این هم یک پست ثابت برای  وقتهایی که حوصله ها سر رفته و فقط یک مردم شناسی میتونه سرجاش بیاره.نیشخند

و میتونیم اینجا دور هم مردم شناسی کنیم.قلب 

 درصورتیکه پستهایی ک اپ میشوند خصوصی باشند و تمایل ب گرفتن رمز داشته باشید با گذاشتن کامنت این علاقه را ب مدیر ابلاغ فرمایید و باشد ک با صلاحدید مدیر وبلاگ رمز به شما تعلق گیرد.از خود راضی

شایان ذکر است رمز پستهای قبلی آرشیوی شده و درخواست نفرمایید!مشغول تلفن

 بازدید کنندگان گرامی وبلاگ همه روزه حتی در روزهای تعطیل به صورت شبانه روزی  باز بوده و پذیرای کامنت های حامل تعریف و تمجید شماست.عینک

به نظرات بی محتوایی که در آنها هرگونه انتقادی باشد، ترتیب اثر داده نمیشود باشد ک درس عبرتی برای دیگران گردد.شیطان

 لازم به ذکر میباشد پستهای جدید در زیر این پست وزین قرار خواهند گرفت درست مثل الان.نیشخند



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

یک شنبه عصر ک با حامد بیرون بودم آقای عربی زنگ زد و بعد سلام و علیک گفت: خانوم خواستم بگم هم دو تا مورد دارم ک بیاین ببینید و هم بگم آقای دژی با آقای عزی قرارش بهم خورده و رفته جای دیگه رو برای خودش اوکی کرده، دیروز اومده بود اینجا تا ب شما خبر بدم ک اگه شما هنوز میخواین بیاین برای قرارداد، اگر هم نه ک میخوام از سه شنبه روش کار کنم و براش بفروشم ـش!

گفتم: باشه میایم ولی باید یه تخفیف خوب بگیرید روش ب خاطر کار اون روزشون!چشمک

گفت: حالا شما تشریف بیارید..

دیگه بهش گفتم ک فردا صب میام ک هم اون چند تا موردی رو ک دارید ببینم و هم در مورد آپارتمان دژی حرف بزنم.

آخرشبش هم ب مامانم اینا موضوع رو گفتم ک بابام فورا گفت: پس باید 5 تومن آخرش رو کم کنه!خنثی

دیگه من نگفتم حق با شما پدر جان ک آقای دژی اصلا کار خوبی نکرد و اون مسخره بازی رو هفته قبل در آورد اما این چیزی هم ک شما میگید روی این مبلغ کم 5 تومن رو هم نگیره غیر معقول ـه!نگران

مامانم هم یه شرط دیگه گذاشت ک پس باید از خونه بلند بشه و ما فقط یک ساله قرارداد میبندیم نه تا ماه 5!

من م جواب دادم ک: اقای عربی گفت ک خودش خونه پیدا کرده و میخواد از اونجا بلند بشه!

ب خاطر قرار با اقای عربی صب دوشنبه با وجودی ک هم شب قبلش دیر خوابیده بودم و هم کلا خواب خوبی نکرده بودم، زود بیدار شدم.

تا یه چیزی خوردم با مامان آماده شدم.

توی مسیر دو تا پسره گیر داده بودن و هی بوق میزدن اما من محل نمیذاشتم تا بهمون رسیدن و ابراز علاقه کردن!ابرونیشخند اما من بازم همونجور بی تفاوت رانندگی میکردم حالا هی مامانم میگفت: ولشون کن! محلشون نذار!خنثی

دیگه عصبانی شدم و گفتم: مامان میشه الان بپرسم دقیقا من دارم چی کار میکنم ک تو اینجوری میگی!منتظر

خدایی خودش هم خنده ش گرفت و گفت: هیچی!نیشخند

احتمالا مامانم ضرب المثل پیشگیری بهتر از درمان است رو اون موقع داشته واسه خودش مرور میکرده!یول

بالاخره رسیدیم ب آژانس و مامانم ک اول نیومد و گفت: من تو ماشین میشینم!

پیش خودم گفتم: دوباره جریانات هفته قبل شروع شد!چشم

دیگه رفتم توی آژانس و شروع ب حرف زدن کردیم، بهم گفت ک قیمت خونه یه کوچولو رفته بالا و توی خرداد گرون تر میشه!نگران

بعد چندتا آپارتمان معرفی کرد ک واقعا میدونستم خیلی توی دردسر میوفتیم و من نمیخوام یه آپارتمان بگیرم و هرچی داریم رو روش بذاریم، برای همین بیشترشون رو رد میکردم و تمایل داشتم یه آپارتمان روی همون قیمت آقای دژی ک اصلااا نبود!!افسوس

بعد رفتم مامانم رو صدا کردم ک بیا و گوش بده! پس اومدی واسه چی!ناراحت

حالا مامانم پیاده شده، در ماشین رو قفل کرده و اومده دم در آژانس ایستاده!خنثی

هرچی با ایما و اشاره میگم:مامان زشته! بیا تو بشین!!

میگفت: نه، اینجا هوا خوبه!خنثی

ینی مکافاتی دارم هاا، رسما دهنم صاف شده سر این خونه خریدن!!!آخ

بالاخره مامانم اومد و آقای عربی هی گفت ک شما هم یه کمکی بهش بکنید ک بتونه یه چیز بهتر بگیره!

مامانم هم جوگیر یه سری خونه هایی رو میپسندید ک قیمت ها اصلا با بودجه ما نمیخوند و میگفت: بگو این رو بنویسـن بریم بازدید!کلافه

بالاخره آروم آروم باهاش صحبت کردم و گفتم:مادر من! میشه بگی چطور داری جمع و ضرب میکنی ک میگی اینا خوبن!!!

و خدا رو شکر آخر سر حرفم رو قبول کرد.اوه

حالا این بار یه مشکل دیگه شروع شد و اونم این بود ک هرچی آقای عربی میگفت مامانم یه ایراد روش میذاشت، مثلا یکی طبقه چهارم بود و یکی سال ساخت بالا و ..

آخر اقای عربی گفت ک با پول شما همین ها گیر میاد ( حالا بماند ک همه اینها هم کلی از آپارتمان آقای دژی بالاتر بود، البته اونها حدود 40 متر بودن ها! )

دیگه اون یکی آقا بنگاهی هم گفت ک ب نظرم داره هم قیمت رو خوب میگه و هم اینکه واقعا تو متراژ 30 متر خیییلی کم خونه هست و گیرت نمیاد.

نزدیک 2 ساعت توی بنگاه بودیم چون هی آدم میرفت و میومد ، هی تلفن زنگ میخورد، هی با ما صحبت میکرد و دنبال یه چیز دیگه میگشت و همه اینا باعث شد مامانم کفری بشه و هی نچ نچ کنه و آخر سر هم ب آقای عربی گفت: مثل اینکه حوصله ندارید ها!کلافه

حالا بماند ک واقعا دوست داشتم از چهره مامانم فیلم میگرفتم و بعدا ک قطعا حرف من رو در مورد رفتار این روزهاش قبول نخواهد کرد! بهش نشون میدادم و میگفتم: تو رو خدا ببین با چ قیافه ای اومده بودی! انگار منتظر بودی بدترین خبر رو بهمون بدن! ناراحت، گرفته و پریشون!افسوس

بالاخره آدرس 4 تا آپارتمان رو برامون نوشت ک البته قیمت ها بالا ولی خوب دیگه فک کردیم ک بریم و ببینیم، 3 تاشون گفتن ک عصر هستیم و فقط یکی شون رو خود اقای عربی گفت ک برید و ببینید هستن!

تا از آژانس اومدیم بیرون حامد تماس گرفت، صداش گرفته بود و داشت میرفت مغازه، سعی میکرد خوب حرف بزنه اما ب نظرم یه چیزیش بود. زیاد باهم صحبت نکردیم چون اونجاها رو نمیشناختم و باید دنبال خونه ها میگشتیم.

آپارتمانی ک قرار بود بازدید کنیم رو ب سختی پیدا کردیم و ماشین رو پارک کردم و رفتیم توی یه خیابونی ک چند تا بن بست داشت، حالا پلاک این خونه ـه 9 بود، باور تون میشه هم توی این خیابون اصلی ـه و هم توی تمام بن بست ها پلاک ها یکی بود و همه شون از یک شروع میشدن و در نتیجه همه شون پلاک 9 داشتن!خنثی

بالاخره فهمیدیم ک بن بست اول بوده اما هرچی زنگ زدیم در رو باز نکردن و دیگه هم خسته شده بودیم وهم هوا گرم بود، تصمیم گرفتیم ک برگردیم، فقط مامانم رفت دو تا آبمیوه و بیسکوییت از سوپری خرید ک تو راه برگشت خوردیم.

توی راه هم مامانم دوباره گفت: سرمه از فردا میریم میگردیم و اسم یکی دو تا منطقه ک فعلا من نمیتونم بخواب ببینم اونجاها بتونم چیزی بگیرم رو برد!خنثی

گفتم: مامان چرا متوجه نمیشید؟ چرا باور نمیکنید ک بودجه ما ب اونجا نمیرسه! تو الان دیدی ما کجا بودیم اما بازم نمیتونستیم هیچ کدوم رو بخریم!!!!

رسیدیم خونه و پریدم تو دستشویی نیشخند و بعد رفتم بانک و یه چند تا کار بانکی باید میکردم ک انجامشون دادم.عینک

برگشتم خونه و با حامد تماس گرفتم، بهش گفتم: جریان چی بود؟ چرا ظهر ناراحت بودی؟

گفت: نه! چیزی نبوده ! بعدبا خنده گفت: چون شب قبلش صدای تو رو کم شنیده بودم!نیشخند

گفتم: باشه عزیزم، پس دیگه با دوستات نرو بیرون و هی فقط با من حرف بزن ک فردا صبح ش سرحال باشی.قهقهه

دیگه اینقد خندید و گفت: چ بدبختی هرچی میگم تو یه چیزی میگی!خنده

بعد گفت: یه کم بحثم شده بود تو خونه، سر اون حال نداشتم... راستی برنامه ظهر چی ـه؟ میام دنبال ت دیگه!

گفتم: باشه بیا!

همون موقع یکهو صدای جیغ جیغ جغجغه بلند شد، ینی یه جوری سر کارگرا داد و بیداد میکرد ک من هنگ کردم!هیپنوتیزم

بعدش نهار خوردم و دوباره حامد تماس گرفت و گفت: سرمه میام دنبالت باهم بریم برای خونه بگردیم..

هرچقد گفت ک با بابام تماس میگیرم و میگم عصر بیاد و میتونیم تا 9، 10 بیرون باشیم گفتم:نه! حوصله ندارم هی بهت زنگ بزنن و استرس بهمون بدن!

اما اینقد اصرار کرد ک دیگه گفتم باشه، میخوای یه سمت دیگه رو میریم میبنیم! ولی بهش گفتم: خودم میام سمتت ک زودتر همدیگه رو ببنیم!

چون حدس میزدم نهار نخوره براش پلو و قورمه سبزی بردم با ماست و نعنا.

از خونه ک زدم بیرون از همون اول چند نفری از تو ماشین میخواستن شماره بدن ک من محل نذاشتم و سوار تاکسی شدم!

اواخر راه ک باید پیاده میشدم آقاهه گفت: شماره تون رو میشه داشته باشم!

و وقتی جواب منفی شنید بزور شماره خودش رو میخواست بده ک نگرفتم و دیگه هم ب مقصد رسیده بودم و پیاده شدم.

دوباره منتظر ماشین شدم و وقتی ب ماشین مسیرم رو گفتم و ایستاد و من م سوار شدم. وسطای راه شروع ب حرف زدن کرد و گفت: کارمندید؟

جواب ندادم! خودش دوباره گفت: میتونم بپرسم کارتون چی ـه؟

اومدم بگم فالگیرمابله اما همون شغل سابق رو گفتم ک گفت: ااا بیمه چی؟

و اسم بیمه رو گفتم!منتظر

گفت:خانوم پسر بیمه مرکزی دوست دوستمون بود، یه روز رفتیم خونه ش، خونه ک چ عرض کنم، باغ 7، 8 هزار متری توی فرشته! تازه دوستمون میگفت این یه برگ درخت از دارایی هاشونه !

خنده م گرفت و گفتم: ایشالا خدا ب همه از ای برگ ها بده!نیشخند

این رو ک گفتم یهو زد زیر خنده و بعد هم از اینکه من کجا زندگی میکنم پرسید ک جوابی بهش ندادم و خودش بدون اینکه من چیزی بگم گفت ما جنوب شهریم!!! و باز نتونست خودش تحمل کنه و گفت: البته جنوب شهر ک نه! تهرانپارس! ... یه کم مِن و مِن کرد و بعد گفت ..ببخشید خانوم شما دوست پسر دارید!ابرو

گفتم: شوهر دارم!منتظر

گفت: نه، اصن بهتون نمیاد! ( خدایی تو دلم خیلی خوشحال شدم این حرف رو شنیدمابله ) اما تو ظاهر محلش نذاشتم.

بعد گفت: تازه ازدواج کردید؟؟ نمیخواین طلاق بگیریدتعجب

گفتم: نه خیر 5 ساله!دروغگوزبان

خدا رو شکر ب مقصد رسیدم و پیاده شدم.اوه

حامد هم همون موقع ها زنگ زد و پرسید: چ ساندویچی میخوری ک برات بیارم؟

از چیزایی ک گفت استیک رو انتخاب کردم  و بهش هم گفتم ک من م غذا اوردم و دیگه قرار شد یه ساندویچ بیاره.

بعد دوباره سوار تاکسی شدم و بالاخره حامد رو دیدم.قلب

بهش جریانها رو تعریف کردم و این ک انگار امروز همه افشره گل سرخ خوردنابله رو  گفتم، اینقد عصبانی شده بود.زبان

هرچقد زنگ زد ب باباش ک بگه عصر بیاد در مغازه جواب نداد!!!!

بهش گفتم: بی خیال، من ک نمیخواستم امروز برم خونه ببینم، میریم همین دور و اطراف!

بعد رفتیم توی اتوبان ک بشدت ب ترافیک خوردیم و تو اولین خروجی دوباره پیچیدیم ب سمت مغازه! و قرار شد اول یه جا بایستیم و غذاها رو بخوریم و بعد هم بریم کافی شاپ!

دم یه جای پرتردد ک میوه فروشی و قنادی و کافی شاپ کنار هم بودن ایستادیم و غذاها رو در اوردیم و شروع ب خوردن کردیم، ک همه با تعجب نگاهمون میکردن ک چرا اینا اینجا اومدن و دارن غذا میخورن!ابله

 

 

حامد قورمه سبزی و یه مقدار از استیک رو خورد و من م با وجود اینکه نهار خورده بودم اما نتونستم از این ساندویچ بگذرم.خوشمزه

البته حامد یه نوشابه خانواده مشکی هم آورده بود ک هی فرت و فرت میدادم بالا!ابله

بعد از اینکه نهارمون تموم حامد اومد ماشین رو قفل کنه ک بریم کافی شاپ همونجا ک گفتم: حاامد یه چیزی بگم؟ من خییلی خسته م، اصن نا ندارم پیاده شم!زبان

واقعا هم ب طرز عجیبی خوابم میومد و احتیاج ب چوب کبریت داشتم تا پلک هام رو باز نگه دارم!خمیازه

برای همین ب حامد گفتم ک از اونجا بریم و جای دیگه، چون واقعا حال نشستن تو کافی شاپ رو ندارم ...

وقتی از اونجا رفتیم زد زیر خنده و گفتم: حامد الان میوه فروشه ب عقل ما شک میکنه، میگه همه جور آدمی دیده بودیم الا اینجوری، دو تا خل و چل اومدن توی یه خیابون پرتردد ک هیچ فضای سبزی نداره، پارک کردن ، توی ماشین نشستن و غذا خوردن! و بعد هم رفتن!قهقهه

یه کم دور خوردیم تا حامد گفت: بریم تو پارک و سینما 5 بعدی یه فیلم دیگه ببینیم؟

وقتی موافقت من رو هم گرفت رفت ب سمت پارک! و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم ب سمت سینما!هورا

یه فیلم رو انتخاب کردیم و رفتیم توی سالن و خودمون دوتا بودیم و کمربند صندلی رو بستیم و فیلم ک شروع شد اینقد جیغ جیغ زدیم و مسخره بازی در آوردیم ک حد نداشت!خنده

 

 

بعد از اینکه اومدیم از اونجا بیرون حامد گفت: بریم یه کم تو پارک بشینیم؟

گفتم: نه، خیلی خسته م!خمیازه

با این حال توی راه برگشت دلم خواست از روی سنگهای کنار پارک برم نیشخند

 

 

یه چند تا بچه هم بعد من همین کار رو کردم، ب حامد گفتم: واای ببین بچه ها هم مثل من دارن انجام میدن!

حامد گفت: البته عزیزم فک کنم این تویی ک کار اونا رو داری میکنی، چون پشت سرت رو هم نگاه کنی باز بچه میبینی ک دارن راه میرن رو اینا اما آدم بزرگ دیگه ای نمیبینیخنده

با این حال من ب حرفش محل نذاشتم و از راه صعب العبور گذر کردم!زبان

 

 

تو همین بپر بپرها بودم نیشخندو حامد هم از پایین راه میومد ک با پسری ایستاد و ک از روبرو میومد روبوسی کرد و دست داد و بعد هم معرفیش کرد، من م از بالا پریدم پایین و سلام کردم!خنده

یه 5 دقیقه ای با هم حرف زدن و من م مثل بچه خوبها نشستم لبه سنگمژه وقتی ک خدافظی کرد و رفت حامد زد زیر خنده و گفت: سرمه این چند باری اومده بود در مغازه تا واسه یه کاری سوال و جواب کنه، و پیشنهاد شراکت بده ک من قبول نکردم اما تو اون چند بار اینقد رسمی با هم حرف زده بودیم، حالا تو رو دیده ک اون بالا داری راه میری و من م خندون این پایین، مطمئن م دفعه بعد میاد بهم پیشنهاد شراکت مهدکودک میده!قهقهه

گفتم: برو بابا، دلتم هم بخواد!قهرنیشخند

بعد حامد من رو تا جایی رسوند و رفت سمت مغازه ، من م سوار تاکسی شدم ک بازم پسری ک روی صندلی عقب نشسته بود میخ من بود و هر بار تو آیینه بغل نگاه میکردم علامت میداد!خنثی

تا برم سوار تاکسی بعدی بشم، توی مغازه ها یه چرخی زدم و یهو چشمم ب اینا خورد!

 

 

از همونجا زنگ زدم ب رویا و گفتم: نمک رنگی میخوای واست بگیرم؟؟نیشخند

و وقتی پرسید چند رنگ داره و چند میشه گفت ک برای اون هم بگیرم.مژه

حامد هم زنگ زد و یه کم حرف زدیم و بعد سوار تاکسی خطی شدم و منتظر موندم تا پر بشه و بعدش اومدم سمت خونه!

فاطمه تو طول روز اس داده بود و اول برای یه روز و بعد ب دلیل قبول نکردن من برای یه روز دیگه دعوت کرد ک واقعیت چون حال نداشتم هر دو تا رو گفتم ک نمیتونم بیامزبان تا بالاخره یه روز دیگه رو پیشنهاد داد!آخ

دیگه باهاش تلفنی حرف زدم و قرار شد واسه 5 شنبه اگه بقیه اوکی باشن بگه بریم ک همه ش دعا دعا میکنم یکی از اون دو تا قبول نکنه و کار داشته باشه!زبان

بعد رویا زنگ زد و گفت: سررمه راستی یه چیزی بهت بگم، همون مرد ـه بود ک همه ش کادوهای گرون برای الهام میخرید..

گفتم: خوب؟

گفت: یه اسپورتیج برای الهام خریده، امروز ب همه مون از خوشحالیش دو تا تیک داد ( هرکی تیک داشته باشه ب اندازه تیک هاش آخر سر ب حقوقش ب ازای هر تیک فک کنم 7 تومن اضافه میشه، البته ضربدر هم دارن ک اگه اشتباه نکنم 5 تومن از حقوقشون کم میشه در صورتی ک داشته باشن! )

گفتم: وااقعاااا؟؟

گفت:آرره، مرد ـه زن داره، بعد برای اینکه زنش بو نبره الان ماشین رو ب نام برادر مهشید کردن ( مهشید و الهام باهم فامیلن ) تا از اون ب نام الهام بشه ک یه وقت زن مرد ـه شک کرد بگه خوب من این رو ب یه آقا فروختم!!هیپنوتیزم

بعد هم از مهشید گفت ک چ شانسایی میاره!افسوس

همون وسطا بود ک حس کردم دیگه نمیتونم بیدار بمونم و خوابیدم و دیگه هرچی تلفن زنگ زد و اس اومد محل نذاشتم.خواب و همین خواب بد موقع باعث شد شب خوابم نبره!نگران

حامد شب زودتر تماس گرفت و گفت مغازه خبری نبوده و زود بستیم! ب نظر هم خیلی خسته میرسید، من م یه چیزی گفتم ک اصن منظورم خودم نبودم اما اون ناراحت شد گرچه آخرش ختم ب خیر شد و وقتی هم ک رسید خونه یه چیزی خورد و دوباره بهم زنگ زد ک البته ب یه سلام و علیک بیشتر نکشید و خوابش برد.

صب سه شنبه از خواب بیدار شدم و راستش اولین کاری ک کردم زنگ زدم ب بنگاه تا بدونم چ خبر! مرتیکه اصن یادش رفته بود زنگ بزنه اما گفت باهاش تماس میگیرم ک بازم چشمم آب نمیخورد خاطرش بمونه!زبان

حامد هم زنگ زد و پرانرژی و با خنده باهام حرف زد و گفت: دارم اتاقم رو جمع و جور میکنم ، قراره فامیلای بابام بیان خونه مون، بعد مرتب کردم اتاقم میام دنبالت و بریم نهار بیرون...

بعد خدافظی یه دوش گرفتم و داشتم آماده میشدم تا حوالی ساعت 1.5 بهم زنگ زد و گفت: سرررمه یه چیزی بگم!

گفتم: بگووومنتظر

گفت: من یادم نبود برای یه مشاوره امروز وقت گرفتم، ساعت 2 ..

یه کم غرغر کردم و قرار شد من برم طرفش و ساعت 2.5 اونجا باشم. دوباره یه کم گذشت و بازم حامد تماس گرفت و گفت: سرررمه یه چیزی بگم!نگران

گفتم: بگووووووووعصبانی

گفت: الان زنگ زدم بهش نوبتم ساعت 3 هست، نه 2!!

خدا میدونه چقد جیغ جیغ کردم و گفتم ک تو بی برنامه ای و نمیتونی یه برنامه درست بریزی ولی در نهایت قرار شد من ساعت 3.5 سرخیابونی ک مشاوره اونجا بود باشم!

مامانم از شب قبل ماهی رو توی آب گذاشته و هی آبش رو عوض کرده و برنامه نهار امروزمون متفاوت بود.مژه

راستش مزه ش بد نبود و یه تجربه جدیدی برام بود، عکسش رو هرچند خوب نشده اما با پررویی میذارم!زبان

 

 

چون میدونستم باید با حامد برم بیرون، زیاد نخوردم و فقط میخواستم از طعم و مزه ش چشیده باشم.مژه

بعد از نهار یه چایی خوردم و آماده شدم و زدم بیرون! سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خیابونی ک حامد اونجا بودم اما آدرس دقیقش رو نمیدونستم واسه همین سرکوچه توی ایستگاه اتوبوس نشستم.

راس ساعت 3.5 رسیدم و تا 4 ک خود حامد زنگ بزنه 3 بار تماس گرفتم اما جواب نداده بود.زبان

تا گوشی رو برداشتم یک الم شنگه ای ب پا کردم ک خدا میدونه و بهش گفتم: امروز میرم خونه تا بفهمی ک باید سر موقع بیای !

هرچقد خواهش کرد ک بگه کجا هستم جوابی نمیدادم، بارها و بارها عذرخواهی کرد و گفت اشتباه کرده ک ب من گفته بیام و باید خودش میومده و ....

توی همین فاصله ک داشتیم باهم حرف میزدیم و حامد میگفت فقط بذار ببینم ت و واست توضیح بدم خیابون رو ب سمت پایین راه رفتم و همین جور ک میگفتم نمیگم کجا هستم ب حامد ک گوشه خیابون پارک کرده بود رسیدم!نیشخند

زد زیر خنده و خلاصه ک سوار شدم ولی خدا میدونه ک چقد بداخلاق و بد عنق! هرچقد حرف میزد جوابی نمیشنید آخرش گفت: آهان، فهمیدم کجا بریم، میریم یه جایی ک تا حالا چند بار رفتیم اما تعطیل بوده!

توی راه دوباره همون حرفاش رو تکرار کرد، بهش گفتم: زیاد عذر خواهی نکن چون شب پشیمون میشی و اخلاق ت عوض میشه!زبان

تا پیچید توی خیابون فهمیدم میخواد بره قنادی هانس! این قنادی ـه معروفه اما ساعت کاری ـش تا 5 عصره و روزای تعطیل هم بسته ست ، واسه همین چند باری ک رفته بودیم ب در بسته خورده بودم!

وقتی پارک کرد خیلی اصرار کرد ک پیاده شو! اما من گفتم: نه، من چیزی نمیخوام! خودت دوست داری برو بخر!

اما خوب بالاخره ک قبول کردم و باهم رفتیم تو کوچه ش ک بن بست وباریک ـه ، قنادی ـه مثل یه خونه بود، مثل همیشه حامد نتونست انتخاب کنه و بازم من گفتم ک بهمون اینا رو بده.

البته وقتی این عکسها رو گرفتم ک حامد ازشون خورده بود!

 

 

 

دیگه اینقد حامد ازم پرسید کجا بریم، تو بگو، ک آخرسر گفتم: بریم برج میلاد!

تعجب کرده بود اما گفت باشه!

هنوز تایرهایی رو ک خریده رو روی ماشین ننداخته! برای همین رفت اول لاستیک ها رو باد زد و با اینکه ترافیک بود و من پشیمون شده بودم از رفتن ب اون سمت، گفت: نه میریم!

توی مسیر هم خودش شیرینی میخورد و بزور توی دهن من هم میذاشت.نزدیکای برج میلاد بودیم ک پرسیدم: جریان مشاوره چی بود؟؟؟

گفت: یکی از دوستام بهم معرفی کرده بود، نزدیکمون هم ک بود ازش وقت گرفته بودم، رفتم برای کار کارگاه پرسیدم، ک بهم حقوق نداده و اما الان میگه بیا و من م خودم دوست دارم این کار رو ..

نمیدونم باور میکنید یا نه مشاور دقیقا حرفای من رو بهش زده بود ک تو دیگه الان سن ت کم نیست ک فقط بری برای کارآموزی و این آدم بی خیال ـه و تو رو هم دیده ک 4، 5 ماه براش بدون حقوق کار کردی و چیزی نگفتی خوشش اومده و قطعا اگه دوباره بری بعد یه مدت کوتاه دوباره از پول خبری نیست!!

خود حامد هم گفت: همون حرفای تو رو بهم زد! فقط بهم گفت اگه خیلی دلت میخواد تو رشته خودت کار کنی، حتما قبل رفتن سرکار با اون آدم یه قرارداد درست ببند ک نتونه بزنه زیرش...

خلاصه ک دوستان در کنار فالگیری بنده مشاوره هم میتونم بهتون بدم.عینک

بعد هم گفت: یه کم هم راجع ب خانواده م حرف زدم ک گفت برای همه همین ـهابرو دیگه راجع ب خودم دو تا نشد صحبتی بکنم، یه جلسه دیگه باید برم!!!

خدا ب خیر کنه!آخ

رسیدیم ب برج میلاد و توی پارکینگش پارک کردیم. اینقد خلوت و خوب بود.مژه

اول از همه رفتیم سمت فود کورت و از تمام رستوران هاش منوشون رو گرفتیم و گذاشتیم روی میز تا همه گزینه ها رو داشته باشیم.نیشخند

 

 

من سینه مرغ گریل شده اسپایسی رو انتخاب کردم، توی منو غذا ترکی یه غذا ب نام کوزو شیش بودقهقهه و ما هم از اسمش خوشمون اومدخنده و همون رو سفارش دادیم. و در کنارش قارچ تمپورا و سیب زمینی هم گفتیم.

میز کنار پنجره رو انتخاب کرده بودم و حامد هم سفارش داد و اومد پیشم نشست، فک کنم از اینجا ب بعد بود ک دیگه بهتر شدم!

غذامون اماده شد و وقتی مقدار غذا ترکی رو دیدم چشمام چار تا شد، واقعا ب این میگن دزدی تو روز روشن، 10 تا تیکه گوشت زده ب سیخ و اندازه یه کیلو گوشت پول میگیره!بامن حرف نزن

 

 

 

عشقولانه نهارمون رو خوردیم و واقعا سنگین شده بودیم و خوابالود..خمیازه

بعدش هم رفتیم روی مبل هایی ک رو ب پنجره گذاشتن نشستیم و یه کم بیرون رو نگاه کردیم.مژه

 

 

ب حامد گفتم: بریم یه چای بخوریم خواب از سرمون بپره؟خمیازه

حامد هم اوکی رو داد و رفتیم طبقه پایینش ک یه شربت خونه داره و هربار ما میرفتیم برج میلاد ب حامد میگفتم یه بار باید اینجا بیایم!نیشخند

دیگه رفتیم ب سمت شربت خونه بیدمشک.مژه

وقتی منوش رو نگاه کردیم اینقد خندیدیم، یه چیزی ب نام کاسه صبر همدم الملوک داشتخنده من م بند کرده بودم ک این رو میخوام اما وقتی فهمیدم کاسه صبر همدم جون همون آجیل خودمونه از انتخابش انصراف دادم!نیشخند

بعد از تغییرهای فراوان هر دو نوشیدنی گرم انتخاب کردیم برای حامد اسم ـش شاه عباسی و من عناب بود.زبان

بعد سفارش حامد گفت: سرمه تو باید نوشیدنی شاه عباس رو سفارش میدادی؛ تنبل خونه شاه عباسنیشخند

 

 

یه قلوپ از عناب خوردم و خیلی خوشم نیومد برای همین لیوان حامد رو برداشتم دیدم به به شاه عباس خودمون چ نوشیدنی خوبی داشته!ابله

و اینجوری شد ک بدون اینکه بپرسم حامد عناب دوست داره یا من، لیوان ها رو عوض کردم!نیشخند

شیرینی ها رو هم گذاشتم روی میز و دوباره زدیم بر بدن!زبان

شارژ گوشی م تموم شده بود ، ب حامد گفتم: یه لحظه سیم کارتها رو جابجا میکنی ک بینیم کی زنگ زده و چ اس هایی برام میاد؟

حامد جابجا کرد و وقتی اس ها اومد رویا چندین بار تماس گرفته بود و چند تا هم اس داشتم اما هیچ کدوم از مرتیکه بنگاهی نبود!گریه

بهاره هم برای فردا نهار اس داده بود و دعوتم کرده بود اما نمیتونستم چون برای فردا مشتری داشتم.

ب حامد گفتم: زنگ بزنم ب آژانسی ـه؟

وقتی فهمید ک صب تماس گرفتم نذاشت و گفت: نه! حالا فک میکنه چ خبرهافسوس

بعد بهش گفتم: پس هرکدوم از سیم کارتها رو بذار روی گوشی خودشون!

گفت: خوب بذار اینجوری باشه ک خط اصلی ت زنگ بخوره اگه کسی کار باهات داشت و تو خونه عوضشون کن!

گفتم: نه! آخه حال ندارم تو خونه هی سیم کارت عوض کنم!

قیافه حامد اینجوری بود:تعجب بعد یکی زد تو سرش ( البته مسخره بازی ) و بعد رو ب آسمون ک مثلا داره با خدا حرف میزنه کرد و گفت: خدایا چی آفریدی، ینی یکی اینقد تنبل هم میشه!خنده

همه ش هم در حین اینکه داشت سیم کارتها رو عوض میکرد، با دستمالی ک برداشته بود مثلا عرقهاش رو پاک میکرد یا گوشی رو زمین میذاشت و با یه دست شونه ش طرف مقابل ش رو ماساژ میداد و یه جا ک دستمال رو برداشت و مثلا عرقهای زیر بغلش رو پاک کرد، این کار رو ک کرد من دیگه ترکیدم از خنده!قهقهه

آخر سر ک داشتیم میومدیم بیرون هم بهمون این دوتا اسکناس رو دادن!مژه

 

 

از محوطه ک اومدیم بیرون داشتیم و میخواستیم برگردیم ک یه چیزی مثل دوچرخه دو نفره پارک شده و یه اقایی کنارش، گفتم: حاامد، اینا چی هستن؟؟

و رفت پرسید و اقاهه گفت ک اجاره میدیم و میتونید باهاش یه دور بزنید .. حامد پرسید: بریم؟

گفتم: آررره.زبان

حامد پشت فرمون نشستابله و من م این طرف و همه ش میگفتم: من اگه پارو!!!!قهقهه بزنم خسته میشم!نیشخند

 

 

آخر سر هم یه کم عکس با خودرومون گرفتیمنیشخند و دیگه رفتیم ب سمت پارکینگ!

بلیط های حامد رو هم ک با خودم برده بودم، بهش دادم چون احتمالا جدا جدا باید بریم فرودگاه.

توی راه برگشت هم برای اینکه حامد دیرش شده بود نزدیک خونه پیاده شدم و با یه تاکسی تا سر خیابونمون رفتم. یه مقدار از شیرینی ها رو هم حامد بزور بهم داد و با خودم اوردم.

رسیدم خونه ک حامد تماس گرفت تا مطمئن بشه تاکسی گیرم اومده، دیگه باهم حرف زدیم تا اونم رسید مغازه و خدافظی کردیم.

بعد زنگ زدم ب رویا، یه کوچولو حرف زدیم و پشت خطی داشت و خدافظی کردیم و زنگ زدم ب آسا ک میس کالش رو روی تلفن دیده بودم، وقتی بهش زنگ زدم صداش خوابالود بود، پرسیدم: خوابی؟

گفتم: نه خوبم!خنثینیشخند

فهمیدیم خیلی گیج میزنه خدافظی کردم ک بخوابه و اینبار ب فرزانه ک اونم تماس گرفته بود زنگ زدم و هنوز دو کلمه حرف نزده بودیم ک فرید اومد پشت خط! ابرو

تو همون دو دقیقه هم هی خدا رو شکر کرد ک خونه خریده و اینکه من هم حتما بگیرم!چشم البته بهم گفت ک قراره خونه رو با خواهرم شریک بشم !

کمی بعد خود آسا زنگ زد و گفت: میخواستم یه چیزی برات تعریف کنم ک بهت بگم فالهات حرف نداره!از خود راضی

دیگه نگفتم آسا جون یه چیزی بگو ک خودم ندونم!ابله  و جریانات رو واسم گفت!

بعد هم رویا زنگ زد ، خیلی گرفته بود و گفت هم بی حوصله م و هم خیلی خسته، واسه همین زود با هم خدافظی کردیم.

فرزانه دوباره تماس گرفت و بماند ک بالاخره فرید اینقد اومد پشت خط و هی قطع کرد و دوباره زنگ زد ک اخرش دیگه بی خیال حرف زدن با هم شدیم!! اما تو همون قطع و وصلی ها گفت ک فرید برای روز زن 600 تومن برام فرستاده و گفته باااید 200 تومنش رو بذاری برای ماساژ و 400 تومنش رو هرکاری میخوای بکنی بکن، اما این مدت خییلی خسته شدی و باااید ماساژ رو بری، خودش هم برام گشته و یه جا رو پیدا کرده، سرمه تو تا حالا رفتی ؟

گفتم: آرره!

بعد یه کم سوال و جواب کرد و گفت: ماساژهای اینجا از 150 ب بالا ست ولی چقد متنوع هستش، اصن باور نمیکردم! ماساژ با شکلات، فک کن!!خیال باطل

شب هم حامد تماس گرفت و هی بهش گفتم: حاامد یه چیزی بگوافسوس

بعد هم کلی غر زدم ک چرا خونه جور نمیشه و قیمت ها هم داره میره بالا!گریه

دیگه حرف زدیم تا رسید خونه و بای بای کردیم.بای بای

---------------------

دوستای عزیز کیش دیدهنیشخند بهمون بگید کجاها رو بریم ببینیم و رستورانهاش رو هم بهمون معرفی کنید لطفااااااااااااااقلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

صب شنبه زودتر از خواب بیدار شدم ک یه کم هم سختم بود، اما چون از شب قبل برنامه ریزی چند تا کار رو کرده بودم برای همین باید بلند میشدم دیگه..خمیازه

مامانم اینا ک رفتن بیرون، با آژانسی ک مونا جون زحمت کشیده بود و شماره ش رو داده بود، هماهنگ کردم و گفتم ک برام رزرو کنه تا بیام ک البته قرار شد یه مقدار از مبلغ رو براش واریز کنم تا اون بنده خدا هم مطمئن بشه و بگیره.

آماده شدم و اول رفتم عابر بانک و پول رو واریز کردم و بعد تماس گرفتم و گفتم تا یه ساعت دیگه میام!

برای هدیه روز مادر با خواهرام فکرای مختلفی کرده بودیم، از اونجایی ک اخلاق مامانم رو میشناختیم ک کلا هرچی میخری خوشش نمیادخنثی ب این فک کردیم ک از خرید لباس و طلا بیایم بیرون!

تا یه پیشنهاد خوب گرفتیم از خواهر دومی م و اونم دعوت ب صبحانه!چشمک برای این هم صبحانه رو انتخاب کردیم چون مامانم یک شنبه ساعت 4 وقت دندونپزشکی داشت و میدونستیم دیگه باید قید نهار و شام رو با توجه ب دندون درد بعدش بزنیم!

اولین پیشنهاد برج میلاد بود، اما چون آخرین بار ک رفته بودم و قیامت بود ، رد کردم و گفتم ک ماماینا سختشون ـه رفتن ب اونجا!

دیگه هی جاهای مختلف خواهر بزرگم پیشنهاد میداد ، بعضی ها رو ک شماره ش رو نداشتم از تو نت در میوردم و تماس میگرفتم و گاهی اشتباه بودن این شماره ها! آخ

یه شب ک ساعت 10 شب زنگ زدم و یکی خوابالو گوشی رو برداشت ، اما من پرانرژی گفتم: ببخشید آقا شما هر روز صب صبونه دارید یا فقط آخرهفته ها!قهقهه

کلا بنده خدا تا نیم ساعت هنگ بود ک من چی دارم میگم.ابله

در نهایت با وجود مخالفت خواهر بزرگم ک همه ش میگفت یه جایی ک تو باغ باشه رو بگیر، من نزدیک ترین رو ب خونه مون انتخاب کردم.زبان

آخه خدایی میدونستم برای مامان و بابا سخته و هرچی راه نزدیک تر باشه با خیال راحت تر میرن، تازه اینجا هم پارکینگ داشت و هم قبلا خودم رفته بودم و میدونستم اوضاع رو.

دیگه بعد از واریز کردن پول ، رفتم ب سمت اونجا و با آقاهه حرف زدم و گفتم میخوام برای فردا جا رزرو کنم واسه دو نفر و الان پولش رو هم پرداخت کنم!

کارم ک انجام شد و از اونجا اومدم بیرون، زنگ زدم ب حامد و پرسیدم چطور باید برم آژانس هواپیمایی ـه!

ینی از همون نشونی ها داد ک عمرا اگه میخواستم با اون پیش برم باید دور خودم میچرخیدم.ابرو

خوشبختانه سوار تاکسی ک شدم خیلی مسیرش ب اون سمت میخورد و من رو تا نزدیکش برد و از اونجا ب بعد هم دوباره سوار یه تاکسی دیگه شدم و دم آژانس پیاده شدم.

تقریبا نیم ساعتی نشستم تا همه بلیط صادر شد، حامد هم اون وسطا تماس گرفت ک ببینه رسیدم یا نه!ابرو

بلیط ب دست اومدم بیرون و تماس گرفتم با حامد و گفتم: دودورو دو دو کیش! دودورو دو دو کیش!قهقهه

ازش پرسیدم حالا چطوری باید برگردم، فقط جون هرکی دوست داری یه ادرسی بده ک بتونم خونه مون رو توش پیدا کنم.ابله

خدایی این بار شاهکار کرد و ب راحتی متوجه شدم چی میگه!نیشخند

توی راه ب فاطمه زنگ زدم و خبر رو بهش دادم، غش کرده بود از خنده و قرار شد خبر بده ک برنامه چی میشه! بعد هم ب نیلوفر زنگ زدم ، و وقت آرایشگاهم رو تغییر دادم.

کمی بعد از اینکه رسیدم خونه مامانم اینا با خرید اومدن، دیگه بهشون کمک دادم و مامانم هم نهار رو درست کرد.

تا بخوریم و جمع کنیم نزدیک ب 4 شده بود ، زنگ زدم ب حامد و گفتم: کاری نداشتم همین جوری تماس گرفتم.زبان

گفت: من کارم تموم بشه میام سمتت!

تا برسه این طرف یک ساعتی گذشته بود. همدیگه رو ک دیدیم گفت: سرمه فقط من زیاد وقت ندارم..

گفتم: اوکی پس یه جای نزدیک بریم ک تو هم راحت بتونی برگردی.

همون طرفا یه جا بود ک قلیون 90 تومنی داشت، کک افتاده بود ب تنبونم تا ببینم قلیون 90 تومنی چ فرقی با 20 تومنی دارهابله

وقتی ک وارد اونجا شدیم یه تبلت روی میز بود ک گفت منو رو توی این میتونید ببینید و سفارش بدیدابرونیشخند

با قلیون یه کیک شکلاتی هم سفارش دادیم، بعد ازمون پرسید ک میوه میخورید یا آب پرتقال؟

من میوه رو انتخاب کردم و حامد آب پرتقال رو، اما برای طعم قلیون تو شک بودیم و آخرش از خود اقاهه پرسیدیم ک یکی رو انتخاب کرد ک اسم سختی داشت و ما هم گفتیم اوکی همون رو بیارنیشخند

وقتی سفارشمون رو اوردن حامد هی میگفت: سرمه تو رو خدا اینجا دیگه عکس گرفتن رو بیخیال شوزبان اما من ب حرفش گوش ندادم!مشغول تلفن میگی نه! نگاه کن!نیشخند

 

 

یه کم ک گذشت ب حامد گفتم: فک کنم خبری از چایی هم نیست هاا، روی میزهای بقیه رو نگاه کن، فقط قلیون تنهاست!نگران

طعم قلیونش خیلی خوب بود اما نه ب اندازه هزینه شابله

کیک هم برامون اوردن ک بیشترش رو حامد خورد چون نهار هم نخورده بود بنده خدا!

 

 

چون تایممون هم کم بود ، تند تند کشیدیمنیشخند

بعد درباره کیش حرف زدیم و حامد گفت میخواد چ کار کنه برای روز زن ک من موافقت نکردم اما اون گفت ک حرف نباشه! من این کار رو میکنم..

بهرحال من ک راضی نیستم و دلم هم نمیخواد! وقتی از اونجا اومدیم بیرون، چند خیابون بالاتر از پیاده شدم تا حامد تو ترافیک گیر نکنه و بره سمت مغازه!

تا پیاده شدم رویا زنگ زد و از مهشید گفت، از اینکه گفته میخوام فرزاد رو بذارم کنار، اخه دل من فقط جای یه نفره، نه چند نفرتعجب

چون باید هدیه رو ب مامانم میدادم ک فردا صب برن، طبق باقی نقشه مون نیشخند همین جور ک پیاده میومدم هم تارت خریدم و هم رفتم گل فروشی و گل خریدم.

ینی هرکدوم از کارگرا ک یه دسته گل درست میکردن ، از مشتری ها 5 ب بالا انعام میگرفتن، دیگه دیدم خیلی ناجوره من م 2 تومن ب اقاهه ک برام دسته گل رو درست کرد دادم، ک ب نظرم 2 تومن رو دید پکر شد.چشم

دیگه رسیدم در خونه، با دسته کلید خودم در رو باز کردم و پشت در آپارتمان ایستادم و زنگ زدم، مامانم ک اومد دم در، دسته گل و کیک رو بردم جلو و گفتم: روزت مبااارکماچ

مامانم هم همون دم در ملچ ملچ بوسیدم و گفت: داری خرمون میکنی ک میخوای بری مسافرتابرونیشخند

گفتم: نه باور کن! این ربطی ب اون ندارهخنده

دیگه گل و شیرینی رو دادم و بعد مامانم پاکت روش رو دید و پرسید: این دیگه چی ـه؟

تا بازش کنم گفتم ک برای تو و بابا هم برای صبونه رزرو کردیم ، رمانتیک باهم برید و خووش باشید.چشمک

 

 

 

بعد با خواهرام حرف زدیم و مامان و بابام ازشون تشکر کردن و عکس گرفتیم و براشون فرستادیم.

مامانم زنگ زد ب هستی و ملودی ، ملودی جواب داد و شروع کرد ب تند تند حرف زدن ، مامانم بهش گفت: بهم روز مادر رو تبریک نمیگی؟

با تعجب گفت: مگه تو هم مادری؟قهقهه ( حالا همه این قسمت ها رو باید واقعا با لحن بچه گونه خوندنیشخند )

مامانم گفت: آرره، مگه مامان مامانت و خاله سرمه نیستم؟خنده

گفت: آخه یه رازی بهت بگم؟

مامانم گفت: بگو!نیشخند

گفت: آخه تو هم چاقی هم پیر، چطوری مادریقهقهه

مامانم ک دیگه غش کرده بود از خنده گفت: ینی چاقا مادر نیستن؟ تاازه من کجام پیرهخنده

بعد گفت: روزت مبارک مامان فریباماچ

دیگه داشتم می مردم واسه اینکه باهاش حرف بزنمبغل، گوشی رو گرفتم و گفتم: ملودی داری تبریک میگی ، مگه روز مامان فریبا ،مادره؟خنده

گفت: آرره، مامان مامانم ـهخنده

بعد گفت: خاله سرمه یه سوال ازت بپرسم؟

گفتم: بپرسبغل

گفت: مامان فریبا جوون ـه یا پیر؟خنده

گفتم: جوونه،چطور؟

گفت: پس اگه جوونه چرا تو صورتش خال دارهقهقهه

دیگه اینقد خندیدیم ، بهش گفتم: خال ک مال پیرا نیست، خیلی از جووونا هم دارن، تازه خوشگلن تر هم میشن باهاشخنده

بعد ازش پرسیدم: ملودی حالا کادو چی خریدی؟

وای دلم میخواست اینجا رو با صدای خودش میذاشتم، تند تند گفت: آخه میدونی چی ـه خاله سرمه، اینا روز دختر برای ک ما چیزی نخریدنتعجبقهقهه

ینی اینقد خوشم اومده بود از جوابش ک ده بار هی یه حرف میزدم و دوباره میپرسیدم کادو چی خریدی ک دوباره همین رو واسم بگه.قهقههبغل

بعد هم با چایی تارت رو زدیم بر بدنخوشمزه

رویا هم آخر شب زنگ زد و از سر کارش نالید، چند وقتی یکی رو ب عنوان حسابدار و البته مدیر آوردن ک خیلی با رویا لج ـه! و واقعا چند وقتی ک با کاراش عرصه رو ب رویا تنگ کرده، حتی برای 500 تومن ک میخواست برای مامانش بگیره، چهارشنبه رفته بود گفته بود ، ک چند روز زودتر حقوقش رو بدن، ک یه چیز خییلی عادیه تو مهد کودکشون و حتی یه وقتایی بقیه پول یکی دو ماه رو هم پیش پیش میگیرن، بعد این خانوم ـه ک اسمش ندا ست نذاشته بود و گفته بود، اینا ساعت ورود و خروج دارن، شاید تا پایان ماه تاخیر داشته باشه و اونوقت باید از حقوقش کم بشه اما اگه الان زودتر بگیره دیگه نمیشه از حقوقش کم کرد.بامن حرف نزن

خیلی گرسنه م بود و رفتم برای خودم شنیسل درست کردم ، ک جاتون خالی خییلی چسبید.خوشمزه

 

 

حامد دیرتر از شبهای معمول زنگ زد و گفت: امشب ب خاطر روز زن ، سرمون شلوغ بود و خودمون هم فیش بیشتر گرفتیم و تا تموم شدن و جمع و جور کردیم الان شد...

همین جور ک حرف میزدیم گفتم: وای چقد هوس هندونه کردم، پاشم برم بیارم بخورم.. میگم حامد توی کیش نکنه هندونه نباشهنگراننیشخند

گفت: میخوای چند تا بخریم ببریم؟خنده

گفتم: آره بنداز تو چمدونات خنده

گفت: تو رو خدا یه وقت تعارف نکنی ها، میخوای هم بگو تو نایلون تو دستم میگیرم ، خوبه؟خنده

دیگه وقتی هم ک رسید یه کوچولو حرف زدیم و خدافظی کردیم.

صب یک شنبه بیدار شدم و دوش گرفتمو بعد از مامانم اینا درباره صبحونه پرسیدم ک خیلی راضی بودن.هورا

داشتم کارام رو میکردم ک حامد زنگ زد. بعد احوالپرسی اولیه هی شروع کرد ب تبریک گفتن و اینکه روزت مبارک..مژه

بجز اینکه یه خط در میون میگفت سرمه گولا روزت مبارکنیشخند گفت: صب رفتم بانک و برای یه سری کارا، از یه جا ب بعدش مامانم باید میرفت، حالا اومدم خونه و منتظرم مامانم بیاد و کارت رو بیاره ک من ببرم بانک نزدیک مغازه و کاراش رو بکنم.

یک ساعتی حرف زدیم تا مامانش اومد با توپ و تشر!!!! ک تو باید میرفتی و کلی رفتم با همه و رییس بانک حرف زدم تا شده و ...

حامد گفت: شما دیر رفتی! من ک ازقبل عید بهتون میگفتم، اتفاقا اگه زودتر رفته بودی ک کار ما زودتر پیش میرفت...

البته اگه فک میکنید حامد این حرفها رو با لحن بد زد کاملا در اشتباهید،مشغول تلفن تازه بعدش هم کلی تشکر کرد و هرچی مامانش غر میزد ب آرومی جواب میداد.بامن حرف نزن

بعدش قرار شد بره جایی و اون کار رو انجام بده و نهار بریم بیرون. تو همون فاصله هم من مشتری داشتم و فک میکردیم ک تا کار اون تموم بشه، من م برنامه م اوکی ـه! اما هم اونا دیر اومدن و هم تعدادشون بیشتر از اونچیزی بود ک ب من گفته بودن، برای همین حامد ساعت 3 اینا رفت خونه و منتظر من شد!

فک کنم تا حالا متوجه شدید ک من از کار و مشتری هام اینجا نمیگم اما این بار یه چیزی شد ک بدم نمیاد ثبتش کنم.نیشخند

خانومی ک اول اومده بود گفت: ببخشید برای آقایون هم میگیرید؟

گفتم: بله، تلفنی میگیرم.

گفت: نه حضوری! آخه دم درـه!

از اونجایی ک بنده یک عدد سرمه گولای پول دوست هستمخوشمزه گفتم: حالا ک دم دره بهشون بگید بیان تو!زبان

دیگه تا خانومه بهش زنگ بزنه، رفتم تو اتاق و مانتو و شال رو سرم کردم و بعد رفتم پیش مامانم اینا جریان رو گفتم و دررررررررررر رفتم.قهقهه

یه کم بعد مامانم با مانتو و روسری و اخم اومد پیشمون اما من با همون اعتماد ب نفس پوشالی مابله گفتم: مامان لطفا هر وقت زنگ در رو زدن براشون در رو باز کنید..خنده

بعد ب شغل شریف فالگیری مشغول شدم.عینک

مامانم ک تازه فهمیدم این کنجکاوی م ب اون رفتهنیشخند طاقت نیورده بود و وقتی فال خانوم ـه تموم شده بود و من داشتم واسه آقاهه فال میگرفتم پرسیده بود ک کی تون میشن؟قهقهه

بماند ک وقتی رفتن و فهمید مرد زن دار بوده و این خانومه زن صیغه ای ش اینقد عصبانی بود و هی میگفت اگه من میدونستم حتما یه چیزی بهش میگفتم.قهقهه یا میگفت دیگه چی میخواست اومده بود فال بگیره... یا این مرد ـه چی بود آخه ک این رفته زن دومش هم شدهقهقهه

و البته آخر شب اومد تو اتاقم و گفت: دیگه آقا قبول نمیکنی بیاد تو خونه ها!!!

من م گفتم: بااشه!دروغگونیشخند

بعد از اینکه اونا رفتن، مامانم اینا فورا آماده شدن و رفتن دندونپزشکی. ب حامد ک هم اس داده بود و هم زنگ زده بود تماس گرفتم، گفت: من هنوز نهار نخوردم و منتظر تو هستم، چی کار کنیم؟

و این چی کار کنیم، چی کار نکنیم تا بعد ساعت 5 ادامه پیاده کرد.منتظر آخر گفتم: حاااامد من میام اون طرف، تو نمیتونی یه برنامه بریزی!کلافه

دیگه سوار تاکسی شدم و نزدیکای خونه شون ک شدم باهاش تماس گرفتم و قرار شد سرخیابونشون منتظر بمونم ک با ماشین بیاد دنبالم.

همدیگه رو ک دیدیم چون روز فرد بود و پلاک ماشین زوج از کوچه پس کوچه ها میرفت تا از محوطه خارج بشیم.

تا دیدم تبریک گفت روز رو و گفت: سرمه امروز روز توـه، هرچی بگی من قبول میکنم!نیشخند

طبق معمول سر اینکه کجا بریم هی بهم پاس میدادیم ک تو بگو! دیگه دیدیم این نمیتونه یه تصمیم بگیرهابرو گفتم: حامد من فک کردم امروز دوشنبه ست و مشکل پلاک نداریم، میخواستم بهت بگم بریم پیراشکی خسروی تو هفت تیر!

حامد زد زیر خنده و گفت: سرمه من میگم تو باید همیشه کارای غذایی رو بعهده داشته باشی، ینی من اگه 100 تا پیشنهاد داشتم یکی ش هم پیراشکی نبود،نیشخند در ضمن چون روز شماست ما هرجور شده میریم اونجانیشخند

دیگه ماشین رو توی قائم مقام پارک کرد و سوار تاکسی شدیم و دم پل عابر نزدیک به پیراشکی فروشی! پیاده شدیم.

تا از پل رد بشیم و برسیم ب مغازهه حامد از خرجهای غیر منتظره این ماه گفت ، مثل خرید تایر و چیزای دیگه ک همین جوری حساب کردیم یک میلیون و صد همین خرجهای مسخره شده بود و میگفت دستم خیلی این ماه خالی شده!ناراحت

رسیدیم ب مقصدمون و یه پیراشکی گوشت و یه مخصوص و یه سیب زمینی و قارچ سفارش دادیم.خوشمزه

 

 

غذامون ک تموم تند زدیم بیرون چون حامد باید هرچ سریعتر میرفت مغازه. نمیدونم چرا اما یهو از تو راه دپرس شدم بدون هیچ دلیل خاصی!افسوس

هرکاری حامد کرد ، اهنگ مورد علاقه م رو گذاشت، قربون صدقه رفت، دستم رو پشت سر هم بوس کرد، افاقه نکرد ک نکرد!ناراحت

نزدیکای مغازه پیاده شد ک کلم بگیره، من م باهاش پیاده شدم!

کلی توی مغازهه دور زدم، انواع و اقسام سالادها و آبمیوه های طبیعی و ماست های مختلف داشت، حامد هی گفت یه چیز بردار اما واقعا تو مودش نبودم!

وقتی خریدش تموم شد و اومدیم بیرون حامد دو تا از کلم پیچ ها و یه بسته گوجه گیلاسی رو گذاشت توی یه نایلون رو گفت: با خودت ببر خونه!

گفتم: وای حوصله ندارم بار با خودم ببرم!

گفت: با آژانس برو  و اینقد اصرار کرد و گفت دیروقت شده و امشب همه جا شلوغه و تاکسی گیرت نمیاد قبول کردم و با خودم هم کلم ها و گوجه رو آوردم!

برای کاری ک میخواست واسه روز زن هم بکنه بازم قبول نکردم خصوصا چون دیگه کاملا مطمئن بودم اوضاع مالی ش درام ـه!

توی مسیر یه شیرینی فروشی برای تبلیغ ب تن دو نفر لباسهای قاجار پوشنده بود و شربت و شیرینی میداد، اینقد باااحال بودقهقهه

دیگه حامد هم ازشون اینا رو گرفت و ک خیلی چسبید.مژه

 

 

بعد از خوردن اینا حامد من رو دم آژانس پیاده کرد. راننده آژانسی تا سوار ماشین شدم گفت: سلام خانوم، روزتون مبارکنیشخند

و وقتی هم ک پیاده شدم دوباره گفت: امروز از روزتون استفاده کنید، دیگه روز خانومهاست و آقایون موظفن هرچی خانومها بگن انجام بدن!خنده

توی خونه ک رسیدم حامد تماس گرفت تا ببینه رسیدم یا نه! بعد ازم پرسید چرا ناراحتم و ایشالا بتونه جبران کنه ک امروز نتونستیم باهم بریم بیرون رو..

بهش گفتم من اصن نمیدونم چم ـه و بابت این موضوع ناراحت نیستم! دیگه یه کم راجع ب برنامه هایی ک ب نظرم حامد میبایست انجام بده گفتم ک حامد برام دلیل آورد ک نمیتونه و دیدم راست میگه!

با فرزانه و رویا هم یه کم صحبت کردم و همون حرفای همیشگی!

البته با آسا هم همین جور، زنگ زده بود بگه ک یه شام ب من باخته!شیطان آخه یه موضوعی رو میگفت مطمئن م ک نمیشه و من میگفتم هم حسم میگه میشه و هم تو فال آره بود! و البته ک حرف سرمه گولا درست از آب در اومده بود!از خود راضی

مامانم با خواهرم داشت صحبت میکرد ک یهو اون گفت: واای آران دوباره رفت آب رو باز کرد و خودش رو خیس کرد!

وقتی مامانم پرسید چطور؟ گفت: یاد گرفته میره تو وان، شیر آب رو هم باز میکنه و میره زیرش می ایسته خندهماچ

نزدیکای ساعت 1 اینا بود ک حامد زنگ زد و گفت: کارمون تموم شد و یکی از دوستام اومده در مغازه با هم میریم یه دوری میزنیم!

گفتم: باشه برو، خوش بگذره.

ساعت 2 اینا بود ک بهش زنگ زدم، با دوست نشسته بودن و داشتن حرف میزدن و گفت: یه ربع دیگه بهت زنگ میزنم..

اما از نوع حرف زدنش میدونستم فعلا چونه ش گرم صحبته و بیشتر طول میکشه، من م فیلم سینمایی کانال 3 رو داشتم میدیدم ک قشنگ هم بود اما آخرش دقیقا نفهمیدم چی شد!نیشخند

حامد حوالی ساعت 3 زنگ زد و از حرفای رد و بدل شده بین خود و دوستش ک بیشتر مشکلات دوستش بود گفت.

همین جور ک حرف میزد، گفت: سرمه کاش الان میومد پیشت یه فیلم میذاشتیم دو تایی باهم ببینیم، بعد من 5 دقیقه اول فیلم خوابم میبرد و میخوابیدم.خنثی

بعد راجع ب یه نوع پیتزای جدید ک بهش پیشنهاد داده بودم بزنن صحبت کردیم و گفت سالامی ک گفتی رو امروز ب ویزیتوری ک اومده بود سفارش دادم برامون بیارن!

دیگه تا رسید خونه و خواست بخوابه باهم حرف زدیم!چشمک

----------------------------

تاریخ رفتن م رو فعلا نمیگم!زبان

-----------------------------

با تاخیر روز زن و همه مامانای گل مباررررررررررکبغل

روح اون مامانای عزیزی هم ک در قید حیات نیستن شاااااااااد.

-----------------------------

اردیبهشتتون بهشتییییییییی.قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

صب پنج شنبه تا بیدار شدم حامد زنگ زد و مهربون حرف زد و پرسید: خوابی؟

با بداخلاقی گفتم: نه!

گفت: میخوای بری استراحت کنی و من بعد زنگ بزنم؟

بهش پریدم و گفتم: حامد میخوای قطع کنی قطع کن اما گردن من ننداز! من بیدار شدم و دوباره هم نمیخوام بخوابم.زبان

گفت: باشه عزیزم، من ب خاطر خودت میگم.. و شروع ب حرف زدن کرد.

بعد زنگ زدم ب رویا و جریان دیشب رو توضیح دادم و ازش پرسیدم باید ب بابای رومینا چی بگم ، وقتی در این مورد حرف زدیم و رویا گفت کلی غصه خوردم ک دیشب اس ت رو خوندم ک نشده خونه و حتی ب مامانم هم گفتم اونم خیلی ناراحت شد..

بعد صداش رو آروم کرد و گفت: سرمه کاش اینجا بود..

گفتم: داری از دست مهشید حرص میخوری؟

گفت: دقیقاا!! دو نفر اومدن برای عوض کردن دوربینهای مداربسته ک 360 درجه شون کنن، هر دو تا عاشق مهشید شدن!!

دیگه بیشتر نتونست حرف بزنه و خدافظی کردیم.

دو سه روز پیش فاطمه کلاس زبان زنگ زده بود بهم و گفته بود شاید برای 5 شنبه نهار بخواد من و ناهید و میناسبز رو دعوت کنه اما قرار شد اگه صد در صد شد خبر بده ک نداد.. تا اون موقع ک بهم زنگ زد و گفت: سرمه میخوام برای یک شنبه بگم بیان ب بچه ها گفتم، فقط رو مادره، مینا ک خانواده ش شمال ـن و میدونم روز مادر جایی نداره بره، ما هم قرار شده جمعه همه مون بریم خونه مامانم، مادر شوهر هم ک بی خیال می پیچونیمشخنده ناهید هم گفت برنامه ای ندارم، تو چی؟

گفتم: ممکن من بخوام کاری کنم پس اگه میشه بذار یه روز دیگه...

گفت: هفته دیگه آخر هفته ش چی؟

گفتم:والا شاید با حامد بخوام برم کیش!

گفت: ای ول! چ عجب بالاخره تو یه حرکتی کردیخنده

بعد براش جریان اینکه چرا تاریخ دقیق رفتنم رو نمیدونم گفتم ک غش کرده بود از خنده و میگفت: از دست تووخنده

خلاصه ک قرار شد تو این هفته یه روز رو مشخص کنم تا ب بقیه بگه و اگه اونا هم اوکی بودن بریم خونه شون.

حامد زنگ زد و گفت: سرمه یه هماهنگ میکنم اگه شد میام سمتت ک بریم بیرون.

من رو هم نحسی گرفته بودنیشخند گفتم: نه! تو این چند روز ک همدیگه رو ندیدیم حتی یه بار نگفتی دلت برام تنگ شدهزبان

گفت: راست میگی تو، اما تو ک از دل من خبر داری، میدونی نمیگم اما دلم برات تنگ شده، اما حق با تو ـه، ولی خوب وقتی بهت میگم میخوام ببینم ت ینی دلم تنگ شده واسه ت دیگه..

گفتم: نه خیر اینجوری قبول نیست.قهر

سری بعد ک تماس گرفت از لحن صداش فهمیدم نتونسته مغازه رو بپیچونه و گفت: دارم خرید میکنم واسه مغازه..

بعد خرید هم زنگ زد و تا در مغازه حرف زد ک فک نکنم من 5 تا کلمه هم حرف زدم.افسوس

وقتی ک رسید گفت: خریدها رو ک از تو ماشین در اوردم بهت زنگ میزنم..

بعد خدافظی با آسا حرف زدم ک زنگ زده بود تا بپرسه چرا جریان بهم خورده، چون میگفت هرچی خوندم نه جریان تو رو فهمیدم نه فرزانه رو چی نوشته بودیابرونیشخند

خلاصه ک کلی توضیح دادم و مسئله رو براش باز کردم، آخرش گفت الان متوجه شدم اما بازم نه 100 درصدخنثی

با رویا هم حرف زدم مستانه ک پنج شنبه ها نگهداری ش تا عصر با رویاست، کنارش بود و گفت: نمیتونم توضیح بدم، خیلی امکان داره ب مهشید بگه! برای همین اسم مشهید ب اسم آزاده تغییر کاربری داد.نیشخند

روز قبل آزاده!!نیشخند مریض شده بود و امین اومده بود دنبالش و برده بودش دکتر و اینکه چقد امروز زنگ زده بود و هی احوالش رو میپرسیده، بعد هم دو نفر برای نصب اومده بودن میخواستن جفتشون ب این شماره بدن، الته رویا میگفت اینقد ک اینم توی پر و پاچه اونا بود، هی با این لاس خشکه میزد و هی با اون!

حامد ساعت 3 اینا زنگ زد و گفت: حاضری بیام دنبالت؟

گفتم: تو ک همیشه هر وقت میای من حاضرم!

یه نیم ساعت بعدش درحالیکه هنوز داشتم با رویا حرف میزدم بهم زنگ زد و گفت: در خونه منتظرتم بیاخنثی

گفتم: من اصن آماده نیستم!! چرا راه افتادی از مغازه زنگ نزدیزبان

خلاصه ک با طمانینه آماده شدم و رفتم دم در، تا پام رو گذاشتم تو خیابون، صدای آهنگ میومد وهرچی ب ماشین حامد نزدیک تر میشدم این صدا بیشتر میشد، چند نفری هم تو کوچه مون ایستاده بودن، از اینکه اینقد بی مبالاتی کرده بود و جلوی در خونه مون با این صدای بلند داشت آهنگ گوش میداد و تازه انتظار داشت برم سوار شم حرصم گرفت و سوار نشدم و رفتم جلوتر و بهش زنگ زدم و با عصبانیت گفتم: این کارها چیه!!!منتظر

اومد سرکوچه ایستاد و سوار شدم، یه کم بحث کردم، اون خیلی چیزی نمیگفت و فقط گفت: صداش بیرون ک نمیومدتعجب

وسط راه پرسید: کجا بریم؟ بریم فرحزاد؟

لب و لوچه م رو جمع کردم و گفتم: تو ک پیچیدی ب این سمت، دیگه من چی بگم!!

گفت: سرمه این چ حرفیه ک میزنی، ما الان تو یه اتوبانیم، کاری هم نداره دوباره میرم سرخیابونتون هرجا تو گفتی میریم!

گفتم: حامد حوصله لج بازی ندارم، هرجا میخوای بری برو..

خلاصه یه کم حرف زدیم و قرار شد همون فرحزاد بره. توی مسیر یه کم اوضاع بهتر شد اما من واقعا بی حوصله بودم از اینکه هیچ کدوم از برنامه هام جور نشده بود..

رفتیم توی یکی از سفره خونه ها و روی یکی از تخت ها نشستیم.

منو رو آورد، انتخاب من م ک معلوم بود، چلو کباب کوبیدهخوشمزهنیشخند حامد هم فیله گوشت رو انتخاب کرد.

نمیدونم چرا ما هرجا میریم غذامون رو خیلی دیر میارن، ینی هیچ کس برای غذا نبود وهمه تخت ها چای و قلیونی بودن اما 45 دقیقه طول کشید تا سفارشمون رو اوردن.خمیازه

 

 

غذامون رو بیشتر در سکوت خوردیم ک فک کنم دلیلش این بود ک جفتی گشنه بودیم شدید.نیشخند

بعد از غذا گفتم: قلیون نکشیم، بریم یه جای دیگه اما چایی بخوریم

با اینحال وقتی اومدن سفارش بگیرن حامد یه قلیون لیمو نعناع هم گفت بیارن، بهش گفتم: پس چراااا گفتی؟

گفت: تا تو چای ت رو بخوری یه کم قلیون هم میکشیم وبعد میریم هرجا تو خواستی، تا 8 اینا پیش ت هستم..

همون موقع جغجغه زنگ زدابرو و گفت: عصر بیا و در رو باز کن!!خنثی

حامد هم جواب داد: ب بابا زنگ میزنم و میگم بیاد..

برامون قلیون رو آوردن و آقاهه گفت: بفرمایید هلو نعناع!!یول

حامد گفت: ولی ما لیمو نعناع گفته بودیم!

البته گفتیم اشکال نداره و همون رو برامون گذاشت.

 

 

با خودم آگهی های روزنامه رو برده بودم و با حامد زنگ میزدیم بهشون ، یه مورد ک ب نظر خوب میرسید از لحاظ قیمتی توی مولوی پیدا کردیم و حامد گفت فردا میام دنبالت ک بریم باهام ببینیم.

در حال قلیون کشیدن بودیم ک باباش زنگ زد.چشم

از جوابای حامد فهمیدم ک باباهه میگه خواهره برای شیر آب یه تعمیرکار اورده و حامد عصبانی بود و میگفت چرا این کار رو کرده! صب هم الکی رفته موس کامپیوتر خریده درحالیکه یه دونه نو توی کشو داشتیم!

بعد باباهه شروع ب طرفداری از خواهره کرد ک اگه شب قبل موس خراب شده و یه نو داشتیم چرا تو وصل ش نکردی خنثی

حامد هم گفت: من دیروقت مغازه رو بستم و خسته بودم، چمیدونستم میخواد صب بره این کار رو بکنه، الان هم اشتباه کرده ب تعمیرکار سرخود زنگ زده، خودش بمونه !!

البته باباهه بازم طرفداری کرد و آخرش هم گفت ک نمیتونم عصر در مغازه رو باز کنم، خودت بروزبان

حامد اعصابش بهم ریخته بود اما من بهش گفتم: اشکال نداره، مهم این بود ک الان باهم هستیم و قلیونمون رو میکشیم و میریم سمت مغازه.

بعد حرف خونه رو زدیم و حامد بهم امیدواری داد.افسوس

نزدیکای 6.5 بلند شدیم و دیگه حامد مثل باد رانندگی میکرد ، اول تصمیم داشتم باهاش برم سمت مغازه تا از مغازه های اطراف اونجا چیزی برای مامانم بگیرم اما چون مانتوم خیلی کوتاه بود حوصله نداشتم با اون توی خیابون بگردم واسه همین نزدیک خونه مون پیاده شدم.

رسیدم خونه اول با حامد حرف زدم و بعد با رویا!

دوشنبه شب کیوان با فرزاد رفته بودن شمال تا پنج شنبه صب، بهش گفتم: تو هیچی نمیگی؟؟ این ک تازه یه هفته ست اومده!! آخه دوباره واسه چی رفته!منتظر

گفت: نه بابا، بذار بره خوش باشه!ابرو

بعد مامانم گفت: کیمیاینا زنگ زدن و گفتن ساعت 8 اینا برای عید دیدنی میان..

ساعت 8 اینا حوصله م سررفته بود و زنگ زدم ب حامد. حوصله م خییلی سررفته بود، یه کم باهام درباره کیش حرف زدیم و خدافظی کردیم.

چون حوصله م سرجاش نیومده بودنیشخند کیک درست کردم.

 

 

ساعت 9.5 بود ک کیمیاینا اومدن. کیمیا یه دامن مینی ژوپ قرمز با یه تاپ مجلسی مشکی پوشیده بود، کلی لاغر ک کرده، بوتاکس و ژل و اینا هم ک ب صورتش زده بود خیلی خوب شده بود.

عکسای آنتالیاشون رو نشون داد و گفت: توی یک هفته ای ک اونجا بودیم حتی یه بار هم از هتل نیومدیم بیرون، همه چیز همونجا بود.

هتلشون خیلی خوب بود و خودشون هم تعریف میکردن و میگفتن از بس اونجا مجانی خوردیم دیگه خودمون خجالت زده بودیم.قهقهه

بعد حرف فالگیری شد، رضا ازم پرسید: هنوزم فال میگیری؟

و براشون قهوه دم کردم و خوردن و رضا گفت با اینکه اعتقاد ندارم!! اما یه فال واسم بگیر!

نمیدونم باور میکنید یا نه، اما اولین چیزی ک بهش گفتم چشماش گرد شده بود.خنده

وقتی ک اومدیم از جایی ک فال میگیرم بیرون، هی میگفت: بجز یه مورد بقیه شون  توی فکرم بود..

گفتم: نمیدونم اما بارها شده واسه افراد مختلف فال گرفتم و اون لحظه گفتن این رو ک فک نکنیم اما بعدا خودشون بهم اس دادن یا زنگ زدن و گفتن ک واقعا درست گفتی و این شده..

بعد درباره هزینه ش پرسید ک چقد میگیرم و گفت: اینقد خوب گرفتی ک دلم میخواد یه جایی داشته باشی و کار کنی!

بعد فال دو تا سوال پزشکی داشتم ازش پرسیدم ک گفت: راستی دیروز دوستت اومد پیشم برای یه دوره دیگه لیزر..

گفتم: سمیه؟

گفت: آره! خیلی راضی بود و میگفت همه توی عید تعریف کردن، من م این مرحله تا جایی ک میتونستم سوزوندمش ک بیشتر نتیجه بگیره..

دیگه نگفتم ک ازش خبر ندارم و دوست ما تا وقتی قرار بود باهامون بیاد کیش روزی ده بار باهم حرف میزدیم اما از بعدش گویا وقت همه چی رو داره الا زنگ زدن و هی اس میده بهت زنگ میزنم، آخرش هم اس میده ببخشید دیروز هم نتونستم باهات تماس بگیرم! یکی نیست بگه خوب ب جای اس دادن زنگ بزن!!

دیگه تا لحظه آخری ک داشتن پاشون رو از خونه میذاشتن بیرون همه ش درباره فال من حرف میزد طوری ک کیمیا گفت:سرمه معلومه کف رضا بریده ک اینقد داره میگهخنده

تا رفتن و خونه رو یه سرو سامونی دادیم حامد زنگ زد، خیییلی خسته بود و با اینکه سعی کرد خوب حرف بزنه اما واقعا بی حوصله بود و کمی بعد از اینکه رسید خونه خدافظی کردیم.

صب جمعه ک از خواب بیدار شدم، مامانم اینا هم کار داشتن و رفتن بیرون و من م داشتم یه چایی میخوردم ک حامد زنگ زد و گفت: سرمه آماده ای؟ دارم میام دنبالت ک بریم خونه رو ببینیم.

دیگه تا آماده شدم زنگ زد ک دم درم بیا!

داشتم در رو قفل میکردم ک یادم افتاد میخواستم واسـش چای و کیک ببرم.مژه

رفتم دم در، یه کم جلوتر پارک کرده بود، بهش پیش دستی رو دادم و گفتم بفرماااییدقلب

تا خواست بخوره گفتم: صب کن، صب کن عکس نگرفتمقهقهه

 

 

رفتیم چند خیابون اون طرف تر و حامد کنار ایستاد و شروع ب خوردن کرد.

همین جور ک حرف میزدیم گفتم: حامد پری شدمزبان

گفت: وااقعا؟ پس برنامه سفر خدا رو شکر مشخص شدخنده بوس رو بده بیادقهقهه

تو همون حین یه ماشین کنارمون ایستاد، یه پسر و دختر توش بودن، پسره گفت: میخوایم بریم پارک ...

حامد هم خیلی جدی درحالیکه داشت کیک میخورد گفت: چی کار دارین اونجاقهقهه

دختره سرش پایین بود و تا این رو شنید سرش رو برد بالا و با چشمای گرد شده ما رو نگاه کرد، اما وقتی داریم میخندیدم تازه فهمید ک حامد شوخی کردهخنده

چون دهن حامد در حال جنبیدن بودنیشخند من آدرس دادم و وقتی حرفم تموم شد حامد آدرس داد ک دقیقا آدرسی جهت خلاف من داد، وقتی رفتن کلی خندیدیم ک چقد فاز فکریمون فرق داره حتی تو آدرس دادنخنده و از اونجایی ک آخر بلوار پسره دور زد فهمیدیم ک از روی نشونی من ترجیح دادن ک برن! و کلی فخر فروختم ک پس راههای من سرراست ترهاز خود راضینیشخند

توی مسیر حامد زنگ زد ب بنگاهی ک هماهنگ کنه با صاحب ملک ک ما داریم میریم اونجا و آدرس ـش رو دقیق گرفت.

همون سمت ها بودیم ک حامد کاهو پیچ دید ، یه گوشه نگه داشت و رفت یه سری از خریدای مغازه رو کرد.

تو زمانی ک من توی ماشین نشسته بودم چند نفر رو دیدم ک ماهی دودی نمک سود شده گرفتن ، واقعیت من تا حالا ازشون نخوردم ولی از جذبه شون ک کنار آشپزخونه آویزون میشن خیلی خوشم میاد.قهقهه

وقتی حامد خریداش رو گذاشت تو صندوق عقب، بهش گفتم دلم از اینا میخوادنیشخند و پیاده شدیم و رفتیم تو ماهی فروشی و یکی خریدیم.نیشخند

 

 

دوباره رفتیم جلوتر و حامد بازم ایستاد تا سیب زمینی و گوجه و بقیه چیزایی رو ک میخواد بگیره. اونجا هم مطلقا ممنوع بود، هی پلیس ـه میرفت و میومد و میگفت: زنگ بزن بیاد دیگه وگرنه جریمه میکنمابرو

وقتی برگشت و ب سمت خونه راه افتادیم چون یه مسیر رو اشتباه رفتیم و همونجا پارک کردیم و پلیس رو ک داشت ماشینها رو جریمه میکرد گفتیم لطفا برای ما ننویساز خود راضی

یه مسیری رو پیاده رفتیم تا ب خونه ـه رسیدیم البته بگم ک ده بار زنگ زدیم ب آژانسی تا تونستیم پیداش کنیم.آخ

تا آپارتمان رو دیدم ب حامد گفتم: برگردیم، من ک اینجا عمرا نمیگیرم..

اما حامد گفت: نه! تا اینجا ک اومدیم بریم ببینیم...

همون موقع هم یه ماشین ایستاد ک یه خانوم و آقا توش بودن و فهمیدیم صاحب ملک ـه..

در رو برامون باز کرد، یه ساختمونی بود گریه دار، با آدمهایی از اون بدتر..نگران

در آپارتمان رو باز کرد و توش رو دیدیم، توی خونه خوب بود اما اصلا رغبت نمیکردم نگاه کنم ـش..

وقتی از اون آپارتمان مخوف اومدیم بیرون، حس آزادی بهم دست داد.اوه

تو راه برگشت هم تو مغازه های اونجا رو گشتیم ، حامد گفت مامانم جا ادویه ای میخواست اما بعد گفت ولش کن، خودش میاد میگیره!

بعد من هی گیر دادم ک کتری و قوری بگیرنیشخند اما محل نذاشت ب حرفم.گریه و رفتیم سوار ماشین شدیم.

خیلی تشنه م بود و از دم آبمیوه ای ک رد شدیم حامد نگه داشت و رفت دو تا آب طالبی خرید.مژه

 

 

بعد حامد دم یه بار مصرفی ها ایستاد تا مایحتاج مغازه رو بگیره ، تا فروشندهه میرفت زیر جنس بیاره حامد از تو مغازه سلام نظامی ب من میدادخنده

بعد از اونجا هم رفتیم برای خرید فیله ، چون حامد مقدار زیاد میخواست، رفت از توی سردخونه پشت مغازه بیاره، من م برای خودم یه کم فیله و دو تا پودر سوخاری یکی کنتاکی و یکی فلفلی برداشتم و حساب کردم.

حامد هم با دو تا نایلون فیله و یه نایلون بال اومد. دیگه وزن کردیم و حساب کرد و رفتیم بیرون.

بعد من نشستم تو ماشین و حامد رفت یه شونه تخم مرغ و چیپس گرفت و دیگه خریدای مغازه رو تکمیل کرد.اوه

توی راه برگشت حامد هی گفت بریم یه نهار بخوریم و بعد میبرم ت خونه، اولش گفتم من رو بذار خونه اما بعد اوکی رو دادم حتی جا رو هم مشخص کردم.نیشخند

نزدیک پل سید خندان یه کبابی خییلی کوچیک هست ک همیشه شلوغ ـه اما ما تا حالا اونجا نرفته بودیم، این بار گفتم اونجا بریم ک حامد گفت فقط جای نشستن نداره، اشکال نداره؟ ک گفتم نه! و دیگه رفتیم تا اون سمت و فقط چون از ساعت 3 گذشته بود و اونجا هم مشتری خیلی داره، مطمئن نبودیم ک هنوز غذا داره یا نه، اما کباب بود و این ریسک رو ب جون خریدیم و رفتیم.ابله

توی کوچه کنارش پارک کردیم و رفتیم تو صف ایستادیم، وقتی نوبتمون شد 4 سیخ کوبیده حامد گفت ک من یه سیخ جوجه هم بهش اضافه کردم.نیشخند تا غذا آماده بشه و حامد بگیره، من رفتم سوپری کناریش و 3 تا نوشابه گرفتمخجالت با یه ماست موسیر. قاشق چنگال یه بار مصرف هم میخواستم ک نداشت.

از سوپر ک اومدم بیرون، حامد هم غذا رو گرفته بود و داشت میومد سمتم، با خنده گفت: خووب سرمه، اگه کاری نداری رفع زحمت کنم برم.خنده

بعد بهش گفتم قاشق و چنگال نداشت ک گفت من چاقو و چنگال خریدم و چند تا از همونها رو میاریم.

سوار ماشین شدیم و رفتیم جلوتر ک یه پارک بود پر از گلهای لاله زیبای رنگارنگقلب بازم باید بگم خداایااا مررررررسی از آفریدن این گلهای زیبا بغل

 

 

یه نیمکت ک اطرافش خلوت تر بود و توی سایه هم قرار داشت رو انتخاب کردیم و نشستیم بساط رو پهن کردیم.نیشخند

 

 

از همون اوایل یه گربه هم همراه ما شدنگران و معده ش از ما هم گشادتر بود و هرچی براش کباب و جوجه مینداختیم سیر نمیشد.ابرو

تازه اواخر غذای ما ، نیمکت کناریمون چند نفر اومدن نشستن و فست فود خوردن و ب گربه ـه هم از ساندویچشون دادن.نیشخند

بعد خوردن غذا هر دومون سنگین شده بودیم و دلمون خواب میخواست.خمیازه اما سوار ماشین شدیم و رفتیم ب سمت خونه ما...

توی راه آقای عربی بهم زنگ زد و گفت چ خبر و چرا دیگه رفتید و با من تماس نگرفتید.. و گفت دو تا مورد دارم بیاین ببینید با خانوم ... ( فامیلی فرزانه ) بیاین!

و بدون اینکه من بپرسم چرا فرزانه باید بره بنگاه خودش گفت: آخه مستاجرش انگار پول رهن خونه ش رو از مامانش گرفته، حالا بقیه بچه ها فهمیدن و دعوا شدهتعجب و مادره زنگ زد و گفت ک اگه میشه قرارداد رو ب نام من بکنید، برای همین قرار شده خانوم... بیان تا اسم قرارداد رو عوض کنم.

برای حامد ک گفتم، گفت: برای همین ـه ک زن نمیگیرمنیشخند

گفتم: ینی خواهر تو این جوریه؟؟ سر یه کمکی ک ب تک پسرشون !!زبان بکنن این کارها رو بکنه، نچ نچ نچقهرنیشخند

سر خیابونمون پیاده شدم با ماهی جون رفتیم ب سمت خونه مون.نیشخند مامانم ک این ماهی رو دستم دید هم خنده ش گرفته بود و هم متعجب شده بود ک چرا خریدم  بعد هم گفت ک اینا رو یه ذره ازشون درست میکنن و روی برنج میذارن...

عمه م زنگ زده بود ب مامانم و گفته بود ک بیاین اینجا، بچه ها هستن، ب مامانم گفتم ک بریم تا کاراشون رو بکنن زنگ زدم ب فرزانه چند روز پیش زنگ زده بود و نتونسته بودم صحبت کنم و دیگه هم نشده بود باهاش تماس بگیرم.

کمی بعد سلام و علیک بهش جریان نقد خریدن خونه رو گفتم ک گفت: نه!! و یه سری توضیحات داد!! ابرو

بعد هم از پولایی ک تو این چند روزه فرید فرستاده بود گفت واینکه بهش گفته برای روز زن هم پول بفرست نه کادو!

مامانم اینا ک آماده شدن رفتیم ب سمت خونه عمه اینا.

وقتی رسیدیم خونه شون، اولش همه یه کم بی حوصله بودن ک پرسیدم چی شده ک گفتن خوابمون میاد! اما بعدش با خوردن چند تا چایی کسلی همه پرید و روی دور مردم شناسی افتادیم خصوصا وقتی با کاملیا و کیمیا و بهاره رفتیم توی اتاق.عینک

اول از همه کاملیا عکس دختر جاری ـش رو ک تازگی رفته خارج و فقط 18 سالشه رو نشون داد ک توی فیس ب و ک ش عکس لب گرفتن با دوست پسرش رو گذاشته بود.خنثی

اما جالیبش این بود ک تمام عمه و عمو ها و حتی مامان دختره لایکش کرده بودن و تازه براش کامنت های پرمهر هم گذاشته بودن.یول

خلاصه حتی کاملیا ک ب روشنفکری توی خانواده معروفهنیشخند براش عجیب و باور نکردنی بود چ برسه ب بقیه!

بعد حرف وبلاگ شد و من م گفتم وبلاگ دارم میگن ادم رو سگ گاز بگیره اما جو نگیره آخ چرا ک از شانس بد من بهاره گفت: واای آدرس وبلاگت چی ـه، من وبلاگ خون قهارمخنثی

علنا گفتم ک نمیتونم آدرسم رو بدمابرو اما اونم گفت: مطمئن باش همین امشب وبت رو پیدا میکنم.خنثی

بعد حرف فال و فالگیری شد، عمه کاملیاینا گفت ک تا حالا فال ب عمرش نگرفته اما دوست داره این کار رو امتحان کنه، دیگه براش فال گرفتم ک درنهایت گفت ک خیلی راضی بوده و دوستایی ک فال دوست دارن زیاد داره و حتما بهشون شماره من رو میده!

بعد واسه کیان فال گرفتم ک ب نظر بیشتر برای آینده بود و بعد از فال هم برای اینکه یادش نره حرفها رو ب صورت نت توی یه برگه نوشت و بالاش رو تاریخ زد.

آخر سر ک داشتیم خدافظی میکردم بهاره دوباره گفت: دوباره خوب سوتی دادی، همین امشب وبلاگت رو پیدا میکنمنگران

با این پشتکاری ک من ازش دیدم مطمئن م تا حالا اینجا رو یافت کرده، ک هم مقدمش رو ب این وبلاگ تبریک میگم و هم از طرف مدیر وبلاگ و خوانندگان محترم بهشون سلام عرض میکنم.ابله خلاصه ک از این ب بعد یه سری حرفای فامیلی سانسور میشهآخنیشخند

تا رسیدم خونه حامد تماس گرفت و گفت: سرمه میشه بگی امروز کجاها رفتیم و چی خریدم، 25 تومن از پولام کم ـه...

هرجور حساب کردیم اون 25 تومن جور نشد و دیگه خدافظی کردیم.

تا آخر شب هم یه کم ب کارام رسیدم تا حامد آخر شب زنگ زد، بعد یه کم سلام و علیک پرسیدم: کسری پیدا شد واسه چی بوده؟

گفت: آره! بعد خریدام از یه بار مصرفیه آلومینیوم خریده بودم ک اون رو جدا حساب کردم و یادم بهش نبود.

گفتم: خوب خدا رو شکر!

گفت: آره، ولی یه جور دیگه رفت تو پاچه مون!

پرسیدم: مگه چی شده؟

گفت: یه آقاهه جوون و با خانومش و یه بچه با سه تا ادم بزرگ دیگه ک مثل پدر و مادر بودن و در کل 6 نفر بودن اومدن 2 تا پیتزا گرفتن. آقاهه هی اومد و گفت صندلی کمه و صندلی میخوام و از اینجور حرفها، فیششون هم 38 تومن شده بود. آخر شب دیدم از حسابم 38 تومن کمه! پرینت حساب دستگاه پز رو گرفتم تمام حسابها میخوند، از اون طرف فقط یک نفر مراجعه سالن پول داد و همه کارت کشیدن. با خودم نشستم فک کردم دیدم فقط این بود ک اومد و اصلا چیزی یادم نیست ک نه کارت کشیده باشه و نه پول نقد داده باشه! و دقیقا هم اندازه فیش این آقاهه پولم کم بود.

بعد یهو یه چیزی یادم افتاد ک حدود یه سال پیش ک دوست خواهرم صندوقدارمون بود، اگه اشتباه نکنم همین آقا اومده بود وقتی غذاشون رو خوردن خواهر دوستم صداش کرد و گفت اقا شما حساب نکردین، یهو با یه قیافه حق ب جانب و عصبانی گفت خانوم من ک همون اول پول رو دادم چطور یادتون نیست، خلاصه ک هرچی گفت نه من مطمئن م شما حساب نکردید اون با عصبانیت میگفت ک نه اشتباه میکنید! آخر شب اون بار هم ب اندازه فیش اون آقا پول از صندوق کم اومد!!

خلاصه ک کلی درباره مرتیکه حرف زدیم و اینکه چقد راحت لقمه حروم از گلوشون پایین میره ( ب نظر من وقتی پول رو حساب نمیکنن اون غذا حروم ـه بر اون آدمها! )

بعد هم حامد گفت: تازه برای یکی دیگه از مشتری ها 5 تا پیتزا فرستادم دوتاش رو پس فرستاد ، بهش زنگ زدم و گفت من 3 تا سفارش داده بودم! بهش گفتم چطور من اشتباه فیش زدم وقتی چند بار با مشتری چک میکنم سفارش رو!!

وقتی رسید خونه چون شب قبل یادش رفته بود شربت رو با خودش ببره، اون رو برداشت و گفت: برم یه شربت حسابی بخورم..

یه یک ساعت بعدش هم تماس گرفت و گفت: چ شربتی بود، نذرشون قبول، عالی بود وخیلی خوشمزه، دو تا لیوان با آب و یخ حسابی خوردم.

دیگه یه کوچولو حرف زدیم تا خوابش برد.

___________________

بچه ها کسی میدونه با این ماهی ها دقیقا باید چی کار کرد؟خیال باطل

________________

یکی از ناخن هام ظهر شکست، عرررررررررر

با اینکه حامد هیچ نقشی توش نداشت اما تا تونستم دق دلی م رو سرش خالی کردمنیشخند



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

یک شنبه صب تا بیدار شدم روزنامه رو روبروم گذاشتم و از این آژانس ب اون آژانس برای کیش زنگ زدم.

بار اولی ک حامد زنگ زد با باباش اومده بود تایر بخره و گفت یه جفت خریدم..

پرسیدم: تو ک میخواستی یه دونه بگیری، چطور یه جفت خریدی؟

گفت: ب حرف شما گوش کردم دیگه!نیشخند

گفتم: برو خودت رنگ کن!ابرو

بار بعد هم ک تماس گرفت،گفت: اومدم دنبال یه سری کارای بانکی م، اما برای یکی ش ک واجب تر بوده کارت ملی میخواسته و گواهینامه م همراهم بود اما دید اونم 3 روزه تاریخش تموم شده و دیگه اون کارم موند..

بعد هم رفت خرید مغازه و من م همچنان گوشی تلفن دستم بود. البته ک این کار همیشه م ـهابله

تا ساعت 4 اینطورا ک حامد تماس گرفت و گفت میام دنبالت..

من م تند تند آذوقه راه رو اماده کردم و یه ساندویچ مرغ با جعفری و قارچ براش گرفتم.مژه

فرزانه باهام تماس گرفت، صداش گرفته بود، گفتم: چی شده؟ هنوز با فرید مشکل داری؟

اعصابش خورد بود و گفت: ارره، تازه یادش افتاده ب من میگه بهت شک دارم!!

گفتم: وااااااااا!! حالا دیگه!! خدایی تو مگه کجا میری؟

گفت: میگه تلفنی باهاش حرف میزنی..

گفتم: والا اگه تو مشکل تلفن حرف زدن با کسی داشتی ک فرید ب حد کافی این نیاز تو رو مرتفع کرده، باز اگه میگفت با یکی میری بیرون بیشتر با عقل جور در میومد ک البته اونم با این زنگ زدنهای فرید یه چیز محال ـه!!!

گفت: نمیفهمه دیگه! نمیفهمه!! همه اینا رو بهش گفتم، نمیدونم چی شنیده یا کی بهش چی گفته! خونه شاگردم ک میرم هی زر زر زنگ میزنه، بابا یارو داره جلسه ای خدا تومن ب من پول میده ، مسخره ست هر جلسه هی گوشی رو جواب بدم، تاازه اگه مثلا برم خونه خواهرم وشوهر خواهرم هم اونجا باشه و قربون صدقه ش نرم و در حد همون عزیزم و جانم بگم هی میگه فرزانه چی شده؟ چرا اینجوری حرف میزنی، چرا قربون صدقه م نمیری.. حالا هرچی بگم بابا زشته جلوی شوهرخواهرم قربون صدقه ت برم، روم نمیشه نمیفهمه ک..

گفتم: حالا چی میگه؟

گفت: میگه سرکار نرو، بشین خونه!

بهش میگم باشه، من میشینیم خونه تو پول بدهی ها رو داری همه ش رو بدی؟ دوباره میگه نه!

خدایی براش خیلی ناراحت شدم، دیگه حامد ک رسید باهاش خدافظی کردم و رفتم سرخیابونمون.

یه تی شرت بهاری پوشیده بود، بهش گفتم: به به میبینم تیپ کیش زدی.ابله

بعد ساندویچ مرغ رو بهش دادم، مگه میخورد، هی میگفت: تو بخور، خودت بخورکلافه

آخر اینقد حرصم رو درآورد ساندویچ رو گرفتم و دوباره گذاشتم تو کیفم و گفتم: تا توباشی وقتی بهت میگم من خوردم دیگه هی تعارف نکنیمشغول تلفننیشخند

اما تا گفت: باشه خوب بده ساندویچ رو بخورم دوباره از تو کیفم در آوردم ـش مژه

یه نم بارون قشنگی گرفته بود و هوا خنک شده بود. پرسید: کجا بریم؟

و دو تامون حس کردیم تو این هوا قلیون میچسبه و لاغیر!زبان

توی یه کوچه بن بست خیلی باریک یه جای پارک بود و میخواستیم پارک کنیم اما جای همون یه ماشین یه موتور با یه آقاهه کنارش پارک کرده بود. حامد از آقاهه خواست ک اگه میتونه جاش رو ب ما بده و موتورش رو یه طرف دیگه ببره، آقاهه هم قبول کرد و گفت من منتظر کسی هستم، باشه بیاید پارک کنید..

دیگه حامد تا آخرین لحظه کلی ازش تشکر کرد ، مثل اینکه اونجا رو یارو خریده بود و حالا داشت ب حامد مجانی میفروخت!ابرو

ب حامد گفتم: آقاهه خیلی مشکوک بودها...متفکر نکنه مجرمی چیزی باشه، مگه ندیدی وقتی باهاش حرف میزدی چطور خودش رو جمع میکرد یه ریگی ب کفشش بودهااعینکنیشخند

اما حامد ب این مارپل بازی من توجه نکرد و دستم رو گرفت و کشون کشون برد ب طرف سفره خونه ـه!قهر

برامون منو طعم های قلیونش رو آورد و طالبی رو انتخاب کردم. حامد هم موقعی ک پسره اومد سفارش بگیره گفت: اقا طالبی هاتون تازه ـن؟نیشخند

پسره اول جا خورد اما فورا با خنده گفت: بله ب شرط چاقوخنده

موقعی هم برامون ک قلیون رو آورد حامد ب پسره گفت یه وقت از دستم ناراحت نباشین ها باهاتون شوخی کردم

اونم گفت: نه اتفاقا خیلی ازتون خوشم اومد..نیشخند

 

 

موقع گرفتن عکس حامد مثل همیشه غر میزد ک سرمه اگه عکس نگیری و بگی رفتیم چای و قلیون چی میشه، بخدا دوستات باور میکنن!!

گفتم: حاامد چرا متوجه نمیشی اصن برای ثابت کردن حرفام نیست، پست با عکس جذاب ترهابله

دور و برمون پر بود از سوژه مردم شناسی اما بحثمون بیشتر کشیده شد ب خونه و تا حامد گفت: لج نکن، حالا ک مامانت اینا راضی شدن تو برنامه رو ردیف کن! امروز ک برای کارای بانکی رفتم میگفتن ک از اردیبهشت خونه ها گرون میشه.

بعد بهم گفت ک یه زنگ ب آژانسی بزن، شاید هنوز اون سوییت ـه باشه. زنگ زدم به آژانسی ک همکار اون آقاهه گوشی رو برداشت و براش گفتم ک کی هستم و اونم ب آقاهه بلند بلند حرفای من رو گفت، اقاهه هم گفت ک من بهتون زنگ زدم!!!!!

گفتم: وا، کجا؟

همکارش گفت: میگه بهرحال فردا عصر بیاین برای قولنامه، الان هم ب اون خط زنگ بزنید..

با خوشحالی ب اون یکی خطشون زنگ زدم تا با آقاهه حرف بزنم اما عین دوباری ک تماس گرفتم جواب نداد و حامد عصبانی شد و گفت نمیخواد دیگه زنگ بزنی، اون ـه ک باید تماس بگیره..

بعد حامد از مغازه شون گفت ک آخر ماه قراردادشون تموم میشه و خیلی استرس دارن براشنگران

توی حرفام بهش گفتم: حاامد یادته رفتیم یه جا کاسه های کوچولوی رنگی رنگی داشت؟

گفت: آرره، همین نزدیکی بود.

گفتم: بعد اینجا بریم بخری؟

گفت: ارره،چرا ک نه!

بعد از یه دستشویی رفتن حامد نیشخند از اونجا اومدیم بیرون، دم درش جا اسپندی و اسپند هست همیشه ، اما آقاهه ک این کار رو میکرد نبود

ب حامد گفتم: خودت برای هر دومون اسپند از تو شیشه ش بردار و بریز روی ذغال هانیشخند

اونم همین کاررو کرد اما وقتی خواستم عکس بگیرم از اسپند دونه دونهنیشخند دیگه نذاشت و گفت:  بیا بریمزبان

طرف ماشین ک رفتیم دیدیم بعد اونهمه مدت هنوز آقا موتوری ـه منتظر ایستادهتعجب

گفتم: دیدی من گفتم این مشکوک میزنهابرو

تازه وقتی ما بهش رسیدیم پشتش رو بهمون کرد!متفکر

نزدیک پمپ بنزین بودیم و توی صف ک یه ماشین ـه مثل گاو!! صف رو رد کرد و همون لحظه یه جایگاه خالی شد و پیچید جلومون رو رفت برای بنزینبامن حرف نزن

حامد داشت بنزین میزد ک جایگاه کناری خالی شد و یه تندر 90 اومد بنزین بزنه ک اینقد بد رفت ک هیچ جایی برای جلو و عقب کردن ماشین نداشت، ب هر سمتی ک میرفت یه ب پمپ بنزین میخورد یا ب جدول، دیگه تمام مردها دورش جمع شده بودن و هرکی یه نظری میداد، اما هیچ کدوم افاقه نمیکردآخ

آخر سر آقای مهندس خودمونابله پیشنهاد دادن پشت ماشین رو همه بگیرن و جابجا کنن و اینطوری شد ک چند نفری سپر ماشین رو گرفتن و جابجاش کردناوه و آقاهه کلی از حامد ب خاطر پیشنهادش تشکر کرد.نیشخند

وقتی از پمپ بنزین اومدیم بیرون، فک کردم حامد یادش رفته برای کاسه ها، خودم هم چیزی نگفتم اما وقتی دیدم داره میره سمتش کلی ذوووق کردم.هورا

دم مغازهه ایستاد ، وقتی رفتیم توش دیدیم مدلای مختلف دیگه ای آورده ک کار انتخاب رو سخت تر میکرد، در نهایت از بین 7، 8 مدل بین دو تاشون دو ب شک بودم ، نمیدونم باور میکنید شاید ده دقیقه ب حامد میگفتم بین این دو تا یکی رو انتخاب کن، میگفت هرکدوم خودت دوست داری، جفتشون قشنگـنکلافه

آخر سر هم اینا رو گفتم برامون بیاره.مژه

 

 

وقتی چک کردیم ک سالم باشن، پرسید: کادو کنم؟

گفتم: نه آقااا!!!

حامد خندید و گفت: اقا الان این تو راه جعبه ش رو دور میندازه و از کاسه ها استفاده میکنهخنده

آقاهه هم خندید و گفت: درستش هم همین ـهاز خود راضی

کاسه های بزرگ اینا رو هم داشت اما باز اونا رو هم 6 تایی میداد، راستش گفتم برم خونه و ب مامانم بگم، اگه اوکی داد اونا رو هم بگیرم.

دیگه حامد سر راهش پیاده م کرد و رفت مغازه، من م مغازه ها رو دید زدم و دنبال کاسه تک بزرگ گشتم ک اصلا چیز قشنگی توشون ندیدم.

بعد هم از سرراهم حلیم خریدم.خوشمزه

 

 

بعد هم ک سوار تاکسی شدم و نزدیک خونه مون پیاده شدم و بقیه ش رو پیاده رفتم.

اولین کاری ک کردم حلیم رو گذاشتم روی اپن و هر سه تامون بهش حمله ور شدیم. وقتی اندازه یه قاشق موند مامانم تازه یادش افتاد ک چقدر خوردیم.ابله

از کاسه ها هم خوشش اومد و بهش از اون کاسه بزرگ ها گفتم ک گفت اگه میتونی بگیر!

با رویا هم حرف زدم، گفت: مهشید چهارشنبه امین رو میبینه، این طور ک میگه خیلی مشتاق ازدواج ـه.

ب رویا گفتم من ک باور نمیکنم این حرفش رو!

تو همون فاصله فرزانه زنگ زد و گفت: سرمه از بنگاه بهم زنگ زده، گفت شماره تو رو پیدا نکرده، همین الان بهش زنگ بزن..

فورا زنگ زدم بنگاه، ک گفت: برای فردا ساعت 5 بیان واسه قراردادنگران

ب مامان و بابام جریان رو گفتم، کاملا معلوم بود ک تو عمل انجام شده قرار گرفتن و اصلا راضی نیستن، فقط مامانم گفت: پس باید فردا صب من رو ببری تا هم اون طرفا رو ببینم و هم اون سوییت رو!

من م فورا قبول کردم.

علی شوهر خواهرم یه دوست داره ب نام محمد ک خواهرم همیشه ب من پیشنهاد میداد ک بیا و با محمد ازدواج کن و بهترین پسری ک من تا حالا دیدم اما من ب خاطر بودن حامد اصلا نه محمد و نه هیچ کس دیگه رو نمیپذیرفتم و نمیپذیرم!

تا پارسال ک محمد عقد کرد و تو سور و سات عروسی بودن ک براش ایمیل اومد ک شما لاتاری قبول شدیدخنثی

البته اگه من زنش میشدم حتما ورشکست میشد و باید چک هاش رو هم پاس میکردم.چشم

خلاصه ک قرار بود آخر شب برن فرودگاه و پرواز کنن ب سمت لوس آنجلسخیال باطلنیشخند

خواهرم هم ب مامانم گفته بود ک 100 دلار بگیره و ب اونا هم بگه ک قبل رفتنشون بیان دم خونه مون و از طرف خواهرم این رو ب عنوان سرراهی بهشون بده.

دیگه اونا ساعت 1 شب اومدن و زنش کلی خوشحال و خندان بود و یه کم حرف زدن و رفتن.

حامد زنگ زد، براش گفتم ک با بنگاهی حرف زدم. کلی خوشحال شد و داشت بهم امیدواری میداد ک یهو گفت: سرمه یه کم دیگه باهات تماس میگیرم..

گفتم: چی شده؟؟

گفت: یه ماشین ـه هست، از اول داره کل کل میکنه بذار ببینم چی میگه!

گفتم: حامد ول کن، بی خیال، همه جور ادمی پیدا میشه، این وقت شب ، تو هم تنها..

اما ب حرفم گوش نداد و فقط اطمینان داد ک کاری نمیکنم!

از لحظه ای ک قطع کرد حالت تهوع بهم دست داد و هی ب خودم گفتم چرا قطع کردی، چرا نپرسیدی ماشینش چی ـه، کاش پلاکش رو پرسیده بودی....

دیگه هی زنگ میزدم ب حامد و جواب نمیداد، قلب م درد گرفته بود.استرس

بعد 5 دقیقه استرس زا، بالاخره جواب داد و برام گفت ک فقط کل کل کردیم باهم! وقتی رسید خونه خدافظی کردیم.

هم خوابم میومد و هم فردا صبحش باید زود بیدار میشدم برای همین تی وی رو خاموش کردم و خوابیدم تا 2.5 شب اینا ک حامد زنگ زد و یه کوچولو باهم حرف زدیم و دوتایی خوابیدیم.

صب دوشنبه قبل ساعت 9 صب بیدار شدم. عجیب بود ک مامانم اینا بیدار نشده بودن! چراغها رو روشن کردم و چایی رو ک گذاشتم اونا هم بلند شدن.

تا صبونه خوردیم و زدیم از خونه بیرون بیشتر از یک ساعت گذشته بود. مامانم تمام مدت مسیر میگفت: سرمه آروم برو، سرمه چقد بد میری، سرمه من همه ش دارم ب جای تو ترمز میگیرمخنده

البته خدایی راست هم میگه، کلا خرکی رانندگی میکنم.زبان

یه جا توی چراغ قرمز ایستاده بودیم، ب مامانم گفتم: مامان امسال آپارتمان سال دیگه ویلا تو شمال میگیرمخیال باطل

یهو مامانم گفت: چی میگی؟؟ از کجا؟ چرا اینجوری فک میکنی؟ مگه ما کی هستیم!!تعجب

گفتم: مامان مگه الان من سوییت رو گرفتم و دارم میرم شمال ک اینجوری جبهه گرفتیهیپنوتیزم والا هرکی دیگه بود میگفت ایشالا..

گفت:نه، نمیگم چون من منطقی فک میکنم، وقتی هم منطقی فک کنی میبینی همچین چیزی امکان ندارهخنثی

گفتم: شما فک میکردی با همین پول اندک بگردیم دنبال خونه؟؟ نمیدونم میگیریم یا نه اما مطمئن م یک ماه پیش بهت این حرف رو میزدم تو مسخره میکردی اما حالا دنبالش هستیم،پس آدم چمیدونه شاید سال دیگه یه اتفاقی افتاد ک جور شد..

گفت: نه!! عقلانی ک فک کنی میبینی نمیشه!

دیگه حوصله نداشتم چک و چونه بزنم!

نزدیک همون سوییت ک رسیدیم زنگ زدم ب بنگاه و گفتم ک ما داریم میریم ببینیم و اونم اوکی رو داد...

حالا از شانس ما داشتن همون کوچه باریک رو فاضلاب میزدن و همه جا رو کنده بودنآخ

همه اونجا جوری پارک میکنن ک وسط ماشین جوی اب میوفته ، من هم باید همین کار رو میکردم و واقعیت میترسیدم و هی میگفتم الان میوفتیم توی جوآخ

تا یکی از همساده!! هامابله اومدو بهم دست فرمون داد، وقتی پارک کردم گفتم: اقا چطوری در بیام از اینجا؟نگران

گفت: اگه زود برمیگردی خودم هستم و بهت میگم!

ک خوب کار ما هم زیاد طول نمیکشید..

دیگه رفتیم در خونه و زنگ رو زدیم و خانوم ـه ایفون رو جواب داد و با اینکه ساعت نزدیک 12 بود اما صداش کاملا خوابالود بود!!

چند دقیقه ای طول کشید تا در رو برامون باز کردن. از پله ها رفتیم بالا ، طبقه اول یه جورایی محسوب میشه، چون در ک باز میشه ، یه آپارتمان ـه و همکف محسوب میشه و این واحد ب نظر من طبقه اول میشه ...

خوب خیلی کوچیک بود و مامانم از خانوم ـه پرسید ک واسه چی میخواین برید؟ ک اونم گفت با بچه ( یه پسر یه سال اینا داشت ) واقعا سختمه و دیگه برامون کوچیکه..

دیگه مامانم کلی سوال و جواب کرد ازش و اینکه خونه ب نام کی هست و کی ب نام کردن و چندمین نفر بودن ک اینجا رو خریدن و ....آخ

آخر سر مامانم گفت ک اگه میشه سند خونه رو برام بیارید ببینم ، همون موقع شوهر زنه ک انگار تو راه پله وایساده بود، اومد و دیگه مامانم همونجوری ک سند رو میدید یه سری سوال و جواب کرد، آخر سر هم ب خانومه گفت هم شماره تلفن ت رو برام بنویس و هم آدرس محضر اینجا و هم شماره ثبت سند رو!

شوهره پرسید ک میتونم بپرسم برای چی میخواین؟

مامانم هم گفت: یکی از دوستام رفته یه خونه خریده، بعدا فهمیده ک اونا مستاجر بودن و خونه رو فروختن ب این..

آقاهه هم گفت: خوب خدایی حق دارید، برید تحقیقتون رو بکنید ..

تا اومدیم بیرون حامد زنگ زد و براش توضیح دادم ک چی شده، گفت: نظر مامانت چی ـه؟

گفتم: والا همین الان اومدیم پایین هنوز ازش نپرسیدم..

گفت: باشه پس برو ببین چ خبره بعد باهم حرف میزنیم..

خودش هم رفته بود دنبال همون کار دیروزی ش و کارت ملی ش رو برده بود و اینبار سیستم قطع بود! خلاصه ک اعصابش خورد بود!

آقای همسایه ( یا همون همسادهنیشخند ) هنوز داشت دم در خونه ش رو میشستنیشخند و اینبار بهم گفت ک چطوری بیام بیرون..

مامانم گفت: سرمه آقاهه خیلی خوش اخلاقه ، بذار برم بهش بگم چنده قیمت ها و چطوره..

چون کوچه باریک بود، من رفتم جلوتر  تا بپیچم توی یه کوچه دیگه ک اگه ماشینی اومد بتونه رد بشه ، مامانم هم رفت پیش آقاهه ک ازش سوال و جواب کنهنیشخند

من م زنگ زدم ب حامد و یه کم حرف زدیم ، گفت: اعصابم خورد شده، اون از دیروز ک یه کارت نیورد م و کارم انجام نشد، این از امروز ک اومدم و نشستم و الان یه ساعت سیستمشون قطع ـه! احتمالا بی خیالش میشم و میرم دنبال کارای تمدید گواهینامه م..

مامانم با خنده اومد و گفت: سرمه آقاهه میگه بدون پارکینگ نخریدهاخنثی میگه چون این کوچه ها باریک هستن ، یه آپارتمانی ک پارکینگ داشته باشه خیلی مهم ـه، بیا خودت هم برو باهاش حرف بزن و ببین چی میگه..

از ماشین پیاده شدم و مامانم گفت میمونم همین جا، اگه ماشین اومد از تو کوچه جابجا کنم..

رفتم پیش اقاهه، بهم گفت: شما میخوای بخری؟ ب نظر من با پارکینگ بخر، چون میخوای بیای اینجا زندگی کنی سخته بدون پارکینگابرو

گفتم: اقا من نمیخوام بیام اینجا..

گفت: خوب بالاخره یه روزی ک میای! فک نکنم من و شما!!!! اینقد پولدار باشیم ک بتونیم جای دیگه زندگی کنیمخنثی

خلاصه ک از راهنمایی ش تشکر کردم، اما وقتی پیش مامان برگشتم حوصله نداشتم بهش بگم اون چیزی ک تو ب من گفتی ، با اون چیزی ک من شنیدم زمین تا آسمون فرق داشت!

سوار ماشین ک شدیم مامانم گفت: بریم سمت آژانسی ـه، میخوام آژانسـش رو ببینم..

توی راه بازم حامد زنگ زد و گفت ک دیگه دارم میرم سراغ کار گواهینامه م، ازم پرسید ک چی شد و من م با حرص گفتم: هیچی، پول نداریم اما تا دلت بخواد ادعا داریم، مامانم آپارتمان با پارکینگ میخواد!!

حامد کلی آرومم کرد و گفت: اشکال نداره، همه چی درست میشه..

رسیدیم ب آژانس و خدافظی کردم و پیاده شدیم.آقاهه داشت یه قرارداد می نوشت..

مامانم شروع ب سوال و جواب کرد و بعد هم گفت: یه آپارتمان با پارکینگ میخوایم.خنثی

اونم گفت ک قیمت ها میره بالا!

مامانم گفت: اشکال ندارهخنثی

اما آقاهه گفت: الان دارم قرارداد مینویسم، ساعت 5 ک قرار داریم، شما 4 بیاین ک قبلش هم جای دیگه رو ببینید..

اومدیم بیرون ومامان گفت: اصن ازش خوشم نیومدچشم

بعد بهم گفت: حالا بریم آژانس های دیگه!

یه آژانس دیگه ک شب اول با فرزانه رفته بودیم و فرزانه از اونجا خونه ش رو خریده بود، بهم یکی دو شب پیش زنگ زده بود و گفته بود یه مورد داره...

رفتیم پیش اون یکی و مامانم هم اومد توی آژانس و دوباره از آپارتمان با پارکینگ گفت، اونم گفت: ب ندرت کسی روی این متراژ پارکینگ هم داره، الان یه مورد دارم میخواین بریم باهم ببینیم نزدیک 50 متره..

پسر آژانسی باهامون اومد و رفتیم و خونه رو بهمون نشون داد، قطعا خییییلی بهتر از اون سوییتی بود ک من میخواستم بگیرم، هم جاش و هم نقشه ش و هم اندازه ش اما نزدیک ب 3 برابر پول الانمون رو باید میداشتیم!!!!!!!!

یکی دو آژانسی دیگه هم خود مامانم پیاده شد و دید چیز مناسبی با بودجه ما و البته سلیقه مامان!! وجود نداره..

توی راه مامان بیشتر در جهت پشیمون کردن گام برداشت و گفت: رفتیم خونه ب خانومه زنگ بزن و بگو فعلا پولمون دست یکی دیگه ست تا خودم برم بگردم و ببینم چی میتونم پیدا کنم.کلافه

بعد رفتیم تره بار و چون از یک گذشته بود، همه بجز یکی از غرفه ها بسته بودن، دیگه مامان رفت توی همون تا میوه بخره زنگ زدم ب حامد ک گفت: این بار اومدم برای گواهینامه و اینا رفتن واسه ناهار!

بهش گفتم: نمیدونی چقد هوس هندونه کردم، کاش ب مامانم میگفتم بخرهخیال باطل

مامانم اومد با خریدایی ک توش یه هندونه تپل مپل هم بود.هورا

دیگه اومدیم خونه و بابام داشت با عمه م حرف میزد و بعدش هم اصلا سوالی نپرسید ک چ خبر و چی شد!!افسوس

تا فاصله ای ک نهار اماده بشه من م زنگ زدم ب این آژانس و اون آژانس واسه کیش.

نهار رو تند تند مامانم اماده کرد و خوردیم بعد حامد هم زنگ زد و گفت: ماشین رو برداشتم و دارم میرم دنبال پرهام...

دیگه تا برسه ب مهدکودک باهم حرف زدیم ، بعد نهار اماده شد و غذامون رو خوردیم.

بعد مامانم اتفاقات صب رو برای بابام گفت اما بابام خیلی عکس العمل خاصی نشون نداد.

حامد یه بار از خونه خواهرش زنگ زد و گفت خواهرم بیاد میام سمتت، اما بهش گفتم نه، بمون همونجا و استراحت کن..

یک ساعت بعدش توی راه مغازه تماس گرفت و گفت: الکی نشستم ب تی وی دیدن و یه ربع بیشتر نخوابیدم..

وقتی حامد قطع کرد خواب بر من مستولی گشتنیشخند طوری ک 5 ، 6 بار رویا ب تلفن و گوشی م زنگ زد و جواب ندادم و ب ادامه خوابم رسیدم.نیشخند

عصر رویا زنگ زد و گفت: سرمه مهران ب مهشید گفته پول گوشی رو بده!! اینم گفته بیا گوشی ت رو ببر، من لازمش ندارم.

بعد گفت: از اعظم خانوم عصبانی م..

گفتم: چرا؟

گفت: با کاوه دوست کیوان دوست شدهخنثی

گفتم: ای بابا، چرا همکارای تو گیر دادن ب دوستای کیوانسبز

خلاصه ک اصن داشت میترکید از عصبانیت و میگفت: من با یه گوهی دوست شدم، اینا دست از سر دوستاش برنمیدارنخنده

فرزانه هم تماس گرفت و پرسیدم: فرید چ خبر؟

گفت: دیشب همه ش دعوا داشتیم، اما امروز صب بهتر بود و گفت نمیدونم چرا اینجوری شدم.. فعلا باهم خوبیم..

نزدیکای 10 شب بود و داشتم شام درست میکردم ک فرزانه دوباره زنگ زد و گفت: سرمه الان زنگ بزن ب بنگاهیه، شماره ت رو میخواست، راستش بهش گفتم الان ب خودش میگم زنگ بزنه..

دیگه فورا باهاش تماس گرفتم و گفت: فردا ساعت 5 عصر اینجا باشین!

بعد زنگ زدم ب فرزانه و گفتم ک چی گفته، درباره فرید هم پرسیدم ک اوضاع خوب شده و از ظهر کلی عذر خواهی میکنه و میگه نمیدونم چرا اینجوری شدم و ببخشید و...

با ترس و لرز رفتم پیش مامانم و گفتم ک جریان چی ـه!نگران

مامانم دوباره شروع ب حرف زدن ک بیشتر ازش نا امیدی میومد. ازش پرسیدم: بابا میاد؟

گفت: نمیدونم!

تو فاصله ای ک مامانم بره ب بابام بگه زنگ زدم ب حامد، کلی خوشحالی کرد و گفت: اگه میخوای من فردا باهات میام برای قرار داد.

صدای بابام رو ک شنیدم با حامد خدافظی کردم ک بشنوم چی میگن! بابام ساز مخالف شدید بود و میگفت: من با اصل کار مشکل دارم!!!چشم

نمیدونم دقیقا چ حرفایی زده شد اما هرچی بود منفی و منفی و منفی بود.افسوس بعد مامانم اومد تو اتاق و گفت: سرمه من کاری ب حرفای بابات ندارم ولی اون آقاهه هم گفت ک خونه بی پارکینگ نگیرید.کلافه

مثل همیشه ک موقع استرس حالت تهوع میگیرم، اوضاع و احوال حالم بد شد.

با خواهرم حرف زدم، آران بشدت مریض شده بود و چند روز بود تب داشت، میگفت از روزی ک مهمون داشتم و رفتن این بچه این جوری شده ، فک کنم چشم خورده اینقدر ک همه بغلش میکردن و می بوسیدنش و اون آروم نشسته بود و فقط ب مهمونها میخندید.ماچ

گفتم: بذار براش تخم مرغ بشکونم بینم کار کی بودهابرو

اسم تک تک مهمون ها رو نوشتم و آخر سر اسم خود خواهرم و بعد هم شوهرش رو و گوشی رو دادم ب مامانم و خودم ب مراسم تخم مرغ شکنی مشغول شدم.ابله

اسم همه رو گفتم و هیچی نشد تا اسم خود خواهرم رو گفتم مثل چی ترکیدخنثی

باهاش حرف زدم و گفتم: خودت بچه رو چشم کردی! اما خدا رو شکر چشم ت رو ترکوندم دیگه بچه از امشب خوب میشهنیشخند

آخرشب حامد تماس گرفت و کلی انرژی مثبت سر خونه خریدن بهم داد.قلب

صب سه شنبه وقتی از تخت بلند شدم گیج میزدم چون فک کنم تمام شب رو بیدار بودم!!خمیازه

قیافه مامان و بابام گریه دار و ناراحت مثل این بود ک منتظر شنیدن خبر بدی هستن!آخ

بابام شروع کرد ب صحبت و اینکه ب نظر من اینکار بهتر نشه و من ک مخالفم و اصن چرا اونجا و چرا نمیره جای بهتر بگیره و ..تعجب

من م حرصم گرفت، گفتم: شما پول بدید مگه من خرم برم اونجا!! کی بدش میاد یه محله بیاد بالاتر؟؟!!

البته ک پولی هم در بین نبود و فقط میگفتن اگه بگردی با اون چندرغاز حتما یه جای خووب آپارتمان پیدا میکنی!

مامانم هم اومد تو اتاقم وگفت: برای چی عجله میکنیکلافه تازه اگر چیز خوبی بود تا حالا فروش میرفت!! برای چی یه هفته ست نفروختته شخنثی

بعد هم آماده شد و با بابام رفت یه مقداری از پول رو چک رمز دار بگیره برای عصر..

خدا میدونه چقد حرص خوردم و ناراحت بودم، از حرفایی ک شنیده بودم و از این همه انرژی منفی، دیگه خودم هم داشتم پشیمون میشدم و همه ش ب این فک میکردم اگه یه روزی بخوام این جا رو بفروشم و کسی پیدا نشه چی!!

حامد هم چند باری زنگ زد ، اونم تو کارای بانکی ش گیر کرده بود و ادامه کارای روز قبلش رو داشت انجام میداد. کلی هم با انرژی مثبت باهام حرف زد و بهم میگفت ک بهترین کار رو داری انجام میدی.

مامانم اینا اومدن و یه کم اوضاع بهتر شده بود. با هم نهار خوردیم و بعد نشستیم ب حرف زدن، این بار با لحن بهتر اما همون حرفا!!آخ

یه جا بابام گفت: همیشه میگن سنگ بزرگ علامت نزدن است!!!!!!

گفتم: واا، من یا شما دارید این کار رو میکنید؟؟ من ک ب اون چیزی ک  داریم قانعم، میگم همین جا رو بگیریم، شما بدون پول هی میگید فلان جا و بهمان جا!

از جوابم مامانم خنده ش گرفت و گفت: راست میگه دیگه!

موقعی ک داشتیم آماده میشدیم تماس گرفتم با حامد ، اونم دوباره کارش اوکی نشده بود و این بار نفر آخری ک باید برای کارتش میبود رفته بودخنثی و تمدید گواهینامه ش هم مدارکش رو ک کامل کرده بود و برده بود گفته بودن برای امروزی ها رو فرستادیم رو فردا بیار ک بفرستیم.آخ

دیگه قرار شد بره خونه استراحت کنه و ما هم آماده بشیم و راه بیفتیم...

توی راه بد نبود، فقط یه بار بابام گفت: من دارم میام ک بگم با این معامله موافق نیستم.خنثی

مامانم یه کم باهاش بحث کرد و گفت این حرف ها رو نزن!

تقریبا دو سوم راه رو اومده بودیم ک یهو بابام گفت: واای چک رمز داره رو نیوردم.تعجب

من و مامان باورمون نمیشد و همه ش منتظر بودیم یه شوخی بیمزه باشه اما نبود.آخ خلاصه ک اعصابم ن بدتر بهم خورد و دوباره کشمکش و اعصاب خوردیناراحت

رسیدیم ب آژانس و پارک کردیم و بابام ک خودش جا گذاشته بود ، خودش هم قهر بود و وقتی رفتیم توی آژانس و فهمید نه طرف قرارداد من اومده و نه آقا آژانسی ک ما باهاش قرار داشتیم، رفت بیرون دم ماشین ایستاد!

مامانم هم ک از دیدن اونهمه مغازه با قیمت های خیییییییلی پایین تعجب کرده بود گفت: میرم یه دور میزنم، آقاهه اومد باهام تماس بگیرنیشخند

یه بیست دقیقه نشستیم تا آقای دژی ک طرف قرارداد من بود اومد اما اون کارشناس آژانسی و نیومد و رییس آژانس دوباری باهاش دعواش شد و گفت تو قرار گذاشتی بیا دیگه!

دیگه مامان و بابام هم اومدن و نشستیم ب حرف زدن. آقای دژی گفت ک من تا اول ماه 5 میخوام توی خونه بشینم. قرار شد مبلغ رهن رو از خودش کم کنیم و تا اون موقع بشه مستاجر من!

جریان جا گذاشتن چک رو گفتیم و قرار شد فرداش بریم بنگاه، طبق عرف قرارداد باید یک سوم مبلغ رو ب صاحبخونه تحویل بدیم اما آقای دژی میگفت من از آقای عزی خونه رو خریدم، و اون آقاهه هم از یه خانوم مسن ک اونم تا بخواد تحویل بگیره و خونه رو رنگ بکنه میشه اول ماه پنج، اما مشکل اینه ک این آقای عزی باید مبلغ بیشتری از اون چیزی ک میخواین شما ب من بدید بده ب صاحبخونه ش..

خلاصه ک میگفت 5 میلیون دیگه هم بذارید روی همون پیش پرداخت، بابام اولش قبول کرد اما من و مامانم گفتیم نه! فقط 2 تومن میتونیم و شما خودت 3 تومن رو جور کن! تاازه یه کم دیگه ک وام درست شد خوب اون رو بهش بده!

دیگه آقای دژی زنگ زد ب آقای عزی و اونم اومد توی همون بنگاه، واای یک مرد کاملا دیوانه ک حرف حساب حالیش نمیشد!! اصن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید، حرف حرف خودش بود، هرچی بهش میگفتن خوب تو خونه بزرگتر خریدی، ب اینها چ ک یک سوم پیش پرداخت تو رو بدن!! اصن حرف حالیش نمیشد..

آخر سر قرارمون شد واسه ساعت 6 روز چهارشنبه و با همون 2 میلیون اضافه تر قبول شد. فقط مامانم ب آقای دژی خیلیی تاکید کرد ک راس 6 اینجا باش ک اونم گفت من ک امروز سر وقت اومدم!! اما مامانم گفت ک نه شما 20 دقیقه دیر اومدید.ابرو

صاحب بنگاه از ما 100 تومن بیعانه و از آقای دژی هم سند خونه رو گرفت.

بعد از اونجا اومدیم بیرون و بابام موقعی ک در قهر بسر میبردنیشخند و بیرون ایستاده بود، با یکی از مغازه دارها ک پسر جوونی بود حرف زده بود و فهمیده بود ک همشهری هستیم!!! دیگه پسره اگه بدونید هی اصرار میکرد بیاین بریم خونه مون، بابام اگه بفهمه یه همشهریش تا این محل اومده و خونه نیوردمش ازم ناراحت میشهتعجبقهقهه

بعد مامانم رفت یه عینک فروشی همونجا ک پیچ عینکش رو براش سفت کنه! پسره بهش گفت: خانوم این عینک خیلی قدیمیه، چرا یه جدید نمیگیری؟

مامانم گفت: والا چند تا داشتم هر بار یه شهری رفتم جا گذاشتم، یکی شون هم دسته ش شکسته .. ( مامانم اسم شهر خواهرم و اصفهان و .. رو گفت )

پسره گفت: وااای خانوم شما چقد همه جا رو گشتینخنده خارج از کشور هم رفتین؟

مامانم هم خندید و اسم جاهایی رو ک رفته بود گفت، پسره گفت: چیی؟ شما آمریکا هم رفتید، تو رو خدا دعا کنید من امسال لاتاری قبول شدم و برم.خنده

وقتی فهمید یه خواهرم هم خارج ـه هی گفت: پ چرا شما ایرانید، برید اونجا زندگی کنید

مامانم گفت: این دخترم رو راضی کن بیاد، ما هم میریمنیشخند

گفت: واای مگه میشه کسی پیدا شه دوست نداشته باشه بره، خانوم اگه یکی پیدا شه من رو ببره تا آخر عمر چاکرشمخنده

بعد هم ب مامانم گفت: من کاری نکردم و فقط یه پیچ سفت کردم اما لطفا 200 تا تک تومنی ب عنوان دشت بهم بدید چون از صب تا حالا پولی نگرفتم ، شما هم ک همه جا رفتید ایشالا دستتون برام خیر باشه..

اما مامانم 5000 تومن بهش داد و هرکاری کرد پسره ک پس بده قبول نکرد و گفت: حالا ک میگی دشت نکردی این رو نگه دار...

خلاصه ک با خنده از اون جا اومدیم بیرون ، مامانم اینا اینقد از مردم اون محل خوششون اومده بود ک نظرشون کلا تغییر کرده بود و از آقای دژی هم همین طور و ب نظر همه چیز اوکی میرسید..

حامد هم چند باری زنگ زد و اس داد و بهش جریان رو گفتم. رسیدم هم خونه باهاش حرف زدم کلی هم نقشه ها ریختم..افسوس

عصر همون دوست مامانم ک اگه یادتون باشه اسم دخترش شیدا بود و گفتم با یه پسری دوست شد ک داشت میرفت کانادا و پسره کاراش درست شد و رفت و برگشت و این رو عقد کرد و چند وقت پیش هم دنبال یه آژانس میگشت ک پاسپورتش رو ببره ترکیه و ویزاش رو براش بگیره ک اگه یادتون باشه گفتم مامانم اینا بهش معرفی کردن..

خلاصه ک اون خانوم ـه زنگ زد و ب مامانم گفت ک میام تا برام یه فرمی رو پر کنی، میخوام معرفم باشی، مامانم هم کلی بفرما گفت و اینکه تشریف بیارید منتظرتونیم..

اگه بگم یادمون رفت اینا میان باور میکنید؟آخخنده

با رویا حرف میزدم ک مامانش گفت: یه تومن تا شنبه میخوام.

رویا گفت ک سعی میکنم از مدیرمون حقوق این ماهم رو زودتر بگیرم ک من گفتم: رویا 500 تومن بهت میدم. ( البته از قبل میدونستم ک پول لازمه و میخواد قرض مامانش رو بده، اما قرار بود سر ماه من بهش این پول رو بدم. )

دیگه کلی خوشحال شد و قرار شد فردا صب ب حسابش بریزم ک بده ب مامانش. بعد حرف وام مسکن شد ک رویا گفت چند تا از پدر و مادرای بچه ها تو بانک مسکن کار میکنن ، بذار ازشون بپرسم میتونن برات کاری کنن یا نه..

یه کم بعدش دوباره تماس گرفت و گفت: شماره یکی شون رو داشتم باهاش تماس بگیر ، الان من باهاش هماهنگ کردم.

ب خانوم ـه زنگ زدم. ( حالا قبلش ب رویا میگم فامیلیش چی ـه؟ میگه نمیدونم ما همه هی میگیم مامانِ.. ( اسم بچه ـش)نیشخند )

خیلی کار خاصی نکرد و حرف خاصی نزد، فقط من بهش گفتم میخوام مطمئن بشم روی 30 متر سوییت بدون پارکینگ و انباری 35 تا وام رو کامل میدن، بهم امیدواری داد و گفت ب تمام خونه های تهران وام کامل تعلق میگیره اما بازم اطمینان رو توی حرفاش ندیدم.

بعد آقای دژی زنگ زد و گفت: یه سوال داشتم شما فردا پول نقد میارینخنثی

گفتم: قطعا کسی اون مقدار پول رو نقد نمیاره!! چک رمز دار میاریم ک مثل پول نقد ـه..

ساعت 9 اینجورا زنگمون رو زدن و تازه فهمیدیم واااای چ خبره، نه چایی دم کرده بودیم و نه میوه آمادهقهقهه

تا بشینن فورا ظرف آجیل و میوه رو پر کردم و شکلات هم ک روی میز بود و چایی رو هم تند تند گذاشتیم و تا آماده بشه از بستنی هایی ک خودشون آورده بودن مامانم آورد..

دیگه نشستیم ب حرف زدن و یه برگه هم داد ک مامانم براش پر کرد، از شما چ پنهون یه کم مامانم دودل بود، چون نمیدونست این برای چی هست، ینی گفت واسه اینکه میخوام دسته چک بگیرم اما اسمی از خودش روی برگه نبود، بهرحال ب خاطر دوستی 40 ساله ای ک باهم دارن حرفی نزد و پر کرد.

اینها یه فست فود تازگی باز کردن تقریبا میدونستیم محله ش رو اما دقیق ش رو نه، تا کارتش رو ازشون گرفتیم و فهمیدیم یه کم با خونه ای ک من میخوام بگیرم و بنگاه فاصله داره.یول

تا نزدیکای ساعت 1 خونه مون بودن و البته خدایی کلی پذیرایی کردیم هاانیشخند و چون اصرار کردن ک چرا نمیاین شما اون طرف، چون قرار بود فردا همون طرفها هستیم، گفتم: پس ما فردا شب میایم اونجا..

تا جمع و جور کردم حامد هم تماس گرفت، صداش برعکس این چند روزه گرفته بود، سعی کردم خوش و خرم حرف بزنم اما زیاد حوصله نداشت تا بالاخره گفت: چند تا از دوستام اومدن در مغازه، حرف زدیم و اینا فهمیدن ک من یه سفر خارج نرفتم باورشون نمیشد، میگفتن چطور..

این رو ک گفت فهمیدم این دلخوری از کجا آب میخوره من م حرص م گرفت و وقتی رسید خونه زود خدافظی کردم.زبان

صب چهارشنبه مامانم از خواب بیدارم کرد و گفت: سرمه پاشو برو از حسابت پول بگیر و بریز ب حساب بابا ک بره بقیه ش رو چک رمزدار بگیره..

بابام صب رفته بود و برگه واریزی ب حساب خودش رو گرفته بودو دفترچه من رو پر کرده بود و حتی 600 تا تک تومنی ک باید ب عنوان کارمزد هم میدادم رو توش گذاشته بود ( ینی تا این اندازه بابام دوست داره همه کارها رو خودش انجام بده ) و فقط دو تا امضا مونده بود ک اگر اونم بجای من نزده بود تنها دلیلش این بود ک شاید من این رو گم کنم و یکی با یه کارت ملی بره پول رو از حسابم در بیاره!!

از خونه ک زدم بیرون هوا خیلی خوب بود و خواب از سرم کامل پرید. ب حامد زنگ زدم ک گفت: همین الان از خونه اومدم بیرون، ببینم بالاخره امروز کار بانک و گواهینامه م تموم میشه یا نه! سه روز درگیرشم..

بانک هیچ کس نبود و تا کاغذ نوبت رو گرفتم شماره م رو خوند.از خود راضی با لطفی ک بابا در حقم کرده بود فک نکنم بیشتر از دو دقیقه کارم طول کشید و بعد از عابر بانک همونجا برای رویا پول رو واریز کردم و بهش اس دادم و دوباره سوار تاکسی شدم و اومدم سمت خونه.

مامان و بابام اماده شده بودن ک برن آپارتمانهایی روبروییمون ک تازه اماده شده رو ببینن و قیمت دستشون بیاد.

نیم ساعت بعدش اومدن و مامان گفت: سرمه افتضاح بود نقشه ش، دلم میخواد نقشه کش این ساختمون رو پیدا کنم و ببینم کجا درس خوندهخنده

پرسیدم: مگه چطوری بود؟نیشخند

گفت: یه سالن فک کن ک معلوم نبود هال ـه، پذیرایی چی ـه، و در دو تا اتاق و دستشویی و حموم توی همون میخورد، مثل خونه های قدیمی ک همه درها ب یه سالن باز میشد..

گفتم: چقد گذاشته؟

گفت: متری 12 تومن، 100 متری و 130 متری داره تازه 130 متری ک بدتر از 100 متری هم هست.

گوشی م زنگ خورد و آقای عربی ک روز قبل با ما قرار داشت و نیومده بود، پشت خط بود، بهم گفت: آقای دژی اومده اینجاست و میگه 3 تومن دیگه رو روی پولتون بذارید!!

گفتم: آقای عربی اولا شما دیروز عصر با ما قرار داشتید و نیومدید، قرار بود واسه ما چونه هم بزنید ک اونم هیچی الان زنگ زدید و میگید پول رو بیشتر کنید!! من یه هزاری هم روی پولم ندارم بذارم و نمیذارم..

حامد سر ظهر کارش تموم شد و رفت ماشین رو از خونه شون برداشت و بعدم خرید کرد واسه مغازه و رفت سمت مغازه.

عمه مهری م تماس گرفت و شروع کرد ب نالیدن از فرشته، البته مامانم طبق اینجور وقتها هیچیی نمیگفت بجز آهان، بله.. چون میدونه اگه یه کلمه بگه مهری تمام حرفای خودش رو میزنه زیرش و همین یه کلمه حرف مامان من رو ب گوش فرشته میرسونه و دیگه نمیگه خودش چی ها گفته ک این رو از مامان من شنیده!!

مثل اینکه هفته پیش فرشته تمام دوستاش رو دعوت کرده بوده خونه شون و نهار از بیرون داده بوده اما نه ب مامان من گفته بود و نه ب عمه م، و مهری ناراحت بود و از مامانم میپرسید ک تو خبر داشتی ک واقعا مامان من هم خبر نداشت و بعد ب من گفت ک اتفاقا اون روز با فرشته تماس گرفتم و شب خودش زنگ زد و گفت از صب بیرون بودم. ( دروغگوووبامن حرف نزن )

نهار خوردیم و بعد مامانم رفت قنادی دم خونه مون، تا بعد از بنگاه ک میخوایم بریم فست فود دوست مامانم دست خالی نریم.

تا لحظه آخر هی ب بابام میگفتیم پولها رو اوردی؟ابله

قبل رفتن ب مامان گفتم: ماامااان اگه شما ها پایه بودید....

یهو مامانم با لحن مدعی گفت: دیگه باید واست چی کار کنیم؟

گفتم: یه لحظه گوش کن! میگم اگه شما پایه بودید برج 5 ک این میخواست بلند شه من با یه مبلغ بالاتری خونه رو میذاشتم واسه فروش...

مامانم گفت: تو رو خدا بس دیگه! کارای مردها رو نمیخواد بکنیابرو برای اجاره هم اختیار رو میدی دست بابات، امروز هم توی بنگاه حرف نمیزنی، شرطهای بابات باید نوشته بشن، باید بگه ک اگه ماه 5 بلند نشد ب ازای هر روز چقد جریمه بدن و چیزای دیگه رو ، نترس از بهم خوردن، یه سری چیزا باید باشه، الان هم بهتره نوشته بشه تا بعد یه مشکلی پیش بیاد..

راه افتادیم.. ترافیک بیداد میکرد و دیوونه شده بودیم، هرچی هم ب مرکز شهر نزدیک تر میشدیم دوده بیشتر میشد، بابای من م ک بشدت قلبش ب دوده حساس ـه، دیگه آخرای راه گفت قلب و دستم درد میکنه، مامانم هم غر زد ک نباید قبول میکردیم ساعت 6 میایم، از این ب بعد صبح ها قرار میذاریم، یک ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم.هیپنوتیزم

توی راه رویا بهم زنگ زد و گفت: سرمه از ظهر دارم زنگ میزنم ب بابای رومینا جواب نمیداد، الان خودش زنگ زده و بهش گفتم ک تو وام میخوای، شماره ش اینه بهش زنگ بزن..

با بابای رومینانیشخند تماس گرفتم و خییلی خوب حرف زد و کلی کار راه بنداز و گفت من خودم رییس بانکم ، مدارک رو بنویسید و برام بیارید، ارزیاب رو میفرستم و وام رو براتون اوکی میکنم.هورا

خییلی تشکر کردم و بعد هم زنگ زدم ب رویا و از اون هم کلی تشکر کردم.قلب

راس ساعت 6 رسیدیم ب بنگاه و آقای عربی نشسته بود، جو سنگین بود و یه ربع ک گذشت مامانم ب آقای عربی گفت ک تماس بگیرید و ببینید آقای دژی کجاست، قرار بود سر وقت بیان!منتظر

آقای عربی هم تماس گرفت و وقتی گوشی رو گذاشت گفت: گفته تا یه ربع دیگه میام...

مامانم با لحن بدی گفت: باشه ما فقط یه ربع می ایستیم، اگه نیومد میریم..

بابام هم یه چیزی توی همین مایه ها گفت..

آقای دوستی ک رییس اونجا بود و روز قبل باهاش حرف زده بودیم با لحن خوب اما از سر لج گفت: شما مختارید ولی شاید کار براش پیش اومده، ما خییلی مورد داشتیم ک روز محضر نیومده و بعد فهمیدیم مشکل براشون پیش اومده بوده و...

مامانم هم گفت: حرف شما درست اما ما روی حرف آدمها حساب میکنیم، وقتی ما توی اوج ترافیک خودمون رو کشتیم ک سر وقت برسیم دیگه اینکه یه قدم راهه ک نباید اینجوری کنه...

نیم ساعت بعد دوباره تماس گرفت و بازم دژی گفت الان میام!!!!!

همین جور منتظر نشسته بودیم و مامانم میگفت بریم نمیاد! و آقای دوستی میگفت نمیتونه نیاد، مدارکش اینجاست... ک بابام رو ب آقای عربی گفت: آقای عربی شما فامیلیتون عربی هست اما ته لهجه استان.. رو دارید، کجایی هستید؟؟

ک اقاهه گفت : فامیلیم عربی هست اما مال همون استان.. هستیم.

خلاصه ک با بابام همشهری ک چ عرض کنم ، یه جورایی پدربزرگ هاشون فامیل هم دراومدننیشخند

برای حامد ک داشتم تعریف میکردم گفت با این حساب خوب شد داداش در نیومدنقهقهه

دیگه جو خییلی خوب شده بود و آقای عربی گفت الان دیگه فرق میکنه و ...

خلاصه ک ما تا ساعت 7.5 نشستیم و نیومد و تو این فاصله بارها و بارها تماس گرفتن و هی گفت الان میام.زبان

توی اون مدتی ک منتظر بودیم من یه سوال از آقای عربی کردم..

راستش رو بخواین برام عجیب بود ک هر دفعه با فرزانه حرف میزدم میگفت باید برم اوراق بخرم و وام بگیرم و بدم ب صاحب خونه!!

پیش خودم هرجور حساب میکردم متوجه نمیشدم ک چطور فرزانه ای ک قبل عید خونه ش رو خریده اینقد بیخیال ـه ب پرداخت باقی پول و اون صاحب خونه هم ک اون روز من دیدم اون اندازه گیر بود، هیچ زنگ نمیزنه و این رو تحت فشار نمیذاره! تازه تا جایی ک من میدونستم هر قرارداد برای پرداخت کل پول یه زمان معین داره و نمیشه تا هر زمان خریدار حوصله ش گرفت ک بره دنبال کاراش واسه پولش صاحب خونه صب کنه.. برای همین فقط یه گزینه تو ذهنم بود اونم این بود ک ب من الکی گفته و این خونه رو نقد خریده!!!

برای همین از آقای عربی پرسیدم: خوبه خانوم... دیگه پول وام نداد، ها؟

گفت: نه ! اون ک کارش تموم شد، پولش نقد بود، وام نگرفت!!!

اینقد عصبانی شدم و فک کردم مثلا چی میشد راستش رو میگفت؟! مگه من بخیلم!!زبان

دیگه ما بلند شدیم و چون مامانم اینا روشون نمیشد رفتم ب آقای دوستی گفتم ک لطفا 100 تومن بیعانه مون رو بدید..

گفت: یه دور بزنید، اگه تا ده دقیقه دیگه نیومد چشم..

دیگه قرار شد ما همون اطراف باشیم، چون آقای عربی هم هی گفت ب خاطر من ده دقیقه دیگه هم صب کنید...

از آژانس اومدیم بیرون و رفتیم تو مغازه های اطراف ک آقای عربی زنگ زد و گفت: آقای دژی با خانومشون اومدن!!

ما هم برای اینکه فورا نریم تصمیم گرفتیم ک خریدمون رو بکنیم و مامانم جارو خاک انداز و تی و  لباس زیر و جوراب و شال و حتی مانتو خرید.خنده

یه جا آقاهه داد میزد جوراب نانو! 1000 تومن!خنده

برگشتیم سمت آژانس و خانوم و آقای دژی با اقای عزیخنثی اومده بودن.

اول من رفتم داخل و خانوم دژی سلام و علیک کرد و اقاهه هم بلند شد و عذر خواهی کرد و من م سرد جوابش رو دادم و بعد از من هم مامانم اینا هم اومدن و همین جور برخورد کردن..

گفتیم : خوب حالا تکلیف چی ـه؟

اول سر قیمت ک بیشتر بدید گفتم ک ما گفتیم نه! همون ک همون!

دژی گفت: آخه آقای عزی میخواد این پولی رو ک من از شما میگیرم بده ب اونی ک ازش خونه خریده و این پولی ک شما ب من میدید کم ـه!

آقای دوستی گفت: ببین این اصن ربطی نه ب شما داره نه ب اینا ( ینی ما ) این مشکل آقای عزی ـه، تازه داره یه خونه میگیره ک ده متر از خونه ای ک شما داری میفروشی بزرگتره، نمیشه ک پولی ک اینا میخوان بدن معادل خونه 40متری باشه ک..

اما مگه حرف حالیش میشد، آقای دژی میگفت اگه آقای عزی راضی نباشه من معامله نمیکنمتعجب

هرچی همه حتی زنش بهش میگفت چ ربطی ب اون داره، بیا ما معامله مون رو بکنیم و بعد اگه شد با اون اگه نه ک اصن میریم یه جای دیگه خونه میگیریم، دژی مثل مسخ شده ها میگفت نه، هرچی اون بگه!خنثی

آخر مامانم پاشد و از آژانس رفت بیرون و گفت: شما چند ساعت امروز و از دیروز هم همین طور ما رو علاف کردی هنوز تصمیم ب فروش نداری، ما از خیر این خونه گذاشتیم..

راستش رو بخواین من م بلند شدم و رفتم پیش آقای دوستی و گفتم : لطفا بیعانه مون رو بدید..

گفت: تا فردا صب کنید اگه نشد الان شماره حسابتون رو الان بدید من میریزم ب حسابتون..

گفتم: نه آقای دوستی، بابای من ک دیگه نمیاد خودم هم دیگه نمیخوام، لطف کنید الان پولمون رو بدید..

دست کرد تو جیبش رو چون پولی نبود ب پسرش کارتش رو داد و گفت برو عابربانک 100 تومن بکش و برام بیار..

از اون طرف آقای دژی هنوز گیر آقای عزی بود و میگفت هرچی اون بگه و آقای عزی هم گفت: من نمیتونم ببینم اون الان قرارداد ببنده و من فردا صب، من از همون روز اول قرار گذاشتیم ک اگه بخوایم خونه هامون رو بفروشیم باید تو یه روز باشه، اگه امشب این اقا خونه ش رو فروخت و فردا دلار کشید بالا و قیمت ها گرون شد چیخنثی

هرچی همه بهش گفتن هرچقد هم مملکت معلوم نباشه ک فرداش چی میشه دیگه اینجوری هم نیست ک شب بخوابی و صب پاشی یه عالمه رفته باشه روی خونه ، قبول نکرد ک نکرد.بامن حرف نزن و آخر سر آقای عزی حرفش رو ک این بود: فردا میگم!!! گفت و از آژانس زد بیرونخنثی

دیگه بابام رو هم ک بنده خدا ب خاطر من داشت با دژی حرف میزدم گفتیم ک بیاد و باهمه خدافظی کردیم و اونا موندن و گرفتن اسناد ک مامانم میگفت اون دوستی ک من دیدم فک نکنم ب این راحتی سند و مدرکش رو پس بده...از خود راضی

مامانم ب دوستش زنگ زد و گفت ک داریم میایم، ک البته راه رو گم کردیم و پسرش با موتور اومد جایی ک ما بودیم و دنبالش حرکت کردیم.

البته قبلش هم ماماینا کلی میوه خریدن...

رسیدیم دم مغازه شون و شیرینی رو بهشون دادم و دوست مامان و شوهرش و پسرش اونجا بودن..

برامون چایی دم کردن و با شیرینی ک برده بودیم خوردیم ، بعد هم سه تا رویال برگر ویژه برامون زدن ک خیلی خوشمزه بود و زیاد.خوشمزه

مامان و بابام ک نصفش رو هم نخوردن، من بیشتر خوردم اما بازم نتونستم ساندویچم رو کامل بخورم.

توی همون فاصله مغازه دار کناریشون اومد تا پول سمبوسه هایی رو ک برده بود بده، ب دوست مامانم گفت: چقد شما و این خانوم شبیه هم هستید، من فک کردم خواهرتون هستن از شوهرتون پرسیدم ک گفت نه! دوست خانوم م هستن..

دیگه مامان و دوستش گفتن ک از خواهر هم بهم نزدیک ترن، بعد اقاهه گفت: پس بذارید برم دو تا شربت بیارم..

تا بره تو مغازه ش و بیاد، دوست مامان برامون گفت: این آقاهه یه هییت دار بزرگ اینجاست و میگن اگه از نذری هاش بخوری امکان نداره برآورده نشه، برای حضرت فاطمه هم یک عالمه دیگ شربت زعفرون درست میکنه و میریزه توی شیشه و بین مردم پخش میکنه، تا مدتها بعد زنها همین جور در مغازه ش صف میکشن و حتی گریه و زاری میکنن ک یه قطره از شربت اگه مونده ب ما بده!

آقاهه دوباره برگشت و دوتا از اینا بهمون داد و گفت: مطمئن م این دوتا ب نام شما پر شده بوده، من اعتقاد دارم حتی برنجی ک میخوریم روی دونه دونه ش از وقتی کاشته میشه نوشته میشه ک ب نام کی هست، اینها رو هم خود حضرت فاطمه واسه شما فرستاده و حالا امکان داره شما یکی از اینها رو بدید ب فرد دیگه ای ک حتما بازم شما یه واسطه بودید ک باید ب اون میرسیده ( ک البته تا من گرفتم پیش خودم فک کردم حتما یکی ش رو میدم ب حامد ! )

حس خیلی خوبی بود.لبخند

 

 

بعد ساعت 10 از مغازه اومدیم بیرون و دوست مامانم هم باهامون اومد. توی راه یه خیابون رو نشون داد و گفت: اینجا برای شیدا خونه خریده بوده..

باور کنید یا نه دامادش وقتی با دخترش دوست بودن!! یه خوه ب نام شیدا براش خرید!خنثی

بعد از اینکه رسوندیمش دم در خونه شون و اومدیم سمت خونه مون..

توی راه هم هی مامان و بابا بهم روحیه میدادن و میگفتن این پول برای تو هستش، حتما قسمتت یه چیز بهتر بوده، شاید برج پنج بلند نمیشد و هزار تا چیز دیگه ک اگه سر نگرفته حتما ب نفع من بوده و مامان کلی درباره خوبی خدا گفت ک بد بنده هاش رو نمیخواد و شاید میدونسته ما آدمای دلرحمی هستیم و اگه این آقای دژی میومد و میگفت پشیمون شدم بهش خونه ش رو پس میدادیم و....آخ

حامد هم از عصر لحظه ب لحظه زنگ میزد و خبر میگرفتنیشخند و وقتی فهمید جور نشده همین حرفها رو بهم زد.چشم

آخر شب هم تماس گرفت و گفت: فردا برنامه رو جور میکنم باهم بریم دنبال خونه بگردیم..

گفتم: من ک خودم میرم چون حالا ک برای وام هم همچین ادمی پیدا کردم باید تا تنور داغ ـه بچسبونمش..

دیگه تاکلی بعد از اینکه خونه رسیده بود هم حرف زد و بعد رفت اخرای فوتبال رئال و بارسا رو دید و بعد بازی هم زنگ زد ک البته بجز کلمه الو سلام چیز دیگه ای نگفت و خوابش برد.

بعد هم من رفتم سر یخچال و شربت زعفرون نذری رو دیدم و درش رو باز کردم و یه کم ازش خوردم و البته نیت کردم.فرشته

---------------

راستی ب پست قبل هم چند خط اضافه کردم و جریان رو نوشتم ک چی شده!

--------------

بچه ها من سرعت نتم افتضاحه و هر صفحه رو یه ساعت طول میکشه تا باز کنهکلافه

----------

دوستای مهسان عزیزم ک اینجا رو میخونید، این آدرس جدیدشـه..مژه

کنج دنج من



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

جمعه صب ک از خواب بیدار شدم نزدیک ظهر شده بود. مامانم اومد تو اتاق و گفت: حالم زیاد خوب نیست، با بابات میریم پارک و یه چند ساعتی اونجا هستیم.

چون اولین حرفای بعد از قهرمون بود، زیاد جوابی ندادم و فقط گفتم: باشه.

بعد زنگ زدم ب حامد، گفت: دارم از خونه میرم بیرون، یه 5 دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم.

میدونستم مثل همیشه بیشتر از اون چیزی ک میگه طول میکشه زنگ زدنـش برای همین دوشـم رو گرفتم. وقتی اومدم بیرون خود حامد زنگ زد و گفت: می بینم دیگه میری جاده چالوسنیشخند بعد ادای من رو دراورد  و گفت: اومدی، اومدی وگرنه خودم تنهایی میرم.

بهش گفتم: میای اینجا؟

اولش فک کرد سرکاری ـه، اما بعد ک دید جدیـم گفت: مگه نیستن؟

خواستم بگم پ ن پ نشستن اینجا هی میگن چرا حامد نمیاد.

دیگه قرار شد ک بیاد اما قبلش بره یکی از تایرهای ماشین رو ک باید عوض کنه و هر چند روز یه بار بادش کم میشه، باد بزنه.

تا برسه رویا بهم زنگ زد و گفت: سرمه حالت تهوع گرفتم!!

گفتم: ب سلامتی ، مبارکا باشه حالا چرا؟

گفت: کیوان قراره بیاد خونه مون، از صب تا حالا همسایه بالایی مون ( ک خانوادگی خییلی فضولـن ) دارن حیاط و ماشین و کوچه رو میشورن و باهم حرف میزنن ، دارم دیوونه میشم..

دیگه هی میرفت پشت پنجره و هی میومد و آخر هم کیوان زنگ زد و دیگه خدافظی کردیم..

بعد سمیه باهام تماس گرفت، گفتم: سلااااااااااااام بر کیش

گفت: ایشالا همیشه شاد باشی...

لحن صداش غمگین بود، پرسیدم: چی شده؟؟؟

ک برام از بحث سر صبحی خواهر و شوهر خواهرش گفت و یه سری حرفها زده شده و ک یه جورایی پای سمیه هم وسط اومده بود..

خلاصه ک تا اومدن حامد باهم حرف زدیم...

حامد اومد و با آغوش بااااز ازش پذیرایی شد.بهش گفتم: حامد یه وقتایی مثل الان فک میکنم خییلی دوست دارم.

گفت: مرسی عزیزم، من م دوست دارم.

گفتم: همین؟؟؟ تو باید میگفتی من م خیییلی دوست دارم.

گفت: اهاا، بایدیـه، خو من نمیدونستم.

براش شربت آب آلبالو و کاک بردم. و تقریبا نیم ساعتی بود و رفت.

دوباره زنگ زدم ب سمیه و گفت: من فعلا عکس العملی نمیکنم چون کاری هم من نکردم.

مامانم اینا اومدن و باهم دیگه نهار خوردیم. بعدش زنگ زدم ب حامد و گفتم: اگه عصر بخوای بیای چیزی با خودت نیار، من نهار میارم برات.

گفت: فعلا داریم کولر رو سرویس میکنیم، ببینم چی میشه.

فرزانه باهام تماس گرفت، صداش گرفته بود، گفتم: چی شده؟؟

گفت: با فرید بحثم شده، هر دقیقه زنگ میزنه، هی باید در دسترس باشم، تا جواب نمیدم میگه کجا بودی..

تمام مدت یکی پشت خطش بود!

گفتم: این الان فرید هی میاد پشت خط؟

گفت: آره، گوشی م رو خاموش کردم، بهش هم گفتم دارم میرم بیرون، تازه بعد عقد یادت افتاده ب من شک کنی!!

دیگه یه کم درمورد کار مامان و بابای من حرف زدیم و اینقد فرید اومد پشت خط ک دیگه رفت جواب بده!کلافه

بعد زنگ زدم ب آسا و گفتم اگه میخواد باهامون بیاد کیش ، ک دلایلی رو برای نیومدنـش گفت

حامد طرفای 4.5 زنگ زد و فک میکرد من نهار نخوردم و گفت: سرمه من دارم میام سمتت اما راستش از پشت بوم ک اومدم، سجاد کالزون درست کرده بود، نمیشد نخورم.

گفتم: چطوری بدون من دلت اومد بخوری؟

گفت: بخدا نمیشد ...

خنده م گرفت ، گفتم: شوخی باهات کردم ، نوش جونت..

وقتی رسید رفتم دم در و تا حامد من رو دید گفت: واای سرمه کجایی؟ خبری ازت نیست

بعد کمی شوخی و خنده پرسید: کجا بریم؟

قرار شد بریم سمت غرب ، آخه یه اس برای حامد اومده بود ک ب دلیل افتتاحیه، یه مغازه آدیداس آف زده.

خواستیم از همت بریم دیدیم قفل ـه از ترافیک، تصمیم گرفتیم از حکیم بریم دیدیم اوضاع بدتره!!! اصن نفهمیدم چرا اون ساعت اونجوری ماشین ها ب هم گره خورده بودن.

چون حامد هم باید زود برمیگشت ، پشیمون شدیم از رفتن ب اونجا. دیگه پیچیدیم و رفتیم از یه سمت دیگه و از جلوی هایلند گذشتیم و حامد گفت: بریم اینجا؟

دیگه رفتیم توی هایلند و یه دور زدیم و بدون اینکه چیزی بخوام الکی نزدیک 100 تومن خرج شد.

میخواستم ن و ا ر ب ه د ا ش ت ی بردارم، دختره اومد و گفت: اگه مشاوره میخواین بهتون بدم.

سس ناندوز هم داشت اما اینجا هم اکسترا هات نداشت. دیدم ادویه های ماسالا هم داره، من م تندوری ش رو برداشتم.

 

 

موقع حساب کردن، ننه حامد بهش زنگ زد و رفت باهاش حرف زد. وقتی داشتم خریدام رو میذاشتم توی نایلون اومد، بهش گفتم: ب مامانت تک انداختی بهم زنگ بزنه ک موقع حساب کردن بری

سوار ماشین شدیم و قرار شد بریم کافی شاپ. ماشین رو ک پارک کردیم، حامد یه چیزی گفت، خندیدم، بعد گفت : سرمه این اصن خنده دار نبود، یه حرف داشتم باهات میزدم..

این رو ک گفته دیگه قهقهه زدم، اونم اولش هنگ بود اما پا ب پای من زد زیر خنده و دیگه وسط خیابون عین دیوونه ها میخندیدیم.

کافی شاپی ک رفتیم یه جای دنج و باحال بود. من یه میز رو انتخاب کردم ک بلند بود و صندلی های بلندی داشت.

کسی ک سفارش میگرفت و اومد و بعد سلام و علیک پرسید: دوست دارید خودتون انتخاب کنید یا من کمکتون کنم؟

و از اونجایی ک ما همیشه از خود افراد اونجا میپرسیم ، این بار با کمال میل قبول کردیم راهنمایی مون کنه.

بعد از کلی سوال و جواب ، ک خودش گفت مثل اون شخصیت توی کلاه قرمزی هستم ک هی سوال میپرسید، حامد دمنوش انتخابی!! و من موکاچینو سفارش دادم.

بعد از ما رفت سراغ میز دیگه ک داشتن پا میشدن و ازشون سوال کرد ک از سفارش راضی بودن .. همون لحظه من ب این فک کردم ک این بنده خدا چقد تلاش میکنه ، هم یه سری موقع سفارش گرفتن، هم آخر سر موقع رفتن!! و اینکه نگه داشتن مشتری چقد سخته و قطعا حامد هم با همین مشکلات روبروست..

یهو حامد بهم گفت: سرمه ب چی فک میکنی ک اشک اومد تو چشمات!تعجب

خلاصه مگه ول میکرد، ناراحت شده بود اما نمیخواست بروز بده وهی میگفت چرا اینقد ناراحت شدی!! چرا چشم ت قرمز شد!!! یاد چی افتادیی!!!

وقتی هم گفتم قسمت اولش فکرم رو گفتم ک پسره چقد زحمت میکشه دوباره ناراحت شد و گفت: ینی دلت واسه پسره سوخت!

خلاصه ک این داستان سوال پرسیدنش دقیقا تا وقتی ک من رو دم خونه مون پیاده کرد و تو راه مغازه بود ادامه داشت، آخر بهش گفتم: ب جون ارش من فکرم بیشتر ب خاطر تو بود، نه واسه اون یارو گریه م گرفت، نه برام مهم بود.کلافه

از اونجایی ک دمنوش حامد انتخابی بود، آقاهه با اینا اومد و گفت: در هر شیشه ای رو ک میخواین باز کنید، ببینید کدوم حس بهتری بهتون میده، همون رو بگید تا من براتون آماده کنم.

 

 

ما هم از بین اونها دم نوش جاماییکایی رو ک حس بهتری بهمون داد  انتخاب کردیم.نیشخند

شکلات گلکسی رو هم ک از هایلند گرفته بودم باز کردم و همون موقع هم کیک فرانسوی شکلاتی مون رو هم اوردم

 

 

سفارشمون رو هم ک اورد یه عکس گرفتم و یک ، دو ، سه حمله ور شدیم.ابله

 

 

یهو تو حرفها حامد با خنده گفت: سرمه با من ازدواج میکنی!!!!!

من م گفتم: نه!!

خلاصه ک چند باری اون همین جوری ب شوخی و مسخره این حرف رو زد و من م جوابم نه بود.بامن حرف نزن

بعد حامد گفت: آخیی، خیالم راحت شد دیگه، پس یادت باشه من خواستگاری کردم ، جوابم هم نه بود، دیگه نگی بعد 5 سال تو باید ب من این رو میگفتی.نیشخند

همین جور ک از سفارش های همدیگه تس میکردیم یهو برگشتم، گفتم: حاامد تو واقعا جدی اون حرف رو زدی؟

گفت: ولش کن سرمه، من یه چیزی گفتم، آدم بهتره بگذشته فک نکنه!

سمیه هم زنگ زد، حالش بهتر شده بود، بهش گفتم: فرزانه و فرید باهم بحثشون شده!!

گفت: ااا خوب پس انرژی های دیشب کار کرده.

گفتم: بنده خدا پسره همه ش پشت خط ـش بود و این جواب نمیداد!!

گفت: من میگم یه مشکلی داره.

چون با حامد بودم زود خدافظی کردیم.

دم نوشش فوق العاده بود. من ک بیشتر اون رو خوردم تا موکا چینو خودم رو.نیشخند آخر سر هم بهمون یه برگه داد ک پر کنیم و بگیم چقد راضی بودیم، انتهای برگه ـه ازمون اسم و شماره تلفن خواسته بود، از ترسم چون حامد روی یارو حساس شده بود، اون قسمت رو پر نکردم.

موقع برگشت تا سوار ماشین بشیم هی ب حامد میگفتم: حاامد واقعا اون حرف رو جدی زدی؟خیال باطل

اونم با خوشحالی میگفت: ارره، ولی دیگه جوابم رو گرفتم و نه بوده! خنثی

توی ماشین هم امید جهان گذاشت ، با خنده گفت: سرمه گفتی میگن یه شیرزن پیدا نمیشه ب این امید جهان یه شکست عشقی بده ک اینقد شاد نخونه!

گفتم: خوب؟

گفت: باید سمیه رو بگیم بره تو کارش، شکست عشقی رو بهش بده.

بعد هم صداش رو زیاااد کرد و یه دستمال بنفش توی ماشین رو برداشت و میچرخوند و میگفت جواب نه رو شنیدم!منتظر

 

 

توی راه رفتیم نمایندگی لاگوست. حامد گیر داده بود میخوام بینم این سوسمار نشان هایی ک من خریدم، چ تفاوتی توی جنس با اصلش داره!

رفتیم توی مغازه و یه کم دست ب همون تی شرت هایی ک فقط عکس یه سوسمار دارن زد و برام اختلاف هاشون رو گفت، بعد اتیکتش رو نگاه کرد و گفت: سرررمه، دونه ای 500 هزار تومنن!

گفت: پ ن پ، فک کردی مثل تی شرتهای ک تو دونه ای 5 تومن ـن!!!!!

تازه یه مدل دیگه هم داشت ک سوسمارهاش تعدادش بیشتر بودن و دایره تشکیل داده بودن، اونا 900 تومن بودن!هیپنوتیزم

من م خیلی شیک بلند ب حامد گفتم: عزیزم کدوم رو پسندیدی؟

دیگه من پیاده شدم و حامد رفت سمت مغازه، وقتی اومدم خونه مامانم اینا نبودن. همون موقع رویا زنگ زد و گفت: سرمه ظهر یه لحظه اینا رفتن تو پارکینگ ، کیوان با دو اومد خونه مون، باورت میشه هنوز دو قدم از در خونه پاش رو اون ور تر نذاشته بود ک آقا گ اومد دم خونه مون! داشتم سکته میکردم!!

گفتم: خوووب؟ چی شد؟

گفت: تمام چراغها رو خاموش کردم و یه جوری رفتم دم در ک ینی خواب بودم! هیچی هم نگفت، یه سوال و جواب الکی کرد و رفت!!!نگران

دیگه بعدش هم با کیوان رفتیم سمت مغازه و ساعت 7 اینا اومدم، الان م دارم ماکارونی درست میکنم برای شام، میشه بهم بگی چ جوری بپزم ک خوب بشه؟

رویا از آشپزی متنفره، میگه هر روز ب من بگن خونه رو بشور و بساب اما یه نیمرو نگن درست کن! حتی وقتی زن حمید بود، و حمید میخواست برای نهار بیاد، از این غذا خونگی ها ، غذا میگرفت و میریخت توی قابلمه و به حمید میگفت خودم درست کردم.قهقهه

خلاصه ک هرچی فوت و فن بلد بودم بهش گفتم، بعد گفت میشه ماست و خیار هم بهم بگی چی کار کنم خوشمزه بشه، ک اونم باز یه چیزایی گفتم و انجام داد و خوشش اومد.

بعد از رفتن کیوان هم تماس گرفت و بازم ابراز رضایت کرد.

داشتم با سمیه حرف میزدم ک مامانم اومد تو اتاق و گفت: سررمه اون ماشین تو اونجا پارک شده؟؟؟

گفتم: اونجا دقیقا کجاست؟؟ابرو

گفت: عقب پارک ـه!! ( حالا یه خونه اون ور تر گذاشته بودمش!! )

گفتم: آره، خودش ـه!

گفت: تنهاست!!!! هیچ ماشینی پیشش پارک نیست چرا نگفتی اوردیـش!!!!!

گفتم: تنها؟؟ مگه آدمه!!خنثی

بعد کلید رو بهش دادم ک ببره و ب بابام بده و تا ماشین رو بیاره در خونه!!

وقتی ادامه صحبتم رو با سمیه کردم، از خنده غش کرده بودم و بهش گفتم: یادم باشه دیگه ماشین رو وقتی جایی تنهاست پارک نکنم ، تازه سیزده بدر ها هم میتونیم پیشش جا بندازم ک تنها نباشه.

اخر شب مامانم سرش تو آیپد بود و بابام هوش و حواسش ب اخبار.سبز رفتم نشستم کنارشون و گفتم: برنامه تون چی ـه؟؟؟ ماشین رو قبل عید نفروختی الان اومده پایین!

بدون اینکه سرشون رو جابجا کنن، جواب میدادن!

مامانم گفت: واا ، چطوری؟؟ تو ک گفتی قیمتش بیشتره!

حرصم گرفت از این مدل جواب دادنشون و گفتم: همه ش تو نتی و بابا هم اخبار، واقعا ب کجا رسیدید!!

بابام گفت: من ک تو این سن و سال از خودم راضیم!

گفتم: بله ولی در قبال ما هم مسئولین!

مامانم گفت: تا یه سنی!!!!!!!!! اخه تا چند سالگی ینی!!! ما دیگه سنی ازمون گذشته ( من نمیدونم پنجاه و خورده ای خیلی سن بالایی ـه!!!! ) نمیتونیم ازمون انتظار داشته باشی همه کار بکنیم.

گفتم: باشه، خودتون کاری انجام ندیدن، اما سد راه هم نشید!!

الان یادم نیست ک چی شد و حرف ب تعمیر ماشین کشید و من گفتم: اون رو هم ک من همه کاراش رو کردم، اگه ب شما بود هنوز دم در داشت خاک میخورد!!

یهو بابام گفت: نه!!!! من ک گفته بودم از بعد از عید میخوام ببرم کاراش رو بکنم!! تازه یه هفته از عید گذشته ک تو این یه هفته تو سه روزش رو هم بردی ماشین رو گذاشتی دووور ، ما نفهمیدیم تعجب

گفتم: پس چطور من بردم و درستش کردم؟؟

گفت: تو بردی جای گرون ، من میخواستم با مبلغ کمتر روبراهش کنمتعجب

واقعیت دلم برای حامد سوخت ک چطور از کارش زده بود و سعی کرده بود بهترین کار رو با کمترین قیمت واسه من انجام بده، از روی مبل بلند شدم و گفتم: شما حتی سرتون رو هم بلند نمیکنید، من اشتباه کردم اومدم باهاتون حرف میزنم..

آخر شب هم حامد تماس گرفت، ب قول خودش از الو گفتنم فهمید یه چیزی شده، بهش گفتم ک بحثم شده، یهو لحن صدام عوض شد و زدم زیر خنده و گفتم: حامد عصر توی کافی شاپ یه حرفی زدی، جدی گفتی دیگه؟

تا رسید خونه با هم حرف زدیم و بعد هم ک خدافظی..

صب شنبه از خواب بیدار شدم و زنگ زدم ب حامد ک حموم بود و بعد خودش تماس گرفت و گفت: میخوام برم دنبال کارای ماشین، هم یه تایر نو بگیرم و هم صفحه کلاچش رو عوض کنم و یه سری کارای اینجوری داره..

گفتم: من م باهات میام.

گفت: سرمه گولا من تو رو میبرم تعمیرگاه؟؟؟ پیش یه مشت کارگر؟

دیگه قرار شد هر وقت خواست دنبال کارش باهام تماس بگیره و من م برم سراغ آژانس هواپیمایی کنار خونه مون.

داشتم آماده میشدم مامانم گفت ک بابات گفته پول پراید رو بهت میده، تا چند روز دیگه بهتر بفروشتش، هر وقت میدونی برنامه بذار بریم ببینیم.

گفتم: من دیگه از خیرش گذشتم، اگه دوست دارید خودتون برید دنبالش! مگه من عروسکم یه روز نه باشید، یه روز اره!! دیگه از تو مودش اومدم بیرون!

مامانم گفت: واا ینی چی؟؟ این چ طرزشه؟ چرا لج میکنی؟

گفتم: فقط من پول سفرم رو ازتون میگیرم، الان مدتهاست یه مسافرت نرفتم، با این رویه شماهم باید زود ازتون بگیرم ک دوباره نگید نه و بعد من بهم بزنم وبعد بگید حالا برو و اونوقت دیگه برام ارزشی نداشته باشه..

مامان و بابام حرفی نزدن و جوابی بهم ندادن.

بعد آماده شدم و رفتم آژانس هواپیمایی نزدیک خونه مون و برای دختری ک مسئول کیش بود جریان رو گفتم و اونم گفت ک هتل واقعا 50-50 هستش، و بهتره نرید و دیگه زنگ زد ک برام قیمت پرواز و آپارتمان رو در بیاره.

باید از جایی میپرسید، توهمون فاصله یکی از دخترایی ک اونجا کار میکرد ک ب شدت ب خودش رسیده بود و با آرایش کامل اومده بود و موهاش هم براشینگ شده بود،و احتمالا مدیر داخلی اونجا بود، رو ب یکی دیگه کرد و گفت بیا پیش آقای... کارت داره ، دوتایی رفتن اون ور تر و پیش اون آقاهه، من م خودم رو مشغول نشون دادم اما شش دنگ حواسم رو جمع کردم

ینی آقاهه قهوه ای کرد اون یکی دختره رو و هر از گاهی ب اون دختر آرایشی با محبت نگاه میکرد ولحن صحبتش کاملا تغییر میکرد وقتی با اون حرف میزد.ابرو

بعد هم ک اون دختر بیچاره رفت نشست، اون یکی اومد بالای سر همه و یک دستوری بهشون میداد ، بقیه هم با تنفر بهش نگاه میکردن، بعد دوباره دختر آرایش دار برگشت پیش آقای... ب خنده....

شماره م رو دادم و قرار شد خبرم کنه! بعد تصمیم گرفتم برم آرایشگاه ک طرح ناخن هام رو تغییر بدم، گفته بودم ک خیلی ساده بود، از همون موقع پشیمون شده بودمزبان

دیگه رفتم آرایشگاه و دوباره کلی باهمه چاق سلامتی کردم، همه هم مثل همیشه گفتن سرمه فال، فال!!

من م گفتم ک کارتهام رو نیوردم..

حامد زنگ زد و گفت: بابام ماشینش خراب شده و گذاشته تعمیرگاه، خواهرم هم مغازه بوده، بهم زنگ زد و گفت برو دنبال پرهام و از مهدکودک بگیرش و ببرش خونه. حالا دارم میرم دنبال اون..

بعد حرف کیش شد و بهش گفتم، اونم دوباره خندید و گفت: کاش تو هتل میرفتیم، من میخوام چند روز کار نکنم، حالا هی تو هر روز میخوای حتما بگی پاشو صبحانه درست کن، چرا تخت رو صاف نکردی... من میخوام یه آب معدنی ببرم و برم کنار دریا و فقط دراز بکشم و از دریا استفاده کنم...

گفتم: باشه تو برو استراحت کن، فقط عابر بانکت رو بده ب من

زد زیر خنده و گفت: لعنت بر کسی ک عابر بانک رو اختراع کردخنده

بعد مهسا از یکی از مشتری هاش میگفت ک گفته 75 میلیون پول یه لباس شب داده و فلان کافی شاپ رفته و قهوه ش شده 500 هزار تومن، اما اخر سر با اون سر 5 تومن چونه میزده.

حامد از خونه خواهرش هم زنگ زد، تا گفت الو، پرهام هی میگفت: کیه؟؟ کیه؟

دیگه من از طریق حامد هی باهاش یه کم حرف زدم ، چون حامد از ترسش ک بره ب همه بگه گوشی رو بهش نمیدادزبان

کارم ک تموم و اومدم خونه ، بازم مامانم اینا نبوده بودن ، البته قبلا گفته بودن ک میرن دندونپزشکی.

این م عکس ناخن هام، اما خوب نیوفتاده، ب نظرم خودشون بهترنزبان

 

 

رویا بهم زنگ زد و گفت: مهشید اینا امشب میان از کیش. بهم زنگ زد و گفت ب نظرت برای فرزاد باید سوغات بیارم؟ من م بهش گفتم والا من بودم قطعا میوردم، اونم گفت نه، برای چی باید واسش چیزی بیارم، مگه اون برای من چی کار کرده!!!!! در صورتی ک برای گوشی مامانش ک از دوست فرزاد گرفتن تخفیف عالی گرفتن و حتی سر سینمای خانواده هم ک از فرزاد گرفت، عاللی ازشون خرید.

گفتم: دیگه یه بلوز چی ـه ک نمیاره!!!!!!

رویا گفت: بهت گفتم با مهران بهم زد؟

گفتم: نه!!

گفت: آره، بهش گفته ک مهران، فرزاد دوست پسر سابقم برگشته و من باهاش دوست شدم.

گفتم: خوب تاریخ مصرفش تموم شده بوده!!

گفت: اره، تازه با یه امین نامی دوست شده، اونم سفت و سخت بهش گفته ک میام خواستگاری ت! میگفت باید با فرزاد هم بهم بزنم اگه اینجور باشه.ابرو

گفتم: خوب سینما خانواده و گوشی آیفون واسه مامانش از اون هم گرفته و دیگه دلیلی نداره ادامه بده دوستی ش رو

بعد رویا گفت: آهان راستی دوست مهران زنگ زد و خودش رو معرفی کرد و گفت شما یه گوشی برداشتید میخواستم بدونم کی پولش رو میدید!! اینم زنگ زد ب مهران ک اون جواب نداد، بعد یه اس زد ک بیا دم مهد و گوشی ک دادی رو ببر ک دوستت نخواد واسه چندرغاز!! هی ب من زنگ بزنه!! اونم اس داد ک نه اون برای خودته! الان بهش میگم ک خودم حساب میکنم!

گفتم: من شک ندارم مهران پیش دوستش بوده!

گفت: واای من م همین حس رو داشتم.

بعد از اون با سمیه حرف زدم، گفت: ب مصطفی کنم، خیییلی خوشحال شده، اولش هی گفته شوخی میکنی و بعد بهش گفتم ب خدا سرمه برنامه ش رو ریخته! راستی فاطمه هم میاد..

بعد از اون یهو خوابم گرفت اونقد خواب ک بارها و بارها تلفن م زنگ میخورد و میدیدم اما جواب نمیدادم!! گرچه ک وقتی بیدار شدم دیدم تلفن م روشن ـه و وقتی ب آسا ک تماس گرفته بود، زنگ زدم بهم گفت گوشی رو برداشتی و حرف نزدی ک گویا دیگه قطع ش نکرده بودم و همه ش اشغالی میزده.

با آسا حرف میزدم ک رویا اومد پشت خط م، مامانش از همدان اومده بود، اما انگار دستش هنوز خوب نشده بود و اینطور ک رویا میگفت با اینکه بخیه ها رو کشیدن اما دستش جوش نخورده و فردا دوباره باید بره تا ببینن چی کار میشه کرد!

فرزانه هم آخر شب تماس گرفت و گفت: سرمه امروز رفتم خونه یکی ، تازه فهمیدم چ اشتباهی کردم بهش جلسه ای 60 تومن گفتم. حیاط خونه شون مثل باغ بود، یه رودخونه داشت ک روش پل خورده بود و توی رودخونه ماهی بود، درخت ها رو شبیه کالسکه و چیزای مختلف درست کرده بودن. از توی خونه شون نگم، ینی اصن آدم فک نمیکرد همچین خونه ای طرف ما باشه ، وسایل شیک ، خونه نورگیر و بزرگ، چ آجیلی، چ شکلاتیی خلاصه هرچی بگم کمه! بعد ازم پرسید شما چطور پول میگیرید، گفتم ده جلسه، ده جلسه جلو میگرم، نه چونه زد و نه چیزی 600 تومن تراول 50 تومنی شمرد و گذاشت تو پاکت و بهم داد. بعد دیپلمه ست، یه پسر 13 ساله  داره، میگفت اصن از زبان متنفرم اما شوهرم بهم گفته همه ش تو وقتت رو گذاشتی برای بچه ، یه کم ب خودت برس!!! واای سرمه واقعا بعضی ـآ چ زندگی هایی دارنچشم

البته بگم ک اینقد فرید اومد پشت خطش و قطع کرد ک دیگه نتونستیم بیشتر از این حرف بزنیم و خدافظی کردیم.

شب هم حامد زنگ زد، راستش جریان اومدن فاطمه رو گفتم، چیزی نگفت اما فهمیدم ک سختش ـه، برای همین تصمیم گرفتم ب سمیه بگم جریان رو، ببینم چی کار میخواد بکنه.

بعد حامد گفت: امروز میخواستم برم کارگاه اما اینقد دیر بیدار شدم ک نرفتم.

گفتم: کجاااااااااااااااا؟ باور کنی بری دیگه باهات کاری ندارم!!!

گفت: چرا؟ آخه کار من چ ربطی داره ب رابطه ما!! میرم باهاش حرف میزنم، گفته بیاد یه پولی بهش میدیم، پروژه هم بشه پول رو بیشتر میکنیم..

گفتم: اهااااان!! ببین خودش از حالا گفته ک پروژه پول بدن، این ینی اینکه هیچ وقت پولی نیست نهاایت ماه اولکلافه

گفت: دوستم گفته تو اردیبهشت و خرداد استخدام داریم ، اگه یه برگه داشته باشی ک یه سالی جای دیگه کار کردی، راحت تر استخدام میشی...

گفتم: من این حرفها حالیم نمیشه!! یه کلمه میگم نه! ب نظر من نباید بری، میگن آزموده را آزمودن خطاست!!!

بعد گفتم: حااااااااامد گرسنمه!

گفت: عزیزم الان برمیگردم مغازه و برات غذا درست میکنم.

گفتم: هرکی نره و نیاره.منتظر

گفت: میخوام اما اماکن ایراد میگیره این وقت شب مغازه باز باشه سرمه گولا.

رسید خونه و خدافظی کردیم و بعد زنگ زد و گفت لباسام رو عوض کردم و یه چیز خوردم..

پرسیدم: چی خوردی؟

گفت: کوکو سبزی ( خواستم بگم دوباااره نگران )

بعد هم خدافظی کرد و گفت یه غذا خوردی بهم زنگ بزن. ک من دیگه باهاش تماس نگرفتم.

________________

اگه هنوز باور ندارید مردم شناسی یه علم ـه،  این هم سند و مدرکش ک آزاده جون زحمت عکس گرفتنش رو کشیده.نیشخندماچ

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٤:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()