مردم شناسی !!!

این هم یک پست ثابت برای  وقتهایی که حوصله ها سر رفته و فقط یک مردم شناسی میتونه سرجاش بیاره.نیشخند

و میتونیم اینجا دور هم مردم شناسی کنیم.قلب 

 درصورتیکه پستهایی ک اپ میشوند خصوصی باشند و تمایل ب گرفتن رمز داشته باشید با گذاشتن کامنت این علاقه را ب مدیر ابلاغ فرمایید و باشد ک با صلاحدید مدیر وبلاگ رمز به شما تعلق گیرد.از خود راضی

شایان ذکر است رمز پستهای قبلی آرشیوی شده و درخواست نفرمایید!مشغول تلفن

 بازدید کنندگان گرامی وبلاگ همه روزه حتی در روزهای تعطیل به صورت شبانه روزی  باز بوده و پذیرای کامنت های حامل تعریف و تمجید شماست.عینک

به نظرات بی محتوایی که در آنها هرگونه انتقادی باشد، ترتیب اثر داده نمیشود باشد ک درس عبرتی برای دیگران گردد.شیطان

 لازم به ذکر میباشد پستهای جدید در زیر این پست وزین قرار خواهند گرفت درست مثل الان.نیشخند

 

                 "مردم شناسی دریچه است رو ب جهان درون آدمها نیشخند "

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

عیدتون مباررررررررررررررک !!! ( دل نوشت 527 )

سلام دوست جونا، حال و احوال چطوره؟ تعطیلات خوش میگذره؟؟؟؟

همه با هم بلهههههههههههههنیشخند

خوب قبل از هر چیز جا داره ب نوبه خودم این عید سعید ( منظورم عمو نیست هاابرو ) رو ب همه تون تبریک بگم.ماچ

وای ببخشید من نمیدونم چرا اصن دیگه وقت نمیکنم بیا اینجاگریه ولی باید بگم عاشقتونم اینقد با محبت هستین!بغل

اتفاق خاصی هم نیوفتاده بجز اینکه کماکان حامد رو مثل قبل می بینم و با عرض شرمندگی بیشتر عکس ها رو میذارم تو اینستاخجالت

چند دقیقه بعد سال تحویل حامد بهم زنگ زد و بعد هم گفت گوشی رو بده ب مامانت اگه میتونه صحبت کنه دوست دارم الان بهش تبریک بگم

خواستم بگم چ غلطامنتظر اما دیدم خوب نیست هنوز سال نو نشده حالش رو بگیرمشیطان

بعد با مامانم حال و احوال و عید مبارکی کردننیشخند و مامانم مثل همیشه حال و احوال خانواده ش رو پرسید.. ایششششششششش

اهان آخه نگفتم ک از دو هفته قبل عید خواهرم هستی و ملودی رو آورد اینجا و خودش برگشت و 28 با شوهرش اومدن اینجا، بعد یه بار ک ما بیرون بودیم و مامانم و بچه ها هم رفته بودن بیرون، ما رفتیم دنبالشون و حامد ما رو برگردوند خونه، آخ اگه بدونید حامد چ اداهایی ک در نیورد، هی خم و راست میشد جلوی مامانم و در ماشین رو براش بست و بعد وقتی رسیدیم پرید پایین و در رو باز کرد، اصن یه فیلم هایی در آورد بیا و ببینابرو

خلاصه ک اون بار هم تا برسیم خونه مامانم هی احوال خانوم والده رو پرسیدزبان

حامد هم هی از مامانم تعریف کرد و گفت اگه وصلتی هم سر بگیره ب خاطر مامان فریباست، مرتیکه بز!بامن حرف نزن

خووب بذارید از موهام بگم ک ماشالا بیست شده، نه بیست کم ـه ایشالا همیشه زنده باشمخنثی

ولی خارج از شوخی خودم ک خیلی خوشم اومد و خوب ب حامد اصننن نگفته بودم ک دارم مشکی میکنم و بلند، روزی هم ک این کار رو انجام دادم تا برگشتم خونه طرفای 9 شب شده بود و تا فرداش ک حامد رو ببینم مردم تا تونستم جلوی زبونم رو بگیرمزبان

وقتی ک اومد یه جوری رفتم تو ماشین نشستم ک اصن من رو تا لحظه ای ک در ماشین رو باز کردم و نشستم ندید، برای چند ثانیه شوک بود و بعد بلندبلند میخندید ( ایشالا امسال همه شفا پیدا کنن ) و بعد گفت: سرمه نشناختم ت، فک کردم یکی دیگه ست، گفتم الان سرمه از راه میرسه چطور بهش ثابت کنم بخدا این دختره خودش اومده نشسته تو ماشین، من نمیدونم کی ـهقهقهه

اینم از موهام، برای چهارشنبه سوری هم یه مهمونی دعوت بودیم، اما من دو دل بودم ک بریم یا نه،صاحب مجلس یکی از دوستای حامد بود ک من تا حالا ندیده بودم ش، راستش ب نظرم خود حامد هم بس ک من غر زده بودم حوصله م سر رفته بهم گفت وگرنه زیاد دوست نداشت بریم دلیل ش هم ک بعدا بهم گفت این بود ک چون بقیه رو نمیشناختم و حتما توش نوشیدنی هم بود و شاید حرکتی میکردن ک من خوشم نمیومد.. خلاصه ک من از شب قبلش با سمیه هماهنگ کرده بودم ک با مصطفی بریم بیرون اما سمیه ساعت 5 بهم خبر داد ک مصطفی کار داره و باهاش شدید دعوام شده و نمیاد ، بهش گفتم خوب خودت بیا ، ما میایم دنبال ت! وقتی مطمئن شد ک تعارف نمیکنم قبول کرد، من م منتظر حامد شدم تا اومد و تا رسیدیم ب سمیه کمی زمان برد چون سرراه هم کادوی عید هستی و ملودی رو گرفتیم.اما شب بسیاااااار خوبی بود و رفتیم پارک پردیسان، اینقد خندیدیم ک خدا میدونه، حامد هم یه عالمه وسایل اتیش بازی خریده بود، از بالن هوا کردن ها بگم ک چقد خندیدیم چون دو تاش ک نیت سمیه بود آتیش گرفتن و اصن بالا نرفتن، من ک دیگه اشک از چشمام میومدقهقهه

بعد یه پسره بود ک مس% ت کرده بود تا یه جا اتیش روشن میکردن ب همه میگفت صب کنید و میرفت روی آتیش حالت نشسته میگرفت و باسن ش رو میچرخوند رو آتیش و قر میداد و میگفت گرم ش کردم حالا بپریدقهقهه

روز اول عید هم خواهر حامد ک اومده بود خونه شون براش یه آیفون 6 مشکی اورده بود هم کادوی تولد و هم عید اما گفته چکی واست خریدم و فقط یه تومن ش رو نقد دادم حامد هم گفته بود پس خودم چک هاش رو پاس میکنم عصبانی

اون شب اینقد عصباااااااااانی شده بودم، خو این چ طرز کادو دادن ه، بر فرض هم چک ی خریدی چ لزومی داره بگی وقتی اخلاق برادرت رو میدونی؟ اگه نداشتی ( ک خواهرش داره ) بیخود کردی رفتی گرفتیزبان

خوب من میخواستم پول بدم ب حامد ک خودش هم روش بذاره و بره گوشی بگیره ک این قضیه منتفی شد، برای همین ازش پرسیدم چی میخوای و خودم بهش پیشنهاد یه جفت کفش ک دیده بودیم رو کردم و اونم گفت: اون 600 تومنی ه؟

گفتم: آره

گفت: نهههه برای چی 600 تومن بدم برای یه کفش

گفتم: تو ک همیشه پول واسه هرچی ندی برای کفش میدی

گفت: نه دلیلی نداره تو پول بدی

گفتم: پس چی کار کنم؟

گفت: یه شلوار جین میخوام

گفتم: اکی مارک خاصی میخوای؟

گفت: نه بابا برای چی تو پولهات رو واسه من خرج کنی، یه چیز معمولی میریم باهم بگیر..

خلاصه ک نمیدونم چی میشه، من عیدی هم بهش ندادم و اون یه جفت کیف و کفش برام گرفت ک خیییلی قشنگ ـه، ینی تا حالا هرجا با اونها بودم ازم درباره شون سوال شده و گفتن چقد قشنگ ـه.

قبل عید هم بهم پول داد و گفت برو واسه خودت لباس اینا بگیر ک من قبول نکردم و گفتم خیلی این کار مسخره ست وقتی ما هرسری میریم بیرون و چیزی میگیرم تو حساب میکنی، منم ک فقط با تو میرم خرید پس گرفتن این پول دیگه معنی نداره ، البته حرف اونم این بود ک تو چند تا چیز توی نت و اینستا و از این چیزا دیدی و خوش ت اومده و این رو میدم واسه اونها ک سفارش بدی اما بازم گفتم نه .

شب 29 هم کلی باهم بیرون بودیم و رفتیم هفت تیر ک غلغله بود من دو تا شال خیلی خوشگل از تی تی خریدم و بعد هم  بالاخره یه جفت کفش مشکی پاشنه دار و سفره و روسری و شلوار جین و کلی چیزای دیگه گرفتم ، حامد هم 5 تا ماهی قرمز گرفت ک من گفتم واسه چی اینا رو گرفتی، گفت سرمه اینها دونه ای 500 تومن بودن ینی 2500 هم من نمیتونم خرج کنم، خدایی دیدم این رو راست میگهقهقهه

این روزها هم حامد خیلی گرفتاره، با پیک و کارگر و آشپز و چمیدونم هر کدوم ب یه نحوی، مثلا قبل عید زن یکی از پیکی ها خودکشی کرد و مرد ه رفت و وقتی برگشت کلی التماس ک دوباره بذارید بیام و حامد اکی کرد وچند روز بعد 110 خبر کرد و پلیس هم اومد و حسابش رو رسید و بهش گفت من از این کارفرما تا حالا بهتر ندیدم تو دنبال چی هستی! یا با آَشپز مغازه بالا حرفشون شده بود.. دم عید هم کار عیدی دادن و حساب و کتاب هست، نصف شون هفته اول عید مرخصی هستن و نصف دیگه شون هفته دوم عید، برای همین این شبها هم تا ساعت 3 صب اینا تو مغازه ست ک حساب کتاب عیدی های گروه دوم رو بکنه و بهشون پول هاشون رو بده ک میخوان از شنبه برن حسابشون تکمیل باشه

بابام هم امشب با عموم رفتن اصفهان برای مراسم چهلم شوهر عمه م، ( قبلا از فوتش گفته بودم دیگه؟ ) مامانم ب خاطر بودن خواهر و شوهرخواهرم از رفتن عذر خواهی کرد وگفت اینها بعد مدتها عید اومدن اینجا من نمیتونم بیام، برای مراسم ش هم ک مامانم یه روزه رفت و برگشت شاید باور نکنید تا دو روز مریض بود. بالاخره سنی از پدر و مادر ها گذشته و سفرهای اینجوری دیگه خیلی خسته شون میکنه.

خلاصه ک فعلا روزهامون مثل قبل داره میگذره و من م بیشتر تو این صفحه های مجازی م تا اینجا متاسفانه!زبان اما اگه کسی تو اینستا هست دوست داره آدرس ش رو بذاره برام تا فالوش کنم.

امیدوارم این سال همون سالی باشه ک همیشه آرزوش رو داشتید، مریضی و غم نبینید، خدا تو دامن هرکی ک بچه میخواد یه پسر کاکل زری یا یه دختر پیرهن زری بذاره، هرکی ک یاری داره اون رو ب دلدارش برسونه و برن زیر یه سقف، ایشالا همه مستاجرها امسال خونه دار بشن، کار و کاسبی مغازه داره ها سکه بشه و اونایی ک دنبال شغل هستن یه فرصت کاری عالی نصیبب شون بشه، مسافرت خارج از کشور و توی کشور ب راه باشه واستون، اونایی ک خارج از کشور زندگی میکنن انشالا یه فرصتی دست بده ک بتونن عزیزانشون رو ببینن و چون راه دورن و تنها تو کشور غریب خدا یه کم بیشتر تر هواشون رو داشته باشه، اونایی ک عشقی ندارن یک آدم درست و با خدایی بیاد تو زندگی شون ک دلشون نیاد ازش لحظه ای دور بشن و زندگی اونهایی ک دستخوش تلاطم شده ارامش بهش برگرده و خیانت و دروغ از هر رابطه ای ب دور باشه.

اگه سال قبل دل کسی رو شکستم، ناراحتش کردم، مردم شناسی ش رو کردم ب بزرگی خودش سعی کنه فراموش کنه و ببخشه ک البته اگه هم نکرد بازم حتما حق داره.

نمیتونم بگم چقد دوستتون دارم اما باور کنید ک مقدارش خیلی زیاده.ماچ

حتما ک بازم تو عید میام و خبرهای مخصوص تولد حامد رو انشالا قبل ش بهتون میدم چون چند تا فکر تو ذهنم ه ببینم چی میشه.

اووه راستی داشت یادم میرفت از رویا براتون بگمنیشخند اینقد ک ازش بیخبرم! مقصرش هم من هستم ها، وگرنه اون خیلی تماس ش رو میگرفت اما خدا رو شکر هر بار زنگ میزد من بیرون بودم و فرصتی برای صحبت نبود. فقط یه روز قبل از چهارشنبه سوری چند دقیقه ای باهاش صحبت کردم ک از یه فالگیر!! گفت ک همه مهد رفتن پیشش و چقد عالی بوده و روز سوم عید هم بالاخره بعد از کلی تماس گرفتن تونست باهام حرف بزنه ، توی ماشین پیش سعید بود و بهم عید رو تبریک گفت اون وسط ها هم سعید یه کم شیرین بازی در میورد ک وای سرمه خانوم امسال شمال نرفتیم ب خاطر رویا یا اینکه مبادا پشت سر من و خانواده م حرف بزنید من راضی نیستم ها، نه ک حالا تحفه ست مرد گندهسبز

رویا هم هی میگفت از یکی واست خبر دارم تو اسم ش رو ببر من  نمیتونم، وای اگه بدونی چ خبر های داغی هم هست!

گفتم مهشید؟

گفت: آرهههه تازه گند هایی  ک زده رو فهمیدم

خوب راستش اصن دیگه واسم مهم نیست مهشید چی کار کرده، اصن بگو بدترین کار ممکن بازم برا م جالب نیست! برای همین دیگه حرفی نزدم و اونم ک نمیتونست صحبت کنه در حضور آقاشون! و خدا رو شکر زود خدافظی کردیم.

----------------------------------------------------

آیا لازم ـه بازم بگم خیلی ماه هستین؟قلب

---------------------------------------------

فروردینی های گل و گلاب تولد همه تون مباااااااااااارررررررررررک، مرسی از همه کسایی ک ب یادم بودن و هستن و توی دعاهاشون گاهی از من هم یاد میکننبغل

----------------------------------------

دلم نمیخواد تو این پست  حرف خاصی درباره سین لعنتی بزنم، فقط همین قدر بگم ک مامانم اینا رفتن دادگاه رو و مامانم گفت نشسته بود کنار قاضی و با همون حالتش ریز ریز صحبت میکرد و گفته اینا پول شارژ رو گرو برداشتن برای یه دادگاه دیگه، اما مامانم اینا بهش گفتن نهه، ما پول شارژ رو نمیدیم چون از دوربین استفاده ای نمیکنیم تو برای چی از ما 600 گرفتی مگر نه اینکه یکی از شرط هاش این بود ک روی گوشی و تی وی بتونیم ببنیم ک اونم ب قاضی گفته خوب اینا موبایل هاشون سیستم اندورید نیست، مامانم هم گفته خوب ب ما چ ک تو بر اساس موبایل های کاف عوضی و دامادهاش رفتی این سیستم رو نصب کردی باید قبل ش از ما هم سوال می پرسیدی مگه فقط اونها پول دادن، بعد هم سین لعنتی گفته اصن من خودم هم استفاده ازش نمیکنم!! مامانم هم گفته پس بیخود کردی اینهمه پول گذاشتی رو دست همه ، بعد هم مامانم اینا این بار ازش شاکی شدن ک این از ما پول دوربین گرفته کلی ولی هیچ استفاده ای برای ما نداره، و 17 فروردین دادگاهی ک ما علیه اون شکایت کردیم و فعلا هم این دادگاه ب خاطر اظهارات ما رای ـی صادر نکرده.

تا خدا هست از چ باک!قلب

--------------------------------------

خیلی سعی میکنم توی عید هم رعایت کنم، نمیگم مثل قبل هستم اما واقعا خییلی کم غذا و حتی تنقلات میخورم، ولی دریغ از یک گرم ک از دو هفته قبل کم کرده باشم.گریه

-----------------------------------------

ببخشید خیلی پراکنده بود این پست، و باز هم شرمنده ب خاطر اینهمه تاخیر در نوشتن، همه تون رو تا برگردم ب خدای بزرگ می سپارم.قلب

  
نویسنده : سرمه ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

چند خط درباره این چند وقت !!! ( دل نوشت 526 )

وویی خجالت میکشم بیامخجالت ، بذارید صورتم رو شطرنجی کنمابله

نه بابا اینجا خونه خودم ـه خجالت چرا، والا بوخداابرو

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

اینهمه دروغ تو رو ب کجا رسانده !!! ( دل نوشت 525 )

سلام دوستای گل و گلابم، میدونم بیشتر از دو هفته ست ک ننوشتم ، بخدا خیلی دلم میخواد بیام اما نمیدونم چرا وقت نمیشه، گرچه شدم عین چوپان دروغگو و هی میگم ب زودی میام میام، اما واقعا تصمیم ـم اینه ک بیام و پست مربوط ب این دو هفته رو یه کلی از اتفاقات دانشگاه و خونه و این چیزا بنویسم ب جای روزنگاری اما حالا فعلا برید ادامه مطلب ک اینقد درباره رویا ازم ب طرق مختلف سوال شده حداقل بگم تا ببینید این آدم چقد دروغگو ـه و من تا چ حد ازش بری شدم!!

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

عکس !!!

سلام سلامم خووبید؟ خشید؟ سلامتید؟قلب

ب جبران این چند روز ک نبودم چند تا عکس گذاشتم، نمیدونم چی ب چیه، فقط امیدوارم تکراری نباشن و قبلا تو وب نذاشته بیدمنیشخند

خوشبختانه چون عکس غذا نیست میتونید هر زمانی برید ادامه مطلب رو ببینید حتی وقتی ک خیلی گرسنه ایدمژه

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

رویا شناسی !!! ( دل نوشت 524 )

خوب با پست مردم شناسی درباره رویا موافقین؟مژه

خو هرکی موافق نیست نخونه والاابرو

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

خرید !!! ( دل نوشت 523 )

پنج شنبه هفته پیش از خواب ک بیدار شدم ب کارام رسیدم و دوش گرفتم و بعد با سمیه حرف زدم، صداش یه جوری بود پرسیدم: خوبی؟

گفت: بیمارستانم

گفتم: چرااا؟؟!

گفت: دیشب حال مامانم بد شد آوردیم ش بیمارستان الان سی سی یوـه، اگه بدونی چ شبی رو پشت سر گذاشتیم، مامانم وصیت کرد، از اون طرف بابام حالش بد شده، الان میخوایم با محمد بریم دنبال بابام ببریم ش بیمارستان، پروستات ش مشکل پیدا کرده، احتمالا باید عمل بشه، سرمه تمام اسباب هامون وسط خونه ست

پرسیدم: مگه اسباب کشی کردین؟

گفت: آرره، سه روزه، دقیقا از وقتی اومدیم تو این خونه مامان وبابام حالشون بد شده

گفتم: خسته ن دیگه، بالاخره سن های اینها ک کم نیست، بابات دو سال ـه داره با همه سر و کله میزنه تا بالاخره این خونه آماده شده..

خلاصه ک یه کم باهاش حرف زدم و گفتم حتما باهاش تماس میگیرم تا احوال مامانش اینا رو بپرسم.

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

فعلا آرامیم !!! ( دل نوشت 522 )

خوب اول ترجیح میدم توی این پست راجع ب اتفاقات عصر و سین لعنتی و ماجراهایی ک پیش اومده بگم و بعد هم فکرم اینه توی یه پست دیگه درباره رویا بنویسم ب جای اینکه هی قسمت قسمت ش کنم

ادامه مطلب   
نویسنده : سرمه ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد