این هم یک پست ثابت برای  وقتهایی که حوصله ها سر رفته و فقط یک مردم شناسی میتونه سرجاش بیاره.نیشخند

و میتونیم اینجا دور هم مردم شناسی کنیم.قلب 

 درصورتیکه پستهایی ک اپ میشوند خصوصی باشند و تمایل ب گرفتن رمز داشته باشید با گذاشتن کامنت این علاقه را ب مدیر ابلاغ فرمایید و باشد ک با صلاحدید مدیر وبلاگ رمز به شما تعلق گیرد.از خود راضی

شایان ذکر است رمز پستهای قبلی آرشیوی شده و درخواست نفرمایید!مشغول تلفن

 بازدید کنندگان گرامی وبلاگ همه روزه حتی در روزهای تعطیل به صورت شبانه روزی  باز بوده و پذیرای کامنت های حامل تعریف و تمجید شماست.عینک

به نظرات بی محتوایی که در آنها هرگونه انتقادی باشد، ترتیب اثر داده نمیشود باشد ک درس عبرتی برای دیگران گردد.شیطان

 لازم به ذکر میباشد پستهای جدید در زیر این پست وزین قرار خواهند گرفت درست مثل الان.نیشخند

 

                 "مردم شناسی دریچه است رو ب جهان درون آدمها نیشخند "



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱ خرداد ۱۳٩٥ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

چهارشنبه زود بیدار شدم اما از تختم پایین نیومد، صدای مامان و بابام رو هم می شنیدم ک باهم حرف میزدن و قطعا اونها هم از آینده مبهم دادگاه دل نگران بودن و بعد از اینکه ب تفاهم رسیدن با ماشین برن، آماده شدن و رفتن.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۳٠ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

سلام عزیزای من، خوبید؟ خوش ـید؟ سلامتید؟ دماغ تون چاق ـه؟ جیباتون پر پول ـه؟

ایشالا ک جواب همه ی سوالام یه بللهههه سفت و سخت باشهماچ

اول از همه یه تشکر کنم بابت تمام انرژی های مثبت روز چهارشنبه، نمیدونم باور میکنید یا نه، ولی نشد کامنتی رو بخونم ک توش ابراز لطف و محبت نباشه و برامون ارزوی خوب نکرده باشه و من اشک تو چشمام جمع نشده باشه!

ممکن ـه فک کنید دارم اغراق میکنم اما خدا شاهده از خوندن همه کامنتهای عمومی - خصوصی - وایبری - اس ام اس من بارها بارها از شوق داشتن شماها ب گریه افتادم. متاسفم ک نمیتونم از خجالتتون در بیام و کاری واستون انجام بدم اما بدونید عاشقونه عشقتونم بغل

فقط تو رو خدا یادتون نره هنوز ما رو دعا کنید هاا! خیلی محتاجش هستیم، حتی بیشتر از قبل.

وظیفه م بود دربرابر اونهمه لطف شما زود بیام و جریان دادگاه رو بنویسم اما بذارید ب حساب تنبلی م دیگه!خجالت

متاسفانه هنوز چیزی ننوشتم ک بخوام براتون پست کنم، اما یهو یه مطلبی ب ذهنم رسید ک گفتم قبل از اینکه بخوام جریانات این روزا رو بگم، اول با شما مشورت کنم و بله رو ازتون بگیرم.نیشخند و بعد ایشالا در اسرع وقت جبران کم کاری م رو بکنم.

خوب منتظر چی هستین، برید ادامه مطلب رو بخونید و زودی بهم اطلاع بدید ک با اجرای این طرح موافقید! بله یا خیر. ( البته بله بله بله ابله )



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٩ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

دوشنبه ساعت 2 صب اینا بود ک رویا بهم اس داد سرمه بیداری؟ میتونی فال واسم بگیری؟

نوشتم: اره

نوشت: برای تولد کیوان بهش اس دادم، برام این رو نوشت و اس کیوان رو ک یه اس ام اس خوب بود رو برام سند کردم.

نوشتم: خیلی خوبه، ای ول!

بعد هم سه تا نیت کرد ب نیت کیوان و سعید و میثم کرد :دی و یه کم اس بازی کردیم و خدافظی و خوابیدیم.

دوشنبه از صب صدای تلفن اون خط بلند بود، ینی اینقد زنگ میخورد تا قطع میشد و 5 دقیقه بعد دوباره میگرفت، مامانم اینا نبودن ک جواب بدن ، خودمم حوصله نداشتم بلند بشم و جواب بدم چون فک میکردم ک باید عمه م اینا باشن !

تا طرفای ظهر مامانم اینا اومدن و شماره ها رو چک کرد و گفت: سرمه این کی ـه؟ چقد یه شماره زنگ زده، جریان چی؟

گفتم: نمیدونم می شنیدیم ک زنگ میخوره اما اصن نیومدم ببینم چ شماره ای ـه، بهش زنگ زدی؟

گفت: آره، اما یه جوری ـه بوق نمیخوره.

خودم هم چندبار با شمارهه تماس گرفتم اما یه مدلی بود و وصل نمیشد و همین ک قطع کردم خود اون شمارهه زنگ زد.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

جمعه دم ظهر بیدار شدم و دوش گرفتم و از وقتی ک اومدم بیرون یه کم حس و حال سرماخورده داشتم اما محل نذاشتم تا پررو نشه.نیشخند

همون موقع ها بود ک تلفن مون زنگ خورد و مامانم از این طرف میگفت اره خوب کار میکنید بیاین، من ک خودم گفتم... نهه نهه فقط همون دمی ماش پلو میخوام درست کنم... باشه الان زنگ میزنم و بعدش هم خدافظی کرد.

پرسیدم: جریان چی ـه؟

مامانم گفت: زنگ زده بودم ب فرشته و گفتم برای نهار با مهری و علیرضا بیاین، گفت من میخوام برم بهشت زهرا و تا برگردم دیر میشه ، من م گفتم باشه.. حالا زنگ زد و گفت مهری غرغر کرده چرا نمیریم ، حالا خواست بگه حوالی ساعت 2 میایم ولی غذا هم زیاد درست نکن، ک بهش گفتم من فقط همون یه مدل رو میپزم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٤ آذر ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

خیلی وقت بود گفته بودم طرز تهیه این خورش ( یا سوپ ) رو میگم اما هر بار ب تعویق افتاده بود، امروز یکی از بچه ها درباره ش ازم سوال کرد و دوباره یادم افتاد ک اینجا قول داده بودم بگم و چ فرصتی بهتر از الانچشمک

مواد لازم

1- دال عدس 1 لیوان

2- پیاز داغ

2- رب گوجه

4- ادویه و سیر

5- سیب زمینی نگینی ب دلخواه



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٢ آذر ۱۳٩۳ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

سه شنبه صب از خواب بیدار شدم و ب کارام رسیدم.

بعدش ب این فک کردم ک چی درست کنم ک ب کشک بادمجون رسیدم، اما بازم هیچی ش رو توی خونه نداشتیم.یول



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ٢٢ آذر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()

شنبه صب ک از خواب بلند شدم و خودم رو تو آیینه دیدم اثرات گریه شب قبل هنوز بود. اول ـش یه کم دپرس بودم و دوش گرفتم و برگشتم و دیگه خوب شده بودم.نیشخند

حامد زنگ زد و دو تامون بحث و جدی شب قبل رو ب بادهای پاییزی سپرده بودیممژه ( چ غلطاابله ) و خوش و خرم با هم صحبت کردیم.نیشخند



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سرمه | نظرات ()