علیک رفتیم ک نهار بخوریم. توی راه کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم.

ساعت 4 ب رستوران رسیدیم. طبق معمول مراسم سفارش غذا مدتها ب طول انجامید.

بالاخره تصویب شد ک من پیتزای مخصوص و حامد ساندویچ فیله و استیک سفارش بده، پیش غذا هم سالاد سزار.. 

اما نوشیدنی رو ب حامد پیشنهاد دادم بگه برامون شام پاین برامون بیاره البته بدون الکل بود هانیشخند

برامون اول از همه این رو اوردن ک راستش تا وقتی حامد گفت آب زرشک بود، من نفهمیده بودم چی بود!

 

 

از اونجایی ک من چیز ترش دوست ندارم، نخوردم و برعکس من حامد تا آخرش خورد. لیوان خودم رو بردم جلو و بهش گفتم ک بیا این رو هم بخور..

گفت: نه! دوست نداشتم.

گفتم: خوب شد دوست نداشتی یه قطره هم ازش نذاشتی.

 

اینم سالادمون:

 

 

و البته غذاهامون:

 

 

 

و البته شام پاین مذکور!!

 

 

غذاش واقعا خوب بود. ب نسبت این چند وقته خودم زیاد خوردم اما حامد بازم غر میزد ک هر دفعه من دارم هر دو تا غذا رو میخورم و اگه پیتزات رو نخوری دیگه نمیارم ت رستوران.

مثل آدمهای بی جنبه ته شام پاین رو در آوردیم ب حامد گفتم فک کن این الکل دار بود، اوضاعمون الان چ جوری بود ینی..

فقط ما و یه دختر و پسر دیگه مونده بودن، ب حامد گفتم ک گارسونها گناه دارن، منتظرن ما بریم تا میز رو جمع کنن و برن استراحت کنن، زودتر بخور ک بلند شیم، خودش هم گفت ک اره، مشتری آخره وقت اعصاب خورد کنهنیشخند

وقتی اومدیم بیرون، حامد پرسید: خووب کجا بریم الان؟

گفتم: موافق چای و قلیون توی یه فضای باز هستی؟

گفت: آره خودمم خواستم همین رو بگم، اما فضای باز تو سردت میشه ها!

میدونید ک مرغ من یه پا داره و گفتم : نـــــــــچمشغول تلفن

یه کم ک از رستوران رفتیم جلوتر ، یه سفره خونه دیدیم ک توی حیاطش هم آلاچیق، آلاچیق درست کرده بود و دور آلاچیق ها رو هم نایلون کشیده بود.

حامد گفت: بریم همین جا؟ هم تا حالا نرفتیم و هم فضای باز هم داره..

در بدو ورود حامد ب سمت مستراح رفت. مثل اینکه چشمه ش دوباره جوشیده.

رفتیم توی یکی از آلاچیق ها نشستم و تا حامد بیاد سفارش قلیون شیرنارگیل رو دادم.

توی آلاچیق کناری، یه پسر با چهار تا دختر بود ک وقتی کمی بعد گارسون با کیک اومد، فهمیدیم تولد دوست دختر پسره بوده..

حامد صندلیش پشت ب اونا بود و هرچی گفتم بیام بیاد روی صندلی بشینه ک روب اونا باشه گوش نداد و هرچقد ترغیبش کردم ک سرش رو برگردونه، دختر پسره دارن همدیگه رو میبوسن، محل نذاشت.بامن حرف نزنخنده

گفتم: احتمالا اونا هم دوستای دخترـن..

حامد زد زیر خنده و گفت: پ ن پ دوست دخترای دیگه پسره ن.

یه کم ک گذشت گفتم: حــآآآآمد من سردم ـه، بریم توی سالنش بشینیم؟

و اینجوری شد ک پاشدیم و رفتیم توی سالنش و با یک میز فاصله از میز دو دختر ک روبروی دو پسر نشسته بودن نشستیم.

خوب بذارید همین جا من از همه خواننده های وبم گله کنم و ناراحتی خودم رو بروز بدم.

توی این چند پست ک مردم شناسی نکردم ، یکی از شما نباید ابراز دلتنگی میکرد برای مردم شناسی های من!

همین کارها رو میکنید ادم دلسرد میشه و بعد یهو میاین اینجا می بیند اثری از سرمه گولای دوست داشتنی نیست.

اونموقع هی نیاین بگید سرمه برگرد، برگرد ...

اصن هم خود چ س پندار نیستم اما عاشق همه تون هستم.

خلاصه ک مورد مردم شناسی دقیقا در چندمتری م نشسته بودن.ابله

دو تا دختر روبروی دو تا پسر نشسته بودن و از نوع نشستنشون همون اول شاخکهام کار کرد ک اینا باید اتو زده باشن و البته میدونید حدسیات سرمه مارپل درست از آب درمیاد.

خلاصه ک بعد از یه معرفی اجمالی ، یکی از پسرها از خانواده ش و البته از مامانش!! شروع ب صحبت کرد و گفت: من مامانم یه دوره تو لندن دیده، الان زایمان تو آب میکنه

واای ینی من ک مرده بودم از خنده، فکر کنید پسره نره خر، تو اولین ملاقاتش داره از زایمانهای توی آب ننه ش میگه

بعد از اون کلا پسرها ک انگار باد آبادان بهشون خورده بود شروع ب تعریف و تمجید از خودشون کردن.

اول از این گفتن ک یه بار داشتن تو اتوبان میرفتن و یه ماکسیما از لاین مخالف اومده و از روی گارد ریل ها پریده و زده ب اینا ک خدا رو شکر چیزیشون نشده.

بعد یکی شون گفت: یه بار رفته بودم پارک وی پسرخاله م رو سوار کنم، آخه خونه خالم اینا نیاوران ـه ( یارو با خونه خاله ش هم پز میداد ) بعد یه ماشین اومد و زد ب ما! اولش من بلند شدم و خوب بودم، بعد پسرخاله بلند شد، همین ک پای چپش رو گذاشت یهو افتاد، پای چپش از چند جا شکسته بود، از لگنش پیوند زدن ، الان تو پاش پلاتین ـه بعد با یه لحنی گفت: 16 میلیون پول عملش شدقهقهه

خدا رو شکر اینا هیچ وقت گویا هیچی شون نشدهخنده اگه فک کردید همین جا قضیه تموم شد اشتباه کردید چون در ادامه اون یکی از یه جریانی تعریف کرد ک هفت تیر روی سرش بوده و وقتی برگشته تفنگ رو دیده و ..

بعد یکی از دخترها ک تا اون لحظه میخکوب حرفهای پسره شده بودننیشخند شروع کرد از کتابهایی ک باباش نوشته بود گفت!!!!!!! ک دوباره یکی از پسرها ک دوز توهمش بیشتر از اون یکی بود گفت: دختر خاله من!!!! دکترای حقوق دانشگاه تهران میخونه، الان 50 میلیون داده برای تزش...خنده

خلاصه ک مفرح بودن دوستان، فقط حیف زمانش کم بود و زود بلند شدن. بعد از رفتن اونا تونستم با حامد چند کلمه ای حرف بزنم.نیشخند

راستش میخوام یه کاری کنم و میدونم در خونه مون هیشکی ساپورتم نمیکنه، ب حامد گفتم ک البته اونم جوانب کار رو گفت اما دراخر گفتنش ک اگه بشه ک حرف نداره، حالا من سعی خودم رو میکنم تا ببینم چی میشه..

این ـم از چای و قلیون ک اینقد بلند بود هرکاری کردم یه عکس تمام قد نشد ازش بگیرم.ابله

 

 

 

کمی از 6 گذشته بود ک بلند شدیم و حامد من رو رسوند. وقتی ک رسیدم خونه خیلی لباسهام رو عوض نکردم چون ب مامانم گفتم بریم خونه فرشته؟ من عیددیدنی خونه شون نرفتم!

مامانم گفت باشه، پس خودت زنگ بزن و بگو میایم، بچه هاش هم اونجا بودن...

من م باهاشون تماس گرفتم.

اول بگم ک عمه فرشته دقیقا برعکس مهری ک همه ش خوابه!! واقعا خواب نداره و شاید در شبانه روز ب زوووور سه ساعت میخوابه! حالا فک کنید من ساعت 7 عصر زنگ زدم خونه اینا...

اینقدر زنگ خورد ک مطمئن شدم نیستن و میخواستم قطع کنم ک عمه م با صدای خواب الود گوشی رو برداشت!!!!!!!!!هیپنوتیزم

با تعجب پرسیدم: الان خواب بودید؟؟

با همون صدای خفه و گرفته گفت: آرره، خواب بودم، علیرضا تلفن رو آورد برام توی اتاق!!!!!!!!!

گفتم: پس بچه ها کجان؟

گفت: کیمیا امیر علی رو برده بخوابونه ، خودش هم خوابش برده!!!!!!!!!!! امیرمهدی هم خوابه!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینقد لجم رو دروغ شاخدارش در آورده بود ک کوتاه نیومدم و با حرص گفتم: پس کاملیا کجاست؟!

با حالت خمیازه گفت: نمیدونم!!

عمه م ک فهمیده بود زنگ زدم بگم میخوام بیام، فک میکرد با گفتن این حرفها منصرف شدم از رفتن ب خونه شون اما من با پررویی گفتم: باشه پس من میام دیگه بیدار میشن.

عمه م یهو هول کرد و گفت: راستش رو بخواین داریم میریم خونه بهار، تازه از مسافرت اومدن، برای گفتن تسلیت میخوایم بریم...

آخه تو عید عمه بهار سکته میکنه و فوت میکنه، ب عموش ک میگن اونم سکته میکنه و بنده خدا فوت میکنه!

یه نکته دیگه هم اینکه عمه م خونه پسرش رو ب نام عروسش میگه!!!!! بعد همین عمه اگه بدونید چ بلایی سر یه عمه دیگه و عروساش در آورده بود.بامن حرف نزن

خلاصه ک بالاخره هر کاری کرد نرم خونه شون! نمیدونم این چ مسخره بازی ـه ، اینا همه ش با هم هستن اونوقت برای یک ساعت دوست نداره وقتی بچه هاش هستن ما هم بریم!!

با عصبانیت جریان رو برای مامانم تعریف کردم و گفتم: مطمئن باش ک بهش میگم، مسخره ش رو دراورده، اون از چند ماه پیش ک میدونست ما داریم میریم و بچه هاش یهو خودجوش رفتن شمس آباد تا ب سگ های کارگاه غذا بدن و تا 10 شب برنگشتن!! اینم از امروز!زبان

مامان هم مثل همیشه با خونسردی گفت: این حرفها رو نکن، زشته!!!!!!! خوب ما هم مثل اونا رفتار میکنیم!!

گفتم: چی کار؟ عمرا اون بخواد بیاد و شما از زیرش در برید!!!

بعد از اون هم ب انجام دادن کارام گذشت. ساعت 9.5 بود ک رویا زنگ زد!! خیلی تعجب کردم چون قاعدتا اون موقع باید با کیوان بیرون می بود!!!

اون موقع نمیتونستم جوابش رو بدم و بعد هم ک تماس گرفتم جواب نداد.

آخر شب هم صحبت با خواهرم گذشت ک بازم بی متن مونده بود و بهش گفتم میتونم راجع ب فال و فالگیری برات بنویسم و یه چیزایی هم نوشتم و فرستادم، بعد یادش افتاد ک کنسرت معین ـه و میخواد با یکی از کنسرت گذارها راجع بهش حرف بزنه و گفت این متن ب این هفته نمیخوره! من م حرصم گرفت و دیگه گفتم چیزی ندارم، اما مامانم شروع ب نوشتن براش کرد..

آخرشب هم حامد تماس گرفت. خسته بود اما سعی کرد مثل اکثر مواقع پرانرژی صحبت کنه. راستش رو بخواین اصن یادم نمیاد راجع ب چی حرف زدیم.

صب شنبه از خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد ک خواب بود، بهش گفتم من میرم آرایشگاه، یه باشه گفت و خدافظی کردیم.

قبل آرایشگاه یه سررفتم بانک ، نمیدونم چرا بعضی از کارمندای بانک اینقد بداخلاقـن! انگار داری ارث بابای اونا رو میگیری!!!! بامن حرف نزن

بعد رفتم ارایشگاه، اولش ب سلام و روبوسی و تبریک عید گفتن گذشت.

خانوم حسینی دستش خالی بود و اصلاحم کرد. بعد رفتم برای کار ناخن زیر دست بهاره ک سوهان کشی اول رو برام انجام داد، همون موقع حامد زنگ زد و بعد از شنیدن سر و صدا کلی خندید و گفت: امان از خانومها ، ینی حتی نذاشتن یه روز هم از تعطیلات بگذره ...

ازش پرسیدم: برنامه ت چی ـه؟

گفت: الان ک مامانم بیرون ـه، اما زود برمیگرده و گفته بیا باهم بریم بازار، میخوام برای آشپزخونه خرید کنم!!!!!!!

بازم حرص خوردم و اما حرفی نزدم چون میدونستم ب نظرش بیرون رفتن یه پسرگنده با مامانش برای خرید لوازم آشپزخونه کار خیلی معمولی ـه!!!

و بعدش باید میرفتم پیش مهسا تا مواد بذاره اما سرش اینقد شلوغ بود ک حد نداشت..

ینی کلا آرایشگاه داشت منفجر میشد بس ک شلوغ بود.

وقتی دیدم دونفر قبل من هستن، رفتم پیش مینا تا اپی کنه. تو همون موقعها هم بود ک سودابه و پونه اومدن.

نمیدونم چرا اما حس میکنم سودابه ب چشم یه رقیب ب من نگاه میکنه!! مثلا یادتونه سری پیش هربار ک میرفتم بهم میگفت دارم میرم مسافرت و میخوام تو رو جام بذارم توی اون چند روز؟!! باور میکنید مطمئن بودم ک همیچنین کاری نمیکنه! و الان برام ثابت شد چون فهمیدم دو روز دیگه داره میره!! آخه من ک هیچ وقت همچین انتظاری ازش نداشتم و نخواهم داشت ، فقط نمیدونم چرا هی میگفت!!!!!

بعد ک کارم با مینا تموم، دیدم هنوز مهسا کار داره ، رفتم پیش نیلوفر تا ابروهام رو برداره ک بهم گفت: سرمه باور میکنی امروز دلم میخواست تو رو ببینم؟! آخه انرژی ک تو بهم میدی سرحالم میکنه!

بعد گفت: سرمه باور میکنی تموم حرفهایی ک بهم زدی درست دراومد!

دیگه راجع ب تک تک اتفاقاتی ک من بهش گفتم و شده بود برام گفت و ازم هم خواست یه فال دیگه بگیرم.

بعد از تموم شدن کارش مثل همیشه عاشق خودم و ابروهام شدم.نیشخند

وقتی کارم تموم شد پونه منتظر بود ک بعد از من ابروهاش رو برداره! تا نشست روی صندلی گفت: سرمه کارتهات رو با خودت آوردی؟

گفتم: آرره!

گفت: میشه برام فال بگیری؟ و در همون حین رو کرد ب نیلوفر و گفت: باور میکنی سری پیش سرمه برام یه فال گرفت ک تمامش شد!! ینی هرچی گفت ، حتی اونایی ک اون لحظه فک نمیکردم ، همه ش شد..

همون موقع سودابه ک در حال رد شدن بود ، حرفای دخترش رو شنید و یه خنده ای کرد ک ب نظرم خیلی از روی خوشحالی نبود!!

زنگ زدم ب حامد و پرسیدم: کجایی؟ چرا نرفتین هنوز؟

گفت: ماشین لباسشویی خراب شده بود ( فک کنم از بس ازش استفاده نشده خراب شده!! ) درستش کردم ، حالا هم دارم ریش تراشـم رو تعمیر میکنم و بعد هم فندک گاز رو ببینم چش هست..بامن حرف نزن

دیگه دست مهسا خالی شده بود و رفتم برام ناخن هام رو مواد گذاشت سوهان آخر رو هم گل ناز زد. اما گفتم لاک نزنه تا فالها رو بگیرم و بعد...

اولین نفر پونه بود و بعد همین جوری یکی یکی اومدن ... توی همون فاصله هم حامد زنگ زد و گفت داریم میریم سمت بازار...

یه دختره هم از مشتری های اونجا بود ک معلوم بود باهاشون صمیمی بود، اما از لحظه اول همه ش نگاه های محبت آمیز ب من مینداخت.

وقتی برای همه فال گرفتم ازم خواست ک یه نیت کنه و برای اونم یه فال بگیرم ، بعد گفت: تو شبیه یکی از بهترین دوستای من هستی، اما از یه سالی ک ازدواج کرده دیگه نتونستم باهاش مثل قبل باشم...

بعد با یه حالتی پرسید: تو با خانواده زندگی میکنی؟

گفتم: بلهنگران

گفت: من 6 سال ـه ک مجردی زندگی میکنم!

گفتم: طلاق گرفتی؟

گفت: آره... راستی تو چند سالته؟

گفتم: 31 سال!! تو چی؟

گفت: 23! تو چی؟ جدا شدی دیگه؟

برای اولین بار در عمرم از اینکه طلاق نگرفتم شرمنده بودم. و با خجالت گفتم: نه تا حالا ازدواج نکردم.

گفت: خوب حتما با مامانت اینا زندگی میکنی دیگه از نظر رفت و آمد و بیرون رفتن و اینا راحتی..

ب نظر شما میتونستم بگم نه، من باید 9 نهایتا 10 خونه باشم.

بعد از رفتم پیش مهسا و برام فرنچ کرد و دیگه از 5 گذشته بود ک از اونجا زدم بیرون.هیپنوتیزم

تماس گرفتم با حامد، گفت: داریم میریم سمت بازار!

چون تو تاکسی با مادرش بود خدافظی کردم!زبان

همین ک رسیدم خونه، مامانم فورا اومد دم در و بهم گفت: عمه ت اینجاست..

با حرص گفتم: تو ک گفتی ما هم مثل خودشون میکنیم!! پس چی شد!! دیدی همین فرداش پاشد اومد اینجا!! من ک الان همین رو بهش میگم..

مامانم ک هی لبش رو گاز میگرفت گفت: زشته، این کارا رو نکن! اونوقت تو هم میشی مثل عمه مهری ت، چ فرقی با اون پس داری...

ینی ما تا میخوایم از یکی یه گله کنیم، بهش ایراد بگیریم، یا رفتار زشتش رو جبران کنیم، مامانم فورا میگه اگه این کار رو کنی میشی مثل مهری!!!!!!!!!!!

راستش با اون رفتارای مامانم حرفی ب مامانم نزدم اما تحویلش هم نگرفتم و اصلااا احوال بچه هاش رو نپرسیدم!

شب هم آسا اومد در خونه مون و ماگ و روبالشی هاش رو برد.مژه

حامد هم تماس گرفت و گفت: رفتیم بازار مامانم گفت تو بیا برای خودت خرید کن!!!!! دیگه من م 4 تا شلوار خریدمتعجب و چند تا تی شرت...

اون لحظه بهش جواب ندادم ک چطور با من میای بیرون یه جوراب هم نمیتونی بخری اما با ننه ت میری، ده تا ده تا انتخاب میکنی!عصبانی

بعد رویا تماس گرفت ، ازش پرسیدم: دیشب کیوان رو ندیدی؟

گفت: نه! اصن جشن ملیکا رو هم نیم ساعت بیشتر نرفتم!

پرسیدم: چرااااااااااا؟؟

گفت: مامانم داشت کیک درست میکرد، همین ک در قالب رو در اورد، یهو تو دستش شکست و یه جور عجیبی برگشت، ما پریدیم تو آشپزخونه ک ببینیم چی شده، دیدیم روی دست مامانم یه فاصله بین مچ تا انگشتها کاملا پاره شده، طوری ک غضروفش زده بیرون و همین جور خوون میومد، دو تا از انگشت هاش هم ولو شده بود، دیگه اینقد گریه کردم، فقط شانس اوردیم میترا ( دختردایی مامانش ) خونه مون بود و مامانم رو برد بیمارستان و ک اونها برده بودنش اتاق عمل و بخیه زده بودن. فعلا ده روز هم باید بسته باشه و نباید باهاش کار کنه!

گفتم: واااااااااااااااای چ اتفاقاتی افتاده، بعد تو رفتی مهمونی ملیکا!

گفت: آره در حد نیم ساعت رفتم ک دیگه وقتی خواستم برگردم مهشید و مامانش هم بلند شدن و من رو رسوند.

حامد هی زر زر زنگ میزد، ب رویا گفتم: بذار ببینم این چی میگه، بهت زنگ میزنم..

با حامد مثل برج زهرمار حرف زدم ک البته بهتر از این هم نباید باهاش صحبت میکردم، با مِن و مِن گفت: داریم میریم بیرون، مامانم گفتت..

گفتم: کجا؟؟ مامانت چی گفت؟!!!!

گفت: گفته ک من چند وقتی جایی نبردی، بریم یه پارکی چیزی بشینیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا وقتی ک ننه ش بیاد تو ماشین بشینه دعوای مفصلی باهاش کردم!

بعد دوباره با رویا تماس گرفتم ک بهم گفت: سرمه یادته بهت گفتم مهشید از فرزاد میخواست سینمای خانواده بگیره، بعد ک بهم زدن کلا قضیه سینمای خانواده هم منتفی شد؟؟

گفتم: آرره...

گفت: خواستم بگم امروز سینمای خانواده رو از فرزاد گرفت!!!!! تازه مامانش هم گوشی رو گرفت!

گفتم: خوب پس همین روزاست با فرزاد بهم بزنه!!

بعد هم از بهار گفت ک رویا بعد از یک سال ازش پولش رو خواسته، اونم گفته باشه و دیگه از فردای اون روز نه یه زنگ زده و نه پولش رو ریخته، اینقد ناراحت شدم ک ب مامانم گفتم و اونم گفته ک اشکال نداره ولی دوستات رو بشناس!

از یازده گذشته بود زنگ زدم ب حامد، صدای همهمه و گاهی خنده میومد، پرسیدم: کجایی؟؟

گفت: خواستیم بریم پارک دیدیم خیلی سرده، اومدیم سینما!!!

دیگه از عصبانیت منفجر شدم! گفتم: چقد ور دل مادرت میشنی، 24 ساعت بسـش نبود!!!!

حامد هم گفت: چرا؟ دو ساعت آوردمش بیرون! کار بدی کردم!!!

گفتم: دو ساااااااااعت! از صب تا حالا پیششی، دیگه باید چی کار کنی براش!!!

گفت: خوب تو هم تا 6! رفتی سینما!!!!

گفتم: خوب کردم رفتم!! باید بیشتر هم می موندم!!!! در ضمن نه ک تو یه لنگه پا وایساده بودی دم آرایشگاه ک من در بیام! تو ک داشتی کل خرابی های خونه رو تعمیر میکردی..

هم صدای آروم حامد و هم سر و صدای اونجا باعث شد دیگه نتونیم بیشتر دعوا کنیم.زبان

کمتر از نیم ساعت بعدش حامد زنگ زد، ده باری زنگ زد تا جواب دادم.

گوشی رو ک جواب دادم گفتم: چی میگی؟

اولش از در قربون صدقه در اومد اما وقتی حالش رو گرفتم، گفت: سرمه چرا اینجوری میکنی؟

گفتم: حرف نزن! با من حرف نزن!!!!!!!! باهات هم کاری ندارم!!!

گفتم: برای چی مادرت با دختر و شوهرش نمیره!!

گفت: بابام رو ک میدونی اهل جایی رفتن نیست، خواهرم هم ک شوهر داره و نمیتونه، حوصله ش سررفته بود، باید چی کارمیکرد؟

گفتم: خودش میرفت سینما! دم خونه شما هم ک پر سینماست!! سینما هم از اونجاهایی ک آدم تنها هم میتونه بره خصوصا آدم سن دار !

منم بعد چند وقت بردمش بیرون...

گفتم: تو؟؟ تو ک ده روز تمام رفتی غرفه، اومدی، جنس بردی، آوردی، دیگه میخواستی واسش چی کار کنی!!

بعد هم گفتم: چطور با مادرت میری ده تا ده تا چیز برمیداری اما با من ک میای یه جوراب هم نمیتونی بخری..

گفت: سرمه این چ حرفی ـه! همین پیرهنی ک برای تولدم پوشیده بودم مگه باهم نرفته بودیم؟

گفتم: اوووووووووه سه سال پیش رو میگی..

خلاصه ک بحث و جدل ادامه داشت، البته اگه بخوام صادقانه بگم حامد همه ش منت کشی میکرد و فقط گاهی ک میگفت ینی تو میگی نباید میبردمش بیرون!! دوباره صدای من بلند میشد..

آخرسر هم گفتم واقعا حوصله ت رو ندارم و وقتی برای هزارمین بار گفتم کاری نداری، گفت نه و خدافظی کردیم. بعدش هم یه اس داد ک عزیزم من رو بابت امروز ببخش.

نیم ساعت بعدش دوباره اس داد و بازم عذر خواهی کرد و اینکه ای کاش نرفته بود و کاش اون چیزایی رو ک من پسندیده بودم خریده بود و ......ابرو

خودم زنگ زدم ، اما بازم دیدم حوصله حرف زدن ندارم و خدافظی کردم ک دوباره خودش زنگ زد. مامانش اومد تو اتاق و باز با اون حرف زد! وقتی دوباره با من حرف زد بهش گفتم: چرا تویی ک با من نمیتونی چلوی مامانت حرف بزنی ، زنگ بزنی..

یا حرف نمیزد و یا اگر هم میزد عذر خواهی میکرد و قربون صدقه میرفت..

اما من اخلاقم خوب نشد و اونم دیگه دست کشید از این جور حرف زدن و گفت: باشه هرچی تو میگی! من ک هر حرفی میزنم تو صدتا جواب بهش میدی، پس چ فایده داره هی بگم، اصن تو درست میگی...

بعد هی اون گفت از چیزایی ک ب انتخاب من خریده و من م گفتم از سختی راه تا اون چیز پسند شده!!

_________________

شبکه جام جم یه فیلم سینمایی ب نام باور آرامش گذاشت، جریان این بود ک یه خانومی ک از شوهرش جدا شده بود و بچه هم داشت ، با یکی از همکارهاش ک هم ازش کوچکتر بود و هم مجرد میخواست ازدواج کنه و این خانوم از قبل پیش یه خانوم روانشناس میرفت و روانشناس ـه هی بهش میگفت ک خوشحال باش، اینا باورای غلط ـه، هر پسری آرزوش باید باشه ک با تو ازدواج کنه... تا این ک فهمید پسر خودش ـه ک میخواد این زن رو بگیره ، این شد ک 180 درجه نظرش تغییر کرد و یه عالمه جریان پیش اومد.قهقهه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

اینهم سرمه قبل از رفتن ب برج میلادنیشخند

 

میبینید چه دختر خوبی شدم و مانتوهای بسته میپوشممژه

کیفم از پوست مار درست شدهاز خود راضی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()